شروع یک انحراف
بسم الله الرحمن الرحيم
http://www.Free-Picture-Host.com/viewimage.php?file=/images/CihvJN1275943650.jpg]بخش مقدمه ناشر شامل 2 پوشه است که در آن به علتهاي عدم صدور مجوز به مدت 15 ماه براي اين کتاب پرداختهايم. آري عدم صدور مجوز براي اين کتاب را نقطه اوج افتضاح آقايان اصلاح طلب ميدانيم.
آنها ثابت کردند که اگر کتابي با مباني آنها در افتاد؛ حتي اگر به نفع ملت، امام، انقلاب، اسلام و شعور ايراني باشد به آن مجوز نميدهند.
آري اگر کتاب با احاديث ناب و معارف عاليه مزين شده باشد و از آنها به نحو کاملاً دقيق و استادانه بهره گرفته باشد؛ براي آنها مهم نيست.
آنها احتياج به عوام فريبي دارند، زيرا به آراي مردم محتاجند.
در منطق آنها ما هرگز نبايد مصاديق را روشن سازيم.
ما نبايد بگوييم امام راحل سلام الله عليه مصداق کامل حديث قرب نوافل و بلکه قرب فرايض بودهاند.
ما فقط بايد بگوييم: اي مردم افرادي مصداق اين حديث مي باشند و بس.
آري نميبينيد الان مدتهاست هنوز تعريفي روشن براي اصلاحات ارائه ندادهاند؟
اين بدان خاطر است که مردم نبايد روشن شوند. با مردم نبايد شفاف حرف زد. زيرا اگر گفتار آنها مبهم و عوام فريبانه نباشد؛ مردم آنها را ميشناسند و به آنها رأي نميدهند.
ما در مورد اين منطق ماکياولي اين افراد به خدا پناه ميبريم و البته فقط به آن هم بسنده نميکنيم.
بگذار ما قرباني شويم.
بگذار با روشهاي ناجوانمردانه خويش؛ ما را تحت فشار بگذارند.
بگذار ما بسوزيم. اما اميدواريم اين سوختن ما؛ چراغي را براي ديگر عزيزان روشن سازد.
و اما مقدمه مؤلف محترم زماني نوشته شد که آقايان حاضر شدند بخاطر حطام چند روزه دنيا؛ بخاطر مناصب بي ارزش دنيايي؛ نه تنها به امام راحل سلام الله عليه، بلکه به شعور ايراني، معارف ناب ديني، تعجيل در ظهور مولايمان مهدي صلوات الله عليه و...... خيانت کنند
اين کتاب در بيست پوشه تنظيم گرديده است. 14 پوشه آن مربوط به فصل اول و 6 پوشه آن مربوط به فصل دوم است.
با توجه به رعايت اصل اختصار در مطالب؛ آنچه بعنوان فهرست اهمّ مطالب هر پوشه تقديم ميگردد، فقط گوشهاي از مطالب آن پوشه است.
لذا اگر خوانندگان عزيز در پوشه مطلبي را ديدند که در فهرست نيامده بر ما ببخشايند
پوشه1
عبرت و اعتبار
6 پيش نياز مهم
1. ماجراي دو استخاره
2. لازمه بحث عقلي
پوشه 2
3. ناهنجار شکني
4. استحمار
5. عدم سوءاستفاده
6. نگاه از چند منظر
پوشه 3
درس اول براي ظهور
دجال کيست و خردجال چيست؟؟
شروع بحث بطريقه بحثهاي فلسفي
شروع بحث از ابتدا
آيا خدا را قبول داريم؟؟ و مراحل پنجگانه ابتدايي
آقاي منتظري که بود و چه کرد؟
بررسي دلايل عزل ايشان از زبان خودشان
پوشه 4
هزينه عزل
نگاهي کوتاه به مهدي هاشمي
تغييرات پنجگانه برخورد جناب منتظري با ماجراي مهدي هاشمي
پوشه 5
بررسي عقلاني اعترافات مهدي هاشمي
بررسي مبارزات آقاي منتظري
آناليز زندانها و تبعيدهاي ايشان
پوشه 6
تسويه حساب با امام و امت
مقايسه با صدر اسلام و عبرت گرفتن از آن
بحث اعلميت و مسئله اعلم و اعدل بودن ايشان
بررسي مسئله مرجعيت ايشان
پوشه 7
بررسي مديريت و تدبير ايشان
نگاهي به يک مورد سوءاستفاده از ايشان در اينترنت
شناسايي يک نمونه از مقلدين ايشان
بررسي مسئله تقدس زدايي از امام راحل سلام الله عليه
ريشهيابي مشکلات دستگاه قضايي و ارتباط آن با ايشان
دو نمونه از داستانهايي که براي باور کردن آنها؛ بايد بطرز باورنکردنيي احمق بود
يک نمونه از داستانهايي که نشان دهنده ميزان هوشياري ايشان است
علت دفاع حضرت امام سلام الله عليه از ايشان قبل از جريان مهدي هاشمي
پوشه 8
بررسي ماجراي عزل؛ از ديدگاه ايشان
نگاهي به نظرات ايشان در مورد قواي سه گانه نظام
بررسي مسئله ميزان صحت انتخاب ايشان بعنوان قائم مقام رهبري
نگاهي به مسئله اختيارات ولي فقيه( مطلق و مقيد)
بررسي کلام آمريکا شيطان بزرگ
پوشه 9
بررسي ميزان اعمال قدرت خداوند
آيا ذکر خداوند به اندازه 10 سير زغال کارآيي ندارد؟؟
جمع بين اختيارت مطلق و مقيد وليّ فقيه
خوارج قرن 21
بررسي دموکراسي غربي
مسئله آزادي بيان در غرب و ميزان صحت آن
علت پيشرفت غرب در بعضي از شئون مادی زندگی
مسئله فن آوري اطلاعات و خشنودي جناب منتظري از آن
داستاني از مثنوي معنوي
پوشه 10
مسئله جنگ و آزاد سازي خونين شهر
بررسي مسئله صلح
بررسي ادعاهاي سه گانه آقاي منتظري
1. جايز الخطا بودن انسان
2. عدم علاقه به پست و مقام
3. متملق نبودن
بحثي پيرامون نامه 6/1/1368 حضرت امام سلام الله عليه
بررسي علت توصيه حضرت امام راحل سلام الله عليه به ايشان جهت پرهيز از ورود در مسايل سياسي
نمونهاي از مُثله نمودن مسايل
ماجراي پسر حضرت نوح علي نبينا و آله و عليه السلام
پوشه 11
نمونه هايي ديگر از تحريف واقعيات بوسيله آقاي منتظري
1. ماجراي علامه طباطبايي سلام الله عليه
2. ميزان صحت ادعاي ايشان، جهت محرم دانستن مردم
3. ميزان مهمات مکشوفه از باند مهدي هاشمي
4. مطالب جلسهاي در محضر امام راحل سلام الله عليه
مقايسه مطالب خاطرات با فيلمهاي هندي و فليمهاي فارسي زمان طاغوت
دورههاي ارتباط ايشان با امام راحل سلام الله عليه
بررسي پارهاي از نظرات برون مرزي جناب منتظري
1. علت شروع جنگ
2. علت قدرت گرفتن اسرائيل
3. کمک آمريکا به پيروزي انقلاب
کلامي با طرفداران رابطه با آمريکا
پوشه 12
ماجراي مک فارلين
پوشه 13
نمونهاي از خيانتهاي باند مهدي هاشمي که منجر به شهادت عده کثيري از هموطنان گرديد
ماجراي شريعتمداري
مسئله شهادت در ديدگاه جناب منتظري
دلایل نماز شب نخواندن ايشان
کیفیّت نماز شب خواندن رزمندگان
پوشه 14
بررسي نقش شهيد فهميده در صدور انقلاب
تفاوت عمليات انتحاري با استشهادي
بررسي پيام امام سلام الله عليه در مورد اينکه نميگذارند انقلاب به دست ليبرالها بيفتد
نگاهي کوتاه به مباني ليبراليسم
بررسي رگههاي تفکر ليبرالي در جناب منتظري
آيا «کان» بمعناي «يکون» آمده؟؟
بررسي يک اشتباه در نظرات آقاي ري شهري
آيا امام زمان در نصب ولّي فقيه نقشي ندارند؟؟
نکته اي عرشي در اين باب
پايان بخش اول کتاب
با توجه به دقيق و مختصر بودن مطالب بخش دوم؛ ما از بيان فهرست در آن موارد معذوريم.
زيرا در مورد بخش دوم، خواننده بايد مطالب را از گام 1 و بصورت دقيق بخواند؛ تا در گام 60 به نتيجه روشني برسد.
در مورد ارجاع خوانندگان عزيز به پاورقي ها؛ کافيست بر روي ستاره کليلک نماييد تا به محل ارجاعات برويد و با کليک مجدد بر روي ستاره، دوباره به محل اول؛ در متن خواهيد رسيد.
و سيعلم الذين ظلموا ايّ منقلب ينقلبون
متن کتاب منتظري اينترنت و دو درس براي ظهور
بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما کنا لنهتدي لولا ان هدانا الله و صلي الله علي جميع الانبياء والمرسلين لاسيّما خاتمهم و افضلهم محمد واهل بيته الاطيبين سيّما بقيةالله ارواح من سواه فداء بهم نتولي و من اعدائهم نتبرء الي الله
در مورد عبرت و اعتبار در فرهنگ ديني ما مطالب مهمي آمده است؛ اگرچه ما براي درک اهميّت و ضرورت عبرتگيري از مطالبي كه انسان در زندگي با آنها روبرو شده و به اصطلاح آنها را تجربه ميكند زياد احتياجي به لسان آيات و روايات نداريم. زيرا عقل انسان، بعنوان رسول باطني حضرت حق به ما ميآموزاند از يك سوراخ دو بار نبايد گزيده شد. عمده تأكيد آيات و روايات ما هم در مواردي وارد شده كه ما بايد از ماجراهاي ديگران عبرت بگيريم. يعني اگر ديديم فرد يا قومي از يك سوراخ گزيده شدند، ما با ديده عبرت بين خود درس لازم را اخذ كرده و از كنار آن سوراخ طوري عبوركنيم كه گزيده نشويم. آري نگاه همراه با عبور را عبرتگويند والّا اگر ما نتوانيم به سلامت از مرحلهاي كه مورد عبرت است عبور كنيم نه تنها عبرت نگرفته، بلكه دچار خسران مضاعف هم گرديدهايم، زيرا نشان ميدهد ما چراغ داشته ولي به گمراهي افتاديم. اينهمه تأکيد و توصيه بدان خاطر است تا به ما نشان دهند انسان يك موجود تجربي محض نيست که قرار باشد همه چيز را خود تجربه كند. زيرا حيوانات هم از طريق تجربه و شرطي شدن تا حدودي قابل تربيت هستند. سگ پاولف يا ديگر حيوانات تربيت شده در سيركها ، براين مهم صحّه ميگذارند. پس انسان اگر توانست فارغ از زمان و مكان، قدرت عقل خود را در ماجراها سير داده و عبرتهاي لازم را كسب كند در آستانه حيات طيبه انساني قرار گرفته است. قال علي عليهالسلام: الاعتبار يثمر العصمة ملت شريف ايران كه خود را خادم اهل بيت عليهم السلام ميداند، بديهي است از ديگر اقوام و ملل اشتياق بيشتري براي ظهور منجي عالم بشريت حضرت مهدي موعود موجود روحي و ارواح العالمين من سواه فداه دارند. اما همه ميدانيم ورود به لشكر آن عزيز صلوات الله عليه احتياج به آمادگي زيادي دارد زيرا بديهي است اصحاب منجي، خود بايد از اهل نجات باشند . مهمترين عامل براي نوشتن اين كتاب همين موضوع بود. يعني ما ملت ايران از ماجراهاي جناب منتظري و راه اندازي سايتي اينترنتي، چه درسي ميتوانيم بگيريم تا يك درجه به كمال خود نزديك شده و مقداري به آمادگيهاي خود براي سربازي امام زمان صلواتالله عليه بيفزاييم و اين مهم حاصل نميشود مگر به اينکه ما عقل خود را به نور معرفت مسلح گردانيم. يعني همانطوري كه بعضي اجرام خيلي كوچك يا خيلي دور با چشم عادي ديده نميشوند و براي ديدن آنها احتياج داريم تا چشم خود را مسلح به ميكروسكوپ يا تلسكوپ گردانيم، براي اشراف به بعضي مطالب عميق هم ما احتياج داريم تا عقل خود را به نور معرفت مسلح كنيم. اميد كه اين چند صفحه بتواند در اين راه خدمتي كوچك ارائه كند . البته بايد توجه کرد همانگونه که در مراکز علمي يک دانشپژوه براي فراگيري دروس عاليه بايد يکسري دروس مقدماتي را به عنوان پيش نياز بگذراند تا بتواند از مطالب عاليه بهره لازم و کافي را ببرد، در کتاب حاضر نيز در همين ابتدا چند اصل مهم بعنوان پيش نياز ارائه ميشود که توجه دقيق به آنها ميتواند راه گشاي عزيزان فاضل در طول کتاب باشد. بديهي است با توجه به فشرده بودن مطالب، اگر عزيزي در آنها تامل و دقت لازم را ننمود؛ مسئوليت هرگونه سوء برداشت بر عهدة خودش ميباشد .
پيش نياز اول: ماجراي دو استخاره
اين بندة کمترين وقتي مطالب کتاب جناب منتظري را مطالعه کردم فقط يک جمله در ذهنم متجلي گرديد اللهم اجعل عواقب امورنا خيراو هرگز قصد نقد و بررسي صحّت و سقم آنها را نيز نداشتم، چراکه همان مطالعه اوليه به اندازه کافي باعث کدورت روحي شده بود، چه برسد به اينکه قرار باشد آنها نقد و بررسي نيز گردند. آري خداوند متعال صفتي را به بندة کمترين عنايت فرموده است که در برابر صفات بيمعرفتي و نمک نشناسي و باصطلاح نالوطيگري بشدت متأثر و مکدر ميشوم. از طرفي با توجه به اينکه چند اثر تأليفي نيمه تمام داشتم، ميخواستم به آنها بپردازم. ولي يک عذاب روحي مرا راحت نميگذاشت و اين جمله ذهنم را به خود مشغول کرده بود: « نويسندگان نه تنها در برابر آنچه مينويسند فرداي قيامت مسئولند، بلکه در برابر آنچه نمينويسند هم مسئولند»و همين جمله باعث ميشد بر دوش خود مسئوليتي در برابر آنچه خوانده بودم احساس کنم. تا اينکه از خداوند کريم راهنمايي خواستم و اين آيه شريفه آمد: قال يا قوم ارايتم إن کنت علي بيّنة من ربي و اتاني منه رحمة فمن ينصرني من الله ان عصيته فما تزيدونني غير تخسيرحقير فهميد اگر اين کار را ترک کند، در برابر خداوند حجت و دليلي نخواهد داشت . بلافاصله قيد درس و بحث را زدم و همة کتابهاي نيمه تمام را کنار گذاشته و به سراغ کتاب خاطرات جناب منتظري آمدم. ولي در همان اول و قبل از شروع کار با خداي خود دو شرط کردم: شرط اول: ملاحظهکاري را بکناري نهاده، سعي کنم به دنبال واقعيات بروم و از تکرار مکررات خودداري کرده، تلاش نمايم به خوانندگان محترمي که اين چند صفحه را ميهمان لحظههاي لطيف خود کردهاند خيانت نکنم. بنابراين اگر قرار بود مطالب کتاب فقط در حد ردّ ادعاهاي آقاي منتظري خلاصه گردد، در واقع هم از خيانت به خوانندگان محترم شرمسار بودم و هم ميبايست بر عمر ضايع شده خويش تأسف بخورم. آري عمده اصطکاک ما با آقاي منتظري در دوجاست: الف) مطالب ايشان ضربه به حيثيّت امام راحل سلام الله عليه ميزد. هرچند جواب اينکار عليالظاهر وظيفه ارگانهاي مسئول مانند موسسه نشر آثار حضرت امام يا وزارت اطلاعات بود، اما براي عُشّاق امام سلام الله عليه رفع تکليف نميشد تا بيتفاوب باشند. پس اين چند ورق در واقع عرض ارادتي است از طرف عاشقي دلسوخته، که آرزوي زيارت امام سلام الله عليه در دل سوخته و سياهش تبديل گرديد به شوق شفاعتش در آن سرا. اميد که در رسيدن به آن ناکام نشود ان شاءالله. ب ) مطالب ايشان به حيثيّت و شعور ملت شريف ايران ضربه ميزد، چراکه براي باور کردن آنها بايد بطرزي باورنکردني احمق بود. پس اين چند ورق از منظري ديگر، در واقع اعتراضي است از طرف يک شخص ايراني که نسبت به شعور و فهم خود حساس بوده و حاضر نيست اجازه دهد افراد با داستان سرايي به شعور او توهين نمايند. بنابراين اگر خوانندگان محترم ملاحظه مينمايند اصطکاک ما با کتاب خاطرات خيلي زياد نيست نشانة صحّت مطالب آن کتاب نيست، بلکه به اين علت است که ما زياد به هر ادعايي اعتنا نکردهايم. براستي به ما چه مربوط است که در کتاب خاطرات آقاي منتظري منافقين خلق تبديل به مجاهدين خلق شدهاند؟عمليات مرصاد به فروغ جاويدان ناميده ميشود؟ يا نام قائم شهر و خميني شهر و قمشه به شاهي و سده و شهرضا بر ميگردد؟ آري به ما مربوط نيست چرا ايشان نام زمان شاه مفلوک بر شهرها را پسنديده و آنها را با نامهاي فعلي همراه ميآورد؟بلکه وظيفة ما پرداختن به امور مهم ديگري است که تاکنون زياد مورد توجه قرار نگرفتهاند. در همين راستا بود که مقداري از مطالب نوشته شده حتي بعد از تايپ، حذف شدند. زيرا احساس شد که طرح آنها از استحکام و ارزش علمي کتاب کاسته و آنرا در حدّ مطالب کوچه بازاري و دعواهاي رايج سياسي تنزل ميدهد. هرچند اين کمترين هنوز هم ادعا ندارد که کاري بسزا انجام داده است . پس ما اگر مطالبي در مورد عبور، عبرت، درسهايي براي ظهور و يا بررسي نگاه عارفان و.... را در اين کتاب آوردهايم؛ بدان علت است که ميخواستيم کتاب ارزش علمي خود را حفظ نمايد. بنابراين اگر خوانندگان محترم، بعد از پايان کتاب احساس نمودند مطلبي نو را آموخته، يا روشي جديد در نقد مطالب پيدا کردهاند و در يک جمله از خواندن کتاب پشيمان نبودند؛ آنرا فقط به پاي فضل پروردگار گذاشته و از او تشکر کنند. ولي اگر اين چند صفحه نتواند خواننده خود را راضي نمايد، عزيزان بايد براي نويسندة آن از حضرت حق طلب عفو نموده و خود نيز او را بخشيده و با بزرگواري عذرش را بپذيرند . شرط دوم: رعايت حداکثر ايجاز را بنمايم، لذا کتاب بايد مختصر و مفيد باشد. پس دوستان عزيز و خوانندگان باکرامت، اين مطلب را با عنايت خويش لحاظ نموده؛ توقع اطناب، طول و تفضيل زياد را نداشته باشند. بنده بعنوان يک نويسنده، بخوبي ميدانم با مطالب همين کتاب ميشد 4 جلد کتاب به بازار انديشه روانه کرد و اين کار اصلاً سخت نبود و با انجام سه عمل براحتي اين کار ميسر ميگشت. I. تمام تحليلها و ادعاهاي مشکوک آقاي منتظري را از کتاب خاطرات بيرون کشيده و همة آنها را نقد و بررسي ميکرديم . II. براي اثبات بطلان آن ادعاها، دلايل مختلف را از زواياي گوناگون ميآورديم .
III. هر جا که احتياج به نقل يک جمله بود، تمام نامه يا سند مربوطه را از لابلاي کتب مربوطه بيرون کشيده و تمام آنرا در اين کتاب چاپ ميکرديم . ولي شخصاً عقيده دارم وقت اين کمترين و خوانندگان عزيز ، بسيار مهمتر از اين هستند تا براي يک موضوع نه چندان مهم اين قدر هرز روند. به همين خاطر سعي شده حتي در نقل کلام ديگران نيز رعايت کمال اختصار بشود و بهمان جمله منظور نظر اشاره گردد و از آوردن کامل نامهها و اسناد خودداري شد. حتي اين مسئله شامل خاطرات بجا مانده از بزرگان ؛ آيات و روايات شريفه نيز ميگردد. يعني اگر قرار بود ما حرفهاي خود را با عين آيات و روايات شريفه مستند سازيم، ميبايست در جاي جاي کتاب شاهد خود و آدرس آنرا نيز ذکر کنيم، که ضرورتي احساس نميشد. اهل فضل خود ميدانند ميزان استفاده اين کتاب از منابع ديني تا چه حدّ است. بنابراين خوانندگان فاضل با توجه به کمي وقت ان شاءالله بر اين کمترين خُرده نخواهند گرفت . استخاره دوم: در سايت جناب منتظري يک بخش بنام واقعيتها و قضاوتها وجود دارد که گويي بوسيله يکي از شاگردان ايشان نوشته شده است. اگر افرادي مطالب آن بخش را مطالعه فرموده باشند به راحتي ميفهمند تحليلهاي کتاب خاطرات جناب منتظري را ميتوان و بلکه بايد پيشنويس تحليلهاي واقعيتها و قضاوتها دانست. البته اينجانب تمام آن مطالب را نخواندم، زيرا با عرض معذرت مطالب آن بطرز تهوع آوري کاناليزه، يکطرفه و تملق آميز بود. براي اثبات اين ادعا، ما فقط به تملقها و چاپلوسيهاي نويسنده واقعيتها در فصل اول آن کتاب اشاره ميکنيم و چون وقت ما بسيار تنگ بود، کاري به فصول ديگر آن کتاب نداريم. شاگرد ايشان ادعا دارد: مطالبي که در مورد جناب منتظري چاپ شده اکثراً حاوي وهنآميزترين القاب و صفات نسبت به ايشان بوده که قلم و زبان از بيان آن شرم دارد. حال به چند لقب و صفت که آن نويسندة رند به جناب منتظري داده توجه ميکنيم تا ببينيم آيا مخالفين آقاي منتظري به ايشان توهين کردهاند يا شاگردانشان ايشان را مسخره ميکنند؟در يك جا ايشان را در رديف فلاسفه سياسي اجتماعي جهان و طراحان نظام فکري و اجتماعي ميداند. چند خط ديگر ميگويد: ايشان کسي است که تاريخ انقلاب و جمهوري اسلامي بدون او معنا و واقعيتي ندارد. چند خط ديگر مينالد: او هفت شهر عشق را پيموده است و جامعه ما و رجال ما و انديشهوران ما هنوز اندر خم يک کوچهاند. چند خط ديگر ميگويد: من او را نه يک مرجع تقليد يا يک رهبر سياسي ستمديده ؛ بلکه به وي در رديف يکي از شخصيتهاي متعلق به بشريت مانند گاليله و پاستور و .... مي نگريستم. تا اينجا مدايح و تملقات در محدوده عالم مُلک و طبيعت دور مي زد، حال آرام آرام وارد به محدوده ملکوت شده و افاضه ميفرمايد: ما او را مافوق انسان نميدانيم.* اما بلافاصله ميگويد: آقاي منتظري يک انسان مافوق است. هرچند بنده اين تعبير را حتي در مورد معصومين عليهم السلام نديدهام چراکه ما آن بزرگان را انسان کامل ميدانيم نه انسان مافوق ، ولي با خواندن مطلب بعدي ميفهميم در بينش شاگرد ليبرال مسلک جناب منتظري که تقدس جايي ندارد؛ ميتوان براي آنکه حضرت استاد را تبرئه نمود، او را به حضرت علي صلوات الله عليه نيز تشبيه کرد. آري حرفي نيست که ما بايد معصومين عليهم السلام را الگو قرار داده و به آن عزيزان اقتدا کنيم. اما اين کمال ناجوانمردي است که سادگيهاي آقاي منتظري را با تهمت کثيرالمزاح بودن حضرت علي عليه السلام مقايسه کنيم.* شايد سؤال شود: ايشان ادعاکرده که تهمت ساده انديشي به جناب منتظري مانند همان تهمت کثيرالمزاح بودن حضرت علي عليه السلام، فقط يک تهمت است. در پاسخ عرض مي شود: بنده اعتقاد دارم نويسنده با شيطنت خاصي اين مطالب را نوشته، و همين زيرکي او تاکنون به @@@@@@@@جناب منتظري اجازه نداده با اينکه از نزديکانش است؛ او را شناخته و به مأهيت او پي ببرد. حال به جهات مختلف کار او اشاره ميکنيم. 1) او با انتخاب اين مثال به خواننده القاء ميکند که همه اين حرفها ساخته غاصبان حق استادش است و واقعيت خارجي ندارد. 2) با توجه به علاقه شيعيان نسبت به مولا عليه السلام و با از يکدست خواندن اين دو ماجرا ؛ آنها را بر سر دو راهي قرار ميدهد تا قبول کنند حرفهاي پيرامون جناب منتظري مانند حرفهاي غاصبان خلافت فقط شايعه است، والا حرف غاصبان خلافت در مورد مولايشان عليه السلام اثبات ميشود. 3) ملتي که با لبيک به امامش سلام الله عليه؛ عزل جناب منتظري را به راحتي پذيرفت، مانند امت صدر اسلام بازي خورد. 4) ما توان هضم اخلاق اسلامي استادش را نداريم، والا رفتار او عين اسلام است. 5) خلاصه در مورد همه بزرگان تاريخ اين حرفها و شايعات بوده و ما نبايد آنها را قبول کنيم. ما برخلاف ميل باطني و روند معمول کتاب که نميخواستيم اينگونه مطالبي را در کتاب بياوريم، يک مورد از جناب منتظري را ذکر کرديم که بصورت طنز درآمده و در نماز جمعه اتفاق افتاده بود و نميتوان آن را انکار کرد. ولي در طول همين کتاب خوانندگان محترم بارها با سادگيهاي جناب منتظري در مسائل جدي آشنا ميشوند و خود ميتوانند قضاوت نمايند که چه مقدار شباهت بين کارهاي ايشان و مولا علي عليه السلام وجود دارد. البته در مورد انگيزه اين شاگردان رند در بخش دوم ان شاءالله به تفضيل بحث ميکنيم. ولي نتيجة کنوني ما دو چيز است: 1) کساني که براي تبرئه استاد خود حتي از مقام مولا علي صلوات الله عليه مايه ميگذارند، بديهيست در مورد امام خميني سلام الله عليه چه ميگويند و در بيان ديگر مطالب چقدر صادقند؟ 2) پس اگر بنده ديگر تحليلهايشان را نخوانده و فقط به يک نگاه اجمالي به فهرست آن بسنده کردم به اين دليل بود. اينکه بر خلاف ميل باطني مجبور شدم بگويم مطالب آن شاگرد ايشان تهوع آور است به خاطر همين گستاخي او نسبت به مولايمان سرّالانبياء و سيّدالوصيين حضرت علي صلوات الله عليه و آله ميباشد. بيش از اين کاري به آن مطالب نداريم. ولي اگر محققي نکته سنج اندکي وقت صرف کند، ميتواند با کنار هم گذاردن و مقايسة مطالب واقعيتها و قضاوتها و تحليلهاي کتاب خاطرات براي ملت ما ثابت کند آيا جناب منتظري استادِ نويسندة واقعيتها و قضاوتها هستند، يا اينکه نويسندة واقعيتها و قضاوتها ، استاد و خط دهنده به جناب منتظري ميباشد ؟اين ميتواند سوژه خوبي براي محققان نکتهسنجي که مانند اين حقير حساس و زودرنج نيستند، باشد . اما هدف ما از طرح اين مسئله، بيان نکته ديگري است. اين شاگرد مدعي شده به خاطر ترس از اذيت و آزار جمهوري اسلامي، نام خود را نمينويسد. بنده هيچگاه خود را نه تنها کمترين شاگرد مکتب حضرت امام سلام الله عليه تصور نکرده، بلکه هميشه با خود ميگويم مثال بنده، مانند يک کودک محروم است که در کنار مکتب حضرت امام سلام الله عليه ايستاده، به کلاس رفتن شاگردان را با نگاهي حسرت بار دنبال ميکند. البته نه هر شاگردي، بلکه شاگرداني همچون فهميده، باکري، همت، چمران، يا آيات عظام مطهري، جوادي آملي، خامنهاي. آري: من بيمايه که باشم که خريدار تو باشم حيف باشد که تو يار من و من يار تو باشماما اين کمترين نيز با خود قرار گذاشتم از چاپ اين کتاب با نام خود پرهيز نمايم. زيرا قلم را او جلّ جلاله به دستم داد و بديهي است که مطالب را هم خودش رديف ميفرمود و اين صحيح نبود تا من نام خود را بر اين کتاب بگذارم، خصوصاً زماني که ديدم در نَفْس جنبشي پيدا شده و چاپ اين کتاب را عاملي جهت رسيدن به شهرت ميدانست. البته اين بدان معنا نيست که جوابگوي خطاهاي احتمالي هم بايد خداوند باشد، خير اين کمترين کليه نواقص احتمالي را بر عهده ميگيرم. هرچند ميدانم حرف و حديث زيادي خواهند گفت و ادعا مينمايند که اين کتاب بوسيلة مأموران نظام نوشته شده؛ ولي بايد بدانند که اين کتاب براي اخذ مجوز بيش از 15 ماه حيران مانده بود. حال به چه علت و چرا؟ خدا ميداند. اگر خواننده فاضلي بعد از مطالعة کتاب توانست دليلي براي اين تأخير عجيب وغريب در صدور مجوز پيدا نمايد، بسيار متشکر خواهم شد اين کمترين را هم از جهل بيرون آورد. آري اين کمترين تنها گناه کتاب را اين ميدانم که در آن مقداري از ادبيّات عرفاني بهره جستهام. اما در همان نوع نگرش متعالي به موضوعات نيز تمام کوشش ما بر اين بوده که آن مطالب عميق را برهاني نماييم . حال اين سوال پيش ميآيد که
اولاً : اگر ما در حوزه نظري و تئوري، طاقت تحمل و هضم چند مطلب عرفاني را نداريم.
ثانياً: آن هم مطـالـب عـرفـانـي کـه بـا دلايـل منطقي، بـرهـاني شدهانـد.*
ثالثاً : اين در حاليست که چاپ و نشر اين مطالب؛ حدّاقل از لحاظ سياسي بـه نفع ماست.
پس چگونه ميتوانيم تضمين دهيم در عصر مبارک ظهور ما بتوانيم تابع فراميني باشيم که
اولا:ً آن فرامين و دستورات صادره از جانب مولا صلوات الله عليه؛ اغلب در حوزه عملي است.
ثانياً: گويندة آن مطالب صلواتالله عليه هيچ تضميني نداده تا تمام مطالبش را براي ما برهاني فرمايد.
ثالثاً: باز هم هيچ تضميني وجود ندارد که تبعيّت و اطاعت از دستورات آن عصر بـه نفع شخص ما باشد؟؟
در حاليکه پذيرفتن اين مطالب که کاملاً عاقلانه و برهاني طرح شدهاند، با فرامين آن سالار عشق عجل الله تعالي فرجه الشريف قابل مقايسه نيست و بقول حافظ آسمانيقياس کردم و تدبير عقل در ره عشق چو شبنمي است که بر بحر ميکشد رقميبيش از اين حوصله پرداختن به آن را ندارم و از آن ميگذرم. آري هر چند سينه ميگويد که من تنگ آمدم فرياد کن، اما به اين خواهش او توجه نميکنم. زيرالاف عشق و گله از يار زهي لاف گزاف عشق بازان چنين مستحق هجرانندهرچند ما کوتاهي يک يا دو مأمور ساده را به پاي نظام مقدس الهي خودمان که با خون خـود آنرا تثبيت کردهايم، نميگذاريم. اما اگر انسان ادعا کرد ميخواهد نقدي منصفانه داشته باشد، بايد کوتاهيهاي دوستان را هم دوستانه به آنها تذکر دهد. پس هرچند آنها حرف و حديث خود را خواهند گفت، اما يادمان باشد که انسان وظيفهاي مهمتر از خودسازي ندارد و مولايمان علي عليه السلام در نهج البلاغه اجازه نداده تا ما با خيال خام اصلاح جامعه، نَفْسِ خود را فاسد کنيم لا أري إصلاحکم بإفساد نفسيآري يکي از مهمترين بحثهاي ما با جناب منتظري بر سر مبارزه با نفس است و بديهيست اگر به هوس نفس حداقل در اين يک مورد گردن مينهادم، نقص غرض شده و مـا هم از آن دسته افرادي ميشديم که وظيفة خود را فقط موعظه و نصيحت ديگران دانسته و نَفْسِ خودشان را فراموش ميکنند، ولذا بايد منتظر وعده عذاب قيامت باشند. بنابراين با خود قرار گذاشتم تا قيد شهرت و نام را زده و آن را به طالبان، عاشقان و بلکه عابدانش هبه نمايم. اما چون با روية باند هاشمي در ترور مخالفين آشنا بودم ، با خود گفتم:
آيا ميشود چاپ اين کتاب بهانهاي گردد تا آن شاهد رعنا که عمري به دنبالش به اطراف ميدويم، در حاليکه بسياري از افراد هم سنّ و سال بنده به ملاقات محبوب شتافتهاند؛ بالاخره با نظر لطفي به بزرگواري خويش، نگاهي بما انداخته و چاپ همين کتاب باعث گردد تا بقاياي باند هاشمي ما را از شرّ دنيا و دنيا را از شرّ ما خلاص نمايند؟با همين نيت استخاره دوم را گرفتم که فرمودند خوب نيست. گويي بدست آوردن دل محبوب براي ما، به اين راحتي هم نيست و بايد هنوز در اين تبعيدگاه زمين باشيم. پس انگيزه ما در ننوشتن نام180 درجه با انگيزه شاگرد آقاي منتظري تفاوت دارد همانطوريکه اساتيد ما نيز با هم 180 درجه فرق داشتند. آري او اگر بخاطر عدم امنيّت نامش را ننوشت ؛ بنده بخاطر عدم توفيق شهادت نامم را نمينويسم. اما کيست که نداند هدف شاگرد ايشان چيست ؟ آري او ميدانست اگر اسم خود را بنويسد، اين ملت شريف با لبخندي ميگفتند: اي بابا اينهم که از باند هاشمي است. چراکه فقط با يک نگاه به فهرست آن کتاب متوجه ميشويم او با طول و تفضيلي که در مورد مهدي هاشمي آورده، سعي کرده بقول معروف حق برادري را به جا آورد. *واينها مسائلي نيست که زياد احتياج به تحقيق و تفحص زياد داشته باشد.*
پيش نيازدوم: لازمه بحث عقلي
قرار ما بر اين بود از تکرار مباحثي که بوسيله ديگران بيان شده، پرهيز نماييم. پس با خود قرار گذاشتم که از بحث تاريخي اکيداً پرهيز نمايم. آري نگاه تاريخي به مسئله با خود 2 مشکل را ايجاد ميکرد: ميبايست بدنبال تهيه مدارک و اسناد معتبر دوندگي زيادي بنمايم؛ و با توجه به تنها بودن حقير و کثرت کار، اين عمل نه تنها از عهدة اين کمترين خارج بود، بلکه هيچ فايدهاي هم بدنبال نداشت زيرا در ديگر کُتُب پيدا ميشدند. و از آن گذشته انکار مدارک کار راحتي است و انسان ميتواند بگويد اين مدارک ساختگي هستند. بنابراين قصد ما اين است تا از مناظري کاملاً نو به اين جريان نگاه کنيم و براي اينکار ميخواهيم از دو روش جديد بهره بگيريم.
الف) نگاهي با سبک و سياق فلسفي
ب ) نظارهاي از منظر عرفان و معرفت نفس
در بحث به سبک و سياق فلسفي، انسان بايد مطلب را از ريشه شروع کند. برخلاف بحث کلامي که از نيمة راه شروع ميشودبطور مثال در بحث فلسفي در مورد دين؛ يک فيلسوف وظيفه دارد از ريشه مبحث؛ يعني وجود يا عدم وجود خدا شروع کرده و به جلو بيايد. البته اين مهم را در خاطر داشته باشيم که در بحث به روش فلسفي بايد سلسله مراتب بحث را رعايت نمود. بطور مثال اگر براي ما در ابتداي بحث ثابت شد اسلام يک دين سياسي است ؛ ما نبايد اگر در جايي ديديم حرف طرف مقابل دارد ثابت ميشود و براي ما قافيه تنگ شده؛ برگشته و بگوييم براي سياسي بودن اسلام چه دليلي داريم. بعبارت ديگر بحث بطريق فلسفي ، يک بحث منظم و هدفدار است. يک خصوصيت ديگر نيز در بحث به سبک و سياق فلسفي وجود دارد و آن هم اينست که در اينگونه بحثها، دلايل عقلي اصل و اساس قرار گرفته، از دلايل نقلي يا معارف شهودي فقط بعنوان ادلّه مؤيد استفاده ميشود. به همين علت ميگوييم هرچند اين کمترين در برابر حضرت امام سلام الله عليه فقط ميتوانم بگويم افاض الله علينا من برکات تربته و يکي از دلايل مهم و بلکه مهمترين دليل ما جهت نوشتن اين کتاب؛ اعاده حيثيت از آن عزيز ميباشد، اما در بخش اول کتاب ما هيچ جا مطلبي را به صِرف فرمايش آن بزرگوار قبول نکردهايم. آري شايد فرمايش آن عزيز بعنوان دليلي مؤيد نقل شود اما هرگز بعنوان تنها دليل؛ از آن استفاده نميکنيم . پس هرچند اين مطالب بوسيلة يکي از کمترين عاشقان امام سلام الله عليه و مولايمان عجل الله تعالي فرجه؛ براي ديگر عاشقان آن عزيزان نوشته شده؛ ولي براي خواندن و قبول کردن آنها هيچ احتياجي نيست که خواننده نيز آن توفيق را داشته باشد تا عاشقان آن عزيزان باشد. بنابراين حتي اگر فردي ضد انقلاب هم در خارج از کشور خواست از اين کتاب استفاده نمايد، ميتواند فارغ از تمام افکار و عقايد و فقط با استفادة از عقلش از اين مطالب بهره ببرد. گرچه رسيدن به عمق مطالب کتاب خصوصاً در بخش دوم فقط براي جانهاي مهذب ميسور است. آري اين دستور دين ماست که انسان بايد عاقلانه راه را بشناسد و عاشقانه آنرا بپيمايد. پس نگاه ما در بخش اول حتي به حضرت امام سلام الله عليه عاقلانه است؛ هر چند در بخش دوم عاشقانه شده، و اين قانون لايتغير تکامل است. البته عاشقانهاي که از منزل عقل عبور کرده و آن را پشت سرگذارده، نه عاشقانه احمقانه در عين حال بايد اين نکته را توضيح دهيم در بحث به سبک و سياق فلسفي ، معمولاً اثبات يک حرف احتياج به صرف وقت زياد و حوصله فراوان دارد و اين با روش اوليه ما يعني خلاصه گوئي و رعايت ايجاز در تضاد بود. براي حل اين مشکل بايد دو کار صورت بگيرد؛ که يکي از طرف نويسنده و ديگري بايد بوسيله خوانندگان فاضل انجام شود. وظيفه نويسنده اين است تا با طرح سؤالات متعدد و پاسخ گويي به آنها، محيط لازم براي بحثي به سبک فلسفي را فراهم کند. واما وظيفة خوانندگان فاضل: عزيزان عنايت دارند که اين يک کتاب است و بديهيست يکسري محدوديتهاي خاص خود را دارد. پس اگر چه ما هيچ اصراري براي قبولاندن حرف خود نداريم اما در هنگام طرح بحث بايد انصاف خود را هم ناظر بر صحنه بحث گردانيم، که مسلماً اينگونه خواهد بود. يعني اگر ديديم دليل طرف مقابل کفايت ميکند از او بپذيريم؛ هرچند شايد تمام سؤالات نهفته در ذهن ما را جواب نداده باشد. بديگر سخن هرچند در اين گونه مباحث به طرف مقابل اصطلاحاً « خصم » ميگويند ولي عاجزانه تقاضا داريم ما را خصم ندانند. مزيت بزرگ اين نوع بحث اين است که چون وابستگي زيادي به مدارک ندارد، لذا نميتوان ادعا کرد که بر له يا عليه کسي پرونده سازي شده و ما هم متأثر از آنها بودهايم. آري ما سعي کرده با چراغ عقل خود به سراغ مسائل برويم و قاعدتاً نتايج اين نوع بحث براي عاقلان تقريباً مشابه خواهند بود. و اما در مورد نگاه عرفاني فصل دوم به ماجرا،اگر چه اين يک روش کاملاً بديع و نو ميباشد؛* اما بايد بگويم که سعي شده با ترجمه کلامي عارفانه به زبان قابل فهم عموم، يک پله به معرفت خود بيفزاييم. اين کاري مشکل بود که فقط و فقط توفيق در آن را (مانند ديگر کارها) مرهون فضل پروردگار ميباشم. در شرح مقدمه قيصري آمده روزي صدرالدين قونيوي به مولوي گفت: در تعجبم چگونه توانستهاي اين همه معارف عاليه، که از مسائل مشکل در عرفان هستند را در مثنوي معنوي به زبان ساده بگويي؟
مولوي هم پاسخ داد: من در تعجبم شما اين مسائل ساده را چرا اينهمه پيچيده ميکنيد؟
اين کمترين اعتقاد دارد هر چند معارف عاليه عرفان پيچيده و مشکل هستند، اما به صِرف اين دليل نبايد مردم با کرامتمان را از همة آنها محروم کنيم، بلکه بايد کاري کنيم که اين ملت بتواند از آنها استفاده کند. آنهم ملتي که ميخواهد از سربازان صف اوّل قطب عالم امکان حضرت مهدي موعود صلوات الله عليه باشد. حال بايد بدانيم در اينگونه مسائل که با دليل و منطق سروکار دارد؛ نميتوان زياد به اشخاص توجه کرده و در پاي آنها حق را فدا نمود. بعبارتي اينگونه بحثها، برهان مدار هستند نه شخص محور. گويند روزي ارسطو در کلاس درس، نظريه معلمش افلاطون را ردّ کرد. شاگردانش گفتند: اين نظر استاد شما بود و ارسطو جواب داد: هر چند استادم محترم است اما حق از او عزيزتر و محترمتر است. شايد سؤال شود: در اين نوع نگرش، نمي توان بر آقاي منتظري خُرده گرفت؛ زيرا ايشان هم حق را برتر از امام سلام الله عليه ميدانند . مگر شما امام را برتر از حق ميدانيد؟در پاسخ عرض ميشود: خير ما هم حق را برتر از امام سلام الله عليه ميدانيم و وظيفة ما هم اين نيست که با هر قيمتي سعي کنيم حق را به امام بدهيم، زيرا در آن صورت؛ هم به حق، هم به امام سلام الله عليه، هم به خوانندگان، و هم به خودمان خيانت کردهايم . ولي بايد بگوييم حداقل در اين مواردي که جناب منتظري عنوان کرده، حق با حضرت امام راحل سلام الله عليه بوده است. آري اين کمترين اعتقاد دارد در اين موارد حق با حضرت امام سلام الله عليه بوده و دلايل خود را هم مينويسم. اين اعتقاد در بازار انديشه امکان دارد مشتري خود را پيدا کند، و احتمال هم دارد خريداري نيابد و يا بهتر است بگوييم کالاي آقاي منتظري و ما، هر کدام مشتري خود را پيدا ميکند . ابتدا فکر ميکردم اين جمله از حضرت امام سلام الله عليه باشد؛ اما چون منبع آن پيدا نگرديد لذا از انتسابش به آن عزيز خودداري شد. اما در هر حال جمله پر مغز و بامعنايي است که جاي تأمل بسيار دارد. * بحمدلله ميبينيم که آقاي منتظري را واجد مقام الوهيت نميداند. * بطور مثال همه ميدانيم جناب منتظري در نماز جمعه شهر مقدس قم در زمان دفاع مقدس گفته بودند: نه 1هواپيما، نه 2هواپيما نه 3 هواپيما؛ بلکه يک فروند هواپيما. اين جمله ايشان که قابل انکار نيست زيرا نمازگزاران آن نماز هنوز زنده هستند. خوب اين حرف جناب منتظري را با کدام کلام مولا عليه السلام ميسنجيد؟ مگر ميتوان فردي که هنوز واحد شمارش هواپيما را نميداند با کسي مقايسه کنيم که فرمودند: فلأنا بطرق السماء اعلم مني بطرق الارض؟* حـدّاقـل با يک دليل کـامـلاً منطقـي و سـاده. * نويسنده دو فصل کامل+ ضمائم را به او اختصاص داده که با نگاهي اجمالي به فهرست مطالب اين نکته مشخص ميشود. * هرچند اينها مسايلي کاملاً شخصي هستند، اما به اين دليل در اينجا آورده مي شوند که خواننده محترم کاملاً در جريان علت نوشته شدن کتاب قرار گيرد. متأسفانه جناب منتظري و عدهاي از شاگردان ايشان با وجود آوردن محيطي بسته به دور خود؛ چشم از واقعيّات پوشيدهاند. در اين ديدگاه، مردم به 2 دسته تقسيم ميشوند؛ يا طرفدار و پيرو جناب منتظري هستند و يا دشمن و بدخواه ايشان. اگر کسي بخواهد در مقابل داستان سرايي آقايان موضع بگيرد و از آنها بخواهدکه ملاحظه شعور مخاطب خويش را هم بنمايند، مطمئناً مأمور حکومت است. اين نوع طرز تفکر استکباري را در اظهارنظرهاي احمقانه و متکبّرانه رئيس جمهور آمريکا در ماجراي مبارزه با تروريسم همه ديدند. و ما ميتوانيم نتيجه بگيريم که تکبّر اگر در جان انسان ريشه بدواند ايراني و آمريکايي نميشناسد . البته مردم ايران آنقدر شعور دارند که با اين حرفها از ميدان بدر نروند. آري بنده هم مانند تمام ايرانياني که در صحنههاي حساس نشان داده به آرمان خويش تا پاي جان وفا دارند و انتخاب آنها از طرف خداوند بعنوان علمداران معنويّت و عاشقان امام زمان صلوات الله عليه انتخابي درست و حساب شده بوده؛ هستم. ولي مأمور کسي نيستمپس بايد بگويم انگيزه من جهت ورود به اين ميدان چه بود و چرا به اين عرصه پا نهادم. آري نوشتن اين کتاب را ميتوان اينگونه گفت اين حکم؛ حکم عشق است کاري به دين نداردوالا اگر مأمور کسي بوديم وقتي چاپ کتاب با کارشکني روبرو ميشد؛ آنرا رها ميکرديم و بلکه اصلاً کار کتاب با کارشکني روبرو نميشد و خداوند خود بهتر ميداند که در طول اين 15 ماه چه مصائبي را متحمل شديم. البته همين جا لازم ميبينم از پايمردي نشر ايرا کمال تشکر را بنمايم و چون اجازه ندادند که بيش از اين در مورد آنها حرفي را بنويسم از خداوند ميخواهم اجر آنها را خود بدهد. از سوي ديگر خواننده محترم وقتي مطالب بخش دوم را بخواند متوجه ميشود که اصل واساس آن فصل، ارتباطي با مطالب سايت آقاي منتظري ندارد، بلکه تفسير يک جمله از نامه حضرت امام سلام الله عليه است. اين نشان ميدهد شالوده مطالب آن فصل از سالها پيش در ذهن بنده بوده اما دليلي براي بيان آنها نميديدم. وقتي جناب منتظري پاي را از گليم درازتر کرده و اقدام به مخدوش نمودن چهره ولي نعمت خود و بزرگترين عارف عالم اسلام حضرت امام خميني سلامالله عليه نمودند؛ ما هم مجبور شديم مطالبي را عنوان نماييم که سالها آنها را در سينه نگه داشته بوديم. پس خوب است جناب منتظري اين بيت را خوب بخاطر بسپارند و ديگر دل مردان خدا و اولياي الهي را نشکنندتا دل مرد خدا نآمد بدرد هيچ قومي را خدا رسوا نکرد باشد تا هر کدام از ما حدّ و اندازه گليم خود را بهتر شناخته، پاي در محدوده گليم ديگران دراز ننماييم. بنده صريحاً اعلام ميکنم اگر جناب منتظري اقدام به حرمت شکني از امام سلام اللهعليه نميکرد؛ هرگز اين مطالب از محدوده قلب به وادي قلم نميآمد. زيرا ما در مورد امام سلامالله عليه معتقديم
مولوي هم اگر تو را ميديد دامن شمس را رها ميکرد
* اعم از موافقان يا مخالفان آقاي منتظري* حداقل بنده خود تاکنون اين سبک بحث را نديدهام.
پیش نیاز سوم - هنجار شکنی
پيش نياز سوم : ناهنجار شکني
در کتاب حاضر حدّاکثر سعي بر اين بوده از توهين و کلمات موهن اجتناب گردد.
بطوريکه معمولاً نام جناب منتظري با پيشوند آقا يا جناب ميآيد. اما خود ميدانيم فردي که نه تنها خود را مرجع تقليد ميداند، بلکه ادعاي اعلميّت در بين مراجع و علماء دارد، اگر بوسيلة ما اجتهاد کنوني او هم زير سؤال برود، قاعدتاً او اين مسئله را توهين به خود قلمداد ميکند. اما بايد بگوييم روش ما در اين کتاب بر پايه استدلال بنا شده، پس اگر ملاحظه کرديد ادعاي ما مستّدل است، آنوقت بايد در مقابل آن تمکين نماييد. آري ميزان تمکين فرد در برابر استدلال، ميزان اطاعت فرد از عقل خودش را مشخص ميسازد. مولا علي عليهالسلام اعتقاد دارند که ميزان تمکين فرد از حرف حق ميتواند نشاندهندة ميزان عامل بودن به حق را در شخص به خوبي نمايان سازد. حال ميگوييم:
ما يک زمان اجتهاد در علوم ديني را فقط اين ميدانيم که فردي موفق شود مقداري درس را نزد اساتيدي چند بياموزد. خوب اگر ديدگاه ما اين باشد بديهيست آقاي منتظري مجتهد هستند بلاشک.
اما زماني اجتهاد را يک ملکه وجودي ميدانيم که انسان با اين ملکه استنباط، به سراغ منابع ديني رفته تا از لابلاي آنها؛ حکم خداوند را پيدا نمايد و به آن عمل کند. ما اگر اجتهاد را بدينگونه تعريف نماييم چنانچه تمام علماء اينگونه تعريف کردهاند؛ در مجتهد بودن جناب منتظري به مشکل جدّي برخورد ميکنيم. زيرا: اولاً: وجود خداوند زنده و ناظر را بايد بطور جدّي بپذيريم. زيرا فقط يک خداي زنده و ناظر است که براي اعصارگوناگون، بايد احکام مورد نظر او را با اجتهاد بدست آورد.
والا خداوندي که ما بصورت يک موجود سمبوليک قبول داريم و ايمان به او يک لقلقة زبان و ميراثي از نياکانمان است ديگر احتياج به اجتهاد ندارد .
ثانياً: عقل حکم ميکند که احکام اين خداوند واقعي، هميشه بايد در جهت تقويت مؤمنان و تضعيف گروه غير مؤمن باشد.
حال که اين دو اصل بديهي را پذيرفتيم به سراغ کتاب خاطرات جناب منتظري ميرويم. بدون توجه به حقانيت نظام جمهوري اسلامي، حضرت امام سلام الله عليه وديگر مؤمنان؛ فقط و فقط نگاه ميکنيم تا ببينيم چه کساني از انتشار اين کتاب خوشحال شده و به مراد دل رسيدهاند؟ميبينيم راديو آمريکا با حالتي ذوق زده از انتشار اين کتاب به عنوان ضربهاي سهمگين بر جمهوري اسلامي ياد کرده و راديو اسرائيل با شعف و شادماني بسيار در جهت تبليغ آن ميکوشد و سازمان منافقين خلق با استناد به مطالب آن، بر عليه جمهوري اسلامي شکايت ميکند. ما کاري به حقانيّت جمهوري اسلامي نداريم ولي آيا انصافاً آمريکا و اسرائيل در خط عبوديت و طاعت خداوند واقعي هستند يا نه؟آيا امکان دارد يک مجتهد واقعي در لابلاي متون ديني، حکمي از احکام خداوند را پيدا کند که بوسيلة انجام آن حکم، آمريکا و اسرائيل را خوشحال نمايد؟ آيا نبايد در اجتهاد فردي که هنوز نميداند در اين صحنه مبارزة حق و باطل، آيا خداوند حق است يا اسرائيل، شک کرد ؟پس بايد گفت : بعضي از افراد ، با بالا رفتن سن و...... يکسري از تواناييهاي خود را از دست ميدهند و قرآن کريم هم بر اين نظريه صحّه ميگذارد که بالا رفتن سنّ در بعضي از افراد، عاملي جهت کاهش ميزان هوشياري است و منکم من يرد الي ارذل العمر لکي لا يعلم من بعد علم شيئاًبنابراين جناب منتظري هم با توجه به بالا رفتن سن و...... هم اکنون توانايي اجتهاد خود را از دست داده و قدرت تشخيص بين حق و باطل را فاقد گرديدهاند، بطوريکه نميدانند آيا اسرائيل و آمريکا حق هستند يا خداوند متعال؟در مورد صفت آيت الله هم ماجرا بهمين صورت است. يعني ما اگر به فردي که مقداري از دروس حوزه را خوانده بايد آيت الله بگوييم ،آري جناب منتظري آيت الله هستند بلاشک.ولي اگر منظور از آيت الله يعني نشانة خداوند؛ پس بايد بدانيم که يک نشانه جهت مسير بسوي مقصد را به ما نشان ميدهد. ما اگر در جادهاي ناآشنا تابلويي را ديديم که روي آن تابلو بجاي جهت شهر مورد نظر نوشته شده باشد «من يک تابلو هستم »آيا ما آن تابلو را نشانهاي جهت تعيين مسير ميدانيم؟آيا تابلوهاي تبليغاتي در کنار جادهها را ميتوان يک نشانه براي تعيين جهت مسير دانست؟ در مورد صفت « سيّد» نيز ماجرا به همين صورت است، يعني ما حق نداريم اين علامت وابستگي به رسول مکرم اسلام صلي الله عليه وآله را به فردي مانند مهدي هاشمي بدهيم که در چندين قتل و جنايت ديگر دخالت مستقيم داشته است. در همين اول کتاب عرض مي شود که ما مي خواهيم با ديد عقلي به قضايا نگاه کنيم و در نتيجه نبايد در مقابل عناوين و القاب، حق را ذبح کرد.
پيش نياز چهارم : استثمار
مراحل استفادة انسان از انسان را ميتوان به چند دورة عمده تقسيم کرد. استبداد، استعمار کهن ، استعمار نو و استحمار. که بطور مجمل توضيحي کوتاه در مورد هر کدام عرض ميشود. در استبداد هم فرماندهان و هم سربازان از کشور سلطهگر بوده، با زور سرنيزه از مردم ضعيف کار ميکشيدند مانند فراعنه مصر . اين روش هم هزينه زيادي داشت و هم امنيّت آن کم بود. استعمار قديم: در اين نوع از بهره کشي، کشور استعمارگر پستهاي کليدي و مهم را به افرادي از کشور خود سپرده، ولي در پستهاي کماهميت از نيروهاي کشور مستعمره استفاده ميکرد مانند جريان هندوستان و انگليس. در اين روش هرچند هزينه کمتر ميشد اما روح آزاديخواهي کشور مستعمره، بالاخره کار خود را کرده و با انقلابها و شورشها منافع کشور سلطهگر نابود ميشد. در استعمار نو؛ باز هم بحث غارت منابع مطرح بود اما با هزينه کمتر و مدت انتفاع بيشتر. اينبار کشور استعمارگر با انتخاب سردمداراني که از لحاظ ظاهري و مشخصات سجلّي تابع کشور مستعمره بودند، ولي از لحاظ جهان بيني و نگرش، يک خودفروخته تمام عيار و نوکر سرسپرده محسوب ميشدند؛ منافع خود را تأمين مينمود مانند شاه ايران. در اين نوع بهرهکشي گرچه عوام جامعه فکر نميکنند حاکم آنها نوکر اجنبي است، اما روشنگري خواص بالاخره کار خود را کرده و باز انقلاب توده مردم باعث از بين رفتن منافع کشور استعمارگر ميشد. و اما آخرين نوع بهرهکشي همانا استحمار است. چون اين روش هم اکنون در جهان پياده ميشود و ما اگر هوشيار نباشيم درآن گرفتار ميشويم ، لذا جا دارد کمي بيشتر به آن بپردازيم. دشمن در استحمار بسيار ظريف و ماهرانه کار ميکند؛ برخلاف معناي ظاهري بسيار خشن و تند ظاهري.· در 3 روش قبلي، کشور استعمارگر تمام تلاش خود را صرف کرده تا عامل قدرت در جامعه* را زير نفوذ خود بياورد. ولي ديديم همواره جوامع انساني در برابر اينگونه بهرهکشي ساکت و آرام نمينشيند. آنها چاره کار را در اين ديدند تا با در اختيار گرفتن روح انساني جامعه و عامل تمايز انسان از حيوان (عقل) به هدف خود که همان غارت منابع است برسند. پس در استحمار تمام تلاش براي تسلط بر عامل قدرت در فرد (عقل) بکار ميرود. در اينجا کشور سلطهگر سعي ميکند به طرق گوناگون و با تبليغات مختلف ، عقل افراد را تحت کنترل آورد. هنگاميکه مطمئن گرديد به خواسته خود رسيده است؛ به يکباره ميبينيم کشور سلطهگر، علمدار و طرفدار دموکراسي گرديده و با فرياد و نعره خواستار حاکميت مردم بر مردم ميشود. در حاليکه ديديم همواره اين تودة مردم بودند که با انقلابها و شورشها دست غارتگران را کوتاه ميکردند. اما چون کشور سلطهگر ميداند، عقل عده کثيري از انقلابيونِ ديروز را شستشو داده، لذا از حاکميت مردم بر مردم هيچ ترسي ندارد چراکه ميدانداولاً: قشر حاکم بر مردم در دموکراسي مورد نظر او، همين انقلابيون شرمنده کنوني هستند. ثانياً: توده جامعه هم صبر و تحملشان اندازة دارد و حاضر نيستند تا قيامت بدنبال تئوريهاي آقايان بدوند. ثالثاً: بهترين لقمه براي يک کشور سلطهگر؛ کشور انقلابي شرمنده است. زيرا نه تنها خودش با شرمندگي و مسلماً با درجه بيشتري از وابستگي به پابوس کشور سلطهگر ميرود، بلکه به ديگر کشورها ميتوان عاقبت کار او را نشان داد و بعد فرياد زد که ولا يمکن الفرار من حکومتي تا ديگر کشورها هوس انقلاب نکنند. در استحمار نه احتياجي به سرباز پيدا ميشود، نه فرمانده و پادشاه خودفروخته تا منابع کشور سلطهگر را تأمين نمايند . بلکه افراد جامعه بطور غير مستقيم سعي ميکنند تا به اهداف آن کشور سلطهگر کمک کنند، چراکه به آنها القاء شده زندگي بدون آنها اگرچه ممکن است، اما ارزشي ندارد. آري فرد مورد نظر استحمارگران خيال ميکند اصل و ريشة همه چيز نزد آنهاست. در اين زمان است که انقلابيون ديروز تبديل به يک روبات و آدم ماشيني رام و سربزير ميشوند. چه بجا ولي دردناک است شنيدن اين حرف: « امروزه فرمان دادن به يک ماشين؛ با فرمان دادن به يک انسان براي من يکسان است». اين حرف يک فرمانده ارشد نظامي يا حاکم ديکتاتور نيست بلکه گفته يک دانشمند علم ارتباطات در آمريکاست. البته همين تاکتيک و روش در داخل کشور هم اجرا ميشود؛ يعني عدهاي براي جذب آرا و حمايت افراد سعي ميکنند نقاط ضعف فرد مورد نظر را پيدا کرده و از آن بهره برداري نمايند. مثلاً به يک روحاني سالخورده که در طول عمر خود زياد مورد توجه قرار نگرفته، رجوع کرده و با عَلَم کردن او در جامعه بوسيلة عکس و مصاحبه و تيتر نمودن حرفهايش، طوري او را شرمندة مراحم و الطاف خود ميکنند که او ديگر نميتواند بجز خواسته آنها چيزي بخواهد و يا بغير از افکار آنها موردي بيانديشد. در اين جا اين روحاني کم سواد و نه چندان مطرح، وقتي ديد در کانون توجه افراد رند قرار گرفته، بايد با ديدة شک وترديد به ماجرا نگاه کند. آيا نبايد ازخود سؤال کند : من پيرمرد که در رشته تخصصي خودم يعني فقه و اصول هنوز يک نظر عادي هم ندادهام، چه شده يکباره تبديل شدهام به يک صاحب نظر در فلسفه غرب و بايد در مورد حقانيت کلام گهربار جان لاک و هابس افاضه نمايم؟ آري در اينجا دشمن از عقدة حقارت اين فرد کهنسال استفاده کرده و او را مهره خود نموده است . يا يک دانشجوي جوان وقتي ديد عدهاي او را قشر فرهيخته و لاية زنده جامعه دانسته، و براي او تعارفاتي خرج ميکنند که يک درصد آنها را براي استادش بکار نميبرند، آيا نبايد مشکوک شود؟مگر ميشود يک دانشجويي که فقط چند واحد از دروس خود را پاس کرده و در بعضي از آنها هم مشروط شده، فرهيخته اجتماع باشد؛ ولي استاد او که مدرک دکترا دارد يک پوپوليست و عوامزده باشد؟اين استادِ امروز؛ مگر دانشجو و قاعدتاً فرهيختة ديروز نبوده؟ خوب اين بندة خدا، به آن فرهيختگي مقداري هم تجربه اضافه کرده؛ چرا يکباره شد عوام زده؟ آيا تمام فرهيختگان با تجربه، عوامزده هستند؟ اگر پاسخ منفي است با چه ملاکي بايد به تشخيص صحيح رسيد؟ آيا خود آقايان تئوريسين مشمول اين قاعده عجيب و غريب نميشوند؟خير. آقايان ميدانند که اين تعارفات براي قشر فرهيختة واقعي ارزشي ندارد، بنابراين آن را براي افرادي بکار ميبرند که عقدة فرهيختگي آنها را کُشته است. ما اگر به يک فارغالتحصيل دوره تکميلي دانشگاه دايم بگوييم آقادکتر؛ برايش نه تنها مهم نيست، بلکه از اينهمه تأکيد ما امکان دارد نارحت نيز بشود. ولي به يک دانش آموز دبيرستاني کم ظرفيت، اگر يکبار بگوييم آقا دکتر؛ بسيار کيف کرده و خيلي خوش بحالش ميشود. يا به يک فرد واخورده و از خودراضي در سيرو سلوک که به اهميت نيّات واقف نبوده و جز خود و عملش به چيزي توجه نميکرده و لذا به آنچه فکر ميکرده ميبايد برسد، نرسيده؛ رجوع کرده و ميگويند: مگر تو همان فردي نيستي که از انجام اعمال گوناگون چيزي را فروگذار نکرده بودي؟
مگر تو همان فردي نيستي که در وسط شهر لندن بخاطر استحباب ، نعلين زرد رنگ ميپوشيدي؟ خوب چرا به جايي نرسيدي؟ پس عيب در دين است، والا تو بهترين اعمال را داشتي. بعد ميگويند حال تو هم بيا مارتين لوتر اسلام بشو و علمدار پروتستانيزم در اسلام باش. آري تو اين شجاعت را داري و بالاخره با اين تعارفات مخ او را به کار گرفته و از خود ميکنند. اما اين لوتر داخلي ميبايست به اين شعر حافظ آسماني توجه کند و تئوري عاميانه صراطهاي مستقيم را ندهد : بکوي عشق منه بي دليل راه قدم که من بخويش نمودم صد اهتمام و نشدبراستي اگر هر کسي يک صراط مستقيم داشت پس چرا خود حضرتعالي سرگردان شدهاي ؟ در اين رابطه هنوز حرف داريم. ان شاءالله متأسفانه با خرج کردن تعارفات واهي، امروزه عدهاي عقل گروهي از مردم را به بازي گرفتهاند. بطور مثال به جوانها ميگويند : تو واقعاً خيلي استعداد داري، ولي حيف که حقت را نميدهند. از سوي ديگر به پيرها ميگويند تو خيلي استعداد داشتي، ولي حيف که حقت را خوردند. البته بايد به اين نکتة بسيار مهم توجه کنيم که هميشه لازم نيست بطور مستقيم به افراد رجوع کرده، با لحن صريح حرفي را زد. بلکه بهترين روش که امروزه بکار ميرود اينست که با دادن اطلاعات جهتدار و کاملاً حساب شده، کاري کنيم تا افراد تصور کنند خودشان به اين نتيجه رسيدهانددر علم ارتباطات به اين عمل کنترل ادراکي ميگويند، يعني قوه درک و فهم ما را سعي ميکنند تحت کنترل بياورند. چون اين روش کنترل ادراکي امروزه در جهان کاربرد زيادي دارد، به 2 نمونه از آن بطور مثال اشاره ميکنيم
نمونة اول
امروزه ديگر نميآيند صريحاً اعلام کنند مسلمانان تروريست هستند، بلکه با دادن اطلاعات کاملاً حساب شده، محيطي را بوجود ميآورند تا من بعد از مقداري تفکر به اين نتيجه برسم . بديهيست چون خودم با مقداري فکر کردن به نتيحه رسيدهام، لذا به اين راحتي حاضر نيستم بر روي اکتشاف مهم خودم خط بطلان کشيده، آنرا ابطال نمايم و اين نهايت آرزوي سلطهگران است. ولي ما اگر دقيق باشيم به تناقضات اين اطلاعات کاناليزه ميتوانيم دست يابيم. شما نگاه کنيد به همين ماجراي انفجار برجهاي دوقلوي مرکز تجارت جهاني در نيويورک.در اين ماجراي سخيف و زشت هرچند سعي ميکنند ظاهراً بگويند اسلام دين صلح و دوستي است، اما هر چند روزي يک حرف و مدرکي ساختگي را ارايه ميدهند تا افراد ساده لوح فريب خورده و به نتيجه دلخواه و مورد نظر آنها برسند. مثلاً ميگويند: از فردي بنام محمد عطاء که مظنون به شرکت در اين عمليات است وصيت نامهاي بجا مانده که در آن سفارش کرده او را به چه صورت غسل داده و دفن نمايند. و بعد اعلام ميکنند مشابه همين دستورالعمل در هواپيماي ساقط شده در پنسيلوانيا پيدا شده. براي يک انسان ساده لوح اولين و آخرين نتيجه اينست : مسلمانان تروريست هستند. اما اگر دقيق باشيم چند سؤال حتماً براي ما پيش ميآيد مانند: اين آقاي محمد عطاء که ميخواسته با هواپيما به برج مرکز جهاني بزند، اينقدر نميفهميده از جسد او چيزي باقي نميماند؟ پس اينهمه توصيه به غسل و کفن و مراسم تشييع جنازه براي چيست؟برطبق ادعاي آقايان از هواپيماي ساقط شده در پنسيلوانيا، حتي جعبه سياه آن که ضد آتش سوزي و انفجار است، باقي نمانده؛ چطور کاغذي مشابه وصيت نامه محمد عطاء باقي مانده؟البته به يک نحوه ديگر هم گفته اند. يعني ادعا کردند که اين دستورالعمل بر روي خرابه هاي مرکز تجارت جهاني پيدا شده. و اين ادعا مضحکتر از ادعاي اول است. زيرا چگونه ميتوان باور کرد که يک کاغذ بيش از 45 دقيقه بر روي هوا سرگردان باشد تا ساختمان ريزش نمايد و بعد آن کاغذ که از لابلاي هواپيماي منفجر شده سالم مانده؛ به آرامي بر روي خرابه ها جاي گيرد؟؟آري شايد تاريخ ثابت کند اين اعمال بوسيلة صهيونيسم بين المللي طراحي ميشده، زيرا از هر طرف که کشته شوند به نفع آنهاست. چه در افغانستان مسلمين کشته شوند يا در نيويورک مسيحيان. مهم اينست که بيش از 4000 يهودي صهيونيست در آنروز نبايد به محل کار خود بروند و ديگر شواهدي که از حوصلة اين مقال خارج است.
نمونة دوم
در اوائل انقلاب طيف کثيري از مخالفين نظام اعم از مليگراها، منافقين، تودهايها و غربزدهها در اقداماتي هماهنگ سعي ميکردند از تصويب اصل ولايت فقيه در قانون اساسي جلوگيري نمايند. در همان ايام آيت الله طالقاني رحلت نموده و اين طيف بدنبال بهره برداري از رحلت آيت الله طالقاني جهت مقاصد خود بر ميآيند. حال به اين نمونه از کنترل ادراکي که توسط خبرنگار روزنامه اطلاعات در تاريخ 1358/6/19 انجام گرفته* توجه ميکنيم: « مجلس ساعت 4/5 کارش را شروع کرد اما آيت الله طالقاني تقريباً نيم ساعت بعد از شروع کار مجلس از راه رسيد و به گفتة خبرنگار پارلماني ما که هر روز در اين مجلس حضور دارد، سر جاي خود ننشست در واقع اولين مبل خالي سر راه خود را که ديد، نشست. بلافاصله ليواني آب خواست و با گروهي از نمايندگان با حرکت سر حال و احوال کرد. و من که با دقت و کنجکاوي متوجه او بودم، ديدم که در بين جلسه دو بار از تالار خارج شد و بعد از دقايقي چند برگشت و سرجاي خود نشست. براي اصول چهار و پنج قانون اساسي رأيگيري شد. براي ماده چهار متوجه نشدم، ولي در مورد ماده پنج (اصل ولايت فقيه) ديدم که پس از مدتي جست و جو در کشوي ميز، يک کارت سبز (به عبارتي کارت کبود ــ مخالف) در گلدان رأي انداخت. جلسه حدود ساعت 8 بعد از ظهر تمام شد. من با عجله از لژ روزنامه نگاران پايين آمدم و جلوي در خروجي ايستادم. آيت الله راه افتاد به طرف در خروجي. من در يک فرصت کوتاه به او نزديک شدم و گفتم: آيت الله شما به اصل پنج ( ولايت فقيه )رأي کبود( کارت سبزــ مخالف ) داديد در حالي که در بارة اين اصل هيچ نظري نداديد، هيچ صحبتي نکرديد. آيا در مورد4 اصل ديگر هم رأي شما چنين بوده؟از پشت عينک نگاهي به من انداخت و گفت: مگر شما فضوليد؟گفتم: خير، خبرنگارم مي خواهم بدانم که شما چرا نظر اصلاحي نداديد؟جوابم را نداد و با يک لبخند از در شيشهاي خارج شد و ديدم که پاسدارها دورهاش کردند...»* ميبينيم تمام مقدمات بوسيله خبرنگاري که
اولاً: هر روز در جلسات شرکت دارد
ثانياً: کاملاً مواظب حرکات آيت الله طالقاني است بطوريکه حتي آب خوردن و دوبار بيرون رفتن هم از چشم تيزبين او پنهان نمانده
ثالثاً: سؤال او هم در مورد اصل ولايت فقيه نيست؛
همه و همه بطوري ماهرانه چيده شده که حداقل دو نتيجه را در ذهن ما تداعي نمايد.
1. مرحوم آيت الله طالقاني به اصل ولايت فقيه رأي مخالف داده بود.
2. رحلت هم امري اتفاقي نبوده، زيرا بعد از رأيگيري در همان روز رحلت؛ پاسدارها دورهاش ميکنند.
اما شايد براي همه جالب باشد که بدانيم طرح و تصويب اصل پنجم* تازه سه روز بعد از رحلت آيت الله طالقاني يعني در تاريخ 1358/6/21 انجام ميشود و آن مرحوم هرگز نميتوانسته در آن جلسه رأي گيري حضور داشته باشد و تمام بافتههاي آن خبرنگار فرصت طلب تخييلاتي جهتدار بيش نيستند.
هرچند وظيفة ما چيز ديگري بود، اما مقصود ما اينست تا بگوييم روشهاي کنترل ادراکي آنقدر پيچيده نيستند که ما حداقل از فهم مشکوک بودن آنها عاجز باشيم، هرچند رسيدن به عمق آنها به اين راحتي هم نيست. يک نمونه از اين کنترل ادارکي را ان شاءالله در بررسي ماجراي مک فارلين ملاحظه ميفرماييد و چگونگي فريب خوردن آقاي منتظري را خواهيم ديد. آري امروز زمان کار با اصول روانشناسي است نه با چوب وچماق. در اين روش وقتي دانشمندان بجاي ارتشيها مي نشينند ، قاعدتاً مبارزين و انقلابيون را هم بايد در جايي ديگر جستجو نمود. وقتي از يک مقام ارشد سازمان CIA سؤال شده بود، در ايران چه عملي بيش از همه شما را نگران ميکند؟او جواب مي دهد:
حجاب بانوان؛ هر چادر سياهي که در سر چهارراهها و يا در خيابانها ميبينيد ؛ اين يک پرچم مبارزه با آمريکاست.
پس ميبينيم کشورهاي سلطهگر مهمترين دشمن خود را خانمهايي ميدانند که تابع تبليغات آنها نشدهاند. بنابراين ميتوان گفت اين خانمهاي محجّبه توانستهاند فرماندهان دشمن*را شکست دهند . ديديم اگر تودة مردم برعليه کشور سلطهگر قيام کنند سقوط او حتمي است.لذا کشور سلطهگر سعي ميکند حرفهاي خود را بطريقي بگويد تا احساسات و عواطف مردم تحريک نشود. بهترين راه براي اين عمل اينست که اين حرفها، از زبان افرادي گفته شوند که سابقة سالها دشمني با آنها را در پروندة خود دارند. زيرا اين کار بر روي عوام اجتماع تأثير بيشتري ميگذارد. و چه خوب است اين انقلابي شرمنده هرازگاهي چند فحش و ناسزا هم بگويد ، زيرا آنزمان دشمني او براي ناآگاهان مسجّل ميشود. مزاياي اين عمل زياد است
الف) تعداد زيادتري از افراد جامعه فريب ميخورند.*
ب ) هزينهاي براي کشور سلطهگر ندارد.
ج ) نه تنها امنيّت کشور سلطهگر مورد تعرض واقع نميشود، بلکه با ژست آزاديخواهي، اصلاح طلبي و مردم سالاري، قيافه حق به جانب نيز گرفته و تعداد بيشتري را ميفريبد.
در اينجا فقط اخصِ خواص و اوحدي از مردم ميفهمند که دست شيطان بزرگ در پشت پرده است. پس در اين روش تير و تيرانداز و هدف، هر 3 از کشور مورد نظر انتخاب شده و نه تنها هيچ هزينهاي بر کشور سلطهگر تحميل نميشود، بلکه هرگونه واکنش در کشور مورد نظر و هدف، بسود کشور سلطهگر است، آري کمترين هزينه با بيشترين منفعت . ما درکتاب خاطرات جناب منتظري به مسائلي بر ميخوريم که بارها و بارها مانند آنها را زبان آمريکا و اذنابش شنيدهايم. تضعيف ولايت فقيه، تضعيف شوراي نگهبان، تندروي در جريان انقلاب، عدم دموکراسي در ايران ،انحلال دادگاه ويژه روحانيت، بدگويي به سپاه و اطلاعات ، و وجود شکنجه و فشار در زندانها و......
خوب ما نبايد فکر کنيم جناب منتظري مهره آمريکاست و بطور مستقيم از آمريکا دستور ميگيرد. آمريکا هرگز حاضر نيست اينگونه وارد عمل شود، چراکه ميداند عواطف ملت ما تحريک ميشود. در اين مورد به جملهاي از عارف کامل حضرت امام سلام اللهعليه بسنده مينماييم آنجا که با آن بينش الهي فرمودند: نفوذيها بارها اعلام کردهاند که حرف خود را از دهان سادهانديشان موجه ميزنند.* آري بارها جناب منتظري در سايت خود به آمريکا وخصوصاً اسرائيل بد و بيراه ميگويد، ولي با اينحال مي بينيم آنها موضع که نميگيرند هيچ ، بلکه تبليغ سايت ايشان را هم مينمايند . حضرت آيت اللهالعظمي بهجت در سخنرانيشان فرموده بودند: روزي شيطان بنزد حضرت زکريا علي نبيّنا و آله و عليه السلام رفت و عرض کرد ميخواهد 5 پند به ايشان بگويد و آن حضرت اجازه دادند؛ اولين نصيحت را گفت و حضرت زکريا علي نبيّنا وآله وعليه السلام ديدند حرف بدي نبود، آنگاه اجازه دومين و سومين و چهارمين نصيحت را هم به او دادند . وقتي شيطان خواست پنجمين پند را بگويد؛ حضرت زکريا علي نبيّنا وآله وعليه السلام اجازه ندادند. شيطان گفت چرا نميگذاري حرف پنجمم را بگويم حضرت زکريا علي نبيّنا وآله وعليه السلام فرمودند: اي ملعون تو هيچگـاه حاضر نيستي به بني آدم خوبـي کني؛ مطمئنم اگـر 4 حرف اول تـو منطقي بـود بـه اين علت است کـه ميخواهي در حرف پنجم زهر خودت را بريزي، پس بلند شو و از نزد من برو .* البته بنده فکر کنم شيطان حتي بوسيله همان چهار حرف صحيح نيز نيش خود را زد. زيرا عدهاي با الگو قرار دادن حضرت زکريا علي نبيّناوآله وعليه السلام فکر ميکنند اگر 4 حرف شيطان را بشنوند، ميتوانند شيطان را قبل از گفتن حرف پنجم از خود برانند. درحاليکه بايد بدانيم اگر حضرت زکريا علي نبيّنا و آله وعليه السلام اين عمل را انجام دادند، پيامبر بودند و تقواي ما با ايشان قابل مقايسه نميباشد. آري آمريکا بدين صورت بيشتر نفع ميبرد؛ او حتي حاضر است چهار فحش و ناسزا را زبان جناب منتظري بر عليه خودش در جهان تبليغ کند تا در حرف پنجم بتواند زهرش را بريزد و به هدف خود برسد و هدف او اين است: «اي ملت ايران بدانيد که دادگاه ويژة روحانيت، سپاه، اطلاعات، شوراي نگهبان، مجلس خبرگان، قداست حضرت امام، ولايت فقيه ؛ ودر يک کلام جمهورياسلامي خيلي هم چيز خوبي نيستند و شما بيخود به آنها دل خوش کردهايد . اگر ما را شيطان بزرگ ميدانيد، و از ما باور نميکنيد ؛ بفرماييد اينهم فرمايشات حضرت آيت الله العظمي منتظري که دشمن سرسخت ماست .لااقل از ايشان قبول کنيد»
پيش نياز پنجم : عدم سوءاستفاده
برايم مسلم است که عدهاي داد و فرياد راه مياندازند که، آري اينها حتي نام مقدس امام زمان روحي و ارواح العالمين من سواه فداه را وسيله اغراض سياسي خود قرار دادند. همين جا لازم است عرض کنم نه تنها حضرت امام راحل سلام الله عليه و فرزندشان، بلکه تمام انقلاب ايران نظام جمهورياسلامي و خون شهدا هم در مقابل قطب عالم امکان روحي و ارواح العالمين من سواه فداه قرار نميگيرند . بلکه ارزش کنوني آنها هم بخاطر عزّت آن عزيز صلوات الله عليه است چنانچه خود شهدا و همة بزرگان اعتقاد داشته و دارند. حکايتي نقل شده که حتي اگر از نظر سند معتبر نباشد، از نظر محتوي آموزنده است. ميگويند روزي نبي اکرم صلي الله عليه وآله به يک اعرابي فرمودند : آيا مرا بيشتر دوست داري يا فرزندانت را؟ عرض کرد شما را. حضرت فرمودند : آيا مرا بيشتر دوست داري يا پدر و مادر و همسرت را؟ عرض کرد شما را. حضرت فرمودند : آيا مرا بيشتر دوست داري يا قبيله ات را؟ عرض کرد شما را . حضرت فرمودند: آيا مرا بيشتر دوست داري يا مال وداراييات را؟ عرض کرد شما را. حضرت فرمودند : آيا مرا بيشتر دوست داري يا خودت را؟ عرض کرد شما را . حضرت فرمودند : آيا مرا بيشتر دوست داري يا خدا را؟ عرض کرد شما را که دوست دارم به خاطر فرمان خداست يا رسول الله . پس ما اگر حضرت امام سلام الله عليه، انقلاب و جمهوري اسلامي، شهيدان و خون پاکشان را دوست داريم تنها بدين خاطر است که ما عشق به آنها را در واقع همان عشق به حضرت مهدي موجود موعود صلوات الله عليه مي دانيم ولاغير حبّ محبوب خدا ، حبّ خداست اين محبت از محبتها جداست
بنابراين ما اگر از دو درس براي ظهور در اين کتاب نامي به ميان آورديم بدين خاطر است که ما بايد از ماجراها عبرت گرفته و به جلو رويم. به اعتقاد شخصي بنده؛ ارزش اين 2درس که يکي بعنوان حسن مطلع و ديگري حسن ختام کتاب آمده، از 2 جهت بيش از ديگر مطالب ميباشد. زيرا مطالب ديگر بطريقي ريشه در زمان گذشته و حکم مقدمات را دارند. ولي اين دو درس مربوط به آينده ميباشند و در حکم نتيجه هستند . اين دو درس مستقيماً با ما سر وکار دارد در حاليکه در ديگر مطالب ما يک شنونده هستيم. آنهم شنوندهاي که حداکثر بهرهاش از مطالب اينست که بتواند از آن مطالب، اين2 درس را اخذ کند.
ديگر نظر اين بنده کمترين اينست؛ افرادي که با عينک سياسي محض به اين مطالب نگاه کرده تا از آنها بهره برداري سياسي يا جناحي نمايند، مطمئنم که نميتوانند به عمق مطالب برسند. آري مقام عقل بسيار شريف است، اما بايد قبول کنيم مقاماتي وجود دارد که ما براي رسيدن به آن درجات بايد تکيه محض به عقل را کنار گذاشته و با قدم عشق بقية راه را برويم.به همين نسبت؛ سياست هم گرچه لازم است اما بايد بدانيم اين سياست مصطلح را نبايد در همه جا اصل قرار بدهيم خصوصاً در محدودة معارف عاليه. زيرا با اين ديدگاه امکان دارد مولا علي عليه السلام را بخاطر عدم سازش با معاويه، سرزنش کرده و آن حضرت عليهالسلام را بي سياست بدانيم. حالا ميگوييم مطالب کتاب آقاي منتظري در حدّ و اندازهاي نبودند تا احتياجي به نقد وبررسي داشته باشند. اينکه انسان براي تبرئه خود حرفهايي بزند که صدام، آمريکا و حتي اسرائيل هم نگفتند آيا جاي نقد و بررسي دارند؟آيـا مـا بـاعـث شـروع شـدن جـنـگ بـوديـم يـا صـدام ؟آيـا پيروزي انقلاب ما در اثر سياست حقوق بشر آمريکا بـود؟ آيا ما با اسرائيل رابطه داشته و موجب قدرت گرفتن او شدهايم؟هرچند ما چند خطي به همين حرفها هم جواب داديم تا طرّاح آنها تصور ننمايد حرفهايش صحيح بوده، ولي بخاطر اين مطالب کتاب نوشتن واقعاً اشتباهي بزرگ بود. صريحاً عرض کنم در شأن خود نميديدم که قرار باشد اين کمترين بندة دوست ؛ عمر و وقت خود را صرف اين مطالب نمايد.* از طرفي خيلي بعيد ميدانم ما امروزه بتوانيم افرادي را پيدا کنيم که آنقدر گيج و بيمنطق و متعصب باشند که با مطالعه اين کتاب دادو فرياد راه بيندازند : آري به مرجعيّت شيعه توهين شد. ولي با اينحال عرض مي شود: اولاً: چنانچه گفتيم بناي ما بر استدلال است، حال اگر با استدلال بتوان انحراف فردي را نشان داد؛ حتي اگر آن فرد رسالهاي هم منتشر کرده باشد، اين عمل در واقع دفاع از مقام شامخ مرجعيّت است. ثانياً: يکبار پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله با تخريب مسجد ضرار، به مسلمانان فهماندند هرگز رسوبات ذهني خود را عين اسلام نداند و بفهمند ارزش هر چيزي در ميزان ارتباط آن چيز با خداوند است. اما متأسفانه مسلمانان صدر اسلام اين درس بسيار مهم را آنچنان که شايسته آن بود فرا نگرفتند و در نتيجه ماجراي صفين پيش آمد.مقام جناب منتظري هرگز قابل مقايسه با قرآن نيستبعد از جنگ صفين شيعه بخوبي فهميد که بايد چشمهايش را باز کند و اگر ديد افرادي عمروعاص صفت قصد دارند با عَلَم کردن مقدسات، به جنگ اسلام علوي بيايند با هوشياري آنها را دفع نمايد. ثالثاً: بهتر است بعضي افراد ملبس به لباس روحانيت که ادعا دارند حريم مرجعيت شکسته شده عرض کنيم؛ آقايان شما بهتر است که يک بار ديگر کُتُب مراجع سابق را ملاحظه بفرماييد و در ضمن به فهم و شعور اين ملت رشيد هم احترام بگذاريد. آري اگر خود شما به آن مطالب اعتنا نميکنيد؛ اين ملت هوشيار امروزه ديگر هر کس که شرحي بر عروه بنويسد را شايسته مرجعيت نميداند. آري در تمام رسالههاي مراجع سابق «عدالت» بعنوان يک شرط مهم در بارة مرجعيت اشاره شده. ما وقتي بخواهيم تعريفي از عدالت را پيدا کنيم، باز به کُتُب مراجع رجوع ميکنيم؛ عدم ارتکاب کبيره و عدم اصرار بر گناه صغيره را در تعريف عدالت امري ثابت ميبينيم. حال به کتاب ولاية الفقيه جناب منتظري نگاهي مي اندازيم. ايشان در مورد انتخابات خبرگان و نقش مهم آن مجلس در آينده جامعه اسلامي ؛ عقيده دارند که عدم شرکت در آن انتخابات از گناهان کبيره است و حکومت حتي اين حقّ را دارد که مردم را مجبور به شرکت در انتخابات خبرگان نمايد: التّقاعس ذلک معصيةٌ کبيرةٌ فيجوز للحاکم المنتخب في المرحلة السّابقة اجبارهم علي ذلک کما هو المتعارف في بعض البلاد في عصرنا*بعد هم نگاهي کوتاه به مطالب سايتشان مي اندازيم. ايشان در 18 خرداد 1380 که براي انتخابات هشتمين دوره ريأست جمهوري و همچنين انتخاب نامزدهاي استان قم در مجلس خبرگان؛ رأي خود را به صندوق سيار شماره 300 راي خود را در مورد رياست جمهوري به صندوق مياندازند؛ در مورد انتخابات خبرگان مي گويند: تا به حال به مجلس خبرگان رأي ندادهام. خوب وقتي يکي از راههاي اثبات جرم و گناه، اعتراف است و خود ايشان دارند اعتراف ميکنند به گناهي که به گفتة خودشان، جزء گناه کبيره است اصرار دارند؛ آقايان از ما چه چيزي را ميخواهند؟ آيا مردم ما نبايد بر روي گفتههاي افراد دقت کنند؟ آيا در شرايط مرجعيت تغييري روي داده؟ آيا ارتکاب و بلکه اصرار بر کبيره موجب مخدوش شدن عدالت نميشود؟شايد سؤال شود: آيا اين نشان دهنده يک تغيير معمولي در تفکرات آقاي منتظري نيست؟ اين تغيير ميتواند در طول زندگي همة افراد روي دهد و چيز عجيبي نيست. در پاسخ عرض مي شود: تغيير در زندگي و تفکرات هر فردي امکان دارد روي دهد. اما اينگونه تغييري که در تفکرات و اعتقادات آقاي منتظري اتفاق افتاده اصلاً قابل توجيه نيست. زيرا جناب منتظري وقتي بعنوان يک مرجع تقليد مطرح ميشود، قاعدتاً بايد در افکار و تصميمات خود با ديگر مردم عادي فرق کند. زيرا يک مرجع تقليد بايد براي افکار و اعمال خود حجت داشته باشد، ولذا اين افکار و اعمال را بايد بر اساس قطع و يا ظن قريب به يقين آنها را ابراز کند. ما براي اينکه اثبات کنيم چرا تغيير افکار جناب منتظري قابل توجيه نيست بايد 2 دوره از زندگي ايشان را بررسي نماييم که با رعايت اصل اختصار، ما اين 2 دوره را بررسي مي کنيم. دوره اول:
زماني که ايشان بعنوان نامزد شماره 1 جانشيني حضرت امام راحل سلام الله عليه مطرح بودند. ايشان در آن زمان نظراتي در بارة ولايت فقيه داشتهاند که به اندکي از آنها اشاره ميشود. مثلاً در مورد وظايف ولي فقيه، اعتقاد دارد حتي رئيس جمهور نيز مستقيماً توسط شخص ولي منصوب گردد نه رأي مردم. چرا که مسئوليت مستقيم بر عهده رهبر است و او با انتخاب يک رئيس جمهور که هم سنخ خود اوست، بهتر ميتواند از عهدة کارها برآيد: طبع الموضوع يقتضي ان يکون انتخاب هذه السّلطة ايضاً بيده لينتخب من يراه مساعداً له في تکاليفه مسانخاً له في فکره و سليقته* اينگونه جانبداري غير معقول از اختيارات ولايت فقيه و هراس آقاي منتظري از رئيس جمهوري منتخب مردم در هنگام تدوين قانون اساسي آنقدر زياد بوده که باعث اعتراض بني صدر ميگردد آري بني صدر نيز چون خود را نامزد شماره 1 ريأست جمهوري ميديد، دوست داشت که صاحب اختيارات بيشتري گردد و در نتيجه چنين اعتراض ميکند: وقتي براي رهبري ميخواستيم اختيارات معين کنيم آقاي منتظري ميفرمودند که: ممکن است رئيس جمهور الدنگ از آب درآيد، حالا ميخواهيم براي نخست وزير اختيارات معين کنيم دوباره رئيس جمهور ممکن است قرم پف از آب در بيايد. به اين ترتيب قانون ما را مواجه ميکند با تناقضاتي.* و يا در مورد مشروعيت مقام ريأست جمهوري ايشان چنين ميگويد: رهبر 10 نفر را معرفي ميکند و کانديدا ميکند... ملت هم به آزادي رأي ميدهند؛ اگر اين کار را نکنيد، حکومت اسلامي نيست. جمهوري هست اما اسلامي نيست.... بياييد به آنچه وظيفة اسلاميمان است عمل کنيم. اروپا چه ميگويد و حاکميت ملي چه ميگويند و دو تا بچه نفهم چه ميگويند؛ اينها در واقع جزء ملت ايران نيستند.*
دوره دوم:
هنگامي که از قائم مقامي رهبري عزل مي شوندميبينيم ايشان در يک چرخش 180 درجهاي در سخنراني 13 رجب سال 76 خود از رئيس جمهوري ميخواهد که در برابر رهبر موضع بگيرد. و يا در کتاب ولايت فقيه خود با 26 دليل قصد دارد که ثابت کند مشروعيت ولي فقيه نيز با رأي مردم است.( در حاليکه ملاحظه نموديد که در آن زمان حتي مشروعيت رئيس جمهور را با رأي مردم نپذيرفته بودند) جالب اينجاست براي اثبات مدعاي خود به رواياتي با روايت ابوهريره(دليل 23) و يا به فراخواننامه بيسند کوفيان بد عهد و پيمانشکن به امام حسين صلوات الله عليه استناد ميکند. (دليل20)* خوب اگر تغيير عقيده ايشان امري کوچک و سطحي بود ميشد آنرا پذيرفت، اما اين چرخش 180 درجهاي را چگونه ميتوان توجيح نمود؟ آنهم در انساني که بايد افکار و اعمالش بر اساس قطع و يا ظن قريب به يقين باشد. پس ما بايد اين مسئله را دقيقتر بررسي کنيم . فرض اول: بنا را بر اين ميگذاريم که ديدگاه امروزي آقاي منتظري عقيده واقعي ايشان است و آن نظرات اوليه که در اوائل انقلاب بيان شده، فقط بر اساس مصلحتهاي زمان ابراز گرديده است. اين ديدگاه که فقط معتقد به نظارت ولي فقيه در جامعه است؛ را نزد فقيه بزرگ اماميه مرحوم صاحب جواهر ميبريم. او در اين مورد مي گويد: فمن الغريب وسوسة بعض الناس في ذلک، بل کأنّه ما ذاق من طعم الفقه شيئاً، و لا فهم من لحن قولهم و رموز أمراً، و لا تأمل المراد من قولهم عليهم السلام : انّي جعلته عليکم حاکماً، و قاضياً، و حجة، و خليفة و نحو ذلک* مرحوم صاحب جواهر در مورد اينگونه افراد، نه تنها قائل به فقاهت نيست چنانکه از لفظ الناس استفاده کرده؛ بلکه معتقد است آنها مزّه فقه را هم نچشيدهاند. زيرا نتوانستهاند مقصود معصومين عليهم السلام را در عبارتي مانند؛ او [فقيه] را حاکم ، قاضي، حجت، و خليفه شما قرار دادم را درک کنند. حال اگر مردم عادي ندانند که مقام صاحب جواهر در فقه شيعه چه حدّ است، از روحانيون توقع است که در مورد عقيده او بيشتر تأمل کنند.
فرض دوم: ديدگاه اول انقلاب جناب منتظري، عقيده واقعي اوست و ايشان بنا به مصالحي از عقايد ديگري تبعيت مي نمايند. در اينجا به سراغ جناب منتظري اوائل انقلاب ميرويم تا سؤالي از ايشان بپرسيم.
آقاي منتظري؛ مخالفت با مقام ولايت فقيه( ايشان تنها نامزد اين مقام بودند) چه علتهايي ميتواند داشته باشد؟
ايشان مي گويد:
و ليس هذا الفرض بقليل ، فانّ کثيراً منّا ممّن يکثر منه الجهل او الاشتباه بالنّسبة الي احوال غيره ؛ او ممّن يغلب عليه الهوي احياناً و لا يخلو في عمق ذاته من نحوٍ من الاعجاب بالنّفس و عدم الاعتناء بالغير والتحقير له او الحسد له و يعسر له التسليم لفردٍ مثله و الاطاعة له الا من عصمه الله تعالي*
ميبينيم ايشان مهمترين عامل را آفات اخلاقي ميداند. يعني غلبه هواهاي نفساني، خود پسندي، خود برتربيني و کوچک شمردن ديگران و يا حسادت به رهبر را از عواملي ميداند که باعث ميشود انسان تسليم اوامر او نشود و از فردي همچو خود اطاعت کند.* ناچاريم بپذيريم که اين چرخش و دگرگوني در افکار، بر اساس عزل ايشان صورت گرفته که در آن موقع با معذوريت ديگري روبرو ميشويم. زيرا در رسالههاي مراجع گذشته آمده که مرجع تقليد نبايد حريص به دنيا باشد. آري تاکنون به لطف خداوند ثابت گرديد که جناب منتظري فاقد چندين شرط از شروط مرجعيت هستند(عدالت، اعلميت*، فقاهت، و عدم حرص به دنيا) در حاليکه بسياري از طلاب فقط فاقد شرط اعلميت هستند. در اينجا بايد به آقاياني که فرياد آنها جهت شکسته شدن حريم مرجعيت، گوش کاخ سفيد را کر کرده بگوييم آقايان: آيا شما حريم مرجعيت را نابود ميکنيد که افراد را بدون بررسي دقيق صلاحيتشان مرجع ميخوانيد؛ يا افرادي که با دقت در قول و فعل افراد و بدون وابستگي جناحي و سياسي سعي دارند مرجع تقليد خود را انتخاب کنند؟آيا شما دين را فداي سياست خودتان نميکنيد؟ خير. آقايان بهتر است راه ديگري بيانديشند؛ زيرا ملتي که ادعا دارد ميخواهد در رکاب يوسف زهرا صلوات الله عليهما باشد؛ وظيفه دارد آري وظيفه دارد که هوشيارتر از نياکان خود باشد. بقول حافظ آسماني نـه هـر سر بـتـراشـد قـلـنـدري دانـد نه هر که آينه سازد سکندري داند
نه هر که طرف کلاه کج نهاد و تند نشست کلاه داري و آئين سروري داند
پیش نیاز ششم
پيش نيازششم : نگاه از چند منظر
هرچند کتاب حاضر به هيچ وجه قصد مقايسه و داوري بين طرفين نزاع را بر عهده ندارد ، بلکه وظيفة آن بررسي عقلاني ادعاهاي جناب منتظري است. اما گاهي اوقات در طول کتاب مجبوريم نيم نگاهي به گفتههاي طرف مقابل نيز بيندازيم ، که آنهم به دلايل زير است:
الف) جناب منتظري بطرز غير قابل باوري بعضي مطالب را سانسور و حقايق را وارونه ميکنند .
ب) براي رسيدن به نتيجه عُقلايي وصحيح، ناگزيرهستيم مطالب صحيح را از ديگر منابع هم بياوريم. چراکه يک نتيجه درست فقط در اثر چيدن صحيح مقدمات درست بدست ميآيد .
ما چند مورد از اين سانسور نمودنهاي جناب منتظري را بعنوان نمونه در طول کتاب ميآوريم که براي اهل فضل، اشارتي کفايت ميکند تا بدانند آقاي منتظري قصد دارند چه مطالبي را به سينة تاريخ بسپارنددر مناجات عرفة سالار شهيدان صلوات الله عليه يک جمله هست که اين کمترين نميتوانست براي آن مصداقي تام در خارج پيدا کند. حضرت ميفرمايند: الهي من کانت محاسنه مساوي فکيف لاتکون مساويه مساوي خداوندا کسي که خوبيهايش بديست ؛ پس چگونه بديهايش بدي نيست . اين جمله زماني برايم معنا شد که ديدم جناب منتظري با نيّت خير و براي خدمت به انسانيت و تاريخ؛ اقدام به انتشار خاطرات خويش نمودهاند و آن را براي خود يک حسنه ميدانند . به بحث خود برگرديم ، پس بهترين راه براي ما بعنوان يك انساني كه قصد دارد در مسائل مختلف از عقل و فكر خود استفاده كند و چشم و گوش بسته تابع افراد نگردد، اينست كه نظرات مختلف پيرامون آن موضوع را در حد توان بسنجيم و بعد قضاوت نماييم. هرچند در اغلب قريب به اتفاق موارد، ما فقط مطالب آقاي منتظري را بدون در نظر گرفتن 3 ديدگاه ديگر نقد و بررسي ميکنيم. ولي چون بنا به ضرورت در بعضي از موارد از سه ديدگاه ديگر اطلاعي کسب ميکنيم ، لذا سزاوار بود كه اين مسئله در همين اول كتاب ذكر گردد، زيرا با خداي خود عهد بستهايم تا با خوانندگان عزيزمان رو راست باشيم. بنابراين ما به اين ماجرا از چهار منظر نگاه كرده و با كلنجار رفتن به عقل خود سعي ميكنيم حق را از باطل تشخيص دهيم . سه منظر اول را ان شاءالله در بخش اول كتاب و منظر چهارم را در بخش جداگانه خواهيم آورد .
و اما سه منظر اول
تعدادي از ادعاهاي آقاي منتظري را از ديدگاه سه نفر يعني آقايان محمدي ري شهري، سيّد احمد خميني و منتظري پي مي گيريم. آقاي ري شهري در زمان ماجراهاي آقاي منتظري وزير اطلاعات بودند كه قاعدتاً مطلع ترين فرد به مسائل ميباشند . آقاي سيد احمد خميني (ره) نزديكترين فرد به حضرت امام راحل سلام الله عليه بودهاند و بديهي است كه ميتوانند مقداري از نقطه نظرات ايشان را به ما منتقل نمايند . آقاي منتظري هم كه يكطرف قضايا ميباشند . باز هم تأكيد مي كنيم استفاده از نظرات آقايان ري شهري و سيّد احمد خميني در حد ضرورت بوده و در اغلب موارد، ما كاري به آن دو نفر نداريم. ولي چون در بعضي از موارد نميشد تنها به قاضي رفت و فقط حرفهاي آقاي منتظري را شنيد و بعد ادعاي حكمي عاقلانه و عادلانه كرد؛ لذا مجبوريم تا از نظرات آن دو نفر هم مطلع شويم. البته لازم به ذکر است ما فقط از اطلاعات آقايان ري شهري و سيد احمد خميني (ره) استفاده مي کنيم؛ نه از تحليلهاي شخصي آنها. چون قرار ما در وقت نوشتن کتاب اين بوده تـا بـا کسي تعارف نداشته باشيم، لذا صريح و بي پرده ميگوييم اين کتاب مواضع شخصي آقايان ري شهري و سيّد احمد خميني را در بعضي موارد ردّ کرده و نميپذيرد. وقتي يکي از دلايل ما براي نوشتن کتاب اين بوده که از شعور خود دفاع کرده و به جناب منتظري عرض نماييم اين کلام شما منطقي نيست؛ حال اگر ما از خوانندگان محترم توقع داشته باشيم که ادعاهاي ما را بدون دليل منطقي بپذيرند، دو اشتباه نابخشودني انجام دادهايم:
1. ما با اين خواهش نابجا در واقع از آنها خواستهايم که فطرت انساني خود را کنار بگذارند.
2. اين عمل ما 180 درجه با هدف ما جهت نوشتن اين کتاب فرق ميکرد . چراکه خودمان حرف بدون دليل جناب منتظري را نپذيرفته ؛ ولي از مردم ميخواهيم حرف بدون دليل ما را بپذيرند.
بعد از بيان اين6 پيش نياز ؛ کتاب را شروع ميکنيم. ان شاءالله توانسته باشيم خدمتي هرچند کوچک به عاشقان مولا عجل الله تعالي فرجه انجام داده باشيم.
· فرد يا گروهي را خر کردن و مانند الاغ از آنها بهره بردن .
* ارتش و قواي قهريه
* روز رحلت آيت الله طالقاني.
* هاشمي و انقلاب صفحة 277
* اصل مربوط به ولايت فقيه
* در اين شيوه فرماندهان اصلي کشور سلطهگر همانا استراتژيستها ، تئوريسينها و صاحبان دستگاههاي تبليغي مي باشند.
* بر پايه همين عملکرد يکي از شاگردانشان در نامه به روزنامه شما که در سايتشان موجود است، مينويسد ايشان ضد صهيونيستيترين مرجع تقليد جهان است.
* صحيفه نور جلد 21 صفحه 327
* البته در روايتي از امام صادق عليه السلام نيز قريب به اين مضمون وارد شده که شيطان تو را به چندين کار خوب کم اهميت وادار ميکند تا بتواند با مغرور نمودن تو به کارها و مبارزاتت، در کمينگاه ضربه خود را بزند. در اين رابطه در کتب روايي و اخلاق مطالب با ارزش زيادي نهفته است که به ما ميفهماند بعضي از اعمال بظاهر خوب ما، طبق دستور مستقيم شيطان انجام ميشود.
* آري بگذار شاگرد ايشان در نامهاي به روزنامه شما ادعا کند: انتشار مطالب جناب منتظري در اينترنت باعث وحشت نظام جمهوري اسلامي شده است.
اين کتاب در بخش اول، بررسي تعدادي از ادعاهاي جناب منتظري را برعهده دارد. سعي ما براين بوده که با توجه به رعايت اصل اختصار؛ مهمترين آن ادعاها را نقد و بررسي کنيم. به جرأت ميگوييم خوانندگان محترم مطمئن باشند اين مطالب نقد شده همان دعاوي وحشتناکي هستند که پشت نظام را به لرزه انداخته است و بنده شخصاً موردي مهمتر از اين موارد پيدا نکردم. اما حتي در جريان مک فارلين که احتمالاً به نظر آقايان شايد ترسناکترين افشاگري جناب منتظري است؛ بخوبي بازي خوردن آقايان روشن ميشود.
* صفحه 571 الثانية عشرة
* دراساتٌ في ولاية فقيه ج2 فصل 4 صفحه 114
* مشروح مذاکرات مجلس خبرگان تدوين قانون اساسي جلسه 47 صفحه 1285
* همان ؛ جلسه 43 صفحه 1182
*کتاب نقد سال دوم شماره مسلسل هفتم صفحات 92 و 93
* جواهر الکلام جلد 21 صفحه 397
* ولاية الفقيه ج2 باب 5 فصل 2 صفحه 416 کيفية انفاذ حکم الفقهاء في عصرٍ واحد ـ کتاب نقد سال 2 شماره مسلسل 7 صفحه 18
* کتاب نقد سال 2 شماره مسلسل 7 صفحه 19
* در مورد اعلميت ايشان بحثي در صفحات آينده ان شاءالله ارائه ميگردد. اصولاً چون هدف ما از نوشتن اين کتاب بررسي ادعاهاي جناب منتظري بود، نميخواستيم متعرض بحث مرجعيت ايشان گرديم. اما متأسفانه صدور مجوز اين کتاب با مشکل روبرو شد و در اين مدت 15 ماهه مسائلي پيش آمد که ما را مجبور نمود چند خطي در اين باره هم تذکر دهيم. اعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا.
* مهمترين اصلي که در زمان نوشتن کتاب لحاظ شده همين صداقت با خوانندگان محترم است، براستي وقتي يک کتاب که به اين صورت مورد کم لطفي وزارت ارشاد قرار ميگيرد بطوريکه بالغ بر 15 ماه مجوز آن صادر نميشود و از طرفي با نام مستعار نشر ميشود و براي نويسنده نميتواند شهرت و محبوبيّت بياورد؛ پس بسيار حماقت و جهالت ميخواهد که نويسنده با نشر اکاذيب آخرت خود را تباهتر از اين که هم اکنون است؛ سازد.
درس اول جهت آمادگي براي ظهور
دجال كيست و خر دجال چيست ؟
فارغ از تمام بحثهاي روايي، حديث شناسي و تخصصي متدوال در علوم ديني كه مسلماً از حوصله اين مجال اندك خارج است؛ عرض ميشود:
دجال فردي است كه در آخرالزمان خروج كرده و الاغي دارد كه مردم را با آن فريب ميدهد.
دجال با آن الاغ معروفش كه در نزد عموم مردم از صاحبش مشهورتر است (خر دجال) هرچند دو عامل منفي ميباشند و قاعدتاً مؤمنين علاقة به آنها ندارند، اما چون يكي از مقدمات و علايم ظهور منجي عالم بشريت حضرت مهدي موجود موعود روحي وارواح العالمين من سواه فداه هستند، لذا اين اشتياق در بين شيعيان وجود دارد تا منتظر خروج آن دو باشند، چرا كه از علامات ظهور هستند .
زماني در اين مسئله فكر مينمودم كه اين دجال و الاغش چه موجوداتي هستند؟ البته به كاربرد فراوان زبان تمثيل در ادبيات ديني هم توجه داشتم . زيرا ميدانيم در آيات و روايات به تمثيل زياد عنايت شده است .
لطف الهي جرقة در ذهن روشن نمود كه: دجال و آن الاغ معروفش ميتواند نمادي از تبليغات سوء باشد و هر چه بيشتر در اين زمينه دقت مي شد، مطلب شفافتر ميگشت .
البته بديهي است تبليغ ذاتاً مطلب منفي يا مثبتي نميتواند باشد و از آن گذشته تبليغ و تبليغات مسئلهاي نيست كه مخصوص قرن معاصر باشد. آري آنچه به تبليغ ارزش ميدهد، همانا مسئلهاي است كه روي آن مسئله تبليغ صورت ميگيرد.
بعبارتي ميتوان گفت همان طوري كه الاغ موجودي است مانند ديگر موجودات عالم كه ذاتاً نميتوان آن را بد يا خوب دانست و بقول شيخ محمود شبستري در گلشن راز
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست
پس الاغ موجودي است كه در عالم كار خود را انجام ميدهد و نقش خود را بازي ميكند و مانند ديگر حيوانات كره خاك است و ما كار به ارزش گذاري آن نداريم .
ولي اين الاغ زماني زير پاي حضرت عيسي علي نبيّنا وآلة وعليه السلام خدمت ميكند، ما با شنيدن ماجراي آن الاغ يك احساس مثبت نسبت به آن الاغ پيدا ميكنيم. چراكه ميبينيم آن الاغ در حدّ توان خويش خدمتي به يك پيامبر اولوالعزم نموده و در خدمت هدايت انسانها بوده است.
اما اگر اين الاغ در خدمت دجال باشد، براي ما يك احساس ناپسند و مشمئزكننده را به همراه دارد زيرا در خدمت انحراف انسانهاست .
پس تبليغ في نفسه خوب و بـد ندارد، بلکه كالاي مورد تبليغ است كـه بـه تبليغ ارزش ميدهد. حال اگر تبليغ وسيلهي براي توحيد و يكتاپرستي باشد، در خدمت پيامبران و اگر براي انحراف مؤمنان بكار گرفته شود در خدمت دجال است.
ما هم اگر از اين وسيله (تبليغ) براي هدايت استفاده كرديم، كار پيامبران را انجام داده و اگر براي انحراف استفاده كرديم، كار دجال را مينماييم .
شايد سؤال شود: ما نميتوانيم تعبير ديني را بدون قرينه، بر مجاز حمل نماييم. آيا قرينهاي در اين مورد وجود دارد كه منظور از خردجال تبليغات سوء باشد ؟
در پاسخ عرض مي شود: تفكر در اين مسئله مـا را به نكات مهمي رهنمون ميشود که خود اين نكات ميتواند كار قرينه عقلي را انجام دهد.
مثلاً گفته شده، اين الاغ دجال از خود خرما دفع ميكند و مردم بدنبال خرماهاي دفع شدة اين الاغ رفته و گمراه ميشوند. يا اينكه اين الاغ از هر تار مويش يك لحن بر ميخيزد و مردم را جذب ميكند . دقت در همين دو نكته ما را زياد كمك مي نمايد تا به تمثيل بودن ماجرا پي ببريم .
ميدانيم در قرن 21 براي اغلب محصولات يك سري استانداردهاي خاص وجود دارد كه جهت ورود به بازار، بايد اين استانداردها رعايت شود خصوصاً در مورد مواد غذايي.
انواع استانداردهاي كنترل كيفيت و رعايت مسائل بهداشتي در تهيه و توزيع مواد غذايي، امروزه حرف اول را براي ورود به بازارهاي جهاني ميزند و رقابت جهت تسخير بازارهاي بين المللي باعث شده تا هر روز مواد غذايي در بسته بندي بهداشتي با ظاهري زيباتر و باطني سالمتر به بازار عرضه شوند.
از سوي ديگر ميبينيم بهترين رطب مضافتي هم در بازار امروزه بحد وفور موجود است و به مردم عرضه ميگردد.
قبول اين مطلب كه مردم اينهمه ميوة تروتازه و با استانداردهاي بهداشتي را رها كرده و بدنبال مدفوع يك الاغ راه بيفتند و هيچ دولتي هم به دجال و الاغش خردهگيري نكند و مردم هم آنقدر جذب شوند كه از راه هدايت باز بمانند نه تنها محال، بلكه خيلي محال است.
حال به اين موضوع اضافه كنيم بحث لحنهاي مختلف كه از هر تار موي اين الاغ شنيده ميشود و مردم را جذب ميكند .
ما اگر دقت كنيم ميبينيم موههاي بدن يك الاغ بسيار زياد است حال اگر از هر تار مو يك لحن جداگانه بگوش برسد نه تنها جذاب نيست، بلكه وحشتناك است. در اركسترهاي موسيقي كه معمولاً نوازندهها كمتر از50 نفر ميباشند اگر يكنفر بخواهد خارج از نتهاي گروه بنوازد، كاملاً كار اركستر به هم ميخورد.
حال تصور كنيد دو ميليون صدا و ساز و لحن جدا از هم چه صداهايي توليد ميكند. آيا اين اركستر با لحنهاي جدا از هم عامل جذب است يا دفع؟
شايد سؤال شود: همانطوري كه تمام معجزات باعث جذب مردم عوام ميشدند، آيا اين مسئله هم نميتواند باعث جذب مردم عوام گردد ؟
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً: معجزات اعمالي بودند خارقالعاده كه بوسيلة قدرت الهي براي هدايت مردم واقع ميشدند.
و هرگز نمي توان گفت الاغ دجال يک معجزة الهي است براي انحراف مردم.
همان طوري كه گوساله سامري هر چند صدا و لحن خاصي داشت، اما هرگز يك معجزه نبود. بلكه با محاسبه يكسري اصول علمي، سامري كاري كرده بود تا با عبور جريان هوا از آن گوساله، صداهايي برميخواست؛ مانند سازهاي بادي كه با عبور جريان هوا لحنهاي مختلف ايجاد ميكنند.
ثانياً: ملاك پذيرفتن و اعتقاد آوردن به معجزه را نبايد عامي بودن ، بيسوادي و سادگي دانست.
اين يك حربة ناجوانمردانه است و عدهاي بكار ميبرند تا بخواهند بوسيله آن القاء كنند اگر مردم زمان پيامبران با اصول علمي آشنا بودند جذب معجزات نميشدند و بعد نتيجه ميگيرند مؤمنان افرادي بيسواد و عامي هستند.
تاريخ به ما ميگويد كه ساحران بزم فرعون نه تنها به اصول كارشان وارد، بلكه خبره فن بوده و توانستند با چشم بندي و جادوگري در ميدان مبارزه سحري عظيم به راه بيندازند. ولي چون خبره فن بودند و عصاي موسي علي نبيّنا و آلة و عليه السلام را مشاهده كردند، فهميدند اين عصـا معجزه است و هرگز سحر با معجزه پهلو نميزند و توان برابري ندارد فلذا به موسي علي نبيّنا و آلة وعليه السلام ايمان آوردند .
ثالثاً: اگر ملاك اعتقاد به معجزات پيامبران عوام بودن مردم بوده، پس چرا عدهاي زيادي از مردم عوام به پيامبران اعتقاد پيدا نميكردند؟ آيا همه آنهاييكه به نفرين نوح عليهالسلام هلاك شدند دانشمند بودند؟ آيا موسي عليه السلام كه مجبور شد با مؤمنين بني اسرائيل از مصر فرار كند، بخاطر عالم بودن مردم مصر بود؟ آيا تمام مردم اهل مكه مردمي دانشمند بودند كه باعث شدند پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به مدينه مهاجرت كنند؟
پس ملاك ايمان به پيامبران عوام بودن نميباشد و در ثاني جريان خردجال هم معجزه نيست.
اما بايد بدانيم جذب الاغ دجال شدن تفاوت زيادي دارد با اينكه اين موجود عجيب توجه ما را بطور موقت جلب نمايد.
بديهيست اگر ما الاغي ببينيم كه خرما دفع كرده يا الحان مختلف از موههاي او بر ميخيزد، برايمان جالب است اما جذب آن الاغ نميگرديم بطوريكه از راه راست منحرف گرديده و متوجه هم نشويم . در اينجا ميتوان يك نتيجه مهم از قرآن كريم اخذ نمود بدينصورت؛ در زمان انبياء گذشته، معجزات معمولاً محسوس بوده که با حواس پنجگانه ادراک مي شدند.
مانند تبديل عصا به مار و يا زنده نمودن مردگان و يا خارج نمودن شتر از دل کوه و.....؛ به همين نسبت امتحان آن امتّها نيز از موارد محسوس بود.
مثلاً در جريان سپاه طالوت، امتحان آنها اين بود که در عين تشنگي نميبايست از چشمهاي که در مسير بود، آب زياد بنوشند
فلما فصل طالوت بالجنود قال ان الله مبتليکم بنهرٍ فمن شرب منه فليس مني
خوب اگر همين تناسب بين عامل هدايت و عامل انحراف را بخواهيم در اينجا رعايت کنيم، ميبينيم عامل هدايت «قرآن» در امت آخرالزمان يک معجزة عقلي است که چيزي فراتر از منطقة محسوسات است و بهرة عاقلان از آن بيشتر است.
به همان نسبت عامل امتحان نيز بايد يک مورد عقلي باشد، مانند تبليغات سوء که عاقلان در دامهاي آن گرفتار نميشوند.
يكي از مهمترين مسائلي كه در مورد دجال و الاغش بايد بدانيم اين است؛ ياران امام زمان صلوات الله عليه فريب دجال را نخورده، از صافي او عبور مينمايند و اين مهمترين وجهتشابه بين تبليغات سوء و خردجال ميباشد. يعني كساني ميتوانند ادعا نمايند از سربازان و طرفداران امام زمان صلوات الله عليه هستند كه اهل مغز و تفكر باشند و بنا به تعريف قرآن كريم آنها از اولوالالباب هستند. يعني خود آنها بايد داراي فكر و انديشه و صاحب نظر باشند تا مشمول تقسيم بندي مولا عليه السلام درنهج البلاغه نگشته و از همج رعاع نشوند.*
شايد سؤال شود : ما اکنون در عصر ارتباطات و تبليغات هستيم و بيش از 90% موارد تبليغ هم تبليغات سوء مي باشند، پس چرا حضرت مهدي صلوات الله عليه ظهور نمي فرمايند؟
در پاسخ عرض مي شود: هر چند تبليغات هر روز مد و شيوه جديدي پيدا ميكند ولي هنوز بشر به نيمه راه هم نرسيده است. سير وسائل تبليغاتي كه هر روز در قالب و شکل جديدي سعي در جذب مخاطب دارند به ما مي فهماند هنوز راه نرفته زيادي داريم و بايد امتحانات زيادي را با مؤفقيت پشت سر بگذاريم تا ثابت شود اهل تفكر هستيم و هيچ وسيله تبليغي اعم از شايعات ،راديو ، تلويزيون ، سينما ، اينترنت ، كتاب و مطبوعات و..... نميتوانند فكر ما را از ما بگيرند .
البته ما نبايد با ساده گرفتن مطلب، وقتي به نام تبليغات بر ميخوريم بلافاصله به ياد چند پيام بازرگاني بيفتيم، خير. الان مهمترين تبليغات بر روي فرهنگ صورت ميگيرد و ليبرال سرمايه داري غرب با آوردن کالاهاي جديد، زرق و برق دادن به ظاهر شهرها و اجناس از يکسو و از طرف ديگر با تبليغات خود پيرامون آزادي خصوصاً آزادي جنسي، و بالاخص با روشهاي روانشناسانه جهت استحمار؛ در واقع دارد فرهنگ مبتذل خود را تبليغ مي کند.
ولي ما مسلمانان؛ حتي بعضي افراد در جمهوري اسلامي با داشتن فرهنگ غني نه تنها وارد به صحنه نشده، بلکه دايم با دعواهاي خانگي باعث ترويج تبليغ سوء بر عليه اسلام و مسلمين ميشويم تا آنها مسلمين را افرادي بدانند که نه تنها نميتوانند علمدار فرهنگ صحيح باشند، بلکه ما را افرادي معرفي کنند که با خودمان هم مشکل داريم .
براستي رجال سياسي ما فکر ميکنند تمام جنجال راديوهاي غرب پيرامون جناح بندي سياسي در ايران فقط براي ايجاد تفرقه در بين همين جناحهاي رايج و موجود مي باشد؟
اگر حداکثر و تمام فکرشان اين است بهتر است بدنبال کاري ديگر باشند تا آخرتشان را نجات دهند.
آيا آقايان ميدانند با همين خط بازيهاي بي معنا، چقدر به آرمانهاي امام سلام الله عليه لطمه زدند و نظر تشنگان هدايت محصور در فرهنگ غرب را نسبت به اسلام تغيير دادند؟
آيا آقايان جوابي براي فرداي خود دارند؟
آيا آقايان که شعاع ديدشان فقط در حدّ حزبشان است، رجل سياسي هستند؟
آيا رجل سياسي در نظر آقايان يعني فردي که محافظ دارد و با ماشين نمرة سياسي تردد ميکند؟
آري هوشيار باشيم؛ اگر آمريکا کتاب جناب منتظري را سهمگينترين ضربه به نظام جمهوري اسلامي خوانده، آيا مي دانيم به چه حسابي است؟
انصافاً چند نفر از ملت شريف ايران از اينترنت استفاده ميکنند ؟
چند نفر آنان به سايت ايشان مي روند؟ چند نفرشان حرفهاي ايشان را باور مي کنند؟
و چند نفر هم از اين ملت شريف با ديدن اين مطالب بکلي نظرشان از جناب منتظري بر ميگردد؟
پس اگر هوشيار باشيم و اين سؤالات را از خود بپرسيم؛ ميفهميم مسئله فراتر از اين حرفهاست و منظور آنها زير سؤال رفتن وجهة جهاني ايران است در نزد افرادي که تمايلي به اسلام نشان ميدهند. و تبليغ آنها نيز براي همين تخريب بين المللي است.*
به بحث خود بر ميگرديم .
در منابع ديني ما تأكيد زيادي شده كه انسان مؤمن بايد حق و باطل را در هر لباسي بشناسد و اهل بصيرت باشد. هر چند اگر در منابع ديني هم نيامده بود ما براساس وجدان دروني خويش ميفهميديم و ميفهميم كه انسان يعني همان درك و فهم و عقل
اي برادر تو همه انديشهاي مابقي خود استخوان و ريشهاي
پس اگر وارد شده الاغ دجال از خود خرما دفع ميكند و مردم هم استقبال ميكنند ، ميتوان نتيجه گرفت منظور اين بوده؛
مردم در يك برهه از زمان؛ آنقدر به ظواهر و شكل اهميت داده که از محتوي و باطن غافل ميشوند.
يعني تبليغات سعي ميكند با زيبائيهاي شكلي ، محتواي فاسد را به مردم بدهد و مردم هم بدون توجه به باطن و محتوي؛ از آن استقبال ميكنند و اين عمل توانسته فرهنگ فاسد غرب را فرهنگي اتوکشيده و زيبا جلوه دهد.
فيليپ تروسيه فرانسوي مربي موفق تيم ملي فوتبال ژاپن بعد از مسابقات جام كنفدراسيونها به اين نكته در مصاحبهاش اشاره كرده.
هرچند مصاحبه مطبوعاتي او پيرامون مسائل فوتبال بود، اما در جملهاي ميگويد:
«مهمتر از اينكه شما چه ميگوييد اينست كه شما چگونه ميگوييد»
همين جمله نشان ميدهد اين توجه به شكل و غافل شدن از محتوي تا چه حد در زندگي و فرهنگ غرب رسوخ كرده است .
الحان متفاوت برخواسته از الاغ دجال را مي توان بدينصورت تعبير كرد كه؛
تبليغات با انواع و اقسام وسائل خويش باعث جذب افكار عمومي شده است و آنها را مشغول به خود كرده، بطوريكه كمتر انساني پيدا مي شود تا زحمت فكر كردن را به خود بدهد که نمونهاش را در جريان انفجارهاي آمريکا ميبينيم .
بقول مولوي :
مي گريزند از خودي در بيخودي يا به مستي يا به شغل، اي مبتدي
حال اگر ما تعداد كانالهاي راديو و تلويزيوني و سايتهاي اينترنتي و فيلمهاي سينمايي و روزنامه و مجله و ماهنامه و سالنامه و ... را در سراسر دنيا بشماريم، مسلماً از تعداد تارهاي موي الاغ بيشتر خواهد شد و مي بينيم كه همه به راحتي مخاطبان خود را جذب نمودهاند، بطوريكه قسمت مهمي از زندگي و فكر ما در اشغال آنهاست.
ولي در هر صورت امکان دارد افرادي اصرار داشته باشند که خردجال يک الاغي است مثل ديگر الاغها. اين الاغ روي چهار دست و پايش بايد راه رفته، کاه و جو بخورد و در عين حال خرما دفع نموده و موزيک پخش کند.
ضمن احترام به اين افراد عرض ميشود: ما در اين کتاب هر چند سعي کرده حرفي را بدون دليل نزنيم و تمام توان خود را براي اثبات آنها بکار ميبريم. اما هيچ اصراري براي قبولاندن حرف خودمان در اين مورد يا ديگر موضوعات طرح شده نداريم .
همانطوريکه قبلاً نيز گفتيم، باز هم تأکيد ميکنيم ما فقط نظرمان را به همراه دلايل مربوطه، به محضر شريف خوانندگان عرضه مي داريم تا مصداق اين کلام حافظ آسماني گردد
صالح و طالح متاع خويش نمودند تا چه قبول افتد و که در نظر آيد
آري آن عزيزان هم ميتوانند منتظر خروج آن الاغ فوق الذکر با همان نشانههايي که در ذهن دارند، باشند. پس اگرچه امکان دارد الاغ دجال موجودي نمادين نباشد و ما هم اصراري بر تمثيلي بودن آن نداريم. ولي فکر کنم در اين نکته هر دو متفقالقول هستيم که اين تبليغات سوء، امروزه دارد همان کار خردجال را انجام مي دهد.
در آخر ذکر اين نكته ضروري است: اين يك برداشت شخصي بود که با توجه به مشخصات خر دجال و تبليغات سوء و مشابهت آنها بيان گرديد و امكان دارد نظرات صائب ديگري در اين زمينه ارائه گردد .
لعل الله يحدث بعد ذلك امرا
و اما بعد:
براي رسيدن به يك نتيجه صحيح، انسان بايد مقدمات را بطور صحيح چيده تا به نتيجه مطلوب برسد. براي اينكه بطور ريشهاي وارد بحث شويم مجبوريم از اين سؤال شروع كنيم، آيا خدا را قبول داريم يا خير ؟
اگر وجود خداوند را قبول نداريم تنها چيزي كه در اين مجال اندك ميتوان گفت اينست: يك خلوت خالصانه ده دقيقهاي براي آنكه هنوز دلش زنده است، كافي مي باشد تا در آن از خداوند جليل خالصانه درخواست كند:
خدايا آيا تو واقعاً وجود داري ؟ اگر هستي پس من را هم كمك كن تا به تو ايمان بياورم .
آري بيش از اين در مجال اندك اين اوراق نميگنجد. در ثاني سعي ما بر اين است با مؤمنان واقعي که به خدايي واقعي و توانا اعتقاد دارند ، در رابطه با مسائل كتاب خاطرات و آقاي منتظري كمي بحث نماييم. لذا كسي كه خداوند را قبول ندارد از دايره بحث خارج ميگردد؛ زيرا عمده دعواي ما بر سر نقش خود خداوند در ماجراهاست.
يعني ميخواهيم تفاوت بين خداي ليبرال مسلکان با خداي اهل معرفت را نشان دهيم که با فرض قبول داشتن خدا محقق ميشود. هرچند منکران خدا هم ميتواند روند مباحث را دنبال نمايد.
مرحله دوم
خوب اگر خداوند را قبول داريم، به مرحله بعد مي رويم .
آيا خداوند ما را خلق كرده و رهايمان نمود و به كارهاي ديگر خود پرداخت ؟
يا اينكه اين خداوند نسبت به زندگي ما و رفتار و اخلاق و اعتقادات ما كاملاً حساس است و از ما ميخواهد تا آنها را اصلاح نماييم و براي اصلاح آنها برنامه هم دارد ؟
اگر بگوييم خداوند ما را خلق نمود و بعد رهايمان نمود، فكر كنم اعتقاد و ايمان به اين خداي فرضي اگر بدتر از بي ايماني نباشد مطمئناً بهتر نيست. چراكه بقول زنده ياد دكتر شريعتي : بهترين راه تخريب همانا خوب حمله كردن نيست، بلكه بد دفاع كردن است .
آري اين ايمان ناقص و دفاع غلط از خداوند بسيار بدتر از آن است كه ما خدا را رد كنيم. زيرا ما خداوند را بدون پيامبران و رسولان و بدون هيچ برنامة براي مخلوقش قبول كردهايم.
ما اين نوع برنامه را اگر از پدري در مورد فرزندش ببينيم او را پدري بي مسئوليت، خودخواه، بي فكر و در يك جمله پدري بد ميدانيم . پس چگونه راضي ميشويم اين نسبت را به خداوند متعال بدهيم؟ تعالي الله عن ذلك علواً كبيراً
بنابراين اين ايمان ما يك ايمان واقعي به خدايي واقعي و حقيقي نيست. ما در واقع خداوند را قبول نكردهايم و فقط خود را فريب داده و يك تسکين روانشناختي براي خود درست ميكنيم .
شايد سؤال شود: چرا اين ايمان بدتر از بي ايماني است؟
در پاسخ عرض مي شود: به دو دليل
1. خداوند را به نقصي متهم ميكنيم كه آن نقص را در انسانها هم حاضر نيستم بپذيريم
2. با اين ايمان غلط خود را فريب داده و به دنبال ايماني واقعي به خداوند واقعي نميرويم .
اما اگر خداوند ما را خلق كرده و برنامه هم براي ما دارد و پيامبران را هم قبول داريم، پس بايد به آخرين پيامبران و قرآن هم معتقد باشيم .
مرحله سوم
ما مؤمن به خداوند و مسلمان هم هستيم. ولي چه دليلي داريم اسلام يك دين فردي نيست كه براي اصلاح آخرت ما آمده؟ براستي چه دليلي داريم كه اسلام دين سياست است و برنامه هايي براي اصلاح امور جامعه دارد ؟
در اين رابطه كتابها نوشته و دلايل زيادي آوردهاند. اين کمترين فقط به مضمون يك حديث شريف که مدتها پيش آنرا ديده ولي هم اکنون به عين آن دسترسي نداشت، در اين رابطه اشاره ميكند. چراكه قرار ما در اين كتاب رعايت حداكثر ايجاز و اختصار است.
البته بايد قبول كنيم يك تصور صحيح از اسلام كافي است تا به انسان منصف بفهماند كه اسلام يك برنامه جامع براي ساختن فرد و اجتماع است و فرامين حكومتي و روش مندي احكام اجتماعي و سياسي آن يكي از مهمترين بخشهاي اين دين است . و اما در آن حديث آمده بود: اگر فردي پستي را اشغال کند ولي بداند که از او لايقتر هم وجود دارد ، به خدا و رسول صلي الله عليه و آله و مؤمنان خيانت کرده.
در اين حديث ميبينيم، تصدي يك انسان بي لياقت در يک پست و مقام، در حاليکه ميداند از او لايقتر هم وجود دارد همسنگ با خيانت به خدا و رسول صلي الله عليه و آله و مؤمنان قرار داده شده .
آري ما گناهان بسياري داريم كه به آنها وعدة عذاب داده شده مگر اينكه انسان موفق به توبه شود استغفرالله و اسئله التوبه.
اما عبارت خيانت به خدا، رسول صلي الله عليه وآله و مؤمنان، بسيار سنگين و پرمعناست و بار زيادي هم دارد. ميتوان گفت اين تعبير خيانت به خدا و رسول صلي الله عليه و آله که در حديث شريف آمده، ناظر بر اين است:
خداوند به وسيله رسولش صلي الله عليه وآله ديني را فرو فرستاده كه مسئوليت مهم اين دين رسيدگي به وضع جامعه و حكومت بر مؤمنان است و با اين دين حجت را بر همه تمام نموده است.
ولي اين فرد نالايق با اشغال مقامي كه شايستگي آنرا ندارد باعث مي شود تا مردم نسبت به خدا و رسول صلي الله عليه وآله و دين آنها بدبين شده و فكر كنند كه دين برنامه اي براي حكومت ندارد .
لذا اين فرد نالايق با كارهاي غلط خود به خدا و رسول صلي الله عليه و آله و مؤمنين خيانت ميكند، چونكه هم برنامة كامل خدا و رسول صلي الله عليه و آله را ناقص جلوهگر مي سازد و هم مؤمنان را نسبت به دين اسلام بدبين مي سازد .
مرحله چهارم
ما مؤمن ، مسلمان و معتقد به بُعد حكومتي دين اسلام هم هستيم. اين نظام جمهوري اسلامي آيا نظامي اسلامي ميباشد يا خير ؟
براي رسيدن به نتيجه از سه منظر به قضيه نگاه ميكنيم
1. نشانههاي حكومت اسلامي از نظر قرآن
2. نگاهي به دشمنان اين نظام
3. نگاهي به ديگر ممالك اسلامي
نگاه اول :
خداوند در قرآن كريم مي فرمايد
الذين ان مکنّاهم في الارض اقاموا الصلوة و اتوا الزکاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنکر ولله العاقبة الامور
در اين آيه شريفه خداوند ميفرمايد آن حكومتي اسلامي است كه احكام اسلام را جاري كرده، به دستورات ديني توجه كامل نمايد.
حال وقتي به اطراف خود نگاه كرده و از قرآن هم مدد بگيريم ميبينيم نظام جمهوري اسلامي سعي در اقامه احكام الهي در ابعاد مختلف اجتماعي، سياسي، عبادي، جزائي، تقنيني دارد. بنابراين ميتوانيم بفهميم كليّت نظام ما نظامي الهي است و بسوي آرمانهاي حكومت اسلامي پيش ميرود.
نگاه دوم:
وقتي مي بينيم دشمنان سعادت انسان و تكامل انسانيّت و معنويّت و برنامههاي خداوند براي اصلاح بشر و در يك جمله دشمنانِ خدا؛ وقتي با تمام تلاش خود سعي در انهدام اين حكومت دارند. مي توانيم با توجه به اصل تعرف الاشياء باضدادها پي ببريم نظام ما نظامي الهي است چرا كه شياطين بدنبال حذف و تحريم و انهدام آن هستند .
نگاه سوم :
اگر نگاهي به كشورهاي مسلماننشين بياندازيم، ميبينيم اين كشورها به 3 دسته عمده تقسيم ميشوند .
دسته اول : كشورهايي كه لائيك هستند و در آنها گناه بيشتر ترويج مي شود تا عبادت .
دسته دوم : كشورهايي كه در آنها گناه و عبادت هر دو ترويج ميشود تا هر كس بخواهد به دنبال هر چه ميخواهد برود. اين مسئله در كشورهاي غير اسلامي هم ديده ميشود.
مثلاً در كشورهاي غربي شما هم ميتوانيد به مسجد برويد و هم به مشروب فروشي.
البته اين آزادي تا زماني است که منافع آنها را تأمين کند؛ يعني اگر چه وجود مسلمانان برايشان ناخوشايند است اما آنرا تحمل کرده، چرا که در اين صورت ادعا مي کنند آنها کشوري آزاد هستند. ولي وقتي اندکي احساس خطر کنند بلافاصله اين آزادي را محدود ميکنند.
جريان مک کارتيزم در آمريکا را فراموش نکرديم. هنگاميکه گرايش به کمونيسم در ميان تعدادي از روشنفکران آمريکا ديده شد، چه بازداشتها و خشونتها که در همين مهد آزادي صورت نگرفت.
دسته سوم : كشورهايي هستند كه از تمام ابعاد و اسلام فقط به بُعد فردي و عبادي آن مقدار كمي توجه كرده، ولي چون كليّت اسلام را درست نشناختهاند لذا در اين بُعد هم نتوانستهاند به كُل مطلب برسند.
به همين خاطر يكي از مهمترين پيامهاي دين يعني آزادگي و حريّت و استقلال مردم مسلمان كه يک اصل بسيار مهم براي دين است را فراموش كردهاند ولن يجعل الله للكافرين علي المؤمنين سبيلاً و در اثر عدم كفايت مردم مسلمان را نوكر اجانب قرار دادهاند ، پس با مقايسه هم ميتوان به اين نتيجه رسيد كه كليّت نظام ما نظامي اسلامي است .
شايد سؤال شود: مگر نه اينكه دين اسلام كامل است؛ پس بعضي نابسامانيها در اثر چيست؟
در پاسخ عرض مي شود: برنامه حكومتي اسلام 14 قرن است كه مورد توجه قرار نگرفته است و بديهي است نميتوان براحتي در جامعهاي كه 1400 سال است اين دستورات را فقط در لابلاي کتب ديده ، تمام اجزا و زواياي حكومت اسلامي را جا انداخت .
شما توجه نماييد بعد از رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله در اثر جريان سقيفه، به مدت 25 سال روش حكومتي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در حاشيه قرار گرفت و به آن توجه نگرديد، نتيجه چه شد؟
وقتي اميرالمؤمنين عليه السلام خواستند بر مردم به همان سيره پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله حكومت كنند؛ در مدت کمتر از 5 سال 3 جنگ بر جامعه اسلامي تحميل شد و در آخر هم وليّ خدا عليه السلام را در ماه خدا و در محراب خانه خدا به شهادت رساندند.
آري شهادت حضرت امام خميني سلام الله عليه مبني بر بهتر بودن ملت ايران از امت صدر اسلام بي دليل نبود. چراكه اين ملت با اينكه نزديك به 14 قرن از احكام حكومتي و سياسي اسلام دور بود، اما تمام سختيها را تحمّل كرد و هرگز در برابر اسلام موضع نگرفت.
درود و سلام خدا بر اين ملت مقاوم و صبور و فهميده
مرحله پنجم
ما مؤمن ، مسلمان ، معتقد به بُعد حكومتي اسلام هستيم و قبول داريم كه كليّت نظام ما نظامي اسلامي و الهي است. ولي آيا تمام مسئولان اين نظام هم الهي هستند يا خير؟
در اينجا بايد با احتياط پيش رفت و احتياط شرط عقل است. چرا كه هر چند يك نظام الهي معمولاً از كارگزاران معتقد استفاده ميكند ولي تمام آنها را نميتوان چشم و گوش بسته قبول كرد.
در حكومت کمتر از 5 سال علوي هم كم نبودند افرادي از طرف مولا عليه السلام منصوب شده ولي به دامن معاويه غلتيده، ويا سر از گروه خوارج درآوردند. منذر بنجارود عبدي، زيادبن ابيه، مصقلة بن هبيره، اشعث بن قيس، از اين دست هستند.
آري عبيدالله بن زياد ملعون، پسر يکي از فرمانداران حکومتي در زمان مولا علي عليه السلام بود كه واقعه عاشورا را آفريد.
شريح قاضي معلون اگرچه قبل از مولا علي عليه السلام قاضي كوفه بود ولي در زمان حضرت در پست خود ابقا گرديد و بعد هم بنابر نقل مشهور حکم داد كه خون حسين بن علي عليهما السلام هدر است، زيرا بر عليه امام عادل (يزيد) خروج كرده .
اشعث بن قيس هم فرماندار حضرت بود، ولي از گروه خوارج سر درآورد و با تحريک دخترش جعده باعث شهادت امام حسن عليه السلام گرديد .
در نظام جمهوري اسلامي هم ما از يك طرف مسئولاني داشتيم كه در راه اهداف انقلاب و اسلام شهيد شدند و از يك سو مسئولاني داشتيم كه يا فرار كردند و يا به زندان افتادند.
همين سوژه مورد بحث؛ يعني آقاي منتظري در مدت 10سال اول انقلاب، شخص دوم مملكت بوده و رؤساي سه قوه و مسئولان بلند پايه مملكت مي بايست خدمت ايشان برسد.
بنابراين ما بايد به همان سفارش حضرت امام سلام الله عليه كاملاً توجه كنيم كه فرمودند «ميزان در هر کسي حال فعلي او است »*. پس با نگاهي به عملكرد افراد ميتوان پي برد كه او الهي است يا خير ؟
البته بايد به اين نكته بسيار مهم هم توجه كنيم كه ما با اطلاعات ناقص و نگاه كردن به يك بُعد از عملكرد افراد نمي توانيم به راحتي در مورد آنها قضاوت كرده و براي آنها حكم صادر كنيم، اگر چه به عذر ناقص بودن اطلاعات هم نبايد از نظارت بر اعمال مسئولان خود را كنار بكشيم. بنابراين چون قبول كرديم در نظامي الهي زندگي ميكنيم، بنا را بر برائت گذاشته، ميگوييم اغلب خوب هستند انشاءالله مگر آنكه خلاف آن ثابت شود.
پس اگر مسئولان ما هم به خدا و رسول صلي الله عليه و آله ايمان داشته باشند، كه انشاءالله دارند، بايد بدانيم يك انسان مؤمن واقعي سعي ميكند خود را از سروصداهاي بي فايده و جنجالهاي اجتماعي دور نگه دارد. زيرا در بعضي از اين جنجالها، انسان به گناه آلوده ميشود.
آري يك مؤمن زماني به صحنه ميآيد كه احساس وظيفه كند. يعني اگر وظيفه خود را ترك كند به گناه ميافتد و لذا براي اجتناب از معصيت به صحنه اجتماع ميآيد تا وظيفه خود را انجام دهد. اين انسان مؤمن چون براي انجام وظيفه وارد به صحنه اجتماع ميشود، لذا براي مناصب هم ارزش ذاتي قائل نيست پس يک انسان مؤمن وقتي ديد نمي تواند كار مفيدي انجام دهد، به ديگر وظايف خود ميپردازد .
ماجراي اميرالمؤمنين عليه السلام كاملاً بيانگر اين موضوع است. يعني حضرت بعد از جريان سقيفه وقتي ديدند عملاً كار مفيدي در سطح خلافت مسلمانان نميتوانند انجام دهند، و اگر بخواهند در سطح خلافت وارد به عمل شوند بايد نبرد کنند كه اصل اسلام ضربه ميخورد. لذا به ديگر وظايف خود پرداختند و اگر در كار مسلمانان گرهي ميافتاد، آن حضرت وارد صحنه شده و گرهگشايي ميفرمودند.
همين حضور هرچند در حاشيه باعث گرديده بعد از1400سال هنوز صداي اذان از مساجد پخش شود.
شايد سؤال شود: آيا اين يك تئوري بسيار آرماني و ايدهآليستي براي مسئوليتپذيري در نظام اسلامي نيست، زيرا حتي در نظام اسلامي ما هم زياد نيستند كسانيكه با اين نگاه وارد به صحنه مسئوليت شوند؟
در پاسخ عرض مي شود: خير. اين يك تئوري بسيار آرماني نيست ولي بايد قبول كرد داراي مراتب است. يعني همانطوريكه ايمان به خدا و رسول و ائمه عليهم السلام داراي مراتب است ايمان ما به سنگيني مسئوليتها در نظام اسلامي هم داراي مراتب است .
بيان مطلب بدين صورت است كه اگر با اغلب مسئولين درجه اول مملكت صحبت كنيم، مي بينيم محرّك آنها براي آمدن به صحنه همانا احساس وظيفه است.
زيرا در كشوري مانند جمهوري اسلامي ايران كه دشمنان داخلي و خارجي آن بسيار زيادند و هر كدام از آن دشمنان سعي در ضربه زدن به نظام را دارند قبول مسئوليت كاري سنگين و طاقت فرساست.
خصوصاً كه انسان بايد در قبال خون شهداء فرداي قيامت جوابگو باشد، تا خداي نكرده جزء خائنين به خدا و رسول صلي الله عليه و آله و مؤمنان قرار نگيرد. آنهم خون تمام شهدايي كه براي حاكميت اسلام خونشان ريخته شده، از محراب مسجد كوفه و كربلا تا كربلاي ايران .
ولي جالب اينجاست آقاي منتظري در كتاب خاطرات خويش؛ تهمتهايي را بر افرادي ميزنند كه نه تنها اين آرمانها را قبول داشته، بلكه به آنها پاي بند نيز بوده و از ورود به صحنه اجتماع جز در زماني كه احساس وظيفه ميكردند، پرهيز نمودند. ان شاءالله در صفحات بعدي به آنها اشاره ميشود.
و اما آقاي منتظري كه بود و چه كرد ؟
بطور خيلي خلاصه عرض ميشود: آقاي منتظري يكي از روحانيوني بود كه از جنبة تاريخي* مدتي شاگرد حضرت امام سلام الله عليه بودهاند.
لذا بدنبال يكسري مبارزاتي كه ان شاءالله به آن هم خواهيم رسيد، در زمان پيروزي انقلاب در زندان بودند. سابقه شاگردي ايشان در نزد امام سلام الله عليه و زندان بودن در زمان انقلاب باعث شده بود ايشان در اوائل انقلاب چهرهاي انقلابي معرفي شوند .
خصوصاً اينكه ايشان در علوم حوزوي هم انساني مطلع و باسواد محسوب ميشدند .
در سال 1364مجلس خبرگان ايشان را به قائم مقامي رهبري منصوب ميكنند تا اگر احتمالاً حضرت امام سلام الله عليه رحلت فرمودند، مملكت بدون رهبر نباشد. خصوصاً در آنزمان كه ما علي الظاهر با عراق ولي در واقع با جهان استكبار در نبرد بوديم. ايشان نتوانستند از عهدة اين مسئوليت برآيند و لذا از سمت قائم مقامي عزل گرديدند .
اين يك گزارش مجمل بود از ماجراي آقاي منتظري كه بطور مبسوط در صفحات آتي ان شاءالله به گوشههايي از آن اشاره ميشود.
واما هر عملي كه انجام ميگيرد يك دليل و هدفي را ميخواهد تا انسان به خاطر آن دليل و رسيدن به هدف، آن كار را انجام دهد و بديهي است كه براي رسيدن به آن هدف هم بايد يكسري هزينههايي را بپردازد.
قاعدتاً ماجراي عزل ايشان هم يك هدف و يك هزينهاي داشته و دارد.
هر يک از طرفين دعوا نيز اهدافي را براي اين عزل ذکر ميکنند و ما با توجه به گذشت بيش از12 سال از آن ماجراها و با نگاه به عملکرد افراد براحتي ميتوانيم صحّت و سقم ادعاها را بفهميم.
حال ميپردازيم به اهداف عزل آقاي منتظري از ديدگاه خودشان:
ايشان 2 علت را براي عزل خويش بيان ميكند كه يكي از آن علتها را فقط يكبار متذكر شده ولي بر روي علت دوم زياد تأكيد ميكنند.
علت اول كه فقط به طور گذرا به آن اشاره ميكند را به اين صورت ميآورند :
شايد علت اينكه مجلس خبرگان رهبري من را به قائم مقامي برگزيد، بدين خاطر بود كه ميخواستند من را خراب كنند تا بعد از امام به رهبري نرسم. البته تأكيد ميكنيم اين دليل فقط يكبار گفته شده و احتمالاً خود ايشان هم مي دانند اين حرفشان تا چه حد عاقلانه است.
اما با اينحال آنرا بررسي مي كنيم
در مجلس خبرگان رهبري بزرگترين علما و دانشمندان و جمعي از باتقواترين مجتهدين حضور داشتند كه بعضي از آن بزرگان هم اكنون مرجع تقليد ميباشند. اينكه فردي ادعا كند، اين همه افراد فاضل و دانشمند و با تقوي همه در يك توطئه جمعي شركت كرده بودند تا او را تخريب كنند
اولاً: حاکي از خودبزرگ بيني گوينده است
ثانياً: از آن حرفهايي است كه انسان براي باور آن؛ بايد بطرز غير قابل باوري احمق باشد.
آري عالم سياست كه جاي تعارف نيست. چگونه انسان ميتواند تضمين دهد نقشههاي او كاملاً درست اجرا ميشوند و آقاي منتظري هم در آن نقشه ها اسير شده و اوضاع بر وفق مراد پيش ميرود؟
آيا واقعاً ميشد اين تضمين را داد كه مجلس خبرگان در سال64 ايشان را برگزيده تا طبق نقشههاي حساب شدهاي بتوانند در سال68 او را عزل كند ؟
براستي چه تضميني بود كه حضرت امام سلام الله عليه در سالهاي بين64 تا68 رحلت نكنند و آن باصطلاح توطئه عقيم نماند؟ مگر قائم مقامي براي رحلت احتمالي پيشنهاد داده نشده بود؟
از خود آقاي منتظري سؤال ميكنيم: فردي كه بتوان در طول 4 سال طوري براي او نقشه كشيد تا عزل شود و آن فرد هم متوجه نقشة آنها نشود، آيا واقعاً براي رهبري يك مملكتي مثل ايران که با دنياي استکبار درگير است مناسب ميباشد؟
اصولاً وقتي تمام اعضاي مجلس خبرگان بخواهند در يک توطئه دست جمعي شرکت نمايند تا آقاي منتظري را خراب کنند؛ آيا عاقلانهتر نبود که در همان اول کار بصورت دست جمعي با هم هماهنگ شوند تا به ايشان رأي ندهند؟؟!!
چون آقاي منتظري روي اين موضوع زياد مانور نداده اند، لذا به همين اندك بسنده كرده و به سراغ علت دوم عزل ايشان مي رويم.
خلاصه حرفشان بدينصورت است كه ايشان ادعا دارند آقايان ري شهري و خصوصاً سيد احمد خميني با تهيه يكسري گزارشات غلط و ارائه آنها به حضرت امام سلام الله عليه باعث شدند تا حضرت امام سلام الله عليه از ايشان تصويري غلط داشته باشند و لذا اقدام به عزل ايشان نمايند.
انگيزه حاج سيد احمد خميني از اين همه توطئه چيني بر عليه ايشان اين بوده كه آن مرحوم ميخواستند اختيارات بيت و دفتر آقاي منتظري را در اختيار بگيرد. ولي ايشان مقاومت كرده و لذا آقاي سيد احمد خميني هم بر عليه ايشان توطئه كردند. اين خلاصه ادعاي آقاي منتظري است كه در كتاب خاطرات آمده .
شايد سؤال شود: چرا انگيزه آقاي ري شهري را از انجام توطئه ذكر نكرده اند؟
در پاسخ عرض مي شود: چون آقاي ريشهري در قيد حيات هستند، بديهيست نميتوان به ايشان انگيزهاي را نسبت داد زيرا آنرا رد ميكنند. ولي مرحوم سيد احمد خميني ديگر زنده نيست تا جواب دهد.
حال براي درك ميزان صحت و سقم ادعاي آقاي منتظري به سراغ اين دو فرد رفته و آنها را زير ذرّه بين ميگذاريم تا انگيزه آنان را از اين توطئه چيني دريابيم .
اولين سؤالي كه در ذهن ميآيد اين است كه حاج سيد احمد خميني(ره) چه داعيهاي داشته تا بر عليه آقاي منتظري توطئه كند ؟ و اين دو دليل شايد اولين پاسخها باشند
الف) ميخواسته خودش رهبر شود .
ب ) ميخواسته اختيارات بيت آقاي منتظري را در دست بگيرد .
فرضيه اول
آنان كه ايام ارتحال حضرت امام سلام الله عليه را بخاطر دارند، ميدانند در آن ايام جان سوز؛ شور و شوق مردم به حضرت امام سلام الله عليه آنقدر بالا بود كه هيچ انساني نميتواند بگويد؛ حاج سيد احمد خميني (ره) اگر ادعا ميكرد امام سلام الله عليه روي او براي رهبري آينده نظام نظر داشته، كسي با اين ادعا مخالفت ميكرد.
خصوصاً طبق ادعاي آقاي منتظري تمام اعضاي بيت حضرت امام سلام الله عليه تحت فرمان حاج سيد احمد آقا بودند. پس هيچ مانعي وجود نداشته، آقاي سيد احمد خميني از چند نفر از افراد بيت بخواهد تا به دروغ شهادت بدهند كه امام بطور شفاهي وصيت كرده بعد از من حاج سيد احمد آقا را به رهبري انتخاب كنيد.
علي الخصوص در كتاب خاطرات ادعا شده تعدادي از نامههاي حضرت امام سلام الله عليه را حاج سيد احمد آقا مينوشته*. پس چه مانعي وجود داشته تا يك دست خط جعلي با چند شهادت شفاهي از افراد بيت، كار را به نفع حاج سيد احمد خميني تمام نكند؟؟
قاعدتاً بحث تقوي در مورد افراد توطئه گر نبايد مطرح باشد.
البته با توجه به شخصيت حاج سيد احمد آقا كه مورد تأييد حضرت امام سلام الله عليه بودند، مطمئناً خبرگان هم ايشان را تأييد مي نمودند و اقبال مردم هم كه چيزي بديهي بود .
شايد سؤال شود: آيا امكان دارد در بيت حضرت امام سلام الله عليه افرادي را پيدا كرد كه شهادت دروغ بدهند؟
در پاسخ عرض مي شود: چرا نشود؟ در ديدگاه جناب آقاي منتظري وقتي تمام اعضاي مجلس خبرگان كه از بزرگان و فحول اين مملكت از نظر تقوي و علم هستند؛ دست جمعي به توطئه بر عليه آقاي منتظري دست مي زنند، آيا شهادت 2 يا 3 نفر كار مشكلي است ؟
ولي ديديم نه تنها حاج سيد احمد خميني(ره) بدنبال رهبر شدن نبوده، بلكه خود ايشان اولين و مهمترين مخالف شورايي شدن رهبري بودند.
از تمام افراد باانصاف سؤال ميكنيم اگر رهبري بصورت شورايي بود آيا حاج سيد احمد آقا در آن برهه از زمان حداقل يكي از اعضاي آن شورا ميشد يا نه؟
پس با نگاهي به عملكرد مرحوم حاج سيد احمد خميني(ره)ميبينيم ايشان نه تنها فريب دنيا را نخورد تا خداي نكرده بوسيله توطئه چيني بخواهند به مقامي برسند، بلكه ثابت كردند پرورده و بزرگ شده دامان آن راد مرد جهان اسلام بودند رحمة الله تعالي عليهما.
فرضيه دوم
علت توطئه بر عليه آقاي منتظري اين بوده؛
حاج سيد احمد آقا ميخواسته اختيارات بيت و دفتر آقاي منتظري را در دست داشته باشد، كه مورد تأكيد آقاي منتظري است.
البته با توجه به توضيحات فرضيه اول، بديهي است اين فرضيه هم باطل است. يعني اگر کسي بدنبال رهبري نرفت قاعدتاً بدنبال اختيارات دفتر رهبري هم نميرود . اما باز هم بهترين راهنما براي ما عملكرد آن مرحوم است تا ببينيم مرحوم حاج سيد احمد خميني بعد از رحلت حضرت امام سلام الله عليه ، چقدر بدنبال در اختيار گرفتن بيت رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنهاي حفظه الله تعالي بوده اند ؟
اما ميبينيم حاج سيد احمد آقا بعد از ارتحال مرادش حضرت امام سلام الله عليه به دنبال كارهاي اجرايي و مهم نرفتند و سعي كردند با سر و سامان دادن به آنچه كه از آن حضرت باقي مانده بود، به وظيفة خويش براي هر چه بهتر شناساندن امام سلام الله عليه به نسلهاي آينده بپردازند.*
مگر اينكه آقاي منتظري تصور كنند شخص ايشان و بيت و دفترشان امتيازاتي داشته كه در هيچ كجاي دنيا نمي توان آن امتيازات را پيدا كرد. البته ريشه اين افكار و ايده هاي متكبرانه در بخش دوم بخواست خداوند متعال خواهد آمد.
پس باز هم يادآوري مي كنيم يك انسان مؤمن سعي نمي كند در غير محل انجام وظيفه خود وارد صحنة اجتماع شود و دردسر خود را زيادتر نمايد. حال ميتوان اين نتيجه را گرفت كه ميتوان به حرفهاي حاج سيد احمد خميني(ره) بعنوان يك انسان مؤمن و متقي اعتماد نمود، چراكه عملكرد او نشانه ايمان و اعتقاد اوست .
و اما شخص دوم حجت السلام و المسلمين محمدي ري شهري
ايشان وزير اطلاعات آن دوران و قاعدتاً اولين مسئولي بودند كه در جريان كارها قرار ميگرفتند.
حال ما اگر ايشان را يكي از افرادي بدانيم كه با توطئه هاي خويش مقدمات عزل آقاي منتظري را فراهم مي كرده، قاعدتاً بايد بدنبال يك انگيزه هم براي ايشان باشيم. اگر واقع بين باشيم بايد قبول كنيم در صورتي که آقاي ري شهري مي خواسته مقدمات عزل آقاي منتظري را فراهم كند، بايد بدنبال يك پست و مقام دنيايي باشد.
چراكه هيچ انسان عاقلي نمي تواند با توطئه چيني بدنبال مقامات اُخروي باشد .
پس اگر آقاي ري شهري بدنبال مقام و پست بودند بهترين راه براي ايشان معامله با آقاي منتظري بود. يك ملاقات خصوصي با ايشان ميتوانست ضامن بهترين مناصب براي آيندة او باشد.
آري معاملهاي شيرين و بي دردسر بدين ترتيب كه جريان مهدي هاشمي را من لو نميدهم و شما هم بعد از رحلت امام سلام الله عليه اين خدمت بنده را در نظر داشته و من را فراموش نكنيد.
وقتي كه براي يك انسان دنيازده مهمترين مسئله تأمين دنيا و منصبهاي دنيايي است، اگر آقاي ري شهري اهل دنيا بود چه لزومي داشت خود را به زحمت انداخته و با شخص دوم مملكت درگير شود؟
براي روشن شدن اذهان بايد بدانيم آقاي ري شهري وزير اطلاعات در کابينه آقاي موسوي نخست وزير بودند و آقاي مير حسين موسوي هم نخست وزيرِ آيت الله خامنه اي رئيس جمهور بودند ، و در آن سالها رئيس جمهور ، رئيس مجلس ، رئيس قوه قضائيه«رئيس ديوان عالي کشور» و ديگر مسئولان بغير از امام راحل سلام الله عليه مي بايست به خدمت آقاي منتظري بروند.
يعني آقاي ري شهري از لحاظ رتبه بندي مقامات دولتي حداقل3 درجه پايينتر از آقاي منتظري بودند و درگيري با ايشان نه تنها هيچ سود دنيايي نداشت، بلكه از نظر روحي و فكري بسيار جانفرسا بود.
اين اعتراف خود آقاي ريشهري است و چندين مرتبه در کتاب خاطرات سياسي تکرار ميشود که ايشان سعي ميکردند براي اغلب اعمال خويش در جريان مهدي هاشمي از شخص امام سلام الله عليه دستور مستقيم بگيرند.* آري پس معامله با قائم مقام رهبري بسيار عاقلانه بود .
خوب عملكرد آقاي ريشهري چيست؟
ميبينيم ايشان نه تنها به فکر معاملة با جناب منتظري نيفتادند، بلکه بعد از رحلت حضرت امام سلام الله عليه و پايان دورة خدمتشان در كابينه مهندس ميرحسين موسوي، سعي كردهاند تحقيقات و مطالعات خود را پيگيري نمايند .
آيا هيچ عقل سليمي ميتواند قبول كند کساني برعليه آقاي منتظري به مدت4 سال توطئه ميچيدند تا ايشان بركنار شوند؛ و زماني به خواسته خويش رسيدند و آقاي منتظري عزل گرديد آنها خود را از مناصب دولتي كنار بكشند ؟
آيا هيچ انسان عاقلي ميتواند بپذيرد مرحوم سيد احمد خميني با آنهمه شدت علاقه به امام سلام الله عليه شروع كند به توطئه چيني و كاري كند كه حضرت امام بارها گريه شوند. و بعد از رحلت حضرت امام سلام الله، وقتي موقع ثمر دهي كارهايش بود و مي توانست به پست و مقامي برسد؛ از پست و مقام دوري كند؟
يا آقاي ري شهري اگر با توطئه چيني خود باعث خراب شدن آخرت خود ميشده، پس چرا در ازاي اين خراب كردن آخرت، با انجام معاملة با قائم مقام رهبري نخواسته از چند روزه زندگي دنيايي هم سودي ببرد؟
در اينجا ميبينيم ادعاي آقاي منتظري مبني بر توطئه چيني براي عزلشان از طرف خبرگان يا آقايان ري شهري و سيد احمد خميني را عقل نمي پذيرد .
همج رعاع پشههاي ريزي هستند كه در نزديك طويلة حيوانات و روي فضولات آنها نشسته و با اندك نسيمي ، بطور جمعي به اين سو و آن سو مي روند و اغلب افرادي كه به روستا مسافرت كردند، آنها را ديده اند.
* در اين رابطه توضيح مبسوطي ان شاءالله در بخش دوم خواهد آمد.
* صحيفه نور جلد 21 صفحه 452
* علت تأکيد ما بر اينکه جناب منتظري را فقط از جنبة تاريخي شاگرد امام سلام اللهعليه ميدانيم در اواخر همين فصل روشن ميشود.
* مانند نامه 68/1/6 كه باعث عزل آقاي منتظري گرديد.
* آن مرحوم فقط در انتخابات مجلس خبرگان شرکت نمود که با رأي بسيار بالايي به آن مجلس راه يافت.
* يادم نميرود سالها قبل وقتي براي اولين مرتبه کتاب خاطرات سياسي آقاي ري شهري را مطالعه کردم از اين وسواس جناب آقاي ري شهري اعصابم خورد شده بود و با خود ميگفتم آخر چه ضرورتي دارد که امام سلام الله عليه در تمام مسائل قرار باشد نظر دهند؟
و اما مي رسيم به هزينه اين عزل
براستي عزل آقاي منتظري آيا هزينهاي براي نظام جمهوري اسلامي داشته يا خير ؟
نظام جمهوري اسلامي يك ايده و طرح نو بود براي نحوة حكومت در جهان كه تاكنون سابقه نداشته است. ما ملت ايران با پيش كشيدن تئوري ولايت فقيه به دنيا گفتيم مي توان با حكومت ديني ، جامعه را اداره كرد.
حال تصور كنيد اولين نامزد مقام ولايت فقيه بعد از رحلت امام سلام الله عليه نه تنها صلاحيت لازم را نداشته، بلكه بخاطر بي كفايتي عزل گردد، اين امر چه هزينة سنگيني را بر نظام ما تحميل مي كند؟ مثالي مي زنيم.
يك كارخانه هواپيما سازي را در نظر بگيريد، اگر در سطح جهان ادعا كند كه محصولات اين كارخانه بهترين محصول است و قادر است هر ميداني را فتح كند، بديهي است تمام نگاهها معطوف به اولين پرواز اين هواپيما خواهد بود تا نتيجه ادعاهاي كارخانه روشن بشود.
حال تصور كنيد اولين نمونة اين كارخانه در اولين پرواز، آنهم پروازي آزمايشي دچار نقص فني شود که مهارت خلبان و لطف الهي آن هواپيما را بر زمين بنشانند، آنهم نقصي كه باعث گردد هواپيما را از نوار توليدات كارخانه حذف كنند .
حال هر تصوري را كه شما از آن كارخانة هواپيما سازي در ذهن مي آوريد ، همان تصور را دنيا از تئوري ولايت فقيه ما در ذهن آورد . هر چند رهبري قوي حضرت آيت الله خامنه اي حفظه الله تا حدود زيادي آن ضربه آقاي منتظري را جبران نمود.
در عين حال بايد از خداوند تشكر كرد كه اجازه نداد اين هواپيماي معيوب وارد به چرخه حمل و نقل مسافر گردد والا با اين نقص فني مطمئناً دچار سانحه ميشد و تعداد زيادي را به كشتن ميداد.
اگر باور نداريد به اين جمله آقاي منتظري كاملاً توجه كنيد که در ماجراي جنگ صدام و آمريکا گفتند: «متأسفانه خاك مرگ بر سر ما ايران ريختهاند».*
آري کافي بود ايشان رهبر ما بوده و فرمان صلح و جنگ را در اختيار داشتند ، شما فكر ميكنيد بعد از آنهمه تبليغات سوء بر عليه نظام جمهوري اسلامي، اگر ما به نفع صدام وارد جنگ با آمريكا و انگليس و ديگر نيروهاي شوراي امنيّت ميشديم آيا آمريكا تمام عقده هاي فرو خفته خود را بر سر ملت ما خالي نميكرد ؟
آيا وضعيت ما مانند کشور محروم افغانستان نمي شد؟
آري كاش ميشد آقاي منتظري لحظهاي با خود خلوت نمايد و خدمات خود را براي جمهوري اسلامي در يك كفة ترازو ميگذاشت و بعد مشكلاتي را هم كه بوجود آورده در يك كفة ديگر، تا مشخص شود ايشان چند برابر ارزش وجودي خويش به اين نظام الهي ضربه زدهاند؟
هر چند متأسفانه تكبّر ايشان باعث شده كه هنوز هم خود را طلبكار اين ملت بداند .
تا اينجا براي انسانهاي منصف ثابت گرديد، عزل آقاي منتظري حاصل توطئه نبوده و نيست. زيرا از اين كار نه تنها كسي سودي نميبرده، بلكه هزينه انجام آن هم زياد بوده است.
پس بطور خودكار ادعاي طرف مقابل كه علت عزل را بي كفايتي ميدانند، اثبات ميگردد. ولي ما به اين اثبات خودكار هم بسنده نكرده و براي نتيجهگيري دقيقتر به سراغ تعدادي از موضوعات كتاب خاطرات ميرويم.
پس بهتر است اول به ماجراي مهدي هاشمي هم اشاره بشود. و اما مهدي هاشمي كه بود وچه كرد؟
فارغ از مشخصات سجلّي و بيوگرافي او، بطور مجمل عرض ميكنيم:
پدر مهدي هاشمي استاد آقاي منتظري بوده.
بعد برادر مهدي «هادي» با دختر آقاي منتظري ازدواج كرده و رابطة او با آقاي منتظري محكمتر مي شود. علاوه بر همه اينها، مدتي شاگرد آقاي منتظري هم بوده است.
مهدي هاشمي سابقه مبارزاتي قبل از انقلاب داشته است و بنا به اعتراف خودش بعلت خودمحوري، تنگ نظري و قدرت طلبي در راه مبارزات خود منحرف مي گردد. البته آقاي منتظري اعتقاد دارند مهدي هاشمي مقداري در سليقه مبارزاتي خود اشتباه كرده بود.
اين آقاي مهدي هاشمي متهم به جرائم زيادي بوده است مانند ، متهم به دست داشتن در27 قتل.
او در طي اعترافات خود قبول مينمايد تعدادي از اين قتلها به دستور مستقيم او و بعضي بنا به پيشنهاد او و تعدادي بوسيلة ايادي او، ولي بدون هماهنگي با او كشته شدهاند. البته جرائم ديگر او مانند ساواكي بودن، كارشكني و اقدام عليه سياست خارجي جمهوري اسلامي، سرقت اسناد طبقه بندي شده، ايجاد اختلاف و درگيري در زادگاه خود و.... را به كناري مي نهيم زيرا مطالب زيادي در اين زمينه آورده شده كه مي تواند خود كتابي مستقل گردد.
مهدي هاشمي علاوه بر ارتباط خويشاوندي، چون شاگرد آقاي منتظري بوده لذا با استفاده از موقعيت قائم مقامي آقاي منتظري براي خود حريمي درست ميكند كه صعوبت و سختي وارد شدن به آن حريم را؛ از زبان وزير اطلاعات وقت آورديم.
ما قصد نداريم در اين كتاب به تمام مسائل پيرامون مهدي هاشمي اشاره كنيم، ولي در همين جا لازم است توضيح بدهيم كه مهدي هاشمي متهم به دخالت در27 قتل بوده است و هر فردي كه در مظان اتهام واقع شده، بايد بازجويي شود تا گناه يا بي گناهي او ثابت گردد. و البته مهدي هاشمي هم از اين قاعده مستثني نبوده و بعدها در طول بازجويي خويش دخالت در بعضي از اين قتلها را انكار نموده، ولي قبل از دستگيري و بازجويي متهم به دخالت در 27 قتل بوده است .
حال ميبينيم اولين سؤال كه براي هر فردي پيش مي آيد اينست:
نحوه برخورد آقاي منتظري با فردي كه حداقل متهم به دخالت در 27 قتل است، به چه صورت بوده؟
و اما برخورد آقاي منتظري با جريان دستگيري مهدي هاشمي 5 مرتبه تغيير ميكند .
مرحله اول : اعلام مهدورالدم بودن او و اينکه کُشتن او حتي بدون محاکمه نيز بلامانع است.
مرحله دوم: تأييد مطلق و تلاش براي عدم دستگيري و بازجويي او.
مرحله سوم : بيزاري جستن كامل و دستور براي پي گيري جرائمش بدون چشم پوشي.
مرحله چهارم: دلسوزي براي او و تلاش براي جلوگيري از انجام حكم قانوني مهدي هاشمي.
مرحله پنجم: تأييد ضمني و تلاش براي بيگناه جلوه دادن او.
در سایه ترور
و اما مرحله اول
آقاي احمدِ احمد که در زمان ترور مرحوم شمسآبادي بهمراه جناب منتظري در زندان بوده نقل ميکند:
وقتي خبر تـرور مرحوم شمسآبادي را آقاي منتظري شنيدند، ضمن ابراز تأسف گفتند: اين شمسآبادي را بيگناه کشتهاند او شخصيتي نبود که بايد کشته مي شد، بخدا قسم اگر سيد مهدي را بکشند خونش هدر است.
مرحله دوم
جناب منتظري به وزير اطلاعات وقت آقاي ريشهري ميگويد: همه آنان«مسئولان، دوستان، خطوط وفادار به انقلاب »بيخود ميگويند.
من به او اطمينان دارم، من او را از كوچكي ميشناسم. با ما هم پياله بوده و بعد در ادامه ميگويد: شما هم به او شك نكن و به او اعتماد داشته باش.*
بهترين موقعيت براي معامله با آقاي منتظري بر سر ماجراي مهدي هاشمي در اين نقطه است. چرا كه اگر آقاي ري شهري فردي دنيازده بود، مي توانست حداكثر سود را ببرد.
اين نظر ايشان در روزهاي پاياني سال 1364 بوده كه زمزمه دستگيري مهدي هاشمي بخاطر جرائمش بين مسئولان افتاده بود. نزديك به 6 ماه بعد، كه حضرت امام سلام الله عليه بطور جدي خواستار رسيدگي به جرائم مهدي هاشمي ميشوند، اول به آقاي منتظري پيام ميدهند شما دامن خود را از ارتباط با مهدي هاشمي پاك كنيد .
آقاي منتظري در نامة 65/7/17 خطاب به حضرت امام سلام الله عليه مي نويسد « او مردي است مخلص اسلام و انقلاب و حتي شخص جنابعالي ، هم خوش استعداد و هم خوش درك و هم خوب صحبت مي كند و خوب مي نويسد و در عقل و تدبير و مديريت بمراتب از رئيس سپاه و وزير اطلاعات با همه كمالاتشان بهتر است و در تعهد و تقوي هم از آنان كمتر نيست ، فقط بز اخفش نيست و حاضر نيست كوركورانه مهرة كسي شود ».*
اين تأييد مطلق تا جايي پيش رفت كه در زمان دستگيري مهدي هاشمي، آقاي منتظري ملاقاتهاي خود را تعطيل كردند، بطوريكه تمام دنيا آنرا حمل بر اعتصاب ايشان نمودند .
شايد سؤال شود: چرا ميگوييد ايشان اعتصاب كرد، در حاليكه خودشان ادعا دارند: من بخاطر اينكه از طرف خانواده دستگير شدگان تحت فشار قرار نگيرم ملاقاتها را تعطيل كردم؟
در پاسخ عرض مي شود: قرار نيست ما تمام ادعاهاي ايشان را بدون تحقيق قبول نماييم. اين خبرگزاريهاي خارجي هستند كه در همان تاريخ اعلام كردند آقاي منتظري قهر و اعتصاب كرده. والا اينكه ايشان بعد از 16 سال كه بيحاصلي آن حركت را ديدند، بگويند اعتصاب و قهر نبوده؛ پذيرفتنش خيلي معقول نيست. عمل ايشان يك انعكاس در جهان داشت و آنهم اعتصاب و قهر بود، نه قطع ملاقاتها بخاطر استراحت.
اين تأييد مطلق تا جايي پيش رفت كه آقاي منتظري باگستاخي هر چه تمامتر به حضرت آيت الله طاهري ميگويد: امام كار بيربطي كرده، من مهدي هاشمي را ميشناسم و او را تأييد ميكنم.*
اين تأييد مطلق حتي به جايي رسيد كه آقاي منتظري تهديد ميكند اگر امام من را تحت فشار بگذارد، حساب خود را از نظام جدا خواهم كرد . اين تأييد مطلق تا جايي پيش ميرود كه در65/7/17 نامهاي خطاب به حضرت امام سلام الله عليه مي نويسد تا خواب را از چشم امام سلام الله عليه بگيرد و ما به گوشهاي از آن ان شاءالله اشاره خواهيم كرد.
هر كس اين ميزان پافشاري و اصرار آقاي منتظري جهت تأييد و تبرئه مهدي هاشمي را ببيند، فكر ميكند نه تنها تا دم مرگ دست از تأييد مهدي هاشمي اين شاگرد هم پياله، خوش درك، باتقوي و متعهد برنداشته، بلكه در قيامت هم به شفاعت او اميدوارند .
مرحله سوم
اما فقط يك ماه بعد، مهدي هاشمي طي مصاحبة تلويزيوني به بعضي از جرائم خود اعتراف ميكند.
بلافاصله اين شاگرد باتقوي، هم پياله متعهد، انقلابي مخلص، مدير خوشاستعداد و....... تبديل ميشود به آدم مفلوكي كه حتي برادرش هادي هم از او بيزاري جست .
سعيد منتظري و هادي هاشمي در طي نامهاي به تاريخ 65/9/26 از او اعلام برائت ميكنند.
آقاي منتظري ضمن تشكر از روشنبيني و موضعگيري قاطع حضرت امام سلام الله عليه در تاريخ65/9/24 ضمن يک نامه اعلام ميكند:
مهدي هاشمي با دقت تمام و بدون كوچكترين اغماضي بايد محاكمه شود ولو بلغ مابلغ که معادل محاورهاي آن ميگردد؛ هر چه ميخواهد بشود.
مرحله چهارم
بازجويي از مهدي هاشمي وارد مراحل جدّيتر شده و قرار بر اين ميشود که هادي هاشمي نيز بازجويي شود. آقاي منتظري شروع به فعاليت نموده و به مسئولان نظام متوسل ميشود تا جلوي بازداشت داماد خود را بگيرد.
بطوريكه بنا به شهادت آقاي ري شهري در خاطرات سياسي ، حضرت امام سلام الله عليه ميگويند:
چرا مراجعه ميکنند و نميگذارند همان طور که با ديگران برخورد ميشود با اينها هم برخورد شود. ايشان هنوز مرکب قلمش كه براي من نوشته و تقاضا کرده که طبق مقررات با آنها برخورد شود خشك نشده، پس چرا اين طوري ميکند.*
بعد از نزديك به 10 ماه كه دادگاه او گرفته شده و جرائم او بررسي ميگردد، مهدي هاشمي به دخالت در تعدادي از قتلها اعتراف ميكند، قاعدتاً حكم اعدامش صادر ميشود .
همين آقاي منتظري كه خواستار اجراي احكام اسلام در مورد مهدي هاشمي با قيد ولو بلغ ما بلغ بود، يكباره تغيير جهت داده و باز هم در طي پيامي کتبي كه به امام مينويسند خواستار عدم اجراي حكم اسلام در مورد مهدي هاشمي ميشوند.
آقاي منتظري دلايل بسيار محكمي براي عدم اجراي حكم اعدام ذكر ميكنند مانند اينكه:
او مادري پير دارد و يا اينكه فرزندان خردسال او قابل ترحم هستند و يا اينكه اعدام و خونريزي بالاخره بسا كدروت و خون در پي دارد و يا اينكه اعدام هميشه ميسر است ولي كشته را نمي شود زنده كرد و يا اينکه اعدام او در بين جبهه بروها و حزب اللهي ها اثر بد مي گذارد.*
اينها حرف يك آدم بيسواد در كوچه و خيابان نيست، بلکه حرفهاي فردي است كه نه تنها خود را مرجع تقليد مسلم ميداند و در توضيح المسائل خويش فتواي دارد که در صورت عدم رضايت اولياءدم، قاتل بايد اعدام شود، بلكه در طي فتواي خود اعلام ميكند فرد مفسد هم بايد اعدام شود كه ان شاءالله به آنها در صفحات آينده اشاره خواهد شد .
بايد از ايشان سؤال شود: اگر فردي در همان سال 1355 بر اساس فتواي شما مبني بر مهدورالدم بودن مهدي هاشمي، او را اعدام ميکرد تکليفش چه بود؟
گويي ديگر مردمي كه بايد اعدام شوند يا لااقل همان27 نفر ترور شده؛ عقيم و بي پدر ومادر بودهاند.
در اينجا بايد از ايشان سؤال كرد: اگر خون، خون ميآورد و اعدام باعث خونريزي بيشتر ميشود؛ شما بر چه اساسي فتوا به اعدام مفسد و قاتل داده ايد .
اصلاً شما آيه قصاص را قبول داريد يا نه ؟ ولكم في القصاص حياة يا اوليالالباب
با توجه به حرف ايشان انگار بايد هر فرد محكوم به اعدام را آنقدر زنده نگه داشت تا پدر و مادرش بميرند و بچههاي او بزرگ شوند، بعد او را اعدام كرد.
با استفاده از نظريه ايشان مبني بر اينكه اعدام هميشه ممكن است ولي كشته را نمي شود زنده كرد، بايد تمام افراد اعدامي را در زندان نگه داشت و اعدام نكرد. خوب اگر اعدام هميشه ممكن است پس چرا يكي از مصاديق هميشه، همان زماني نباشد كه قرار است حكم اجرا شود؟
اصلاً مگر قرار است افراد اعدامي زنده شوند كه ادعا دارند مرده را نميشود زنده كرد؟
خوانندگان محترم هرگز نبايد دچار وساوس شيطاني شوند كه اين نظريات بديع فقط در مورد برادر داماد آقاي منتظري ابراز شده نه در مورد همه مردم عادي، و در مورد مردم عادي بايد به فرمان خدا عمل کرد.
خوانندگان باشعور هرگز نبايد دچار افكار پوچ شوند و تصور نمايند اين حرفها بدان خاطر ابراز ميشده كه آقايان فكر ميكردند حداكثر يكي دو سال ديگر امام سلام الله عليه رحلت مي كنند و آقاي مهدي هاشمي با سلام و صلوات بعنوان يك قهرمان از زندان آزاد خواهند شد.
آري اين فكرها اگر به ذهن شما مي آيد، بدانيد كه از توطئه گران بر عليه آقاي منتظري هستيد .
مرحله پنجم
امروز كه نزديك به14سال از اعدام مهدي هاشمي ميگذرد؛ ايشان در كتاب خاطرات سعي ميكند او را بيگناه جلوه داده و تنها گناه او را خطا در سليقه و برداشت غلط از يک پيام امام سلام الله عليه بداند.
اين پيامي است كه حضرت امام سلام الله عليه در بهمن 1348 صادر نمودند و طي آن ميخواهند تا مردم، آخوندهاي درباري را رسوا كرده و به آنها محل نگذارند.
در حاليكه بايد تذكر داد آقاي منتظري وجدان تنها محكمهاي است كه اگر تشکيل شود احتياج به قاضي ندارد
اولاً: اگر مهدي هاشمي از پيام حضرت امام سلام الله عليه در قبل از انقلاب برداشت غلط نمود و مرحوم شمس آبادي را ترور كرد، با قتلهاي بعد از انقلاب او چه ميكنيد؟
ثانياً: آن پيام در سال1348 صادر شده بود چه ربطي داشت به قتلي که در سال1355 انجام گرفت؟
ثالثاً: خود حضرت امام سلام الله عليه در آن پيام تأكيد مي فرمايند: نه اينكه آنها را بكشيد. شما با اين نص صريح امام سلام الله عليه چه مي كنيد؟
از آن گذشته دستور امام راحل سلام الله عليه در مورد آخوندهاي درباري بوده نه مرحوم شمس آبادي که:
در سال 42 در حمايت از امام سلام الله عليه اعلاميه داده و در همان سال در اعتراض به رژيم عازم تهران ميشود و در سال 47 طي تلگرامي به آيت الله خوانساري ، خواستار تجديدنظر رژيم در حکم محکوميت جناب منتظري ميشود؛ در سال49 در مورد تبعيد آقاي صافي تلگرامي به آيت الله گلپايگاني ميزند؛ در سال 50 يک سخنراني شديد بر عليه بدحجابي و فحشا مينمايد؛ در سال 53 به يک عده از طلّابي که به استخدام ادارة اوقاف در آمده بودند پيام مي دهد اگر از استخدام دولت خارج شوند ، او حقوق بيشتري به آنان مي دهد.
خلاصه ساواک در مورد او مي گويد :
باطناً از روحانيون افراطي(انقلابي) حمايت ، ولي تاکنون و به ظاهر رعايت بيطرفي را کرده است.*
از آن گذشته خودتان در زندان گفته بوديد شمس آبادي کسي نبود که بايد کشته مي شد.
خوب فردي که ساواک او را از طرفداران انقلابيون ميداند؛ جناب منتظري امروزه براي تبرئه مهدي هاشمي در سلک روحانيون درباري ميآورد. در حاليکه همة اهل فن ميدانند تنها گناه غير قابل بخشش او دفاع از مقام ولايت و امامت امام حسين عليه السلام و اعتراض به کتاب شهيد جاويد بوده است.
و اما کتاب شهيد جاويد را مي توان در يک جمله خلاصه کرد « بهترين کتاب براي مستشرقين ؛ تا بوسيلة آن امام حسين عليه السلام را خراب کنند»
قرار ما در اول کتاب حاضر براختصار بوده و از طرفي نمي خواهيم حرف بدون دليل بزنيم ،پس دليل حرف خود را بايد ذکر کنيم. بنابراين خيلي خلاصه مهمترين کشف و پيام آن کتاب را اينجا مي آوريم .
آن کتاب ادعا دارد حرکت امام حسين عليه السلام به خاطر در دست گرفتن حکومت و اصلاح امور جامعه بوده . که اين حرفي است حق؛ اما دلايل و حرفهاي بعدي ايشان بسيار سست و سخيف است.*
ايشان اعتقاد دارند امام حسين عليه السلام نميدانستند وقتي از مدينه خارج ميشوند، در نهايت در کربلا شهيد ميشوند. و آن حرف سخيف را با اين دليل مبتذل، مستّدل ميکنند که آري اگر امام حسين عليه السلام علم به شهادت خود داشتند و باز حرکت ميکردند بسوي کربلا؛ مرتکب معصيت ميشدند چرا که اين عمل ايشان خودکشي محسوب مي شود. اين خلاصة مهمترين کشف آن کتاب است.
جناب منتظري هنوز بعد از سالها ادعا دارند چون بُعد سياسي و انقلابي واقعه کربلا در اين کتاب متجليتر است لذا ساواک ميخواست با اين کتاب به مقابله با روحانيون متمايل به امام خميني سلامالله عليه بپردازد.
ما کاري به نوع بهره برداري ساواک نداريم چرا که آنها از هر بهانهاي براي خود استفاده ميکردند و اصلاً براي يک ساواکي دفاع از حريم ولايت معنايي نداشت . ولي
اولاً: اين باصطلاح انقلابيون نمي بايست بهانه دست آنها بدهند.
ثانياً: اي دو صد لعنت بر آن سياستي که قرار باشد معنويّات را در پاي آنها به مسلخ ببريم.
آقاي منتظري سياست لازم است اما به چه قيمتي؟
آيا براي بهره برداري سياسي از واقعة کربلا بايد علم امام حسين عليه السلام زير سؤال رود ؟
اصلاً امام بدون علم را مگر مي توان امام ناميد؟
بناي ما در اين کتاب براختصار بوده ، پس فقط با يک سؤال ادعاي ايشان و کتاب شهيد جاويد را ردّ کرده و ميگذريم.
اگر ما امام را انساني بدانيم که نه تنها مي داند پايان راه او نه تنها حکمراني و پيروزي نيست، بلکه خود و فرزندانش با فجيعترين وضع شهيد ميشوند و با اينحال براي اصلاح وضع جامعه قيام نمود، آيا اين پيامش براي انقلابيون عميقتر است يا اينکه امام را فردي بدانيم که در اثر خطاي در محاسبه به دام افتاد و نتوانست از آن خارج شود؟
ملت ما رمز غلبة بر خصم قدرتمندي که به هيچ عنوان حاضر نيست به حرف حق گردن نهد را در عمليات استشهادي ميداند. چراکه مولايش امام حسين اين کلام مولا علي عليهما السلام را با نثار خون پاک خود و فرزندانش عملاً به او ياد داد که:
نه زندگي آنقدر شيرين است ونه مرگ آنقدر تلخ ، که انسان شرفش را بفروشد
اين درس جاويد دارد پشت اسرائيل را ميلرزاند. اما آقاي منتظري بدون ديدن اين واقعيّات ميخواهد عمل اشتباه خود؛ يعني نوشتن مقدمه بر کتاب شهيد جاويد و تأييد آن را که سالها پيش از انقلاب انجام داده، توجيه نمايد.
ولي اين عمل نبايد به قيمت زير سؤال رفتن امام حسين عليه السلام باشد.
واقعاً راست مي گفتند اهل معرفت که؛
آقاي منتظري چون در جريان شهيد جاويد با امام حسين عليه السلام در افتاد و در جريان فدک نيز حق محور ولايت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها را ادا نکرد، لذا در کشور منسوب به اهل بيت صلوات الله عليهم اجمعين طرد شد.
بر فرض محال قبول کنيم امام خميني سلام الله عليه بهمراه تمام ملت ايران در طي يک توطئه حساب شده شما را عزل کردند؛
شما مي شود بفرماييد امام حسين عليه السلام به شما چه هيزم تَري فروختند؟
شما ميخواهيد در کتاب خاطرات خود از امام خميني سلام الله عليه و ملت ايران انتقام بگيريد، چکار به اعاده حيثيّت از کتاب شهيد جاويد و در نتيجه زير سؤال بردن امام حسين عليه السلام داريد؟
شما بايد قبول کنيد : کتاب شهيد جاويد در مجموع يک تحليل کاملاً احمقانه و نادرست از واقعة کربلا است.
شما بايد قبول کنيد : مرحوم شمس آبادي را نه بخاطر درباري بودن، بلکه بعلت مخالفت با کتاب شهيد جاويد و دفاع از مقام امامت ترور کردند.
شما بايد قبول کنيد: مهدي هاشمي با ترور مرحوم شمس آبادي هيچ عمل انقلابي انجام نداد.
شما بايد قبول کنيد: مهدي هاشمي با ترور يک روحاني مبارز و بيدفاع همان کاري را کرد که ساواک ميخواست.
شما بايد قبول کنيد: در اين يک مورد ،آري حداقل در اين يک مورد يعني ماجراي ترور مرحوم شمس آبادي و سعي در توجيه آن خيلي اشتباه کرده ايد.
لااقل شما قبول کنيد: ما خيلي ساده و خوش خيال هستيم که از شما ميخواهيم تا قبول کنيد اشتباه کردهايد.
در ثاني شما گفتهايد امام خميني سلام الله عليه در مورد شهيد جاويد نظر خود را گفته بودند . چرا نظر ايشان را در خاطرات خود ذکر نکرده، از کنار آن ساکت عبور ميکنيد؟*
و اما ادامه بحث مهدي هاشمي.
وقتي مهدي هاشمي مطمئن شد كاري از دست آقاي منتظري بر نميآيد، يكسري اعترافاتي دارد كه مهمترين آنها در سه بخش خلاصه مي شود .
الف) شركت در قتلها و جرائم عديده .
ب ) او و برادرش هادي هاشمي تئوريسينهاي بيت جناب منتظري بوده اند .
ج ) برادرش هادي هاشمي در طرح و اجراي تئوريها نقش مهمتري داشته است .
شايد سؤال شود: آقاي منتظري ادعا دارند اين اعترافات ارزش ندارد چرا كه در زندان و تحت فشار بوده آيا ادعاي ايشان درست است ؟
در پاسخ عرض مي شود: اين اولين فكري است كه به ذهن هر انساني ميآيد، يعني هرگونه اعتراف در زندان امكان دارد تحت فشار صورت گيرد. ولي انسان عاقل نبايد دچار اين اشتباه شود كه هميشه اولين فكري كه به ذهنش مي رسد، درستترين فكر هم هست.
* بخش ضمائم کتاب خاطرات جناب منتظري ؛ درس خارج فقه 1369/10/29
* خاطرات سياسي صفحه 50
* همانطور که قبلاً عرض شد متأسفانه طيف جناب منتظري در يک دايرة بسته قرار گرفته و چشمان خود را بروي واقعيّات جهان خارج بستهاند. دراين دايرة بسته دايم تعريف و تمجيد نثار هم نموده، اگر کسي با آنها همراهي نکرد؛ قاعدتاً در صف مخالفان آنها قرار ميگيرد. همين مهدي هاشمي با اين تعريف و تمجيدها در کمتر از 1 ماه بعد؛ تبديل به موجودي مفلوک و منفور ميشود. آري ما نبايد آنچنان در دام خودبيني گرفتار شويم که فقط از افراد ضعيف النفس که با تملق خود را به انسان نزديک ميکنند تأثير بپذيريم چرا که آدم ضعيف النفس بهترين خوراک براي شيطان و هواهاي نفساني است.
* خاطرات سياسي صفحه 50
* خاطرات سياسي صفحه 85
* خاطرات سياسي صفحه 140
* بخش ضمائم کتاب خاطرات سياسي بنقل از پرونده آن مرحوم در ساواک
* البته اين امر فقط بخشي از انگيزه سالار شهيدان صلوات الله عليه است؛ آنهاکه حوادث آنزمان را مطالعه کرده باشند ميدانند انحرافي که بني اميّه در اسلام بوجود آورده بودند را به هيچ طريقي نميشد اصلاح کرد الا همين راهي که امام حسين صلوات الله عليه برگزيدند.
* البته ايشان در فصل مبارزات خود آوردهاند نامه اي از امـام سلام الله عليه در همين مورد که حـاوي نظر آن عزيز بوده، در زنـدان بدستشان رسيـده و ايشـان مي گويد: آنرا نپسنديدم و البته آنرا به هيچ کس هم نشان ندادهاند. و اين مسئله نشان ميدهد امام سلام الله عليه هم آن کتاب را قبول نداشتند؛ که امري بديهي است.
مهدی هاشمی معدوم
حال موضوع اعترافات را تحت دو گروه عمده بررسي مي كنيم:
اعترافات در مورد جرائم و قتلهاي قبل و بعد از انقلاب
آقاي مهدي هاشمي اعتراف به ارتكاب قتلهايي كرده كه مقتولان را از داخل گودالها و زير خروارها خاك بيرون كشيدهاند.
آيا شما ميتوانيد وجود مقتولان را انكار كنيد؟ آيا مقتولان داراي خانواده نبودند و كسي نيست كه به زنده بودن و وجود داشتن آنها شهادت دهد ؟
افرادي مانند صفرزاده ، بحرينيان ، حشمت ، شمس آبادي و ... تا يك برهه از زمان وجود داشته و زنده بوده و بعد كشته ميشوند . آيا اين قتلها عامل داشته يا خير؟
شايد سؤال شود : آيا امكان ندارد قاتل افراد ديگر باشند ؟
در پاسخ عرض مي شود : قاتل نه تنها به قتلها اعتراف كرده، بلكه با نشان دادن محل دفن آنها باعث شد بعد از مدتها، مأموران به سراغ گودالهايي كه مقتولان در آنها بودهاند، رفته و بدنهاي تجزيه شده آنها را از زير خروارها خاك بيرون بكشند .
اگر قاتل فرد ديگري بوده اينها چگونه محل دفن و حتي زنده بگور كردن بعض از آنها را ميدانستند؟
پس دخالت مهدي هاشمي در قتلها قابل انكار نيست بطوريکه جناب منتظري فتواي مهدورالدم بودنش را صادر کرده بود.
و اما اعترافاتي كه در طي آنها آقاي مهدي هاشمي ادعا مي كند او و برادرش به بيت و آقاي منتظري خط مي دادند
در اينجا با يك سؤال به سراغ جواب مي رويم
فردي بنام بکر در 15 سال پيش ادعا كرده كه او به يك نفر مثلاً به نام زيد خط ميداده.
15 سال بعد آقاي زيد درست اعمالي را انجام داد كه آقاي بكر گفته بود؛ ما اين خطوط را به او القاء ميكرديم. آيا هيچ انسان عاقلي مي تواند در صداقت بكر ترديد كند ؟
آقاي مهدي هاشمي در 15 سال پيش اعتراف كرده او و برادرش يكسري اقداماتي مي كردهاند و نتيجه آنها اين بود كه سپاه تضعيف شود،، دادگاه ويژه روحانيت زير سؤال رود،، با راه دادن افراد ناراضي و مسئلهدار به بيت باعث بدگماني آقاي منتظري به نظام مي شدند،، با ايجاد ارتباط عناصري از ليبرالها با آقاي منتظري باعث شده بودند ايشان از تئوريهاي آنها خط بگيرد،، سعي مي شده آقاي منتظري از مجموعه نظام جدا شده و نسبت به امام سلام الله عليه بدبين باشد.
بطور مثال حضرت امام سلام الله عليه در نامه 65/7/12 دوستانه به ايشان مي نويسند :
حسن ظن جنابعالي به اعمال و افعال و گفتهها و نوشتههاست كه به مجرد وصول، ترتيب اثرميدهيد.
جناب منتظري با استناد به همين جمله در 65/7/17 جواب مي دهد :
مطابق ذهنياتي که تدريجاً براي حضرتعالي پيدا شده ..........
در اينجا بايد پرسيد: قبل از اين نامه و ماجراهاي مهدي هاشمي، بين شما و حضرت امام سلام الله عليه برخوردي كه نشان دهنده تغيير تدريجي ذهنيّات حضرت امام سلام الله عليه نسبت به شما بوده، آيا رخ داده ؟ اگر اين برخورد بوده پس چرا براي ثبت در تاريخ ( بزعم خودتان ) آنرا ذكر نكرده ايد ؟
و اگر برخوردي نبوده؛ پس بايد اعتراف مهدي هاشمي را حمل بر صحت كنيم وقتي ميگويد ما ذهن آقاي منتظري را آرام آرام نسبت به امام و مسئولين طراز اول مملكت تغيير داده بوديم .
آري اين ذهن شما بوده كه تغيير مي كرده نه ذهن حضرت امام سلام الله عليه.
حالا بعد از 15 سال نتايج همان حرفها و اعترافات را عيناً در كتاب خاطرات آقاي منتظري ميبينيم، يك انسان عاقل مجبور آري مجبور و ناچار است دو نتيجه بگيرد .
نتيجه اول : مهدي هاشمي در ادعاهايش صادق بود .
نتيجه دوم : وقتي مهدي هاشمي سالها قبل اعدام شد ولي 15 سال بعد همان حرفها هنوز از مجموعه بيت و خود آقاي منتظري به گوش مي رسد بايد دانست كه نقش هادي هاشمي بسيار مهمتر از مهدي هاشمي بوده و هست و خواهد بود.
آقاي منتظري ملت فهيم ما بايد قسم شما را باور كند يا دم خروس را ؟
شما هرقدر هم كه رطب و يابس ببافيد، مردم ما نه تنها دم خروس شما؛ بلكه قوقولي قوقوي آنرا از درون اينترنت شنيده و ميبينند. پس چرا خود را خسته ميكنيد؟
البته تعدادي از شاگردان ايشان کوشش دارند تا ثابت نمايند جناب منتظري تحت تأثير کسي نبوده و مستقل تصميم ميگيرد.
اين عمل شاگردان2علت ميتواند داشته باشد.
الف) امکان دارد وقتي ديدند کارها را خراب کردهاند و جناب منتظري را از قائم مقامي رهبري به موقعيت کنوني تنزل دادهاند؛ لذا سلب مسئوليت از خودشان کرده و تمام گناهان را متوجه شخص آقاي منتظري مي دانند.
ب ) ميخواهند به اين طريق يک صفت حسنه و خصلت نيکو در رفتار آقاي منتظري ثبت کنند. اما اين دوستان جاهل با اين عمل خويش باز هم به ضرر ايشان عمل ميکنند.
زيرا يک کودک دبستاني هم امروزه از خود ميپرسد چرا شخص دوم مملکت در گذشته نه چندان دور، به اين درجه تنزل کرده است؟
بديهي است اگر شاگردان آنقدر جوانمردي داشتند که مسئوليت بخشي از خطاها را بر عهده بگيرند، به استاد خود مقداري کمک ميکردند.*
به بحث خود برگرديم، واما مي دانيم وقتي مهدي هاشمي حاضر به مصاحبه تلويزيوني ميگردد، در طي آن تنها به اندكي از جرائم خود اعتراف كرده و درآخر آن مصاحبه گريه شده، از حضرت امام سلام الله عليه تقاضاي عفو و بخشش مينمايد.
اغلب افرادي كه آن نوار را ديده و خدمت امام برده بودند، تصور ميكردند امام سلام الله عليه هم تحت تأثير قرار گيرند و با تخفيف در مجازات او مؤافقت نمايند .
ولي طبق معمول حضرت امام سلام الله عليه كه طبق نصّ صريح احاديث ما، با چشمي خدايي به ماجراها نگاه مي كردند، مي فرمايند فريب او را نخوريد حرکات او واقعيت ندارد.
و اين از كرامات حضرت امام سلام الله عليه است چرا كه آنچه از فيلم مشاهده مي شده همانا گريه و توبه فرد است و حضرت امام راحل سلام الله عليه هم كه در مراحل بازجويي نبوده اند، اما بايد دانست كه نگاه مؤمن واقع بين غير از نگاه افراد عادي است . واتقوا فراسة المؤمن فانّه ينظر بنورالله*
وقتي مهدي هاشمي فرمايش حضرت امام سلام الله عليه را ميشنود رنگش تغيير كرده، در فكر فرو ميرود و ميفهمد كه اين تو بميري از آن تو بميريها است و لذا اعدام خود را مسجّل و مسلّم ميداند.
در اينجاست كه بقول خودش ميخواهد مقداري از بار گناهان را سبك كند تا در روز قيامت بار گناهش كمتر باشد ولذا آن نامهها را براي آقاي منتظري و هادي هاشمي مي نويسد و مهمترين اعترافات او در اين زمان است.
شايد سؤال شود: آقاي منتظري ادعا دارند چون حكم اعدام مهدي هاشمي مسجل و مسلم بوده، لذا او بدينوسيله ميخواسته با گفتن اين حرفها ميانة مسئولان نظام با آقاي منتظري را به هم بزند و از جمهوري اسلامي انتقام بگيرد، آيا صحيح است؟
در پاسخ عرض مي شود :
اولاً: مهدي هاشمي مگر همان شاگرد مخلص متعهد ، متقي و هم پياله شما نبود؟چرا براي انتقام از نظام جمهوري اسلامي، شخص شما را انتخاب كرد؟
ثانياً: از زمان اعترافات مهدي هاشمي تا زمان عزل شما بيش از 18 ماه ، زمان باقي بود و شما در طول اين 18 ماه ميتوانستيد به راحتي كاري كنيد تا هيچ مسئلهاي بين شما و نظام پيش نيايد.
ثالثاً: اگر مهدي هاشمي اينطور آدم كينه جويي است كه شما ميگوييد، پس چرا در كتاب خاطرات خود سعي مي كنيد او را تبرئه كرده و فقط يك خطاكار در سليقه بدانيد ؟
رابعاً: اگر او دروغ مي گفت چرا تمام ادعاهاي او بعد از 15 سال درست از آب درآمده ؟
خامساً: شما با عمل كردن به عكس حرفهاي مهدي هاشمي ميتوانستيد خلاف آنها را ثابت كنيد نه با عمل كردن به عين آنها .
از همه اين حرفها كه بگذريم آقاي منتظري در كتاب خويش بارها تأكيد ميكند احتمال در امور مهم مُنَجَّز است. اين يك اصل فقهي ،عقلي و اصولي است كه در فقه كارآيي زيادي دارد.
با دو مثال ساده سعي مي كنيم آنرا توضيح دهيم .
زماني مي خواهيم لباس خود را بپوشيم حال اگر يك بچهاي به ما بگويد:
من در روي لباس شما يك پشه ديدم؛ چون امر مهمي نيست به آن اهميّت نميدهيم .
ولي اگر همين بچه به ما اخطار دهد: من يک ساعت پيش روي لباس شما در حياط خانه عقربي را ديدم، واكنش ما حداقل اينست كه آن لباس را وارسي كرده تا اگر عقربي هست، آنرا نابود كنيم.
يا اگر شخصي به ما گزارش دهد كه احتمال دارد در منبع آب شهر، پشة مردهاي افتاده باشد، ما به اين احتمال غير مهم، اعتنايي نكرده و تشنگي خود را رفع ميكنيم.
ولي اگر فردي خودش اعتراف كند در ليوان آبي كه در دست ماست يا ليوان ديگري که در همان اتاق بوده سمّ ريخته ؛ آيا باز هم اعتنا نميكنيم ؟
آري هرچند عقرب در طول يکساعت احتمال دارد از روي لباس رفته باشد و يا سمّ را احتمال دارد در آن ليوان ديگر ريخته باشند، ولي ما اين احتمالات را مُنَجّز مي دانيم و لباس خود را دقيقاً وارسي کرده، يا محتويات آن ليوان را بيرون مي ريزيم و يك ليوان آب ديگر مي خوريم .
حال از خود آقاي منتظري سؤال مي كنيم:
شما چرا به اين امر مهم اعتنا نكرديد و احتمال نداديد بين مهدي و هادي مسائلي باشد كه شما از آنها بيخبر هستيد؟ چرا احتمال نداديد ظاهر و باطن اين دو با هم فرق ميكند؟ شما چگونه وظيفه خود را تذكر و نصيحت به ديگران، خصوصاً امام المسلمين ميدانيد، ولي حتي حاضر نيستيد براي لحظهاي هم كه شده در مورد خودتان آن نصايح را بكار ببريد؟
شما به امام سلام الله عليه مي گوييد ازCIA در KGB و از KGB در CIA نفوذ مي كنند، پس امام سلام الله عليه بايد احتمال دهند جاسوساني از خارج در وزارت اطلاعات و يا بيت ايشان نفوذ كنند، بنابراين امام سلام الله عليه بايد مراقب اطراف خود باشند .
حضرت علي عليه السلام مي فرمايند:
من نظر في عيوب الناس فأنکرها ، ثم رضيها لنفسه ، فذلک الاحمق بعينه
آنکه عيبي را در مردم ببيند و آنرا ناپسند داند ولي همان عيب را در خودش بپسندد احمق واقعي است.
در حاليکه شما عيبي فرضي را در امام سلام الله عليه ناپسند ميدانستيد ولي همان عيب را بصورت واقعي در خود داشتيد.
آري شما حاضر نبوديد حتي براي لحظهاي هم كه شده نگاهي به اطراف خود بيندازيد .
كدام عقل سليمي مي تواند بپذيرد توطئهگران فردي را شكنجه دهند تا آن فرد دامهاي جلوي راه شما را به شما نشان دهد ؟
مگر اعتقاد نداريد وزارت اطلاعات يكي از جاههايي بود كه بر عليه شما توطئه ميكرده، خوب آنها چه داعيهاي داشتند تا با اعمال فشار و زور بخواهند دامهاي جلوي پاي شما را به شما نشان دهند؟
عاقلانه ترين كار اين بود كه بگذارند شما در آن تله ها وقتي گرفتار شديد، به سراغ شما بيايند و عدم كفايت شما را در بوق و کرنا كنند . از آن گذشته شما مي بايست از افرادي كه حتي بافشار و زور يعني به قيمت بدنامي خود، باعث شدند يكسري از دامهاي جلوي شما برايتان مشخص بشود متشكر باشيد . ولي شما نه تنها تشكر نكرديد بلكه آنها را به بدترين صفات متصف کرديد و لذا در آن دامها گرفتار شديد .
در قرآن كريم داريم ولو ردّوا لعادوا لما نهوا عنه يعني اين افراد را اگر از صحنه قيامت هم برگرداني باز به همان كارهايي مبتلا ميشوند كه از آنها نهي شدهاند .
براي هر آدمي قابل هضم نيست، چگونه مي شود انسان مسائل قبر و برزخ و قيامت را ببيند و بعد هم به زمين برگردد، ولي باز برهمان كارهاي خود لجاجت ورزد.
فكر كنم تدبّر و تفكر در اعمال آقاي منتظري بعد از آنكه مهدي هاشمي ايشان را از بعضي افراد پرهيز داد و حتي بعد از سالها كه از قائم مقامي عزل شدهاند، ميتواند در فهم آن آية شريفه به ما كمك زيادي بكند.
آيا شما فكر ميكنيد آقاي منتظري در صحنه قيامت هم قبول ميكند بازي خورده يا نه؟ من كه فكر نميكنم قبول كنند.
البته ماجراي مهدي هاشمي را كه مي توان نقطه عطفي «از لحاظ ظهور» در زندگي آقاي منتظري دانست، در همين جا مختومه ساخته و به سراغ ديگر مطالب كتاب خاطرات مي رويم. البته علاقه مندان ميتوانند اطلاعات زيادتر را در كتب مفصل ديگر بيابند، چرا كه قصد ما فقط بررسي عقلاني مسائل است.
و اما دانستيم که روند جدايي ايشان از نظام يک حرکت دفعي نبوده بلکه با اعمال باند هاشمي شخص دوم مملکت و قائم مقام رهبري تبديل شده به عريضه نويس سازمان منافقين و تبرئه کننده ضمني صدام و آمريکا و بديهي است که اين سير هنوز ادامه دارد
تو عمر خواه و صبوري كه چرخ شعبده باز هزار بازي از اين طرفهتر برانگيزد
در اين بخش مي پردازيم به سابقه مبارزاتي آقاي منتظري
هيچكس منكر مبارزات آقاي منتظري قبل از انقلاب نيست و قصد ما هم در اين بخش اين نيست كه عنوان نماييم ، آقاي منتظري مبارزاتي نداشتهاند .
اما آنچه باعث شد اين قسمت را در كتاب بياوريم همانا مانور زيادي است كه روي آن داده ميشود و همين مانور زياد باعث گرديده ايشان به اين توهّم گرفتار شوند كه مبارزات ايشان از لحاظ ارزش گذاري و درجه بندي در مرتبهاي از ارزش است تا ايشان بتوانند براحتي ادعا كنند مادر واقعي انقلاب هستند.
پس ما اول چند نكته را در مورد مبارزات ايشان گوشزد ميكنيم و بعد هم بطور كامل مدت زندان يا تبعيد بودن ايشان را با ذكر علت آنها مي آوريم. لازم به ذكر است منبع ما در اين قسمت فقط كتاب خاطرات آقاي منتظري است .
نكته اول: آيا ايشان تنها فردي بوده كه در راه انقلاب زحمت كشيده و به زندان يا تبعيد رفتهاند؟
مسلماً جواب منفي است.
زيرا افراد زيادي بودند كه در راه آرمانهاي حضرت امام سلام الله عليه و اسلام عزيز يا فقط به انگيزه مبارزه با رژيم شاه در زندان بوده و هرگز هم حضرت امام سلام الله عليه از نزديك نديده بودند.
پس بايد گفت آقاي منتظري كه مدتي « از جنبه تاريخي» شاگرد امام سلام الله عليه بوده و از نزديك با ايشان حشر و نشر داشتهاند در مقابل افرادي كه فقط به عشق پيام و نداي رهايي بخش آن عزيز وارد به مبارزه شده بودند و رنج زندان را تحمل ميكردند، كار زياد مهمي را انجام نداده بودند.
هرچند كار ايشان در برابر بخشي از مردم عادي كه اهل مبارزه نبودند مهم و قابل توجه است.
نكته دوم :كيفيت برخورد رژيم شاه چگونه بوده است .
بعد از جريان15خرداد1342 كه مردم ايران به نداي آزاديخواهانه حضرت امام سلام الله عليه لبيك گفته و حماسهاي عظيم را آفريدند ، رژيم سفاك پهلوي به قدرت الهي امام سلام الله عليه پي برد. رژيم فهميد فرياد اين روحاني بيدار و الهي در قم، قادر است در مردم آنچنان حركتي ايجاد كند كه هزاران زن و مرد جان خود را در طبق اخلاص بگذارند و جرعه شهادت را عاشقانه سر كشند.
در اينجا رژيم فهميد روي حضرت امام سلام الله عليه بايد حسابي غير از مرحوم آيت الله مدرس يا آيت الله كاشاني و حتي ميرزاي شيرازي باز كند.
زيرا اگر با فتواي مرحوم ميرزاي شيرازي مردم خريد تنباكو را تحريم كرده و قليانها را شكستند، اما در مورد حضرت امام سلام الله عليه بدون هيچگونه فتوايي جان خود را نثار كردند. بديهي است چون آقاي منتظري رابطهاي با حضرت امام سلام الله عليه داشتند، رژيم هم با چشم ديگري به ايشان نگاه ميكرد.
همين امر باعث شده بود ايشان در زندان از شكنجه هاي وحشيانه رژيم در امان باشند.
طبق گفته خودشان، در زندان ميزان فشار و شكنجه ايشان در چند مورد خلاصه گرديده است. در دو نوبت چند سيلي از مأمور ساواك خوردهاند. در دو نوبت هم چند ضربه شلاق خوردهاند و چون ميزان آن ضربات را ننوشتهاند ما هم از تعداد آنها بي خبريم . لازم به ذكر است در دو مورد كه ايشان از مأموران ساواك كتك خوردهاند بدين خاطر بوده كه با جوابهاي سربالا يا پاره كردن مدركي كه آنها داشتهاند، باعث خشم آنها و كتك خوردن خود شدهاند .
شكنجه بعدي هم طبق گفته خودشان اين بوده كه چون مي دانستهاند آقاي منتظري به چاي زياد علاقه دارند، لذا به ايشان چاي نداده اند البته مدت اين چاي ندادن را هم ذكر نكردهاند .
شايد سؤال شود : پس با اين ترتيب زندانهاي ساواك زياد هم جاي بدي نبوده؟
در پاسخ عرض مي شود: البته خود ايشان هم همين عقيده را دارند که زندان زياد جاي بدي نيست.
اما بهتر است براي درک اعمال وحشيانه ساواک و شکنجههايي که آن دستگاه ضد انساني بر مبارزان واقعي اعمال ميکرده؛ به اين عبارات کارشناسان سازمان عفو بين المللي توجه کنيم:
«جلادان ساواک علاوه بر استفاده از شوک الکتريکي و کتک، به وحشيگريهاي زير متوسل ميشدند؛ بطريهاي شکسته را به نشيمنگاه زندانيان فرو ميکردند، يا به بيضه هاي آنان وزنه ميآويختند.
و يا کلاهخودهايي بر سرشان ميگذاشتند که با فريادهاي قربانيان در زير شکنجه، گوششان را آزار ميدهد و از انعکاس صداها به بيرون جلوگيري ميکند.
طبعاً زندانيان سياسي ايران مورد تجاوز نيز قرار ميگيرند.
ساواک قربانيان خود را نه بخاطر شکنجة جسمي، بلکه بخاطر شکنجة رواني مورد تجاوز جنسي قرار ميداد. اين شکنجة رواني بويژه در حالتي بود که براي گرفتن اعتراف از شوهران و يا پدران به زنان و دخترانشان در برابر چشم آنها تجاوز مي کردند»*
البته جناب منتظري هم در قسمتهايي از کتاب خاطرات، اوصاف اين شکنجهها را که ديگر زندانيان تحمل ميکردهاند را ذکر نمودهاند. اما همان رعب و هراسي كه از امام سلام اللهعليه در دل اين مأمورين بوده؛ باعث شده بود به آقاي منتظري تعرضي نكنند.
بطور مثال ايشان ميگويد:
پسرشان شهيد محمد منتظري با ديگر زندانيان را بسيار شكنجه ميكردند يا در جايي ديگر ايشان آوردهاند براي اينكه باعث ناراحتي من شوند، محمد پسرم را شكنجه ميكردند تا من با شنيدن صداي شكنجه شدن او تحت تأثير قرار بگيرم.
گويند روزي مادري به مدرسه آمد و از معلم فرزندش پرسيد چرا بچهاش را تنبيه كرده است؟
معلم گفت زياد شلوغ ميكرد و من او را تنبيه كردم.
مادر گفت : از اين به بعد هر وقت پسرم شلوغ كرد شما نفر بغل دستي او را تنبيه كنيد او مطمئناً حساب كار خود را كرده و ساكت مي شود.
آري متأسفانه ايشان آنقدر در دام خودبيني گرفتارند که حتي فکر ميکنند آنهمه شکنجههايي را که ساواک بر روي شهيد محمد انجام ميداده ، بخاطر ايشان بوده.
در حاليکه هر انسان عاقلي ميداند چون آن شهيد عزيز مبارزات و فعاليتهاي زيادي بر ضد نظام پوسيده شاهنشاهي داشت مورد خشم ساواک قرار گرفته بود. بطوريکه حتي يک مرتبه بابا را بخاطر مبارزات فرزند دستگير مي کنند.
همين مسئله باعث شده بود بعد از انقلاب آن شهيد عزيز با پدر، پيرامون مسئله اداره بيتشان و بعضي مسائل که مستقيماً مربوط ميشد به حفاظت و صيانت انقلاب از دست ليبرالها؛ اختلاف جدي پيدا کند.
چراكه شهيد محمد يك قيمتي را براي مبارزات خود پرداخته بود و باباي ايشان يك قيمتي.
او شكنجه هاي وحشيانه ساواك را تحمل مي كرد و پدر فقط صداي ناله هاي او را مي شنيد.
او در يک نوبت فقط 400 سيلي ميخورد، يا او را بر روي اجاق روشن نشانده بودند، ولي بابا در بند ليبرالها آنقدر راحت بوده که طبق اعتراف خودشان در خاطرات سر سفره تقاضاي پياز کرده، بطوريکه همه مي خندند. حتي مرحوم رهنما ميگويد: مگر اينجا خونه خاله است.
شايد همين مسئله باعث شده بود كه آقاي منتظري براي خوش آمد چند ليبرال خود فروخته، اعلاميه بدهد که مرحوم محمد پسرم رواني و ديوانه است . مولوي مي گويد :
هر كه او ارزان خرد، ارزان دهد گوهري، طفلي به قرصي نان دهد
ما قصد كوچك شمردن مبارزات ايشان را نداريم؛ ولي قرارمان اين بوده تا گفته هاي ايشان را زير ذرّه بين بگذاريم و با عقل و منطق، ادعاهاي ايشان را محك بزنيم.
شهيد رجايي را كه از ياد نبردهايم؟
او در مجمع عمومي سازمان ملل متحد ، جاي شكنجه هاي ساواك را به سران كشورهاي دنيا نشان داد .
آري بايد آقاي منتظري بپذيرند اگر چه رابطه نزديك ايشان با امام سلام الله عليه باعث شده بود ساواك بر روي ايشان حساس شود، ولي همان رابطه باعث شده بود تا از شکنجه هاي وحشيانه ساواكيان در امان باشد.
مگر ميتوان فردي را پيدا كرد كه از نظر ساواك جرمي به سنگيني ارتباط با امام سلام الله عليه داشته باشد ولي به اندازه آقاي منتظري شكنجه شده باشد؟
يعني دو يا سه تا سيلي و چند ضربه شلاق. اين اعتراف خودشان است كه ميگويد زندان جاي بدي هم نيست چرا كه درس و بحث خود را در زندان با ديگر مبارزان ، هاشمي رفسنجاني ، كروبي ، طالقاني و ... ادامه مي دادند.
البته ديگر مبارزان سهم و دانگ خود را از شکنجههاي ساواک بطور کامل دريافت ميکردند و احتمالاً از زندان خوششان نميآمده.
بطور نمونه ايشان ميگويد آقايان لاهوتي و هاشمي رفسنجاني را وقتي به دادگاه آوردند از بس شلاق خورده بودند، شل شده بودند .
ولي ما انصاف داريم و ميدانيم زندان براي انسان، آزار دهنده است مگر اينكه در راهي مقدس باشد كه آنوقت عبادت ميشود و ارزش دارد. ولي همه ميدانيم اگر انسان عبادتي را انجام داد ولي از مردم خواست تا مزد عبادات او را بدهند، همان عبادت را هم از ارزش انداخته چه نماز شب باشد يا زندان رفتن.
از آن گذشته ارزش اين مبارزات تا چه زماني است؟
آقاي منتظري ميگويد مسعود رجوي هم در زندان بود، تعدادي از كمونيستها هم در زندان بودند.
خوب آيا افرادي كه بعد از پيروزي انقلاب نه تنها گردنه اُحُد انقلاب را رها كرده و به جمع آوري غنايم پرداختند، بلكه به سهم خويش هم راضي نشده و همراه با كفار جاهلي قرن بيستم، تيغ بر روي اسلام نوپا كشيده و به ترور و كشتار مردم شريف ايران دست زدند، آيا اين افراد هم ميتوانند بر مبارزات خود افتخار كنند؟
هرگز، در مورد آنها بايد گفت درجة قساوت قلبي آنها به حدي بود كه حتي مبارزه با باطل هم نتوانست راه حق را نشان آنها دهد، آري يكي از دلايل شدت عذاب منافقين همين است كه اينها با اهل حق حشر و نشر دارند ولي تأثير نميپذيرند. برخلاف آن كافري كه اصلاً اهل حق و حقيقت را نشناخته و به دامان باطل مي افتد .
از همه اينها گذشته، مبارزه ما كه تا سال 1357 نبود. زيرا تا سال1367ميجنگيديم و هم اكنون هم مشغول مبارزهايم ولي شكل مبارزه عوض شده. شما تا سال 1357در صف انقلاب بوديد ، از آن به بعد آرام آرام بر طبق اعترافات صريح مهدي هاشمي در خط جدايي از نظام قرار گرفتيد، و اوج آن در سال 1368 بود كه عزل شديد و از آن به بعد آرام آرام در صف مقابل رفتيد.
آري انقلابي شدن هنر نيست، بلکه انقلابي ماندن مهم است. والا تا شب عاشورا بسياري انقلابي بودند .
آيا شما ميدانيد با استناد به حرفهاي شما در كتاب خاطرات گروهك منافقين از جمهوري اسلامي شكايت كرده؟ شما معني اين جمله نهج البلاغه را ميدانيد:
ما بين الله و بين احد من خلقه هوادة خداوند با كسي رابطه خويشاوندي و تعارف ندارد.
پس بدانيد اين ما هستيم كه بايد سعي كنيم از صراط مستقيم دور نشويم، نه اينكه خداوند با كرشمه و اداهاي ما صراط مستقيم را تنظيم نمايد. اگر كسي در جبهه شركت كرد و حتي مجروح هم شد، ولي بعد شروع كرد به چاپ اعلاميه بر عليه نظام؛ يا در محضر ملكوتي امام سلام الله عليه نشست، ولي نتوانست بهرهاي ببرد چه فرقي ميكند با افرادي كه از حضرت عيسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام تقاضاي غذايي آسماني كردند و خداوند شديداً اخطار كرد كه بعد از ديدن حق اگر باز هم كافر بمانيد سخترين عذابها را بايد بچشيد.
قال الله اني منزلها عليکم فمن کفر بعد منکم فاني اعذبه عذاباً لا اعذبه احدا من العالمين
اگر كسي بعد از اينهمه غربال شدن و زيرورو گرديدن و تكانهاي شديد دنيا بيدار نشد بايد به چشم مرده به او نگاه كرد، والا آدم خواب تعريفي مشخص دارد و فرد مرده تعريفي جداگانه.
حضرت امام راحل سلام الله عليه با آنهمه مبارزه كه همه دنيا و حتي خودتان هم ميدانيد بنيانگذار انقلاب بودند و با آن سابقه درخشان كه تا لحظه ارتحال آنرا نگاه داشتند در وصيتنامه خويش در برابر اين مردم چه گفتند؟ مگر ايشان عذر تقصير نخواستند و از مردم نخواستند ايشان را ببخشند؟ اين حرفها را براي چه گفتند؟
آخر مگر نه اينکه وصيتنامه زماني خوانده ميشد كه آن عزيز رحلت كرده بودند و نميتوانست براي امام سلام الله عليه سودي داشته باشد، پس سرّ آن چيست ؟
حضرت امام سلام الله عليه مي ديدند اين مردم كوچه و بازار به چه راحتي جبهه را پركرده و شهيد و مجروح مي شوند و هيچ ادعايي هم ندارند.
پس هر چند مبارزات شما محترم است ولي در مقابل اين ملت كه خانواده هاي 4 و 5 شهيد دادة آنها كم نيست، انصافاً نميتوان ادعاي مبارزه نمود.
چند شلاق و چند سيلي و مدتي در زندان، يا تبعيد بودن براي ملتي كه هنوز بعضي از فرزندان آنها در زندان عراق هستند، حتي زيره به كرمان بردن هم نيست .
هرچند حماسه ايثارگري اين مردم از نقاط نوراني تاريخ است و نميتوان به يکي دو مورد خاص اشاره کرد ولي با عرض معذرت از تمام ايثارگران به اين دو مورد که در ذهن دارم بسنده ميکنم.
پدر آن جانباز اصفهاني را به خاطر آوريد كه بيش از 12 سال از فرزند جانباز و بيهوش خود مراقبت مي كند. يا آن جانباز شيميايي كه به سختي نفس ميكشيد و افتخار ميكرد در راه ولايت به افتخار جانبازي رسيده .
اين كاروان شهدا را نظاره كنيد مگر ما هر چند وقتي نداريم جانبازان شيميايي که بعد از تحمل سالها درد و رنج، به لقاء حق مي پيوندند؟
آري زيباترين كار را همان پير ميكده كرد که عذر تقصير خواست و مصراع اول اين شعر را جامه عمل پوشيد و همة مبارزان ديگر بايد مواظب باشند تا مصداق مصراع دوم آن نشوند .
دارد هزار دُر صدف و دم نميزند يك بيضه مرغ كرده و فرياد ميكند
نکته سوم: سهم داشتن در مبارزات يك حرف است و ادعاي مالكيت انقلاب حرفي ديگر.
شما صراحتاً در ديدار عمومي خود گفتيد مانند آن مادر واقعي انقلاب هستيد كه براي سلامت فرزند حاضر شد آن را به ديگري بسپارد.
هرچند در همين ادعا هم صادق نبوديد، ولي براستي با چه بضاعتي اين حرف و ادعا را داريد ؟
ما حتي امام خميني سلام الله عليه را هم صاحب واقعي انقلاب نمي دانيم چه برسد به شما. چرا كه اعتقاد داريم شيعه صاحب دارد و بي كس و كار نيست. اگر چه در پشت پرده است ولي هست، بخدا قسم كه هست و صاحب ماست.
نقش عظيم امام سلام الله عليه را هم در اين مي دانيم كه توانست پيام خدا را به مردم برسانند، ولي شما با چه بضاعت و توانايي ادعا ميكنيد انقلاب فرزند شماست .
بهتر است ساعتي به گلزار شهدا برويد و ببينيد پدر و مادران شهدا را كه نه تنها به دامن دشمن نلغزيدند، بلكه حاضرند تمام هستي خود را فداي اسلام كنند و هيچ ادعايي هم ندارند آري شايد و فقط شايد با ديدن آنها اعتراف كنيد كاري براي اين ملت نكرده ايد.
تبعيدها
اصولاً روحانيون در دو ماه رمضان و محرم به جهت تبليغ اسلام به اطراف و اكناف سفر ميكنند.
و بهمين علت با زندگي دور از زادگاه انس دارند. هر چند بسياري از آنها به جهت فرا گرفتن علوم ديني از شهر خود به مراكز علمي مانند قم يا مشهد يا نجف و كاظمين و..... ميروند.
بنابراين يك روحاني زياد سفر ميكند و با مردم آشنا ميشود، و اين امري بديهيست كه او در هيچ جاي ايران نه تنها غريب نبوده، بلكه چون با سفر مي توانست پيام دين را برساند، تبعيد در واقع براي او نعمت بود و اين در مورد تمام روحانيون صدق مي کرد.
ولي يك روحاني تبعيدي كه رابطهاي با حضرت امام سلام الله عليه هم داشته در واقع در شهرها به منزلهاي مردم ميرفته است.
بهتر است شما هم اندكي انصاف داشته باشيد و احتمال دهيد شايد علت اقبال و توجه مردم شهرهاي مختلف ايران به شما علاوه بر كمالات شخص شما مقداري هم به خاطر همان ارتباط شما با حضرت امام سلام الله عليه بوده است .
آري هر چند انسان دوست دارد در وطن و خانه و كاشانه خود باشد، ولي كسي كه خواست وارد به مبارزه شود بايد بداند در مبارزه حلوا خيرات نمي كنند، مبارزه يعني تبعيد و زندان و حتي اعدام.
در آخر اين مبحث باز هم تأكيد ميكنيم قصد ما ناديده گرفتن مبارزات آقاي منتظري نيست، ولي ميبايست به ايشان اين نكته را گوشزد كنيم؛ شما بيشتر از آنكه به حضرت امام سلامالله عليه بوسيله مبارزات خود خدمت كنيد از قائم مقامي و محبوبيت آن عزيز بهره بردهايد ولي در مقام حرمت شكني آن بزرگوار چه در زمان حيات يا بعد از ارتحال ملكوتي آن عزيز سنگ تمام گذارديد.
حال بياييم و ديگر مبارزات ايشان را با توجه به مطالب کتابشان بررسي کنيم تا مشخص شود نقش امام سلام الله عليه چقدر مهم بوده.
آناليز زندانهاي ايشان
ولي قبل از بررسي مقدار مبارزات ايشان بايد به اين نكته توجه نماييم
اولاً: ايشان ادعا دارند تمام مبارزاتشان بخاطر حضرت امام سلام الله عليه بوده است.
ثانياً: تمام مبارزاتي كه جناب منتظري بخاطر آنها ادعا مي كنند انقلاب فرزند ايشان است همين مواردي است که در اينجا از کتاب خودشان ذكر ميشود .
مرتبه اول که ايشان دستگير مي شوند
علت دستگيري: پخش اعلاميه توسط شهيد محمد منتظري و دخالت در تنظيم اساسنامه براي روحانيت.
ايشان به يکسال و نيم زندان محکوم مي شوند ، در حاليکه آقاي رباني شيرازي که فقط جرمش در رابطه با اساسنامه روحانيت بوده به دو يا سه سال*. يعني جرمش کمتر ولي مجازاتش بيشتر.
البته بايد متذکر شوم، ايشان بصورت متناوب به زندان ميرفتند.
يعني ايشان چون همراه عده ديگري از روحانيون مبارز به زندان رفته بودند و مراجع حوزه علميه براي آزادي آنها به رژيم فشار ميآوردند، قبل از اتمام دوره محکوميت در اثـر فشار حـوزه علميه و مـراجـع عظام تقليد کـه زنـدان رفتـن را دون شـأن يک روحاني ميدانستند؛ ايشان را به همراه بعضي از زندانيان روحانيت آزاد کرده اند.
اما اندکي بعد رژيم شاه ايشان را براي گذراندن مابقي دوران محکوميت به زندان برگردانده.
شاگردان رند هم سعي کرده اند هر دوره را يک زندان و محکوميت جداگانه محسوب نمايند تا نشان دهنده شدّت مبارزات ايشان باشد.
آري انصافاً تنظيم کنندگان مطالب، آنچنان ماهرانه در اين بخش کار کردهاند که به راحتي نميتوان ميزان دقيق زندان بودن ايشان را بدست آورد.
بطوري که براي نوشتن اين مطالب مجبور شدم بيش از4 مرتبه مبارزات ايشان را مرور کنم.
دستگيري دوم ايشان :چون ساواک احساس ميکند جناب منتظري مقداري از شيوة مبارزاتي امام سلام الله عليه فاصله گرفته، لذا در اين دوره بر ايشان بيشتر سخت مي گيرد.
موضوع از اين قرار است؛ ساواک با روش مبارزاتي امام سلام الله عليه آشنا بود و ميدانست امام سلام الله عليه با نبرد مسلحانه در آن زمان مخالف است زيرا راه او همان راه انبياء بود يعني آگاه ساختن توده مردم.
جناب منتظري وقتي در سقز تبعيد بوده با يک طلبه در مورد جهاد و مباني فقهي و روايات آن صحبت مينمايد . آن فرد دستگير شده و آقاي منتظري در اين رابطه به زندان مي افتد.
در اين دوره چون ساواک ميبيند آقاي منتظري طرفدار شيوه مبارزه مسلحانه شده* و از طرفي چون در سال 54 رژيم فکر ميکرد ديگر امام سلام الله عليه از خاطر مردم محو شده؛ لذا با ايشان محکم برخورد کرده، ايشان را به10 سال زندان محکوم ميکند که البته با اوجگيري مبارزات مردم آزاد ميشوند.
البته گويي چند ضربه شلاق هم به ايشان مي زنند و چون در مورد تعداد آنها ساکت هستند ، ما هم چيز خاصي نميتوانيم بگوييم.
اما با توجه به وضعيت ديگر زندانيان مشخص ميشود حتي در اين دوره هم زياد به ايشان سخت نميگرفتند. البته نزديک به 6 ماه هم در انفرادي بودهاند و از جمع بندي مدت حبس ايشان نتيجه ميشود نزديك 5 سال در زندان بودهاند. و اما مقدار شكنجه و فشارهاي وارده بر ايشان .
چند سيلي و 2 مرتبه هم چند شلاق به كف پا و پشت ايشان زده ميشود با يکمرتبه هم دستبند قپاني.
علت بازداشتها هم چنانچه ذکر شد يكي دخالت در نوشتن اساسنامه و يکي پخش اعلاميه عليه رژيم توسط شهيد محمد منتظري و ديگري هم چون با آن طلبه از جهاد مسلحانه حرفي زده بوده. البته چند بازداشت 2 الي3 روز هم داشتهاند كه بلافاصله آزاد شدهاند.پس ايشان نزديك به پنج سال زندان رفتهاند.
آنچه كه در طول اين مدت مبارزه ايشان جلب توجه ميكند همانا ملايمت مأموران با ايشان بوده است.
مثلاً ايشان يك اعلاميه عليه سرمايه گذاري آمريكا با ديگر مبارزان مينويسند و يكي هم آيت الله سعيدي. ولي آيتالله سعيدي بخاطر انتشار اعلاميه در همان موضوع در زير شكنجه به شهادت مي رسند.*
يا ذكر ميكنند كه آقايان هاشمي رفسنجاني و لاهوتي را آنقدر شلاق زده بودند كه در دادگاه شل شده بودند. يا در يك نوبت بيش از چهارصد سيلي به شهيد محمد منتظري مي زنند.
آري جناب منتظري در ضمن نقل خاطرات خود اعتراف مي نمايند اغلب مسئولين كنوني نظام، مدت زيادي در زندان و يا در تبعيد بودند. پس مدت زندان و تبعيد ايشان هرچند نسبت به مردم عادي زياد است ولي نسبت به ديگر مبارزان مدت زيادي نيست.
مـا ميبينيم آقـاي منتظري را بخاطر فعاليتهاي شهيـد محمد منتظري بـازداشت ميكنند و بعـد در هنگـام محاكمه، مسئله اساسنامه روحانيّت را هم مطرح مي كنند؛ اما جنـاب آقاي ربـاني را فقـط بخـاطر همان اساسنامه محـاكمـه مي كنند.
ولي آقـاي منتظري به يک سال و نيم حبس محكـوم مي شود و آقـاي ربـاني كه نـه ارتبـاطي با شهيد محمد منتظري داشته و نه وكيل امام سلام الله عليه بوده را به دو يا سه سال حبس* محکوم مي کنند.
و اما آناليز تبعيدها
اولين تبعيد ايشان در آستانه تاجگذاري شاه معدوم بوده .
يعني در 4 آبان 1346 ايشان سه ماه به مسجد سليمان تبعيد مي شوند و در آنجا از سوي فرماندار و بخشدار به گرمي استقبال ميشوند و آندو به ايشان اعلام ميكنند هر جا ميخواهند اقامت نمايند.*
ايشان هم به خانه عالم و روحاني آنجا رفته و بعد از 20 روز هم به ايشان اعلام ميكنند، ميتوانند برگردند.
پس تبعيد اول ايشان 20 روز طول ميكشد .
در كتاب خاطرات سعي مي شود تبعيد دوم ايشان را همان اقامتشان در نجف آباد بدانند.
ولي همه ميدانند تبعيد يك تعريف مشخص دارد و اگر به كسي گفتند شما به شهر قم نياييد و آن فرد به زادگاه خود برگشت و خانوادة خود را هم همراه به خانه خود برده و در آنجا از طرف صديقي رئيس ساواك اصفهان و تيمسار مقدم رئيس اداره سوم ساواك مرتب برايشان سلام بفرستند و كارهايشان را انجام دهند و آنها تورهاي زيارتي به حج و عتبات عاليات براي او هم بگذارند، هرگز به اين عمل تبعيد نميگويند .
هر چند در كتاب خاطرات بسياري از معاني و مفاهيم تحريف شده اند.
مثلاً ندادن چاي را نوعي شكنجه ميدانند، ولي اينكه شخصي به زادگاه خود برگردد و در آنجا درس و بحث داشته خانوادهاش هم در كنارش باشد، به عراق و عربستان هم سفر كند، اينرا كه نميتوان تبعيد دانست.
والا بايد بگوييم %99 مردم ايران در تبعيد هستند يا بهتر است بگوييم؛ اي کاش خداوند نصيب همه اينجور تبعيدهاي بنمايد.
پس ما كاري به اين ادعاي تبعيد نداريم بلكه به تبعيدهاي درست و عقلاني مي پردازيم. چراکه خود ايشان اولين متضرر در اين طرز تفکر مي باشند، بديهيست عزيزاني تصور نمايند تمام مبارزات ايشان از اين دست بوده.
بنابراين تبعيد دوم ايشان به شهرستان طبس بوده در سال 1352
در اين سال 25 نفر از فضلاي قم را تبعيد مي كنند.
و ايشان هم جزء آن 25 نفر بوده و به طبس تبعيد مي شوند. اتهام ايشان هم همكاري با گروه ابوذر بوده كه به مبارزه مسلحانه با رژيم شاه پرداخته بود.
آقاي منتظري هم البته طي يك نامه هر گونه آشنايي و مبارزه همراه با گروه ابوذر را انكار ميكند.*
ايشان يكسال در طبس بودهاند و در آنجا هم احترام زيادي به ايشان ميشود. حتي مأموران اگر كسي در نيمه شب به ملاقات ايشان ميآمده، او را با موتور خودشان به منزل جناب منتظري هدايت ميكردند.
بعد از يكسال ايشان را به خلخال منتقل ميكنند كه در اين شهر هم 4 ماه و 10 روز ميمانند و بعد هم به سقز منتقل ميشوند و در آنجا هم هفت ماه ميمانند. كل مدت تبعيد ايشان ميشود 25 ماه در حاليكه طبق قانون ايشان ميبايست39 ماه در تبعيد بسر برند. پس ايشان كمتر از %65 مدت تبعيد خود را تحمل ميكند .
در اين مدت معمولاً از رفاه خوبي نيز برخوردار بودهاند، يعني هم مسئولان رژيم در آن شهرها به ايشان احترام مي گذاشتند و هم علماي شهرها و مؤمنين و با اغلب مبارزان تبعيدي ارتباط داشتهاند و اين جمله خودشان است« واقعاً چه روزهايي و چه صفايي داشت اصلاً نميفهميديم در تبعيديم » پس اينهم تبعيدهاي ايشان.
خوب اين اختلاف احكام و تبعيض در نوع برخوردهاي رژيم با ايشان و ديگر مبارزان را به چه حسابي بايد گذاشت؟ اگر ما بگوييم اين رعايتها بخاطر شخص آقاي منتظري بوده، بايد بدنبال يك ويژگي خاص هم براي ايشان باشيم.
از لحاظ علمي، ايشان فقط يك مدرس معمولي حوزه بودهاند و آنزمان دروس سطح حوزه را تدريس مي كردهاند و فقط دو درس کوتاه مدت خارج صوم و خمس داده بوده اند.
البته اين خصوصيات براي ساواك خيلي مهم نبود. و از آن گذشته اين اعتراف خودشان است:
تيمسار مقدم گفته بود:
ما ميدانيم مغز آقاي منتظري مغز اين چيزها(تنظيم اساسنامه) نيست ما به دنبال آن فردي هستيم که اين چيزها را نوشته .
پس از لحاظ علمي يك مدرس معمولي محسوب مي شدند. از لحاظ شهرت و اهميت نزد مردم هم يك فرد معمولي بودهاند، بطوريكه فقط عدهاي از مبارزان حوزوي و روحانيون اهل مبارزه، ايشان را مانند ديگر مبارزان مي شناختند . پس ويژگي خاصي نداشتند حال دو راه جلوي ماست يا اينكه بگوييم جناب منتظري با رژيم كنار ميآمده كه اين حرف منطقي نيست.
هرچند خودشان ميگويند:
مأموران ساواک از من بعنوان نماينده افراد مذهبي زندان خواستند که با نمايندگان سازمانهاي بين المللي ملاقات کنم و هنگامي که قبول نکردم گفتند: اين انتخاب شخص اعليحضرت است. و گويي بعد از اين حرف جناب منتظري قبول مي کنند.*
يا اينكه در مقابل ملايمت مأموران رژيم با جناب منتظري بايد بگوييم:
ساواك چون از امام راحل سلام الله عليه هراسناك بوده، با روحانيوني كه به طريقي به حضرت امام سلام الله عليه وابسته بودهاند بيشتر مدارا ميكرده است .
چنانچه ديديم وقتي اين وابستگي در جريان مبارزه مسلحانه کم ميشود ، ساواک برايشان خيلي بيشتر سخت مي گيرد. آري جناب منتظري بايد قبول كنند نه تنها تمام مبارزاتش بخاطر حضرت امام سلام الله عليه نبوده، بلکه سايه پربركت حضرت امام سلام الله عليه بر سر ايشان حتي در زمان زندان و تبعيد ياور و محافظ ايشان از شكنجه ها و فشارهاي رژيم بوده است.
بحث ما با مرحوم حاج سید احمد آقا خمینی
حاج سيّد احمد خميني (ره) يکي از افرادي است که بشدت معتقد بود( در رنجنامه اين عقيده منعکس شده) تنزل آقاي منتظري در اثر وساوس اطرافيان بوده، والا شخص ايشان لياقت رهبري بعد از امام راحل سلام الله عليه را داشتند واين مطلب يکي از جاهايي است که ما با آن مرحوم اختلاف نظر جدّي داريم. زيرا معتقديم اينگونه شاگرداني در محيطهاي خاصي رشد ميکنند و شخص استاد در رشدونمو آنها کاملاً نقش دارد. در حديث داريم بر روي انسانها متملق خاک بپاشيد. اين فرمان تند فقط بخاطر بدام نيفتادن خودمان نيست؛ بلکه مهم خشکاندن محيط رشد افراد متملق است و متأسفانه در اين عمل جناب منتظري کوتاهي کردهاند. در فصل2 توضيح بيشتري ميآيد.
* مبسوط اين بحث در بخش دوم مي آيد ان شاءالله
* ساواک يا دولت شکنجهگر غرب نوشته هارولد ايرانبرگر
* ترديد از جناب منتظري است.
* جناب منتظري در بخش خاطرات زندان به اين نکته تصريح ميکند.
البته اعلاميه ايشان و ديگر مبارزان بدون امضا بوده است.
* ترديد از آقاي منتظري است.
* اينها باور کردني نيست ولي عين مطالب کتاب خاطرات است.
* خود ايشان اعتقاد دارند در اين مورد بي گناه بودهاند که نتيجه ميگيريم در اين مورد نيز ايشان مبارزه خاصي نداشتهاند و رژيم به جهت يکسري عمليات پيشگيرانه ايشان را تبعيد نموده است.
آري ما اين حرف را دليل وابستگي نميدانيم بلکه ميگوييم چون ايشان از رفاه نسبي برخوردار بوده، انتخاب ميشد تا در برابر نمايندگان سازمانهاي بين المللي زياد مسئله شکنجهها عنوان نشود. والا اگر شهيد محمد منتظري را انتخاب ميکردند آبرويشان ميرفت.
جالب اينجاست که شاگرد رند ميگويد: تاريخ انقلاب و جمهوري اسلامي بدون ايشان معنا و واقعيت خود را از دست مي دهد.
حال بپردازيم به يک نمونه از قدرداني و نمک شناسي ايشان.
آقاي منتظري ادعا كردهاند حضرت امام راحل سلام الله عليه در ماههاي آخر عمر شريف، چون كسالتشان شدت پيدا كرده بود لذا در جريان بسياري از امور نبوده اند چراكه در بستر بيماري بودند.
قاعدتاً خواننده كتابشان هم بر اساس کنترل ادراکي بايد نتيجه بگيرد عزل ايشان خواسته امام سلام الله عليه نبوده است، خصوصاً اينكه ايشان سعي كردهاند در اصالت نامه 68/1/6 هم تشكيك كند .
آه كه تكرار تاريخ را در اين مورد باز هم ديديم.
ولي با يك دلگرمي كه اين ملت شريف چون دارد خود را براي ظهور منجي عالم بشريت روحي و ارواح العالمين من سواه فداه آماده ميكند، لذا ديگر آن كلاه 1400 سال پيش سرش نرفت و نميرود.
در تاريخ اهل سنت و شيعه هر دو ضبط شده كه نسبت عدم صلاحيت تصميمگيري براي آينده امتّ اسلامي به علت بيماري را اول بار خليفه دوم به پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله داد.
بطور مجمل عرض مي شود:
وقتي در غروب غم انگيز پنجشنبه 28 صفر سال 11 هجري حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله خواستند خلافت الهي علوي را مكتوب فرمايند، خليفه دوم نداي ان هذا الرجل ليهجر سرداد و بدين طريق عدم صلاحيت پيامبر صلي الله عليه و آله را عنوان كرد. و ادعا نمود حسبنا كتاب الله و دستورات كتاب خدا را براي هدايت امت كافي دانست.
ولي غافل بود در همان كتاب خدا آمده ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي تمام کلام و حرفهاي پيامبر از طرف ما وحي مي شود .
البته اين ترفند متأسفانه در آنزمان نتيجه داد و خلافت مولا علي عليه السلام 25 سال عقب افتاد و بشريت يکعمر متضرر گرديد.
ولي حضرت امام راحل سلام الله عليه در ماههاي آخر عمر پر بركتشان اين وظيفه الهي را كه مصداق وان لم تفعل فما بلغت رسالته بود را يكسره نموده، حساب آينده انقلاب را از حساب تعارفات شخصي و تشريفات بي معنا جدا كردند.
و بحمدالله با لبيك ملت بيدار و هوشيار ما روبرو شدند و آن وليّ خدا هم شهادت داد كه ملت ما از ملت حجاز در صدر اسلام برتر است.
در همين جا لازم ميدانيم که اين توضيح را ذکر نماييم چرا کتاب خاطرات جناب منتظري را يک تسويه حساب کينه توزانه و توهين به اين ملت بزرگ و شريف ميدانيم.
زيرا پذيرفتن مسئله عزل جناب منتظري از جانب ملت شريف يا آگاهانه بوده يا نبوده.
اگر آگاهانه نبوده و از اين مسئله که جناب منتظري به زعم خودشان هم اکنون افشا کرده، اطلاعي نداشتهاند، پس بايد قبول کنيم اين ملت درواقع چيزي حاليش نيست.
چراکه سالها بازي خورد و هنوز هم بازي ميخورد و نميداند رهبر اصلي او جناب منتظري است که با توطئه از حق خود محروم شده.
اگر آگاهانه بوده بطوريکه در همان زمان اعلام قائم مقامي ايشان هم از آن راهپيمايي و اعلام حمايتهاي ميليوني خبري نشد و در زمان عزل هم نه تنها واکنشي ندادند، بلکه در مقابل انحرافات و ادعاها بلافاصله واکنش نشان مي دهند. پس مصداق من راض بعمل قوم فهو منه خواهند بود ولذا مستحق انتقام گيري مي باشند و بايد آنها را ملتي بازي خورده معرفي کرد.
پس ميبينيم اين تيغ دوسر از هر طرف که حرکت کند يک عمل را انجام ميدهد و آنهم ناديده گرفتن فهم و شعور اين ملتي است که تمام دنيا به شعور و فهم و درايت آنها گواهي مي دهند.
آيا افراد با انصاف گواهي نمي دهند که پذيرفتن اين حرفها؛ يعني زير سؤال بردن شعور ملت ايران؟
به بحث خود برگرديم؛ آري حالا شما بعد از 12 سال به اين نتيجه رسيدهايد كه امام سلام الله عليه در اواخر عمر كسالتشان شدت گرفته و در جريان امور نبودند.
حضرتعالي هم مانند خليفه دوم كه گفت حسبنا كتاب الله ولي آية عصمت ازلي و ابدي پيامبر را فراموش كرد يا عمداً ناديده نگاشت، شدهايد.
شما هم ادعا داريد امام سلام الله عليه در بستر بيماري بودند و زياد در جريان امور قرار نداشتند، پس عزل شما خواسته قلبي ايشان نبوده .
اما دو روز بعد از عزل كه امام سلام الله عليه گفتند من صلاح شما و انقلاب را در اين ميبينم که شما فقيهي باشيد که نظام و مردم از نظرات شما استفاده کنند.
يكي از سؤالات شما اين است که منظور امام سلام الله عليه چگونه استفادهاي بوده است؟
چگونه عزل شما كه در طي نامه 68/1/6 صورت گرفت را مي توان و بلكه بايد متأثر از كسالت دانست ولي تعريف حضرت امام سلام الله عليه از شما كه در طي نامه 68/1/8 يعني دو روز بعد آمده متأثر از بيماري نبوده، بلکه اعلام شايستگي و لياقتهاي شماست؟ آري يک بام و دو هوا؟*
البته همه ملت ما مي دانند اين ادعا هيچ مشكلي را از شما حل نخواهد كرد.
چرا كه همه ملت ما ديدند و شهادت مي دهند حضرت امام راحل سلام الله عليه مصداق كامل اين دعاي حضرت علي عليه السلام در نهج البلاغه بودند:
اللهم اجعل نفسي اول کريمة تنتزعها من کرائمي و اول وديعة ترتجعها من ودائع نعمک عندي خداوندا اول كريمه و اول وديعهاي را كه از من اخذ مي نمائي جانم باشد.
نعمتهايي را كريمه ميگوييم كه نقش مهمي در زندگي ما بازي کنند. مانند بينايي، هوشياري، شنوايي و....
تمام كساني كه فيلم بيماري حضرت امام سلام الله عليه را ديدهاند، شهادت ميدهند اولين كريمهاي كه خداوند از حضرت امام سلام الله عليه اخذ فرمود نَفْسِِِ قدسي آن عزيز بود.
حضرت امام سلام الله عليه حتي در بيمارستان نماز شب خود را نه تنها اقامه فرمودند، بلكه آداب آن مانند شانه زدن محاسن را نيز انجام ميدادند. براستي وقتي فردي در يكي دو روز قبل از ارتحال آنقدر دقيق باشد كه با راديو، اخبار خارجي را گوش دهد و حتي از شانه زدن محاسن خود غافل نباشد و اين امور جزئي را فراموش نكند؛ چگونه ميتوان ادعا نمود در دو ماه قبل از بستري شدن و حاد شدن بيماري، از مسئلهاي باعظمت مانند رهبري آينده جامعه اسلامي غافل باشند ؟
چه ميتوان كرد وقتي عُجب و عمل زدگي ملكه وجودي انسان گردد معجون عجيبي بوجود ميآيد كه توان كارهاي عجيبي را دارد. به مثالها و عبرتهاي تاريخي توجه كنيم .
شيطان كم موجودي نبود و عليالظاهر سابقه بسيار درخشاني دارد طبق فرمايش مولا علي عليه السلام در نهج البلاغه او 6000 سال عبادت كرد. حال اگر اين 6 هزار سال از سالهاي قيامتي باشد او چيزي نزديک به 109500000000 يكصد و نه ميليارد و پانصد ميليون سال عبادت كرده بود ولي تكبر كرد و در برابر فرمان خدا ايستاد و همه را به آتش كشيد.
سامري هم كم كسي نبود. او در جواب حضرت موسي علي نبيّنا و آله و عليه السلام مي گويد من چيزي از آثار جبرئيل را ديدم كه ديگران نديدند و اين كم حرفي نبود. قال بصرت بما لم يبصروا به فقبضت قبضة من اثر الرسول اما همين عمل زدگي او را فريب داد بطوريکه مردم را بدنبال خود کشيد و گمراه نمود و به نفرين موسي عليه السلام مبتلا شد .
بلعم باعورا هم كم كسي نبود. خداوند در قرآن مي فرمايد ما آيات خود را به داديم. ولي تكبّر كرد و با وليّ خدا در عصر خودش درگير شد خداوند هم در مورد او فرمود فمثله کمثل الکلب ان تحمل عليه يلهث او تترکه يلهث. به او توجه کني يا نکني مانند سگي زبان خود را بيرون آورده و له له مي زند.
زبير هم كم كسي نبود شايد يكي از درخشانترين پروندهها را در بين اصحاب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله داشت که در بخش دوم به آن اشاره ميشود، اما تكبّر كرد و در برابر وليّ خدا ايستاد و جهنمي شد. هر چند وظيفه بخش دوم كتاب است تا در اين رابطه بحث نمايد ولي ذكر اين مطالب ضروري بود.
داستان برصيصاي عابد را شنيده ايد بازهم بشنويد زيرا اگر خالي از فايده باشد براي اتمام حجت خوب است. مجمل قضيه از اين قرار است :
برصيصا، عابدي مستجاب الدعوه بود و در غاري عبادت ميكرد. دختر پادشاه به بيماري لاعلاجي دچار مي شود و او را براي معالجه به غار مي برند تا برصيصا در حق او دعا كند. عابد مشغول عبادت بود و ملازمان، تخت دختر را همانجا مي گذارند تا وقتي برصيصا از عبادت فارغ شد او را دعا كند.
برصيصا از نماز فارغ مي شود، همان نمازي که مهمترين خاصيتش تنهي عن الفحشاء و المنکر است و دختري مي بيند مانند قرص ماه.*
شيطان شروع به وسوسه ميكند و عابد هم حاصل يكعمر عبادت را بر باد داده و آلوده ميشود. در اينجا برصيصا ميبايست توبه نمايد شايد از قعر جهنم نجات يابد. اما شيطان به او اجازه نميدهد و او را اسير وساوس خود كرده و به او ميگويد او را بِكُش والا آبرويت ميرود. برصيصا ميگويد: چشم. شيطان مي گويد او را تكه تكه كن. برصيصا مي گويد: چشم.
شيطان مي گويد: او را در زير سجاده دفن نما. برصيصا مي گويد: اطاعت.
فردا كه افراد پادشاه براي برگرداندن دختر شفا يافتة پادشاه به غار ميآيند از دختر اثري نميبينند وقتي از دختر سؤال ميكنند، او هرگونه ارتباط و شناختي از دختر را انكار ميكند.
چون كسي به او گمان بد هم نميبرد، عزم بازگشت مي كنند. زيرا فكر ميكردند دختر سلامت خود را بازيافته و به شهر برگشته است . بديهي است اگر شيطان در اين مرحله دست از سر او برميداشت، افراد پادشاه فكر ميكردند دختر در راه بازگشت به شهر، بوسيله درندگان خورده شده.
ولي افسوس كه شيطان قسم خورده تا انسانها را بي حيثيّت نمايد؛ اين آخرين آرزوي شيطان است والا بهشت و جهنم رفتن ما براي او سودي ندارد. او يك عقدة دروني، تکبّر و کينه دارد و لذا بهترين تسكين براي او همانا بي آبرو نمودن انسانها و نمايان ساختن زشتيهاي آنهاست. آيه شريفه ميفرمايد فاکلا منها بدت لهما سوأتهما آري شيطان ظاهر ميشود و شرح ماوقع را گفته و از کار عابد پرده بر ميدارد . وقتي جنازه دختر را بيرون ميآورند برصيصا را دستگير، و به اعدام محكوم ميكنند.
در آخرين لحظات وقتي طناب دار در گردن برصيصا بوده، باز هم شيطان نمايان شده و ميگويد : من را سجده كن تا تو را از مهلكه نجات دهم.
آن عابد احمق بجاي آنكه اينبار با استغفار و توبه از قعر جهنم خود را نجات دهد و بر سر شيطان فرياد بزند: اي ملعون تمام بلاها را تو بر سر من آوردي، به آخرين فرمان شيطان هم گردن نهاده و او را سجده ميكند. در حاليكه اگر برصيصا عقل داشت و يك نگاه به دستورات گذشته شيطان مي نمود و با خود فكر ميكرد كدام يك از دستورات شيطان تاكنون به نفع او بوده ، قاعدتاً فريب اين خواسته آخر شيطان را نميخورد. ولي او شيطان را سجده كرد و طناب دار هم بالا رفت و برصيصاي عابد مستجاب الدعوه در حالي از دنيا مي رود كه شيطان را سجده مي نمايد.
داستان برصيصا تمام گشت ما هم همراه با آقاي منتظري لعن و نفرين مي كنيم تمام شياطيني را كه باعث جدايي ايشان از نظام شدند . چون فقط براي ديگران موعظه نميكنيم و خود را بسيار محتاجتر ميدانيم بايد خودمان اول استغفار نموده و بناليم اعاذنا الله من شرور انفسنا و سيئات اعمالنا
اما ميرسيم به يكي ديگر از ادعاهاي مهم كتاب خاطرات و آنهم ادعاي اعلميّت و مرجعيت است، که با توجه به اهميّت آن، احتياج به يك مقدمة مجمل ولي گويا و شفاف دارد. البته سعي شده در عين خلاصه بودن جامع و مانع نيز باشد.
در علوم اسلامي يك طلبه بعد از فراگرفتن سطوح مقدماتي حوزه كه معمولاً با دروس و كتب كنوني حوزه نزديك به 10 سال طول مي كشد و از لحاظ رتبه بندي مدرك هم معادل كارشناسي ارشد يا فوق ليسانس است، قدم به مرحلهاي ميگذارد كه اصطلاحاً به آن درس خارج ميگويند .
يعني تا اين مرحله استاد مطالبي را كه در يك كتاب خاص بوده درس ميداد ولي در مرحله درس خارج ؛ استاد يك مبحث را پيش كشيده و بعد نظرات مختلف را از كتب گوناگون مطرح ميكند و يك يك نظرات را بررسي كرده و در آخر هم استاد يك نظر نهائي را ارائه ميدهد كه امكان دارد با تمام نظرات قبلي متفاوت باشد و يك نظريه جديد ابراز شود.
دانشپژوه با شركت در درس خارج ميآموزد تا چگونه نظرات متعارض را جمع بندي نموده و نقاط قوت و ضعف هر كدام را بفهمد و با رسيدن به قوه استنباط، اين قدرت را پيدا مي كند كه بعد از ارزيابي و حلاجي مطالب، صحيحترين نظر را انتخاب كند و احتمال دارد اين نظر آخر يك نظرية جديد و نظر خود دانش پژوه باشد.
در اين مرحله ميگويند فرد به درجه اجتهاد رسيده است و اين اصطلاح اجتهاد در علوم حوزوي معمولاً بر كسي اطلاق مي شود كه در علم فقه مجتهد شده است ، يعني او بايد مستقيماً به سراغ منابع ديني رفته و حكم مسائل را پيدا كند و به وظيفه خود عمل نمايد. بديهي است كسي كه به درجه اجتهاد رسيده تقليد از ديگر مراجع بر او حرام ميشود و او بايد از قدرت استنباط خويش براي فهميدن مطالب استفاده كند .
البته يک روش آموزش دروس در حوزه بدينصورت است:
معمولاً افرادي كه يك يا چند درس را آموخته، سعي ميكنند با درس دادن آنها به طلاب جوانتر و يا افرادي كه آن دروس را نخواندهاند ، هم به طلاب ديگر كمك نمايند و هم با دوره كردن آموخته هاي خود آنها را كاملاً بفهمند و فراموش نكنند.
پس روش تدريس در حوزه مانند دانشگاه نبوده تا براي تدريس، احتياج به مدرکي خاص باشد.
زيرا احتمال دارد يک طلبه بخواهد درسي را که ديروز از استاد ياد گرفته براي چند نفر از دوستان توضيح دهد. ولي امروزه کساني در حوزه حلقه تدريس رسمي دارند که صلاحيّت آنها تأييد شده باشد؛ اما در گذشته اينجور نبوده است.
به همين ترتيب وقتي فردي مجتهد گشت، قاعدتاً توان تدريس درس خارج را پيدا كرده ولي امكان دارد شاگردان او كم باشند زيرا در حوزه هميشه هستند اساتيدي كه در يك يا چند رشته درسي از ديگر اساتيد معروفتر هستند .
فرد مجتهد اگر بخواهد در حوزه حلقه درس و بحث داشته باشد معمولاً سعي مي كند يكدوره درس را در تمام احكام ديني شروع كند و پيرامون مسائل مختلف مانند نماز، روزه، خمس، زكات و ... در حلقه تدريس با شاگردان خود به بحث بنشيند تا هم شاگردان با نظرات مختلف آشنا شوند و هم فرد مجتهد كه هم اكنون بر کرسي استادي است بهتر بتواند زواياي مختلف نظريات گوناگون را بسنجد .
شركت طلبههاي دقيق و نكته سنج در حلقه درس باعث ميشود فرد مجتهد و يا استاد، با گسترده کردن مطالعات خود براي سؤالات همة طلبهها جوابي شايسته پيدا كند.
آيت الله جوادي آملي حفظه الله در نماز جمعه قم گفتند: مرحوم علامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليه وقتي به قم آمدند تفسير الميزان را نوشته بودند، اين تفسير فقط 2جلد بود. ولي هنگامي که شاگرداني نکته سنج همچون شهيد مطهري ، جوادي آملي ، حسن زاده آملي، زنجاني ، طهراني و..... در حلقه درس تفسير ايشان شركت كردند، همين 2 جلد 10 برابر شد و به 20 جلد رسيد.
پس تا اينجا دو مورد را فهميديم.
الف) بسياري از طلاب عادي نيز براي فهم بهتر و دوره کردن دروس، آنها را به چند نفر از دوستان و يا افراد جوانتر درس مي دهند.
ب ) يکي از مهمترين عوامل پربار بودن دروس، شرکت طلّاب باسواد در حلقه تدريس است.
در حوزه البته يك فرد براي اينكه به درجه اجتهاد برسد احتياج دارد تا در علوم زيادي متبحر شود مانند علوم تفسير ، ادبيات عرب؛ رجال؛ درايه؛ اصول؛ منطق؛ فقه؛ تاريخ اسلام؛ كلام و فلسفه.
سطح آموختههاي يك مجتهد از اين علوم بايد در حدي باشد كه او بتواند بوسيلة آنها حكم مسائل مورد ابتلا را بدست آورد. مانند پزشك عمومي كه در مورد اعضاي مختلف بدن و در حد ضرورت مقداري علم طبابت مي آموزد. ولي امكان دارد كسي با توجه به علاقه و استعداد خود به يكي از اين علوم بيشتر توجه كند.
بطوريكه بعد از رسيدن به درجه اجتهاد هم كوشش كند تا در آن رشته خاص به درجات بالايي برسد. مثلاً امكان دارد فردي مجتهد گردد ولي تمام همّ و غمّ خود را در راه تفسير قرآن و يا علم اصول يا فلسفه بكار برد و در آن رشته خاص سرآمد ديگر اساتيد بشود.
مانند يك پزشك كه بعد از گذراندن دوره عمومي سعي مي كند تخصص خود را در يك رشته خاص دنبال نمايد و متخصص گردد مانند متخصص قلب يا مغز و ......
باز ميگرديم به بحث مرجعيت
يك مجتهد بعد از آنكه شروع به تدريس درس خارج نمود و مقام علمي او محرز گرديد، مي تواند به مقام مرجعيت برسد.
در اين مقام مرجع تقليد بايد يك كتاب رسالة عمليّه در مورد احكام مورد ابتلا مقلدين داشته باشد تا آنها بتوانند با رجوع به آن كتاب، جواب مسائل خود را پيدا كنند. اصطلاحاً به اين كتاب توضيح المسائل مي گويند و امكان دارد نامهاي ديگري هم براي آن انتخاب كنند ولي بطور عام به رساله مشهور است .
بحث مرجعيت براي فردي كه صلاحيت علمي دارد واجب كفايي است يعني اگر انسان ملاحظه كرد و ديد هستند افرادي كه مردم از آنها تقليد ميكنند ديگر براي او واجب نيست وارد به بحث مرجعيت شود ولي اگر كسي نبود براي او واجب است تا مرجعيت مردم را قبول نمايد .
به همين خاطر ما داشتهايم افرادي كه از لحاظ علمي در سطح بسيار بالايي بودهاند ولي چون ملاحظه كرده و ديدهاند مسئله مرجعيت مردم بوسيله مراجع ديگر تأمين ميشود، لذا اقدام به چاپ و نشر رسالة توضيح المسائل نمي نمودند .
بديهي است وقتي يك مجتهد رساله توضيح المسائل نداشته باشد، نميتوان او را مرجع تقليد عامه مردم دانست، زيرا مردم بايد براي تقليد از او به رساله او و كتابش رجوع كنند .
از اين دست عالمان و بزرگان در سالهاي اخير مي توان به حضرت علامه طباطبائي و علامه محمد تقي جعفري رحمة الله عليهما اشاره نمود كه در زمان حيات پربار خويش بسوي مرجعيت نرفتند و يا هم اكنون حضرات آيات عظام حسن زاده آملي و جوادي آملي حفظهما الله تعالي با همه مقام و مرتبه علمي، بسوي مرجعيت نرفتهاند.*
علت اين كار بزرگان هم اين بوده كه از يكسو مرجعيت واجب كفايي بوده و در صورت اقدام ديگران، از عهده انسان مسئوليت ساقط ميشود. از سوي ديگر چون مقام مرجعيت زياد با مردم سروكار دارد و يك مرجع تقليد بايد اغلب وقت خويش را صرف خدمت بسيار مقدس سروسامان دادن به كار مقلدين و پرداختن به كارهاي آنها از قبيل جواب استفتاآت و سؤالات و دريافت و هزينه نمودن وجوهات شرعيه نمايد.
لذا اين بزرگان مانند حضرات علامه طباطبايي، محمد تقي جعفري، حسن زاده آملي، جوادي آملي، چون ملاحظه مينمودند با پرداختن به مسئله مرجعيت، ديگر نميتوانند با آزادي و فراغت بال به ديگر اشتغالات علمي خود برسند لذا وارد به اين بحث نميشدند.
البته بايد دانست با توجه به سيره و روش تعليم در حوزه هاي علميه، هيچگاه مرجعيت خاص يكنفر نبوده و نمي تواند منحصر به فرد باشد زيرا
اولاً : انسان وقتي به اجتهاد برسد نمي تواند تقليد كند و اغلب مجتهدين هم با ايجاد حلقات تدريس، تعدادي شاگرد را زير پوشش خود مي گيرند و همين شاگردان اگر استاد رساله داشته باشد امكان دارد مقلد استاد باشند .
ثانياً : چون مردم مناطق مختلف ايران راحتتر ميتوانستند با همشهريان خود تماس داشته و سؤالات خود را بپرسند و وجوهات شرعيه خود را بپردازند، لذا همين نكته باعث مي شد تا مراجع متعدد باشند.
ثالثاً : معمولاً راهنماي مردم عادي براي تعيين مرجعيت، افراد روحاني هستند و اين نكته هم عاملي است كه باعث مي شود مردم عادي براساس نظر روحانيون محل زندگي يا مورد اعتماد، به مرجعي گرايش پبدا كنند.
علاوه بر اعلميّت و صلاحيّت علمي يك نكته بسيار مهم ديگر هم در باب مرجعيت وجود دارد و آن هم مسئله عدالت است. يعني اگر فردي از لحاظ علمي صلاحيت داشت ولي از لحاظ عملي عادل نبود و صلاحيّت عملي نداشت؛ نميتوان از او تقليد كرد.
معمولاً گرايش مردم به سمت وسوي فردي است كه به علم خويش عمل ميكند. آري همان بزرگواران صلوات الله عليهم که به عوام فرمودند از فقها تقليد نماييد، صفاتي را هم براي مراجع تقليد ذکر نمودهاند.
امام حسن عسکري عليه السلام فرمودند: فاما من کان من الفقهاء صائناً لنفسه ، حافظاً لدينه، مخالفا علي هواه ، مطيعا لامر مولا، فللعوام ان يقلدوه . شايد بتوان سرّ قرار دادن 4 شرط عملي براي مرجعيت را در کلام معصوم عليه السلام در اين دانست که عالم شدن مهم نيست، بلکه عالم و عامل شدن مهم است.
ميبينيم 4 شرط براي مرجع تقليد قـرار داده و بعـد هم فـرمـودنـد:
وذلک لايکون الا بعض فقهاء الشيعه لا جميعهم آري آن بزرگواران تأکيد فرمودهاند اين شروط فقط در بعضي فقها ديده ميشود زيرا ميدانستند عالم بيعمل زياد پيدا مي شود.
پس يك علت ديگر هم جهت اقبال و توجه مردم به مرجع وجود دارد و آنهم تأييد الهي است يعني قلوب مؤمنان بدست خداست و خداوند اين محبت از يك مرجع تقليد را در دل مؤمنان مياندازد.
با اين توضيح نسبتاًً مبسوط به سراغ مسئله مرجعيت و اعلميت آقاي منتظري با توجه به مطالب کتاب خودشان ميرويم.
آقاي منتظري بعد از تبعيد حضرت امام سلام الله عليه چون به جرگه مبارزه كشيده ميشوند لذا طبق اعتراف خودشان در كتاب خاطرات فقط دو درس خارج كوتاه در مورد خمس و صوم داشتهاند و ديگر موفق به تدريس درس خارج نشده بودند.
بديهي است شهرت ايشان بخاطر ارتباطشان با امام سلام الله عليه و تا حدودي درس فلسفه بوده؛ نه فقه.
زيرا ايشان در كتاب خاطرات خود براي آن زمان، هيچ نشانهاي را بدست نميدهند كه دالّ بر تدريس گسترده فقه مانند ديگر مراجع عظام باشد .
البته چون ايشان درباره مسئله مرجعيت تاكيد زيادي بر روي علم مرجع تقليد دارند پس درست نيست كه ما سابقه زندان يا تبعيد ايشان را هم جزء سابقه تدريس ايشان بدانيم. زيرا يک کالا را بايد در يکجا فروخت يا ميدان مبارزه يا حلقه تدريس و يا رسيدگي به بيت حضرت امام سلام الله عليه.
شايد سؤال شود: مگر نه اينکه جناب منتظري در کتاب خود به تدريسهاي متفرقه در زمان تبعيد يا در زندان اشاره ميکنند؟
در پاسخ عرض مي شود: گفتيم تدريس در حوزه علميه ، و شرکت طلاب نکته سنج و باسواد در حلقه تدريس با کلاسهايي که در زندان بيشتر براي پر نمودن اوقات بيکاري و بدون کتابهاي مربوطه تشکيل مي شده، يا گذاشتن کلاس براي تعدادي خواهر در فلان شهر تفاوت زيادي دارد.*
بعد از پيروزي انقلاب هم ايشان براي مدتي در كارهاي اجرايي مانند مجلس خبرگان، شوراي انقلاب يا امامت جمعه تهران بودهاند كه نشان ميدهد وقت ايشان بيشتر در آن موارد صرف ميشده.*
البته ايشان در كارهاي اجرايي هم نشان دادند که توان لازم را ندارند، زيرا ايشان در شوراي انقلاب به اعتراف خودشان بصورت عضو غير رسمي و مستمع آزاد شركت ميكردند.
در مجلس خبرگان قانون اساسي هم به شهادت تاريخ و اعتراف خودشان بار اصلي ادارة جلسات برعهدة شهيد مظلوم بهشتي بوده است.
در مورد نماز جمعه تهران نيز بخاطر اهميت خطبه هاي نماز جمعه تهران، بنا به اعتراف خودشان چون در بيان خطبه ها ضعيف بودهاند، لذا از آن كناره گيري نموده و تأكيد ميكنند تا فرد ديگري كه قدرت بيان دارد به اين كار منصوب شود. زيرا نماز جمعه تهران كه بلندگوي انقلاب محسوب مي گرديد؛ تبديل شده بود به يك منبع براي ساختن طنز و لطيفه.
پس با توجه به داده هاي خودشان در كتاب خاطرات؛ درس فقه را ايشان بعد از انصراف از امامت جمعه تهران بايد بصورت جدّي و منظم در قم شروع كرده باشند.
حال بايد اقرار كنيم كه آقاي منتظري بخاطر انتساب به حضرت امام سلام الله عليه و همچنين زمينهسازي براي رهبري آينده ، اول به لقب فقيه عاليقدر ملقب شدند و بعد كارهاي فقهي خود را بصورت جدّي پي گرفتهاند. و مهمترين كار فقهي ايشان هم همانا تدريس يكدوره بحث ولايت فقيه بود كه بنا به ادعاي خودشان بدينوسيله پايههاي علمي ولايت فقيه را محكم كردهاند .
هر چند بايد بدانيم تحكيم پايه هاي علمي ولايت فقيه در زمان قائم مقامي خودشان و تخريب عملي ولايت فقيه از زمان دستگيري مهدي هاشمي صورت گرفت .
البته بنده نه در درس ايشان بودهام و نه كتاب ولايت فقيه ايشان را مطالعه كردهام ولذا نميتوانم در مورد ارزش و بار علمي و تأثير معنوي جلسات درس يا كتاب ايشان اظهار نظري نمايم. ولي يك سؤال برايم پيش آمده است
اگر واقعاً جلسات تدريس آقاي منتظري پربار و عالمانه بوده چرا بعضي از شاگردانش مانند آقاي محسن كديور هم اكنون در مورد ولايت فقيه دايم تشکيک ميكنند؟
مگر در همان زمان تدريس، استاد نميتوانست جواب آنها را از نظر علمي داده و آنها را قانع نمايد؟
و از نظر تأثير معنوي بر روي شاگردان هم به اين جملة راديو اسرائيل اشاره ميکنيم:
ما با اسلام مورد نظر آقايان سروش و کديور موافقيم نه با اسلام ملاهاي ولّي فقيه.*
به بحث خود برگرديم:
پس اگر مسئله اعلم بودن را بخواهيم طبق تفسير ايشان تنها شرط مهم مرجعيت بدانيم، بايد بگوئيم كه ايشان چه قبل يا بعد از انقلاب هيچوقت اعلم حوزه علميه نبوده و نيستند و در واقع اين مقام و منصب اجتماعي ايشان بود كه مطرحشان كرد و به همين علت در آن زمان بعضي به ايشان مرجع دولتي مي گفتند.*
قبل از انقلاب با توجه به حضرت امام سلام الله عليه و آيات عظام خويي ، بهجت، اراكي ، مرعشي نجفي ، گلپايگاني ، و علامه طباطبائي رحمة الله عليهم كه يا استاد آقاي منتظري بوده و يا به اندازه سن ايشان سابقة تدريس داشتهاند، هرگز نميتوان گفت آقاي منتظري اعلم حوزه بودهاند و اين ادعا امري ناستوده است.
و اما بعد از انقلاب هم که تا مدتي آن بزرگان در قيد حيات بودند و اغلب بعد از جريان قائم مقامي ايشان رحلت نمودند؛*پس اگر ايشان ادعا دارند رهبر بايد افقه عالمان باشد و تنها نشانه افقه بودن را هم در سابقه تدريس بدانيم، دارند اعتراف مي كنند قائم مقامي ايشان از همان اول پايه و اساس درست علمي نداشته.
و از آن گذشته محققاني نکته سنج که اوقات فراغت بيشتري دارند، از مقايسه ميزان تدريس جناب منتظري با ديگر مراجع عظام ميتوانند به نتايج جالبي دست پيدا کنند و ثابت نمايند آيا در طول تاريخ معاصر؛ ما موردي داشتهايم که با اين مقدار تدريس که ايشان داشته؛ توانسته باشد بر کرسي مرجعيّت تکيه زند؟
بعد خودبخود مسئله اعلميّت حل خواهد شد.
شايد سؤال شود: آيا ايشان در بعضي از علوم حوزه اعلم نبودند؟
در پاسخ عرض مي شود: علوم حوزه مانند فلسفه، رجال، درآيه، اصول، كلام، تاريخ اسلام، منطق، فقه ، تفسير و ادبيات عرب در سطح حوزه علميه اساتيدي دارد كه به اعلميّت در آن علم خاص شناخته شده و معروف هستند و ايشان نميتوانند در هيچيك از آن علوِِم خود را استاد اعلم بدانند و ادعاي اعلميت كنند.
با وجود اساتيدي چون آيات عظام فاضل لنگراني ، جعفر سبحاني ، سيد مرتضي عسكري، سيد جلال آشتياني ، زنجاني ، وحيد، حجت، مصباح يزدي، كه هر كدام در يكي از علوم خاص حوزه شهره و استاد مسلم هستند ايشان نميتواند ادعاي اعلميت در هيچيك از علوم تخصصي حوزه را بنمايند.
در مورد جامعيت در چندين علم هم با توجه به حضرات علامه حسن زاده آملي و جوادي آملي كه در چند علم اسلامي صاحب نظر و اعلم هستند باز جايي براي اعلميّت آقاي منتظري نمي ماند.
ما اگر به افراد هم دورهاي و يا هم سنّ وسال ايشان نگاهي بيندازيم، ميبينيم آقاي منتظري از لحاظ علمي نه تنها طلبة خيلي ممتازي نبودهاند، بلكه طلبهاي در حد متوسط و يا فقط كمي بيشتر از متوسط هستند.
براي اثبات اين حرف نبايد زياد زحمت كشيد و براي قبول آنهم فقط نبايد زياد متعصب بود.
کافي است شما فقط به فهرست آثار و نوشتههاي اساتيد هم دورهاي و يا هم سن و سال ايشان همچون شهيد مطهري، سيدجلال آشتياني، محمد تقي جعفري، حسن زاده آملي ، جوادي آملي، ناصر مکارم شيرازي و علامه طهراني نگاهي بيندازيد به خوبي اين نكته مشخص مي شود.
به جرأت ميتوان گفت حتي بر حسب كيلوگرم ، امکان دارد وزن آثار اساتيدي همچون علامه حسن زاده يا محمد تقي جعفري ، يا جوادي آملي از وزن آقاي منتظري بيشتر بشود.
اگر در اين صفحات بنابر اختصار نبود براحتي ميشد از آثار عالمان هم سن و سال آقاي منتظري فهرستي تهيه كرد و ثابت نمود كه مثلاً تعداد صفحات آثار علامه حسن زاده آملي يا محمد تقي جعفري يا جوادي آملي از تعداد روزهاي زندگي آقاي منتظري از بدو تولد تاكنون بيشتر بوده است.
ولي جالب اينجاست آن آقايان که اغلب بيش از70 جلد تأليف دارند، هيچكدام ادعاي خاصي ندارند ولي آقاي منتظري كه در سايت اينترنتي خود در بخش آثار و تأليفات* فقط به 7 كتاب
1. ولايت فقيه2جلد
2. شرح خطبه حضرت زهرا سلام الله عليها
3. رساله توضيح المسائل
4. شرح نهج البلاغه 3 جلد
اشاره كردهاند ادعاي اعلميت ميكند.* آري آيا نبايد گفت
دارد هزار دُر صدف و دم نمي زند يك بيضه مرغ كرده و فرياد مي كند
پس با وجود اينهمه اساتيد بزرگ كه اعلميّت آنها براي اغلب مردم و يا حداقل افراد آشنا به علوم اسلامي روشن است، بسيار جاي تعجب است ايشان بر چه پايه و اساسي ادعاي اعلميت مينمايند ؟
هر چند پايه و اساس خواستن از آقاي منتظري به جهت ادعاهايشان كار سنجيدهاي نيست .
بنابراين اگر ايشان در اول انقلاب بعلت وکالت حضرت امام سلام الله عليه و قائم مقامي رهبري القابي را دارا شدند، نبايد امر بر خودشان هم مشتبه گردد.
آري حتي اگر بالفرض محال شما را افقه عالمان بدانيم، باز هم مشکلي از شما حل نميشود. زيرا اين کلام خود شماست:
و من اهمّ موارد التّزاحم و اکثرها ابتلاءً ؛ التزاحم بين الفقاهة و بين القوة و حسن التدبير. کما تعرّض له ابن سينا و ان ناقشنا في مثاله. و لعل الثاني اهمّ. اذا النظام و تأمين المصالح و دفع الکفار و الاجانب لا تحصل الا بالقوة و حسن التدبير و السياسة*
ميبينيم ايشان حسن تدبير و کفايت را براي رهبر؛ مهمتر از افقه بودن در اصطلاح حوزوي ميداند.
پس ميتوان گفت شما فقط سعي نموديد در مورد ولايت فقيه، هنگامي که خودتان قائم مقام رهبري بوديد؛ يك سلسله درس در حوزه علميه قم راه بياندازيد و علماً آنرا ثابت كرديد و وقتي عزل شديد، سعي کرديد با دلايل واهي مشروعيت آن را ضايع كنيد.
و اما ديگر شرط مرجعيت
مرجع تقليد در مذهب تشيع علاوه بر صلاحيت علمي بايد صلاحيت عملي هم داشته باشد.
و ديديم امام حسن عسکري عليه السلام برآن تأکيد داشتند و اين شرط عملي همان صفت عدالت است. ما اين شرط عدالت که تمام مراجع عظام بر آن متفق القول هستند را در حالي ذکر مينماييم که از کنار کلام بسيار بجا و بلند مرحوم شهيد صدر در رسالة الفتاوي الواضحه عبور کرده و آن نظر را چون ديگر مراجع عظام ذکر نکردند، ما هم محسوب نميکنيم.
آري آن شهيد عزيز علاوه بر صفت عدالت؛ اعتقاد دارد لياقت و کفايت هم در مرجعيت شرط است.
پس ما به همان صفت عدالت بسنده کرده و ميگوييم چون عدالت ايشان حدّاقل در دو مرتبه بنا به شهادت حضرت امام راحل سلام الله عليه مردود شناخته شده، لذا نام ايشان در ميان مراجع نيست.
شايد سؤال شود: شهادت يكنفر كافي نيست و بايد حداقل دو نفر شهادت دهند
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً : قاضي به دو شاهد بدهد فتوي شرع در مذهب عشق شاهدي بس باشد
خصوصاً اگر آن شاهد حضرت امام راحل سلام الله عليه باشند.
ثانياً : وقتي حضرت امام راحل سلام الله عليه بعنوان يک انسان مطلع و صاحب نظر؛ در عدالت آقاي منتظري مناقشه فرمودهاند، لذا اگر كسي بخواهد از ايشان تقليد نمايد، بطوريكه اعمالش نزد خداوند مأجور و مقبول باشد بايد كه به عدالت ايشان علم يقيني پيدا كند.
والا به صِرف مطالعه رساله و يا شهادت 2 نفر از مقلدين ايشان نميتوان مقلد آقاي منتظري شد. چراكه عدالت ايشان مورد مناقشه است.
ثالثاً : در امور مهم احتمال هم مُنَجّز است . يعني چون بحث مرجعيت و تقليد؛ با اعمال انسان و قبولي آنها و حساب وكتاب قيامت سروكار دارد و بحث مهمي است، لذا اگر كسي بحث قبولي اعمال و بهشت و جهنم را مهم ميداند و مثلاً ميخواهد يقين پيدا کند اين خمس و وجوهاتي را که ميپردازد، به نايب و نمايندة امام زمان صلوات الله عليه رد نموده و پول خود را مفت از دست نداده و آنرا نفله نکرده تا صرف تبليغ براي بعضي آقايان شود و بقول معروف روزه شک دار نگرفته؛ بايد بداند در اين بحث مهم احتمال هم براي او تكليف ميآورد و او بايد تحقيق جدي كند تا علم يقيني به عدالت يا عدم عدالت ايشان پيدا نمايد .
رابعاً: افراد زيادي هستند از بزرگان كه عدالت ايشان را مردود ميدانند و اگر نبود رعايت اخلاق اسلامي، مشخص ميگرديد آيا تعداد مقلدين ايشان بيشتر است يا تعداد افرادي كه عدالت ايشان را مردود ميدانند؟
خامساً: ما با دقت در فرمولهايي که شخص جناب منتظري در زمان قائم مقامي خويش عرضه داشتهاند نيز ميتوانيم به نکات جالبي رسيده و عدالت ايشان را بوسيله بيانات خودشان بسنجيم.
مثلاً ايشان در دروس خويش آودهاند:
لا يجوز التخلف عن الحکم من جعله الامام المعصوم والياً بالفعل کما لا يجوز مزاحمته*
پس ميبينيم که جناب منتظري نه تنها تخلف از دستورات ولي فقيه را جايز نميشمرند، بلکه حتي مزاحمت را نيز حرام ميدانند. و همه ميدانيم که اصرار بر گناه ناقض عدالت است.
يا در جايي ديگر در مورد عدم شرکت در انتخابات خبرگان رهبري ايشان آوردهاند:
التّقاعس ذلک معصيهٌ کبيرةً فيجوز للحاکم المنتخب فيالمرحلة السابقة اجبارهم علي ذلک*
يعني نه تنها که عدم شرکت مردم در انتخابات خبرگان از گناهان کبيره است؛ بلکه حاکم ميتواند مردم را مجبور به شرکت در انتخابات نمايد. اما خود ايشان در مصاحبهاي که بمناسبت هشتمين دوره انتخابات رياست جمهوري داشتهاند اقرار نمودهاند که در انتخابات خبرگان رهبري شرکت نميکنند!
بنابراين طبق فرمولهاي خودشان ما نميتوانيم ايشان را عادل بدانيم.
سادساً: دقت در مطالب همين کتاب هم ميتواند در تعيين ميزان عدالت مقداري کمک نمايد.
اگر چه ما تعصب خاصي در مورد تقليد از ايشان نداريم و آن خارج از بحث ماست چراکه وظيفه ما بررسي عقلاني ادعاهاي ايشان است.
پس در راه مرجعيت ايشان يك مانع بزرگ وجود دارد به نام اسلام كه عدالت را جزء شروط مرجعيت دانسته و اين ربطي به جمهوري اسلامي و حكومت ندارد تا ايشان عدم اقبال مردم به خودشان را در اثر تبليغات نظام بداند.
به عقيدة اين کمترين با يک حساب ساده هم مي توان فهميد تبليغات نظام براي ايشان بسيار بيشتر از تبليغات برعليه ايشان بوده. در مورد تبليغات هم به ايشان دو نکته بايد گفت :
نكته اول : در دهه اول انقلاب وقتي در اثر آنهمه تبليغات به نفع شما، باعث شد تعداد زيادي از مردم كه حتي شما را نميشناختند، به شما حسن ظن پيدا كنند چرا اعتراض نكرديد اينهمه تبليغ نكنيد من افقه عالمان نيستم ؟
نكته دوم : اين مطالب هم كه براي روشن شدن اذهان عمومي در مورد مسئله شما چاپ شده، هيچگاه اين نوشتهها تبليغ بر عليه شما نبوده بلكه فقط روشنگري بوده تا مردم از مسائل آگاه شوند که چرا قائم مقام رهبري از مقام خويش عزل گرديده است.
آري اين مشکل شماست که فکر مي کنيد هر اتفاقي که رخ ميدهد در محور شما است. اينها واقعياتي هستند كه خود شما بهتر از هر كس ديگر به آنها واقف هستيد . بل الانسان علي نفسه بصيرة و لو القي معاذيره
پس آن سه شرط اعلم ، اعدل، مدير و مدبّر را كه شما برمي شماريد، ما هم قبول داريم ولي اينكه شما خود را مصداق آنها بدانيد زياد جالب نيست.
* هرچند در سايت ايشان بارها به نامه هايي از30 سال قبل که در آن تأييدي از جانب امام سلام الله عليه براي ايشان بوده هم استناد مي شود ؛ در حاليکه در نامة ماقبل آخر امام سلام الله عليه تشکيک مي نمايند. يا به اظهار نظرهاي افراد در زمان قائم مقامي که هنوز مأهيت افراد روشن نشده بود اشاره گرديده و با اين مدرک تراشيهاي کودکانه ميخواهند آب رفته را به جوي برگردانند.
* در ادامة مطالب بخواست خدا ثابت مي شود قبلة اينگونه افراد نَفْس خودشان است و تواناييهاي روحيي هم که پيدا ميکنند در مرحله قواي نفساني که مشترک بين مؤمن و کافر است ميباشد. مانند مرتاضان هندي که پرداختن به آن خارج از بحث ماست.
* حتي مقام معظم رهبري نيز تاکنون اقدام به چاپ و نشر توضيح المسائل ننموده اند. در حاليکه جناب منتظري با ناديده گرفتن اين مورد، سعي ميکند القاء نمايد که مقام معظم رهبري بدنبال قبضه کردن مرجعيت هستند.
ماجراي تفسير الميزان را که فراموش نکرديد؟
* ذكر اين نكته كاملاً ضروري است تدريس در حوزه آنهم دروس خارج، احتياج به وقت فراغت زياد براي مطالعه و ساعت دقيق و منظم براي تدريس دارد.
* کيهان17260
* کتاب نقد سال دوم شماره مسلسل هفتم صفحه 25
* البته بحمدلله حضرت آيت الله بهجت هم اکنون زنده هستند.
البته در بخش زندگينامه مفصل تعداد تأليفات ايشان را به 17 جلد رساندهاند. که بازهم در برابر آثار آن بزرگان چيز قابل عرضي نيست خصوصاً اينکه شاگردان ادعا کرده اند بعضي از آن آثار هنوز در حال تنظيم و تکميل هستند .
* البته ذکر اين نکته کاملاً ضروري است که منظور ما از زير ذرّه بين گذاشتن مبارزات يا تأليفات ايشان اين نيست که بگوييم جناب منتظري انسان بيسواد و بدون مبارزهاي بودهاند؛ بلکه هدف ما اينست که ثابت شود ادعاي اعلميّت در ميان عالمان حوزه يا دعوي مبارزترين فرد براي جناب منتظري دعوي ناستودهاي ميباشد. زيرا با پذيرفتن آن حقّ مبارزان و عالمان ديگر پايمال ميگردد.
* ولايت الفقيه مسئله خامسة ص 548
* ولاية الفقيه ج2 باب5 ص 416 کيفية انفاذ حکم الفقهاء في عصرٍ واحد
* همان ص 571 الثانية عشرة
بحث تدبیر آقای منتظری
بحث اعلم و اعدل كه به لطف خدا حل شد و اما بحث مهم مديريت و تدبير:
شما بيت خود را نتوانستيد كنترل كنيد و لذا از قائم مقامي رهبري به مقامي تنزّل پيدا كرديد كه رويتر و راديو فرانسه و راديو آزادي و فرانکفورتر آلگماينه و تمپو اسپانيا و گاردين و داچ هلند و...... يعني افرادي كه حتي يک ركعت هم نماز نخواندهاند دايم از شما سؤال و استفتاء مينمايند. آنهم استفتاآت سياسي.
آيا ميدانيد آن فردي که با رندي تمام؛ سؤالات و استفتاآتش را در سايت خود آورده، اما نام و نام خانوادگيش را فقط ح ــ ع ذکر کردهايد، کيست؟
او کسي است که با شرابهاي فرانسوي، حالات عرفاني پيدا ميکند.
آري او فردي است که خود را محقق ميداند و در همين اينترنت براساس آخرين تحقيقات خود آورده :
قرآن را خدا نفرستاده بلکه کار سلمان فارسي است.
در حاليکه هر دانش آموز دبيرستاني هم ميداند سلمان فارسي رحمةاللهعليه در مدينه اسلام آورد و اين در حاليست که حتي با يک نگاه ساده به فهرست قرآن ميبينيم 86 سورة قرآن مکي هستند؛ يعني بيش از %75 سورههاي قرآن!!
البته او دروغگويي بيپروا، بياستعداد و کمحافظه نيز ميباشد؛ چراکه در جايي ادعا دارد مقام معظم رهبري به او جملهاي را گفتهاند و در جايي ديگر ادعا ميکند همان جمله را امام سلام الله عليه در حضور آقاي رباني شيرازي گفتهاند، که البته مهم آن جمله بسيار بامزه و پرمحتوا است.
آري جالب اينجاست که آن 2 بزرگوار چون با مقامات عاليه و عرفاني اين جناب آشنا شدند بصورت درگوشي به اين عارف عالي مقام فرمودهاند: بعضي حرفها را بايد درگوشي گفت تا عوام مطلع نشوند!!
درست گفتهاند آب که سربالا برود قورباغه هم بدش نميآيد در دستگاه ابوعطا استعداد خود را بيازمايد.
البته او ادعا دارد خميني، خامنهاي، جواديآملي، باهنر، ناطقنوري، ربانيشيرازي و ديگران؛ در بحثهايشان با شخص ايشان، همه با او متفق القول بودهاند؛ آنهم در جملهاي پرمحتواتر و با مزهتر از جملة قبلي که ذکر شد.
آري آن بزرگواران با ايشان هم عقيده بودهاند که اسلام ديني عقلاني و عالمانه است!!!!
ماجراي نزول قرآن و سلمان فارسي را از اين حسين بن منصور حلاج ثاني که نبايد حرفهاي عالمانه و عارفانه خود را در پيش عوام بگويد؛ نقل کرديم و حال جناب منتظري با چند نظر ديگر اين مقلد مؤمن خود آشنا شود، بد نيست:
او ضمن مسخره نمودن عزاداري بر امام حسين عليه السلام ؛ گلدستههاي بارگاه ملکوتي امام رضا عليه الاف التحيه و الثناء را با مناره آتشکدههاي قديم ايران مقايسه نموده و جمع کثيري از انبياء عظام الهي صلوات الله عليهم اجمعين همچون نوح و آدم را معاذالله به انحرافات جنسي متهم کرده و توهينهاي ديگري به اهل بيت عليهم السلام، که از بيان آنها شرم داشته و معذورم. زيرا بيان آن مطالب کفرآميز باعث کدورت مي شود.
در يک کلام او سلمان رشدي ديگري است اما بمراتب احمقتر و بي استعدادتر.*
آري عاشقان سينه چاک و گردانندگان سايت جناب منتظري هم ميدانند او چه لجنّي است و به همين علت نام او را بطور کامل نياوردند. اما شدت کينه آنها از اين ملت شريف باعث شده وقتي ميبينند سؤالات او بر عليه نظام است حتي ملاحظه قرآن وعترت عليهم السلام را نيز ننمايند.
شايد سؤال شود: آيا امکان ندارد او با حروف اول نام و نام خانوادگي؛ خودش را معرفي کرده باشد؟
در پاسخ عرض مي شود: خير؛ زيرا
اولاً: معقول نيست کسي از پاريس، سؤالاتي را طرح نمايد ولي خود را آنقدر بدنام بداند که حاضر نشود نام خود را بطور کامل بنويسد. آري آنها نه تنها خود را بدنام نميدانند، بلکه ما را افرادي بي سواد و اُمل ميشناسند.
ثانياً: او سؤالات خود را تحت عنوان مصاحبه اختصاصي با آيت الله منتظري و با تيتر چاره کار ايران همه پرسي است در روزنامة ضدانقلابي نيمروز چاپ و بريدة آنرا در سايت خود آورده است.
پس ثابت ميشود که استفاده از حروف اول نام و نام خانوادگي؛ کار گردانندگان سايت آقاي منتظري ميباشد.*
فاين تذهبون براستي به کجا مي رويد.
هر چند به لطف الهي تا پايان همين کتاب مسير و مصير شما مشخص مي شود.
آري تمام مقدسات بوسيله شما به بازي گرفته ميشود؛ ولي باز هم اعتقاد داريد عزل شما کار خداوند متعال نبوده است. آيا مي شود جايگاه خداوند را در اين نگرش ليبرالي مشخص بفرماييد؟
در اينجور مسائل انسان بخوبي درک ميکند منظور خداوند در اين آية شريفه چيست : وما يؤمن اکثرهم بالله الا و هم مشرکون
خوب 15 سال پيش مهدي هاشمي هم همين حرفها را زد و ما كاري نداريم كه آن حرفها را زير شكنجه گفت يا لب دريا ، مهم اينست كه بعد از 15 سال تمام آن حرفها و پيشگوييها درست از آب درآمده و به واقعيت پيوسته است.
آري شما در طول اين 15 سال يكبار هم به راهي كه ميرويد نگاه نكرديد و متوجه نشديد مسير و مصير شما به كجا ختم ميشود؛ حال خود را مدير و مدبّر هم ميدانيد.
بدون تعارف و صريح بايد عرض شود:
اگر ايشان مديرترين و با تدبيرترين و اعلم و اعدل حوزه علميهاي باشند، بايد با بمب آن حوزه را منفجر كرد. بطوريكه حتي خاكهاي آن هم باقي نماند.
ولي جاي خوشبختي است اولين محلي كه در مقابل اين حرفها حساس شده و موضع ميگيرد همين حوزه مقدس قم ميباشد .
و اما يكي از مهمترين مسائلي كه باعث شد با تمام گرفتاريها ؛ كار نوشتن اين كتاب در اولويت قرار گيرد چنانچه در اول کتاب نيز ذكر شد تقدس زدايي از امام خميني سلام الله عليه است.
اين تقدس زدايي در دو كانال صورت ميگيرد كه يك كانال آن علني و ديگري پنهاني و ظريف است كه مسلماً يكسري نتايجي را بطور غير مستقيم القاء مي كند .
كانال پنهاني و ظريف جهت تقدس زدايي از حضرت امام سلام الله عليه بدينصورت است كه ايشان سعي ميكند تا نقش حضرت امام راحل سلام الله عليه را در مطرح شدن خودشان كمرنگ جلوه دهد و نتيجه آن اين ميشود؛ حضرت امام سلام الله عليه يك روحاني خودساخته، مجاهد و اعلم و بسيار برجسته را زير سؤال بردهاند؛ كه خوب قاعدتاً كار صحيحي نمي تواند باشد .
در كتاب خاطرات نه تنها امام سلام الله عليه باعث مقبوليّت ايشان نشده، بلكه اين آقاي منتظري است كه با مبارزات خود امام سلام الله عليه را مطرح ميكنند.
هر كجا تبعيد ميشوند گويي يك فرد عادي و بدون ارتباط با امام سلام الله عليه به تبعيد رفته و مردم شهرهاي مختلف هم فقط به خاطر عظمت و شخصيت آقاي منتظري به ايشان توجه ميكنند.
در مورد شاگردي ايشان نزد آيتالله العظمي بروجردي زياد مانور ميدهند تا اين مطلب القاء شود؛ ايشان چون طلبه برجستهاي بودند لذا اگر با امام سلام الله عليه هم آشنا نميشدند باز هم خللي در عظمت ايشان بوجود نمي آمد .
ايشان بخاطر امام سلامالله عليه به زندان ميروند، ولي امام سلامالله عليه ايشان را فراموش ميكنند.
طوري در مورد كارهاي بيت و دفتر امام ، بعد از تبعيد امام سلام الله عليه مطالب را مينويسند كه اگر كسي به مسائل آشنا نباشد فكر ميكند تمام كارها بر عهدة ايشان بوده و حاج سيد احمد آقا و آيت الله پسنديده برادر بزرگ امام رحمة الله عليهم گويي اصلاً در ايران نبودهاند.
در حاليکه تمام افراد دخيل در گرداندن امور دفتر حضرت امام راحل سلام الله عليه، در نامههايي که آن حضرت از تبعيد فرستـاده و دستـورات لازم را ميدادند و در کتاب وعدة ديدار نامشان آمده است، ثبت است.
آن افراد بيش از سيزده نفر هستند و جالب اينجاست که نام ايشان در آن نامه ها نيست.
شايد سؤال شود: آيا امکان ندارد نام ايشان را حذف کرده باشند؟
در پاسخ عرض مي شود: خير ، چون اصل نامهها نيز چاپ شده اين امکان وجود ندارد .
از آن گذشته كسي نيست بپرسد:
شما هم در حال مبارزه، زندان و تبعيد بوديد، هم در حال كسب علم و اعلم شدن، هم بار دفتر را بر دوش ميکشيديد.
آخر مگر شما چند تکه بوديد که اين همه کار انجام ميداديد ؟ بطوريکه خودتان را هم اعلم و افقه ميدانيد و هم مجاهدترين فرد مبارز در جريان انقلاب بودهايد و هم بالاترين نقش را در پيروزي انقلاب داشتيد؟
پس نتيجه آن همه ادعا اين ميشود که شما در هر سه سنگر مؤفقيتهاي فوق تصور داشتهايد.
ولي مطالعه کتاب خاطرات خودتان ثابت مي کند:
نه در بُعد علمي عالمي برجسته؛ نه در سنگر مبارزات مبارزي زجر کشيده و نه در بيت حضرت امام سلام الله عليه، نقشي تعيين کننده داشتيد.
در بعد از انقلاب هم در هر كار اجرايي كه قرار گرفتيد، نتوانستيد آنرا انجام دهيد.
آري مشکل شما توهّم يک کمال بيهوده است که فقط خودتان به آن معتقديد.
مانند تمام متکبّران ديگر، که فقط خودشان اعتقاد به کمالات خود دارند و ديگر مردم اصلاً توجهي به آنها ندارند. حتي شاگردانتان هم اگر تملقي ميگويند نه از سر صدق ؛ بلکه جهت استفاده شخصي و ارضاء امراض نفساني است.
بايد از ايشان سؤال كرد؛ اگر مردم شهرهاي ايران قبل از پيروزي انقلاب، به شخص شما ارادت داشتند و شما را مي شناختند ( كه نمي شناختند ) آيا ايرانيهاي مقيم پاريس بر چه اساسي به استقبال شما آمدند ؟ آيا شما را به عنوان شاگرد حضرت امام سلام الله عليه كه از زندان آزاد شده بود، ميشناختند، يا اينكه آنها هم از شاگردان شما بوده و از نزديك با كمالات و سجاياي اخلاقي شما آشنا بودند ؟
هنگام برگشتن از پاريس هم وقتي مردم غرب كشور از ايشان استقبال ميكنند، دريغ از يكبار توضيح كه اين استقبال بخاطر برگشتن از نزد امام سلام الله عليه بوده. آري تبعيد رفتن ايشان بخاطر حضرت امام سلام الله عليه بوده، ولي توجه مردم به ايشان بخاطر حضرت امام سلام الله عليه نيست. زندان رفتن بخاطر امام سلام الله عليه هست، ولي ملايم بودن مأموران بخاطر ترس از امام سلام الله عليه نيست .
اين مسئله براي همه، خصوصاً حضرت امام سلام الله عليه روشن بوده كه توجه مردم به ايشان به خاطر شخص امام است. زيرا در بعضي از نسخه هايي که از نامه 68/1/6 منتشر شد، اين نکته ذکر شده بود که شما ديگر وكيل من نيستيد تا مردم از ناحيه من به اشتباه نيفتند.*
اما ايشان هنوز هم متأسفانه درك نكردهاند اگر شخصي در مدت اندكي پس از پيروزي انقلاب بخاطر برخوردهاي ساده انديشانه و کاملاً سطحي با مردم و مسائل روز، تبديل به يك شخصيت كارتوني گرديده، تعداد زيادي لطيفه و جوك بر پايه حرفها و شخصيت ايشان ساخته ميشود، حال همين فرد به يكباره تبديل ميشود به اميد امت و امام؛ فقط بخاطر تأييدات حضرت امام سلام الله عليه بوده ولاغير.
اي كاش آن روباهان مكاري كه دنياي شما را خراب كردند و نگذاشتند شما قدر آن تأييدات حضرت امام سلام الله عليه را بدانيد؛ لااقل به آخرت شما رحم مي كردند .
آري آن روباهان مكاري كه دايم در گوش شما زمزمه ميكردند، سپاه در حال انفجار است، ارتش و سپـاه در جبهـه از هـم متنفر هستند، اگر دلگرم كردن شما نباشد مردم دو روزه از انقلاب بـرميگردند و..... اي كاش فهرستي از طنزهايي كه براساس حرفهاي شما ساخته شده بود را به شما ارائه ميدادند تا ديگر اين ادعاها را در كتاب خاطرات خود نياوريد : حرفهاي من در دلگرم كردن مردم نقش مهمي داشت.
براستي حرفهاي شما در طول دورة بعد از عزل چه نقشي در دلسرد كردن مردم داشته؟ خوب قبل از عزل در دلگرم كردن مردم هم همانقدر نقش داشته است.
براستي بايد گفت استسمن ذاورم ورم را با چاقي اشتباه گرفتهايد.
گفتيم جناب منتظري در طول کتاب خاطرات خويش سعي دارند طوري وانمود کنند که رويکرد و اقبال مردم به ايشان، زياد ربطي به حضرت امام سلام الله عليه نداشته است.
ولي مسئله به همينجا ختم نميشود. بلکه جناب منتظري متأسفانه مسئوليت بعضي از اعمال خويش را هم برگردن حضرت امام راحل سلام الله عليه مي اندازند تا چهره ملکوتي آن عزيز را در نزد خوانندگان تخريب نمايند. يکي از اين موارد مسئله عملکرد دستگاه قضايي جمهوري اسلامي ميباشد.
البته بر هيچ عاقلي پوشيده نيست شروع اغلب اين ايرادها از زماني است که مهدي هاشمي دستگير ميشود.
شايد سؤال شود: آيا احتمال تخلف در دستگاه قضايي نمي رود ؟
در پاسخ عرض مي شود: احتمال خلاف و تخلف در دستگاه قضايي هيچ مملکتي را نميتوان منتفي دانست و اين احتمال خلاف و تخلف حتي در صدر اسلام هم به صفر نرسيده بود. زيرا مجريان قوانين، بشر هستند و نفس اماره هم در همه انسانها بوده و هست و خواهد بود . مگر اينکه انسان با جهاد اکبر همين نفس اماره را به لوامه و مطمئنه و ملهمه تبديل کند.
ولي بايد دانست، نميتوان به علت تخلف يک قاضي در گوشهاي از مملکت کل قوه قضاييه را زير سؤال برد و بعد هم از امام راحل سلام الله عليه بازخواست کرد.
شايد سؤال شود: حضرت امام سلام الله عليه مگر شوراي عالي قضايي را انتخاب نکرده بودند؟
در پاسخ عرض ميشود : خير اگر ميبايست در تمام کشور از فردي در اين رابطه بازخواست شود، آن شخص فقط خود جناب منتظري بوده.
زيرا اعضاي شوراي عالي قضايي را ايشان انتخاب کرده و دادستان کل کشور و رئيس ديوان عالي کشور هم مورد تأييد ايشان بودهاند و از طرفي انتخاب قضات داخل کشور بر عهده ايشان بوده، حتي امام جمعه و قاضي براي بعضي نقاط مسلمان نشين خارج از کشور مانند افغانستان را هم از طرف امام سلام الله عليه انتخاب ميکردند.*
و البته امکان دارد همين انتخاب قضات از طرف ايشان؛ باعث بروز اندکي نابساماني در قوة قضائيه شده بود.
شايد سؤال شود : پس به چه علت ايشان به امام سلام الله عليه اعتراض مي کردند ؟
در پاسخ عرض مي شود: چون در جريان مهدي هاشمي اگر امام راحل سلام الله عليه با قاطعيت، پشتيبان محاکمه مهدي هاشمي نبودند هيچکس جرأت دستگير و محاکمه کردن برادر داماد جناب منتظري را نداشت، لذا باند هاشمي که زخم خورده بود از زبان ايشان با طرح اين موضوعات بي پايه سعي مي کردند به امام سلام الله عليه بقبولانند، دستگاه قضايي که شما از آنها حمايت ميکنيد اينقدر خراب هستند.
در حاليکه چون جناب منتظري مسئولان دستگاه قضايي و قضات را منصوب يا تأييد کرده بودند با اين حرفها خودشان را زير سؤال مي برند.*
البته همه ميدانيم تخلف يک مأمور تابع يکي از دستگاههاي اجرايي، دليل فساد کل آن دستگاه نميباشد.
بطور مثال هر ساله بطور متوسط2 الي3 تخلف سنگين در بانکهاي کشور روي ميدهد ولي ملت فهيم ما اين مسئله را دليل فاسد بودن کلّ بانکهاي کشور نميدانند.
آري فرقي نميکند بزرگان شوراي عالي قضايي از طرف چه کسي منصوب شدهاند، ما احترام آنها را محفوظ ميدانيم. ولي انصاف حکم ميکند اگر قرار باشد بخاطر تخلف چند قاضي در کل کشور، مجموعه دستگاه قضايي را زير سؤال برد؛ پس اول، شخص آقاي منتظري بايد پاسخگو باشند.
و اگر هم بخاطر تخلف يک جزء نبايد کل را زير سؤال برد، پس چرا دايم بايد به حضرت امام سلام الله عليه طعنه زد کل دستگاه قضايي مملکت خراب است؟ آري راه درست اين بود که ايشان با شناسايي افراد متخلف و خلع آنها در هر چه اسلاميتر شدن نظام جمهوري اسلامي کوشش کنند.
شايد سؤال شود: آيا قدرت لازم را داشتهاند؟
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً: با محاکمه مهدي هاشمي نظام جمهوري اسلامي نشان داد که با هيچکس و هيچ مقامي شوخي ندارد.
ثانياً: جناب منتظري وقتي اختيار انتخاب اعضاي شوراي عالي قضايي را داشتهاند چطور قدرت برخورد با يک قاضي فاسد را نداشتند ؟
و اما مورد ديگري که جناب منتظري با رندي هر چه تمامتر سعي ميکنند خود را تبرئه و امام سلام الله عليه را مقصر جلوهگر کنند از اين قرار است که ايشان و حضرت امام سلام الله عليه هر کدام يک فتوا در مورد اعدام دارند.
فتواي حضرت امام راحل سلام الله عليه در مورد اعدام اشخاص، فقط شامل محارب ميشد. يعني افرادي که به جنگ علني با حکومت اسلامي آمده بودند.
دستگاه قضايي وقتي به بن بست ميخورد، از امام سلام الله عليه کسب تکليف مينمايد، و امام آنها را ارجاع به جناب منتظري ميدهند. فتواي جناب منتظري در مورد اعدام افراد، اوسع از فتواي امام سلام الله عليه بوده و شامل افراد مفسد هم ميشده.
يعني بعد از احراز مفسد بودن فردي، او طبق فتواي جناب منتظري اعدام ميگرديد. پس افراد مفسد اعم از منافقين و ديگر گروهکها که تا قبل از اعلام رسمي جنگ مسلحانه منافقين اعدام ميگشتند بر طبق فتواي جناب منتظري بوده است و اعدام آن افراد فاسد ربطي به فتواي حضرت امام سلام الله عليه نداشته است .
وقتي منافقين در طي عمليات مرصاد؛ علناً به جنگ حکومت اسلامي آمده و به نبرد مسلحانه با نظام جمهوري اسلامي پرداختند، قاعدتاً مسئله صورت ديگري پيدا کرد و نسبت به خائنيني که روي تمام خائنين قبل از خود را سفيد کرده و عملاً در رکاب صدام جنگيده و جوانان پاک اين مرز و بوم را به خاک و خون ميکشيدند، بيشتر سختگيري شد.
بدين صورت که اگر عضوي از اعضاي گروهک منافقين دستگير ميشد و در عين حال توبه هم نمينمود و يا در زندان روش جنگ و محاربه با حکومت اسلامي را قبول داشت و موضع جنگ مسلحانه سازمان منافقين را تأييد ميکرد ، با او برخورد محارب شده و اعدام ميگرديد.
در اين رابطه جناب منتظري با زيرکي ميخواهند دو کار همزمان انجام دهند
اول: با بزرگ نمايي پيرامون فتواي حضرت امام سلام الله عليه مبني بر اعدام محارب سعي ميکند وجهه نظام را به بازي بگيرند.
دوم: با ثابت نمودن ديدگاه خواننده بوسيله توضيح وتفضيل زياد و داستانسرايي غير معقول و بيش از حد بر روي اعدامهاي بعد از عمليات مرصاد، سعي ميکند فکر خواننده را از اعدامهاي که به فتواي ايشان صورت گرفته، منحرف نمايد.*
در مورد عمل اول ايشان؛ بايد گفت با افسانه سرايي در مورد اعدامهاي بعد از عمليات مرصاد يک امر روشن ميشود و آنهم اين است شنونده بايد عاقل باشد.
باور نداريد اين داستان را بشنويد که اتفاقاً سندش طبق شهادت حاج سيّد خميني در رنجنامه*، آن را تکذيب کرده است.
يعني وقتي امام سلام الله عليه اين مطلب را در نامه جناب منتظري ميخوانند، جهت پيگيري، خواستار شنيدن مطلب از زبان شاهد ماجرا ميشوند و آن فرد هم مطلب را تکذيب ميکند.
مجمل ماجرا اين است، ايشان ميگويند:
به چند نفر از هواداران سازمان منافقين بعد از عمليات مرصاد گفتند: آيا توبه کردهايد؟
آنها گفتند: آري
پرسيدند: آيا حاضريد مصاحبه کرده و منافقين را محکوم کنيد ؟ آنها گفتند: آري .
پرسيدند: آيا حاضريد جبهه برويد ؟ آنها گفتند: آري
پرسيدند: آيا حاضريد روي مين برويد؟
آنها گفتند: مگر هر کس به جبهه رفت بايد برود روي مين؟
همين جمله باعث شد مأموران وزارت اطلاعات آنها را به جرم وفاداري به منافقين اعدام کردند.
در مورد اين داستان کمدي و مضحک دو فکر به ذهن هر انسان عاقلي ميرسد :
1. اگر مأموران بازجو اينقدر اختيار داشته و خود مختار بودهاند که بتوانند چند بنده خداي مظلوم بيچاره توّاب را اعدام کنند، خوب چه احتياجي به بازجويي داشتهاند؟ آنها را اعدام کرده و وقت خود را هم هدر نميدادند. چراکه اين نحوه بازجويي اگر نباشد مسئله عاقلانهتر است.
2. آن مجرمين وقتي ميديدند در آستانه اعدام هستند، چرا به سؤال آخر بازجويي نيز جواب مثبت ندادند؟ زيرا حداکثر به جبهه اعزام ميشدند. به هر حال هر چه بود از اعدام بهتر بود.
ولي بايد بدانيم:
اولاً: تمام کساني که در هواي جبهه تنفس کردهاند خوب ميدانند جبهه مانند دفتر آقاي منتظري نبود که پاتوق منافقين ظاهراً تواب باشد.
ثانياً: قرار نبود در جبهه کسي روي مين برود .
ثالثاً: اگر در شرايط اضطراري و شب عمليات رزمندگان مجبور ميشدند معبري در ميدان مين باز کنند و وقت خنثي سازي هم هنوز نبود،
افرادي داوطلبانه روي مين ميرفتند که پرش فکر و خيال آقايان هرگز به دامنه تواضع آنها هم نميرسد؛ چه برسد به بلنداي معرفت آنها .
آقاي منتظري اين داستان را از قول يک مسئول قضايي نقل ميکنند که البته او اين داستان را تکذيب کرده. ولي در فرض صحت اين داستان، بايد از آن مسئول قضايي بازخواست کرد آيا شما در جلسه بازجويي حاضر بوديد و اگر حاضر بوديد چرا جلوي اين ظلم را نگرفتيد؟
مگر شما مسئول نبوديد؟
آيا با طرح يک گله و شکايت نزد آقاي منتظري ميتوان جوابي براي فرداي قيامت درست کرد؟
فردي گفت: دختر پادشاه مصر را شيري در بالاي منارهاي خفه کرد.
ديگري به او گفت
اولاً: دختر نبود، بلکه پسر بود
ثانياً: پادشاه نبود، بلکه پيامبر بود
ثالثاً: مصر نبود و کنعان بود
رابعاً: شير نبود و گرگ بود
خامساً: بالاي منار نبود، بلکه ته چاه بود
سادساً: خفه نکرد، بلکه دريد
سابعاً: اين ماجرا از اصل و اساس دروغ بود.
آري اينجور دروغهاي کوتاه اما شاخداري را شايد فقط بتوان در کتاب خاطرات ديد و همين مسئله باعث گرديد به ايشان اعتراض نموده و از ايشان بخواهيم رعايت شعور مخاطب خود را بيشتر بنمايند.
حال ببينيم چطور ثابت ميشود اين داستان از اصل و اساس دروغ است.
و اما ميدانيم در 27 تير ماه سال 1367 ايران قطع نامه 598 را ميپذيرد؛ منافقين هم در 3 مرداد يعني 8 روز بعد از پذيرش قطع نامه، حرکت مذبوحانه خود را به قصد تصرف تهران!! آغاز ميکنند.
اما اين حرکت آنها با واکنش رزمندگان غيور ملت مواجه شده ولذا طي عمليات مرصاد که در تاريخ 5 و 6 مرداد ماه انجام ميگيرد، آن خائنين به ايران در حرکت مفتضح خود* شکست ميخورند.
از طرفي آقاي منتظري اعتراف مينمايند آن نامه حضرت امام سلامالله عليه که سختگيري نسبت به منافقين محارب و خائن در آن تأکيد شده، بعد از عمليّات مرصاد بوده است.
تا اينجا که اختلافي نيست زيرا همه اينها در تاريخ ثبت و غير قابل انکار است.
حال يک سؤال براي ما باقي مانده:
وقتي حرکت منافقين 8 روز و عمليات مرصاد 10 روز بعد از پذيرش قطعنامه روي داده، قاعدتاً آن نامه حضرت امام سلام الله عليه حدّاقل بايد 2 روز بعد؛ يعني 12 روز بعد از پذيرش قطعنامه نوشته شود.
بعد از ابلاغ آن نامه به زندانها در شهرستانها و باخبر شدن مأموران، حتي اگر خوش بينانه تصور کنيم اين ماجراي ميدان مين بايد حداقل 15 روز بعد از پذيرش قطعنامه صورت گرفته باشد.
حال سؤال ما اينست:
انصافاً اگر قبول کنيم مأموران آنقدر گيج بودهاند که ندانند قطع نامه پذيرفته شده و اين سؤال احمقانه را بکنند ، آيا ميتوان قبول کرد مجرمين هم بعد از نزديک به 15 روز که از پذيرش قطعنامه گذشته، هنوز براي رفتن يا نرفتن روي مين مشکل داشته و حاضر شدند اعدام شوند، اما روي مين نروند؟؟
يک داستان ديگر را بدون هيچ شرح ميآوريم:
ايشان مي گويد: روزي مأموران بدون هيچ توضيحي، از تعدادي زنداني فقط سؤال کردند : آيا بر سر موضع هستيد؟*
زندانيان بي خبر از همه جا که نميدانستند منظور از بر سر موضع بودن يعني چه ، جواب دادند: آري
مأموران هم تمام آنها را اعدام کردند.
بارها عرض شد بعضي از مطالب خاطرات آقاي منتظري را اگر بخواهيم باور کنيم بايد به طرز باور نکردني احمق باشيم .
حال ميرسيم به بند دوم عملکرد ايشان.
يعني جناب منتظري طوري وانمود ميکنند که گويي نه تنها اعدامهاي قبل از عمليات مرصاد بنا به فتواي ايشان نبوده، بلکه ايشان از آن اعدامها کاملاً ناراضي بودند و طبق معمول؛ مسئوليت را متوجه حضرت امام راحل سلام الله عليه و نظام جمهوري اسلامي مي کنند .
شايد سؤال شود: آيا ممکن نيست جناب منتظري اين مطالب را به قصد انجام وظيفه ميگفته، تا امام سلام الله عليه در جريان امور باشند؟
در پاسخ عرض ميشود :
اولاً : وظيفه ايشان فقط گفتن و بر شمردن خرابيها نبوده.
چرا که ايشان قائم مقام رهبري بودهاند و از ميان سه قوه اداره کننده کشور؛ چون در فقه اسلامي مطالبي را در باب قضاوت خوانده بودند، لذا اطلاعات ايشان در مورد مسائل قوه قضائيه بيشتر از دو قوه مجريه و مقننه بوده است و در آن قوه چنانچه ديديم اختيارات زيادي هم داشتند.*
از سوي ديگر، مملکت ما در جبهه نظامي با عراق و در جبهه سياسي اقتصادي با دنياي استکبار به رهبري آمريکا در نبرد بود و بيشتر بار مسئوليت اداره کشور در آنزمان حساس بر دوش يک راد مرد الهي سلام الله عليه بود که هم سن و سالهاي او يا مدتها قبل فوت کرده، يا در حال استراحت در آسايشگاهها و يا کنج خانهها بودند.
آيا آقاي منتظري که از سوي امام سلام الله عليه در قوه قضائيه اختياراتي داشته و مسئوليت انتخاب قضات بر عهده ايشان بود، نميبايست به اصلاح آن بپردازند؟
آيا وظيفه ايشان عمل کردن به مسئوليتها و معلوماتي که داشتند نبود؟
آيا ايشان به عنوان شخص دوم مملکت، اين وظيفه را نداشتند مقداري از وظايف و مسئوليتهاي آن پير الهي سلام الله عليه را کم کنند؟
پس اگر قائم مقام رهبري بودند؛ وظيفه ايشان بالاتر از يک شايعه پراکن بوده.
ثانيا : اگر منظور ايشان از گفتن نارساييها انجام وظيفه بوده، بايد بدانند اولين شرط در ابلاغ پيام به يک مسئول، اطمينان از صحّت پيام است.
يعني ما نميتوانيم به بهانه انجام وظيفه، هر شايعهاي را که شياطين ساختند در جامعه پخش کنيم. مگر در ماجراي کودتا در شيلي يکي از عوامل مؤفقيت پخش شايعه نبود؟
به يک نمونة ديگر توجه نماييد :
در نامه 65/7/17 که قرار بوده خواب را از چشم امام بگيرد خطاب به حضرت امام سلام الله عليه مينويسد:*
آيا ميدانيد در بعضي از زندانهاي جمهوري اسلامي؛ دختران جوان را بزور تصرف کردهاند!!!
خوانندگان فاضل ميدانند که براي اثبات دعوي معمولاً شهادت دو شاهد عادل کافي است.
ولي در مسئله زنا که از طرفي با غرايز و از طرفي با آبرو و حيثيّت مردم سروکار دارد ، شارع مقدس وجود 4 شاهد را ضروري دانسته.
بطوريکه اگر 3 شاهد شهادت دادند، ولي چهارمي شهادت نداد، آن سه شاهـد اولي را حد قـذف ميزننـد.*
کيفيت شهادت و رويت فعل زنا در کتب فقهي از جمله در توضيح المسائل جناب آقاي منتظري و حتي همين کتاب خاطرات هم آمده است.
البته اقرار فرد مجرم نيز ميتواند جرم را اثبات کند که اينهم شرايط مخصوص دارد و از حوصله اين مقال خارج است.
از طرفي ايشان تأکيد دارندکه شهادت زن محبوس مسموع نيست و ارزشي ندارد و نميتوان از اين کانال به اطمينان رسيد.
همه اينها را خود در کتاب خاطرات نقل کردهاند ، و ما به آخرين نظر ايشان که در 1380/6/25صادر شده اشاره ميکنيم :
جرائم جنسي وقتي ثابت مي شود که 4 نفر شاهد عادل با چشم خود عمل را مشاهده کرده باشند و نزد قاضي مجتهد عادل شهادت داده باشند و يا طرف در محيط و جوّ آزاد- نه در زندان و يا تحت فشار و تهديد 4 مرتبه نزد مجتهد عادل اقرار کرده باشد و اين امر خيلي کم اتفاق مي افتد.
خوب ما در اينجا کاري به خوب يا بد بودن مأموران زندانها نداريم و فقط در اينجا از جناب منتظري سؤال ميکنيم:
شما چطور از صحّت اين خبر* اطمينان پيدا کرديد و زماني اطمينان پيدا کرديد واکنش شما چه بود ؟
حال بايد از جناب منتظري پرسيد :
I. آيا فعل زنا در زندان جمهوري اسلامي در برابر ديدگان چهار مأمور ديگر زندان صورت گرفته و آن چهار نفر براي شما شهادت دادهاند؟؟ آيا هيچ آدم کودني ميتواند اين حرفها را بپذيرد ؟
II. آيا فرد زاني نزد شما اقرار به عمل خويش کرده است؟ آيا هيچ آدم عاقلي ميتواند قبول کند که يک فرد به گناه شنيع زنا آلوده شود و بعد بيايد نزد شما اقرار کند ؟
III. اگر شما مسائل را فقط براي تبرئه مجرمين بکار ميبريد حرفي نيست؛ ولي انصاف داشته باشيد و قبول کنيد اين قوانين در مورد افراد ديگر مانند مأموران زندان نيز کارآيي دارد.
آيا اين احکام را خداوند متعال فقط براي عدهاي از افرادي که با شما ارتباط دارند نازل کرده است؟؟؟
بالفرض قبول کنيم مأمور خاطي نزد شما اقرار به گناه کرده، واکنش شما در اين مورد چه بوده؟
چرا احکام خدا را بر او جاري نکرديد ؟
چرا با اخراج او از محل خدمتش لکه ننگي را از دامان جمهوري اسلامي پاک نکرديد ؟
حتي اگر فردي نزد شما اقرار کرد و انجام عمل زنا بوسيله او براي شما اثبات شد، شما به چه حقي اين عمل يک فرد را به تعدادي از مأموران زندانها تعميم ميدهيد ؟
همه ميدانيم که تهمت عمل منافي عفت بر يک شخص زدن؛ در صورت عدم توان اثبات؛ 80 ضربه شلاق دارد.
ولي بنده نميدانم اگر کسي بر يک مجموعه ( مأموران زندان ) اين تهمت را وارد کند؛ آيا باز هم مستوجب حد قذف ميشود يا خير؟
اگر موجب حد قذف بشود، شما مطمئناً 80 ضربه شلاق نخورديد و اين ملت آنرا از شما طلبکار است .
جالب اينجاست که ايشان با تکيه بر اينگونه اطلاعاتي به امام راحل سلام الله عليه مينويسند: اطلاعات و آگاهي من از وضعيت زندانها بيشتر از وزير اطلاعات و مسئول سازمان زندانها است.
درنهج البلاغه ميخوانيم والله لقد دفعت عنه حتّي خشيت أن اکون آثما
مولا علي عليه السلام مي فرمايند: آنقدر از عثمان دفاع کردم که ترسيدم گناهکار باشم.
ولي همه ميدانيم اگر مولا عليه السلام از عثمان دفاع ميکرد بخاطر شخصيت حقوقي او بعنوان خليفه مسلمين بوده و اگر حضرت امام سلام الله عليه اين گونه خردهگيريها را براي شما نميکردهاند، بخاطر شخصيت حقوقي شما بوده بعنوان قائم مقام رهبري، که اين شخصيت حقوقي را واجب الرعايه ميدانستند.
والا حجت الاسلام سيد حميد روحاني در نامهاي خطاب به شما که در روزنامه ها چاپ شد، نوشتند:
يکي از وابستگان بيت حضرت امام راحل سلام الله عليه در مشهد سخنراني نموده و از بني صدر دفاع کرده بود.
وقتي جوانان غيور بر عليه بني صدر شعار داده و جوّ متشنج شده بود، او کلت خود را بيرون آورده ولي به طرف کسي شليک نميکند. بلافاصله به از مشهد به دفتر حضرت امام تلفن زده و شرح ما وقع را ميگويند.
آن پير الهي سلام الله عليه ميفرمايند:
او را تحت الحفظ به تهران بفرستيد و اگر خواست بسوي مردم شليک کند؛ او را با تير بزنيد.
آري حضرت امام سلام الله عليه با هيچ کس حتي وابستگان بيت خودشان هم تعارف نداشتند چه برسد به شما .
مانند جدّشان مولا علي عليه السلام که وقتي حضرت زينب سلام الله عليها زيور آلاتي براي يک جشن از بيت المال بصورت امانت گرفته بودند حضرت بعد از سؤال از مسئول بيت المال فرمودند: اگر امانت نگرفته بودي اولين دختري بودي از بني هاشم که دستت را به جرم دزدي قطع مي کردم .
پس اگر امام سلام الله عليه مراعات شخصيت شما را ميفرمودند بخاطر حيثيّت حقوقي شما بوده نه شخصيت حقيقي.
* زيرا سلمان رشدي ملعون کتاب آيات شيطاني را در قالب يک داستان نوشت اما او حتي استعداد داستان نويسي هم ندارد.
* آري جالب اينجاست که هم گردانندگان سايت جناب منتظري ننگشان ميآيد تا نام او را بطور کامل بياورند و هم او عار دارد که خود را مقلّد آقاي منتظري بداند ولذا از سؤالات خود بعنوان مصاحبه ياد کرده است. اما در يک نقطه با هم مشترکند و آن هم مخالفت با جمهوري اسلاميست. در اينجا لازم ميدانم از واحد اينترنت مرکز بين المللي نشر ايرا خصوصاً مهندس سجادي و مهندس عيسي زاده کمال تشکر را داشته باشم. سعيشان نزد خداوند تعالي مشکور باد.
* ولي اين قسمت و تأکيد امام سلام الله عليه بر عدم عدالت ايشان، در رونوشت نامة 1/6 که در سايت جناب منتظري وجود دارد، حذف شده و ما چون دسترسي به نسخه تأييد شده آن نامه نداشتيم و مرجع ما سايت ايشان بوده لذا کاري به آن نداريم.
* اينها همه در کتاب خاطرات جناب منتظري آمده است.
* مانند ديگر اعمال و گفتارشان.
* هرچند صدور حکم اعدام بوسيله قاضي صورت ميگيرد؛ اما ميگوييم اگر قرار باشد به خاطر صدور حکم اعدام بوسيلة يک قاضي، صاحب فتوا زير سؤال رود اين آقاي منتظري است که مسئول است نه حضرت امام سلام الله عليه.
* رنجنامه صفحة 58
* بقول کتاب خاطرات فروغ جاويدان
* منظور مأموران موضع محاربه با اسلام بوده ولي چيزي به زندانيان نگفتند!!
* آقايان در کمال جوانمردي وقتي ميخواهند ميزان اعتماد امام سلام الله عليه به جناب منتظري را بنويسند، به تفويض اختيارات امام به آقاي منتظري در قوه قضاييه اشاره ميکنند، اما وقتي ميخواهند نارسايها را بگويند اصلاً حرفي از اختيارات آقاي منتظري نميزنند.
* اين قسمت از نامة جناب منتظري در خاطرات سياسي و رنجنامه حذف گرديده، زيرا نويسندگان آن 2 کتاب با ملاحظه کاري و بخاطر رعايت آقاي منتظري از بيان بعضي مسائل که نشان دهنده عمق درک ايشان بوده؛ پرهيز نمودهاند. آري حاج سيّد احمد آقا در کتاب خود جناب منتظري را دايم حضرت آيت الله خطاب ميکند و جناب منتظري هم در اينترنت مزد آنهمه احترام را داد.
* 80 ضربه شلاق
مطالبی در مورد عزل آقای منتظری توسط حضرت امام خمینی
مطالبي در مورد ماجراي عزلشان
در مورد مسئله عزل خود هم حرفهاي شنيدني دارند كه پر از تناقض است. ايشان ادعا دارند:
خبرگان مرا نصب نكردهاند و اصطلاحاً عمل آنها انشاء نبود، بلكه آنها فقط خبر دادند كه حسينعلي منتظري صلاحيت علمي و فقهي و مقبوليت عامه در نزد مردم، مانند امام [سلام الله عليه] دارد و لذا شايسته براي قائم مقامي رهبري هستند. پس چون آنها نصب نكردند، لاجرم نميتوانند عزل كنند.
بايد گفت
اولاً: اگر خبرگان اعتقاد داشتند که محبوبيت شما مانند امام سلام الله عليه است که آنها را ديگر نميتوان خبره ناميد. مگر شما مراسم تشييع جنازه آن عزيز را نديديد؟
انصافاً بين واکنش مردم در مراسم رحلت امام سلام الله عليه و ماجراي عزل شما هيچ تناسبي بود؟*
ثانياً: آقاي محترم در هر خبري احتمال صدق و كذب وجود دارد .
پس اگر خبرگان فقط خبر دادند كه شما صلاحيت داريد، خوب وقتي به اشتباه خود پي برده يا خلاف آن ثابت شد؛ ميتوانند آن خبر را تكذيب كرده، بگويند آقاي منتظري صلاحيت خود را از دست داده است.
بنابراين اگر عمل آنها فقط خبر باشد، خيلي راحتتر ميتوانند بعد از فهميدن اشتباه خود يا ثابت شدن خلاف آن، آنرا تكذيب نمايند و اصولاً تكذيب خبر راحتتر از فسخ انشاء است.
البته نظرشان در مورد عزل جالبتر از اين حرفها است چرا كه ايشان
اولاً : اعتقاد به عزل از طرف امام سلام الله عليه ندارند .
ثانياً : عزل از طرف خبرگان را هم قبول ندارند .
ثالثاً : معتقد به استعفاء هم نيستند .
پس فقط يك راه ديگر ميماند و آنهم اينست كه ايشان هنوز هم وليّ فقيه هستند.
ايشان معتقدند كه وليّ فقيه بايد در چهار چوب قانون اساسي كار كند.
ولي همان قانون اساسي كه ذكر كرده مجلس خبرگان در موارد خاص وليّ فقيه را عزل مينمايد، ايشان عزل وليّ فقيه كه مطابق نصّ قانون اساسي است را قبول ندارند .
اين اولين دفعهاي نيست ايشان آنچه را مطابق ميلشان بود ميپذيرند و آنچه را كه به ضررشان است قبول نميكنند.
البته اهل مزاح هم هستند زيرا در جواب سؤال کننده كه ميپرسد مسئله شما آيا عزل بوده يا استعفاء؟ جواب مي دهند:
ميگويند از شخصي پرسيدند: هيچكدام به فتح «كَ» است يا به كسر«كِ» ؟
و او گفت به هيچكدام .
يعني نه عزل و نه استعفاء .
در اينجا بايد بگوييم:
از شخصي پرسيدند صابون با «س» است يا «ص» ؟ او گفت فرقي نميكند با هر دو كف مي كند .
آري فرقي نميكند عزل باشد يا استعفاء. چرا كه در هر صورت خداوند متعال، مالك همه چيز ما است و امام زمان صلوات الله عليه كه صاحب مكتب تشيع هستند، مهمترين خطر را از سر اين نظام الهي دفع كردند .
شراب ريخته و محتسب ز دير گذشت رسيده بود بلايي، ولي بخير گذشت
جناب منتظري که نه عزل خود را قبول دارند و نه قائل به استعفاء هستند، بديهي است که هم اکنون خود را ولي فقيه جامعه نيز ميدانند . با چند نظريه از نظريات ايشان در صفحات آتي آشنا ميشويم ان شاءالله مانند جنگ خليج وکمک به صدام ، کمک آمريکا به پيروزي انقلاب ، علت قدرت گرفتن اسرائيل و رابطه با او؛ علت شروع جنگ، دموکراسي در غرب که اغلب آن نظرات در مورد سياست خارجي هستند.
اما در اين جا بهتر است با چند نظر داخلي ايشان و نظراتي پيرامون سه قوه اداره کننده مملکت يعني قواي مجريه، مقننه و قضائيه آشنا بشويم .
دستوراتي به قوه مجريه :
ايشان در نامهاي که به نخست وزير وقت جناب ميرحسين موسوي مينويسند در بيش از ده مورد امر ونهي و بايد و نبايد دستوراتي به ايشان ميدهند که بعضاً از حيطه وظايف نخست وزير خارج است.*
مثلاً ميگويند : حال که جنگ تمام شده بايد به تدريج صف و کوپن را کنار گذاشت.
گويي تا آنزمان کالاهاي ضروري را مسئولان در منازلشان احتکار کرده بودند، در حاليکه هم اکنون که23سال از انقلاب ميگذرد، نميتوانيم ادعا کنيم اگر اجناس ضروري آزاد شوند همه مردم ميتوانند از آنها استفاده کنند.
يا در جايي ديگر گفتهاند:
سعي شود آنها که بعنوان منکرات و حجاب و امثال ذلک با مردم برخورد دارند افراد روانشناس و عاقل و تعليم ديده و دلسوز باشند. گويي تمام دانشگاههاي کشور بايد تمام درسهاي خود را تبديل به روانشناسي کنند تا بتوانند براي امر به معروف ونهي از منکر افراد روانشناس استخدام کنند.
از آن گذشته امر به معروف و نهي از منکر يک دستور ديني است که در انحصار گروه خاصي نيست.
در اينکه انسان در هنگام امر به معروف ونهي از منکر بايد سعي کند با معرفت و زيبايي اين نوع دستورات خداوند زيبا را منتقل نمايد، حرفي نيست . ولي اگر بنا باشد براي امربه معروف روانشناس بياوريم حرف حسابي نيست آنهم در زماني که ما استاد روانشناس براي تدريس در تمام دانشگاههاي کشور نداريم .
قوه قضائيه :
البته ايشان در اين مورد حرفهايي دارند که به تعدادي از آنها اشاره شد:
مانند اينکه ايشان اعتقاد دارند هر اعتراف و اقرار در زندان، چون تحت فشار صورت ميگيرد ارزش ندارد و کشتن هميشه ميسر است ولي مرده را نمي شود زنده کرد و يا اگر فرد اعدامي را که مادر پير يا فرزند خردسال داشت بايد به آنها ترحم کرد.
پس يک فرد متهم با دست داشتن در27 قتل را بايد به يک ويلاي کنار دريا ببرند تا اعترافاتش باارزش باشند و او را همانجا نگه دارند و چون مرده را نميشود زنده کرد، از او مواظبت کامل بنمايند و اگر ديدند در طايفه او فرد پير و خردسال وجود داشت او را رها کنند.
البته ملت ما نبايند فکر کنند اين نظرات بديع فقط در مورد مهدي هاشمي (برادر دامادشان) که فتواي مهدورالدم بودنش را خودشان صادر کرده بودند ؛ بيان شده است .
قوه مقننه:
روند معمول قانونگذاري در مملکت بدين صورت است اول مجلس شوراياسلامي قانوني را تصويب ميکند و آن مصوبه به شوراي نگهبان مي رود اگر تأييد شد قانون رسمي کشور ميشود. والا به مجلس بر مي گردد تا نکات غير شرعي يا مخالف قانون اساسي آن اصلاح شود.
اگر اصلاح شد بديهي است که شوراي نگهبان هم آنرا تأييد کرده و قانون رسمي ميشود. ولي اگر مجلس، نظرات شوراي نگهبان را اعمال نکرد و بر نظرات خود پافشاري کرد، مصوبه مجلس به مجمع تشخيص مصلحت مي رود و بعد از استماع ادله شوراي نگهبان و مجلس، تصميم گيري براي تصويب يا لغو آن مصوبه برعهده مجمع تشخيص مصلحت است.
بدين ترتيب که يا حق را به شوراي نگهبان داده و آن مصوبه را ملغي مي کند و يا حق را به مجلس مي دهد و آنرا تصويب مينمايد ويا اينکه با مقداري حذف و اضافه و اصلاح آن قانون را تصويب ميکند.
پس مجمع تشخيص مصلحت براي اين وارد عمل ميشود که در قانونگذاري به بن بست نخوريم و اين مجمع را ميتوان بنوعي نماينده ولي فقيه دانست در امر قانونگذاري.
جناب منتظري ميگويد اگر مجمع تشخيص مصلحت هم قانوني را تصويب کرد دوباره به مجلس بيايد تا مجلس آنرا تصويب کند.
بديهي است که مصوبه مجلس هم طبق نص صريح قانون اساسي، بايد به شوراي نگهبان رود تا تأييد شود.
حال تصور کنيد مجلس و شوراي نگهبان هر دو بر نظر خود اصرار داشته باشند، حال اگر مجمع تشخيص نظر هر کدام را تصويب کند قاعدتاً ديگري جلوي تصويب آنرا ميگيرد و اگر با اصلاحاتي مصوبه را تصويب کند و مجلس آنها را نپذيرد و دوباره نظر خود را تصويب کند و شوراي نگهبان هم آنرا رد کند و باز مجلس و باز هم شوراي نگهبان و اين دور بايد تا قيام قيامت ادامه پيداکند.
و اما پيشنهادي ديني:
ايشان معتقدند که شوراي استفتاء بوجود آيد يعني مراجع در کنار هم بنشينند و بعد از مشورت با هم جواب سؤالات مردم را بدهند.
البته هرچند اين يک نظر آرماني است، اما براي هر نظري بايد يک ضمانت اجرايي هم باشد. والا همه ميتوانند هر نظريهاي که خوششان آمد طرح نمايند.
آري اگر براي استفتاء به دفاتر مراجع عظام مراجعه کرده باشيد، متوجه شدهايد، جواب يک استفتاء بعضاً دو ماه طول ميکشد. و اين در حالي است که سؤالات هر مقلدي به مرجعش ميرسد و ميتوان گفت سؤالات به دفاتر نزديک به10 مرجع ميرود.
حال تصور کنيد تمام اين سؤالات به يک محل بروند و بعد هم مراجع بشينند و بعد از مشورت با هم و رسيدن به نتيجه نهايي، جواب دهند . شما فکر مي کنيد يک استفتاء بعد از چند سال جواب داده مي شود ؟
براي رفع خستگي و حسن ختام دو نظريه جنگي را هم ميآوريم و مبحث را خاتمه مي دهيم .
در مورد جنگ ايران و عراق ايشان مي گويد:
نظر من بود عمليات بوسيله گروههاي چريکي پنچ تا ده نفره در عمق جبهه دشمن باشد که اگر اين پنچ يا ده نفر هم کشته شدند زياد لطمه نبينيم .
ما فايده اين طرح را نفهميديم که چيست؟ آنهم در بيش1200 کيلومتر جبهه جنگ با عراق .
مثلاً ما 10نفر را به عمق 20 کيلومتري جبهه عراق بفرستيم تا آنها در عمق عراق عمليات کنند و مثلاً 30 نفر عراقي را بکشند و خود هم اگر کشته شدند بي خيال.
اگر شما فايده اين طرح نظامي را فهميديد ما را هم مطلع فرماييد.
نظريه دوم :
معتقدند اگر جهان اسلام مثلاً 200 ميليون نفر به اسرائيل يکباره حمله کنند، حداکثر 20000 نفر کشته مي شوند ولي قدس آزاد ميگردد.
ما کاري به اسکان و تدارکات آن ارتش200000000 نفري نداريم؛ احتمالاً ايشان فکر آن را کردهاند.
ولي هرچه فکر کرديم ما نفهميديم که اسرائيل در اين جنگ از چه اسلحهاي استفاده ميکند که فقط 20000 نفر مسلمان کشته شده و اسرائيل نابود ميشود؟ احتمالاً مشکل از فهم ناقص ماست.
البته هر عاقلي مي داند بين نظريه ايشان با آن جمله معروف حضرت امام سلام الله عليه که فرمودند: اگر هر مسلماني يک سطل آب بر روي اسرائيل بريزد، اسرائيل را آب مي برد؛ تفاوت زيادي وجود دارد.
آري هدف آن جمله، ايجاد تحرکي جهت اتحاد و خودباوري در ميان مسلمانها بود و کلامي کاملاً درست است.
زيرا منظور گوينده ابراز يک نظريه کاربردي جهت حمله به اسرائيل با سطل آب نيست. ولي نظريه ايشان يک نظر کاربردي جهت حمله به اسرائيل است و با آن کلام از زمين تا آسمان تفاوت دارد.
بعضي افراد انتخاب ايشان بوسيله خبرگان بعنوان قائم مقام رهبري را يك اشتباه تاريخي ميدانند.
ولي بايد دانست اگر نبود اين انتخاب، مطمئناً افرادي كه فكر ميكردند نظام به آقاي منتظري محتاج است(باند هاشمي)هيچوقت آنهمه تركتازي نميكردند و در نتيجه اين ملت مبارز و صبور ميبايست هم اكنون تحمل بيظرفيت بازي بيت ايشان را تحمل كند، كه البته قابل تحمل نبود.
البته هر عاقلي ميداند فردي که 12 سال بعد از عزل از قائم مقامي رهبري، هنوز عزلش قبول ندارد؛ او را نمي شد به همين راحتي بوسيله مجلس خبرگان عزل نمود.
پس در واقع امر انتخاب زود هنگام ايشان هرچند اشتباهي بود كه امام عزيز سلام الله عليه بهاي آنرا چه در زمان حيات و يا هم اكنون پرداخته و مي پردازد، ولي آيا از خود پرسيدهايم اگر اين انتخاب در سال 1368 صورت ميگرفت ايران چه وضعي داشت ؟ خيلي خلاصه عرض ميشود .
مهدي هاشمي فكر كرده حشمت قصد دارد او را ترور كند، به ايادي خود دستور ميدهد تا او را بكشند. نوچههاي او در يك كمين جلوي او و دو پسرش را ميگيرند و حشمت را كشته و چون دو پسر او هم شاهد ماجرا بودهاند، آن دو را هم ميكشند.
يعني3 قتل بخاطر يك تصور و احتمال، هر چند اغلب قتلهاي مهدي هاشمي بر پايه تصورات و تخيلات بوده است.
خوب حالا بايد پرسيد كار اين انقلاب به كجا ميرسيد اگر بخاطر هم پيالة رهبرش؛ در يك مورد سه نفر بقتل ميرسيدند؟
تازه اينها 3 نفر از آن 27 نفر هستند.
براستي اين انقلاب چقدر دوام ميآورد اگر رهبرش كسي ميشد كه در موسسه انتشاراتي جهان اسلام كه وابسته به آقاي منتظري بوده فيلمهاي متعدد سكس و مبتذل و كتابهاي منافقين كشف ميشد؟
واقعاً ما ملت ايران چه ميبايست انجام ميداديم اگر رهبر ما كسي ميشد كه فرد مورد تأييدش به جرم لواط اعدام ميشد؟
و او هنوز بعد از 15 سال به مبارزه و ايمان او اعتقاد دارد .
البته در مورد نقش عالَم بالا در عزل ايشان در پـايـان هميـن بخش اول يک نکته عرشي ميآيد ان شاءالله.
مسئله ديگري كه از ايشان سؤال ميشود اينست؛ شما چرا به امام سلام الله عليه نامه ميداديد و چرا حضوراً به خدمتشان نمي رسيديد؟
جواب ايشان به طور خلاصه اين است که اولاً: راه دور بوده ثانياً: ايشان* هم گرفتار بوده اند .
انگار مردم نميدانند مدت پيمودن فاصلة بين قم و تهران با يك ماشين خوب كمتر از يك ساعت است .
يعني اگر ايشان نيم ساعت وقت صرف نوشتن نامه ميكردند، ميتوانستند مقداري بيشتر از همين وقت حدود يک ساعت را كنار بگذارند تا حضوراً به خدمت امام سلام الله عليه رسيده و مطالب را عرض كنند .
مگر ايشان نميگويند من معمولاً روزانه دو ساعت با مردم ملاقات عمومي داشتم؟؟
خوب ايشان در هفته 6 روز با مردم ملاقات عمومي خود را انجام ميدادند و روز هفتم به حضور امام سلام الله عليه ميرسيدند تا با كمك امام سلام الله عليه مسائل مطرح شده در آن شش روز را حل كنند.
اما چند نكته در اينجا باقي ميماند
1. نامهها را ايشان تنها نمينوشتند بلكه هادي هاشمي ميبايست روي آنها نظر بدهد.
شايد سؤال شود: به چه دليلي اين حرف را مي گوييد؟
در پاسخ عرض مي شود: تمام نامهها ميبايست بعد از تأييد هادي هاشمي ارسال گردند، بطوريكه وقتي يك يا دو نامه که شخصاً به امام سلام الله عليه نوشتهاند؛ ذكر ميكنند: هيچكس از محتواي آن خبر نداشته است.
يا در جاههايي ميگويند: هادي هاشمي گفت مگر قرار نبود چيزي ننويسيد؟؟ پس مشخص مي شود بقيه نامه ها را خبر و نظارت کامل داشته .
2. در محفل با امام سلام الله عليه قاعدتاً مسائل به صورت حضوري مطرح ميشده و ايشان انتقاداتي ميكردند و امام سلام الله عليه هم جوابهايي ميدادند.
مثلاً اگر به امام سلام الله عليه انتقاد ميكردند كه وضع دستگاه قضايي خراب است، امام سلام الله عليه هم جواب داشتند تا بگويند: آقاي منتظري اعضاي شوراي عالي قضايي را خود انتخاب كردهاي و رئيس ديوان عالي كشور و دادستان كل كشور هم كه مورد تأييدتان است و انتخاب قضات هم که بر عهدة شماست. آري
اگر بار، خار است خود کِشتهاي وگر پرنيان است خود رشتهاي
و ديگر ايشان جوابي نداشتند .
3. ايشان براي انتقادات خود سند معتبري نداشتند.
بطوريكه در مورد تشييع جنازه شهيد و شركت يك طلبه در آن مراسم و بعد هم اخراج آن طلبه از حوزه بعلت شرکت در تشييع جنازه يک شهيد؛ كه ايشان در نامه خود نوشته ، سيّد احمد آقا در رنجنامه آورده* که امام سلام الله عليه هر چه توضيح خواستهاند آن مدرسه كجاست؟ ايشان جواب ندادهاند .
4. عظمت روحي امام سلام الله عليه به همراه استدلالات منطقي ايشان، مطمئناً انتقادات آقاي منتظري را پاسخ ميداد و اين براي باند مهدي هاشمي خيلي خطرناك بود.
چراكه آنها سعي كرده بودند آقاي منتظري را آرام آرام از نظام جدا كنند و صلاح نبود ايشان زياد با امام سلام الله عليه تماس اينگونه داشته باشد. از آن گذشته برنامه باند هاشمي اينگونه طراحي شده بود تا جناب منتظري بعنوان اپوزيسيون عمل کند و او را فردي که مخالف بسياري از برنامه هاي نظام است نشان دهند.
و اما بحث ديگري كه در اينجا به ميان ميآيد همانا بحث بسيار مهمي است و در سالهاي اخير مطرح شده و آنهم موضوع اختيارات وليّ فقيه، مطلق يا مقيد بودن آن است.
عدهاي معتقد هستند اختيارات وليّ فقيه همان موارد مصرّح در قانون اساسي است و گروهي اختيارات وليّ فقيه در اداره جامعه را بالاتر از موارد مندرج در قانون اساسي ميدانند و قائل به مطلقه بودن اختيارات هستند .
نظر آقاي منتظري در اين زمينه هم مانند نظرشان در مورد جريان مهدي هاشمي و موارد عديده ديگر داراي فراز و نشيب گوناگون است.
يعني ايشان در مدتي كه قائم مقام رهبري بودند، بقول خودشان در اثبات مطلقه بودن اختيارات سالها درس داده و بحث كردند. ولي چون ماجراي عزل پيش آمد آرام آرام ولايت را تبديل كردند به وكالت يعني رهبر فقط وكيل مردم است و وكيل هم دو خصوصيت مهم دارد .
I. فقط در موارد خاصي که وكيل است، حق اظهار نظر دارد .
II. انسان هر وقت خواست، وكيل خود را عزل مي كند .
بعد هم از مرحله وكالت پايينتر آمده و قائل به نظارت شدند. يعني وليّ فقيه بايد تماشاچي كار قواي سه گانه باشد و اگر خطايي ديد تذكر دهد. يعني در واقع مانند ديگر مردم است، كه ميتوانند به مسئولان تذكر بدهند و امر به معروف و نهي از منكر نمايند .
اين اواخر روزنامهها از قول راديو صهيونيستي آزادي نوشتند پسرشان اعلام كرده بود ؛ پدرم از همان اول به مسئله ولايت فقيه اعتقادي نداشت. البته براي افرادي كه با روحيّات آقاي منتظري اندكي آشنا باشند اين حرف پسرشان زياد دور از ذهن نيست .
پس ما در اينجا كاري به نظرات آقاي منتظري نداريم و در مورد نظرات افرادي بحث ميكنيم كه لااقل يك ثبات فكري نسبي دارند .
گروه اول : معتقد به اختيارات مقيّد براي وليّ فقيه هستند .
استدلال آنها هم اينست: معنا ندارد يك شخص اختيارات مطلق داشته باشد، چراكه قدرت مطلق باعث خود محوري و ديكتاتوري مي شود و فساد ببار مي آورد .
گروه دوم : معتقد به اختيارات مطلقه وليّ فقيه هستند .
استدلال آنها هم اينست: اگر ولايت فقيه شعبهاي از ولايت ائمه و پيامبر صلوات الله عليهم ميباشد كه خود آن تابع ولايت الهي است، لذا معني نميدهد ما بگوئيم ولي فقيه در اين موارد حكومتي حق اظهار نظر دارد و در ديگر موارد نمي تواند دخالت كند .
البته بحث مطلقه بودن اختيارات در امور جامعه و حكومت مانند موضوع وحدت وجود در حكمت و عرفان گرفتار افرادي شده كه اهليّت و صلاحيّت ورود در آن را ندارند و با اظهار نظرهاي عاميانه و سطحي خود باعث گمراهي ديگر مردم مي شوند.
توضيح اين مسئله بدين صورت است كه وحدت وجود يك قاعده عقلي بسيار محكم و غير قابل خدشه است و با براهين منطقي كاملاً اثبات ميشود. ولي عدهاي از افراد كه فكر و فهم آنها به اندازه كافي رشد نكرده و از درك كليّات و معقولات عاجز هستند، همينكه اولين دليل وحدت وجود را بخوانند، بلافاصله داد و فرياد راه مياندازند: من تكهاي از خداوند شدهام.(معاذالله) ملاصدرا رحمةالله عليه اين گروه را جَهَلة صوفيه مي خواند.
در مورد بحث اختيارات وليّ فقيه هم وقتي بيان ميشود كه ولايت فقيه در واقع شعبهاي از ولايت الهي است ، بلافاصله عده اي از افراد دوره افتاده و با چند مثال كودكانه معركه ميگيرند:
به وليّ فقيه چه ربطي دارد كه من ميخواهم با كي ازدواج كنم يا در كجا خانه بخرم و يا به چه كسي رأي بدهم؛ چرا وليّ فقيه بايد آزادي من را محدود كند ؟
بسيار جا دارد اين آقايان را جَهَله سياست بدانيم چون بسياري از مواردي را كه آقايان ذكر ميكنند حتي خود خداوند هم در آنها اعمال نظر نكرده چه برسد به پيامبر يا ائمه عليهم السلام تا بخواهيم بگوئيم وليّ فقيه در آنها ما را محدود نكند .
آري آزاديهاي فردي اگر در جايي محدود بشود معمولاً به دو دليل است .
1. صلاح جامعه در آن بود .
2. فردي نه تنها نظر وليّ فقيه را بر خود مقدم مي شمرده بلكه به آن افتخار نموده و آنرا مايه بركت مي دانسته:
حافظ از جور توحاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه در بند توام آزادم
پس در هرم ولايت و سلسله مراتب آن از خداوند تا وليّ فقيه، به آزاديهاي فردي انسان احترام گذاشته شده، چرا كه انسان آزاد در مقابل انتخاب خود مسئول است نه انسان مجبور .
البته بديهي است در هر آزادي براي انتخاب؛ لاجرم از علت انتخاب سؤال خواهد شد و ما فرداي قيامت براي تك تك انتخابهايمان بايد جواب داشته باشيم.
والا آزادي بدون مؤاخذه و بازخواست معنايي ندارد. چراكه در آن صورت احتياجي به دليل براي انتخاب نداريم و اصطلاحاً ترجيح بلا مرجح صورت ميگيرد که ميدانيم محال است.
اگر مسئله اختيارات وليّ فقيه را درست حلاجي كنيم مشخص مي شود هر دو گروه مقداري در جنگ الفاظ گرفتار شده اند .
حال مي پردازيم به استدلال گروه اول مبني بر مقيد بودن اختيارات وليّ فقيه؛ يعني اگر اختيارات مطلقه باشد باعث ديكتاتوري و فساد ميشود .
اين گروه يا مطلب را درست حلاجي نكردهاند و يا خود را به جهالت ميزنند.
چراكه بحث ولايت فقيه را نميشود با نظامهاي غربي و يا رژيمهاي كودتا مقايسه كرد و بعد هم با يك قياس معالفارق حكم نمود:
چون آنها به فساد و ديكتاتوري افتادند پس ما هم همان طور ميشويم، چراكه آنها انسان بودند مانند ما و ما هم فاسد ميشويم مانند آنها .
با يك مثال به سراغ اصل مطلب مي رويم .
همه ميدانيم چاقو يك شيء برنده است و اگر اين چاقو با اختيارات كامل در دست كسي باشد امكان دارد باعث چاقوكشي و جرح شود .
آري اين در مورد عوام مردم صدق مينمايد ولي در مورد يك جراح متخصص چي؟
آيا ميشود از يك متخصص خواست كه براي استفاده از چاقوي جراحي مجوز از قوه قضائيه بياورد ؟
مسلماً خير، چراكه وقتي تخصص جراحي فردي تأييد شده و صلاحيت او را نظام پزشكي و مراجع ذيصلاح تأييد كردند؛ يعني او حق دارد هر جا صلاح ديد از چاقوي جراحي استفاده كند .
البته هر انسان عاقلي ميداند اگر اين جراح متخصص در نزاع خياباني با چاقوي جراحي فردي را مجروح كرد او هم در برابر قانون مانند ديگران است و مجازات ميشود، از آن گذشته چون مسئوليت او سنگينتر است اين سوء استفاده از اختيارات باعث ميشود از مقام خود عزل شود .
چراكه ديگر بر او حكم چاقوكش اطلاق ميشود نه جراح متخصص و تخصص او نميتواند توجيهگر سوءاستفاده از مقامش باشد، در صحت اين مسئله هيچ شك و ترديدي براي عاقلان نيست.
خوب اگر اين پزشك متخصص در خيابان فردي را مشاهده كرد كه دچار سكته يا عارضهاي ديگر شده و فهميد اگر بطريقي بتوان جريان خون او را بكار انداخت شايد اين بيمار نجات پيدا كند. به همين خاطر چاقوي خود را بيرون آورده و قسمتي از رگ او را خراش ميدهد تا خون به جريان بيفتد، حال امكان دارد دو حالت اتفاق بيفتد .
الف) بيمار نجات پيدا مي كند
سؤال : آيا دكتر چاقوكش محسوب مي شود ؟
ب ) بيمار نجات پيدا نمي كند
سؤال : آيا دكتر چاقوكش است ؟
اگر پزشك متخصص، بيماري را در خيابان و خارج از مطب خود ديد و در حاليكه ميتوانست براي او كاري انجام دهد، هيچ اقدامي نكرد .
آيا از بُعد قانوني مسئوليت دارد؟
آيا از بُعد الهي و وجداني مسئوليت دارد يا خير؟
پس ميبينيم شايد قانون نتواند جرمي را متوجه دكتر كند، ولي از بُعد الهي و وجداني اين دكتر گناه كار است.
بنابراين اگر مسئله درست حلاجي شود فهم مطلب زياد مشكل نيست .
در كشورهاي غربي و دموكراسي آنها ، فرد صاحب قدرت بايد حدود قدرتش مشخص باشد تا او نتواند به هيچ وجه از آن حدود تخطي كند.
اما در حيطه مسائل شخصي خودش، چون ليبرال دموكراسي غربي كه در واقع همان اومانيسم افراطي است و انسان را محور ميداند وكاري هم بخدا ندارد، لذا فرد اختيار دارد از تمام مسائل استفاده كند.
بعبارتي چون انسان در مسائل فردي كاملاً آزاد است، لذا در مسئوليتهاي اجتماعي براي او ترمز قرار ميدهند.
حال اگر رئيس جمهور آمريكا با منشي خود رابطه نامشروع داشت و اين رابطه به محل كار هم سرايت كند و حتي اگر مسئله به ميز كنفرانس اتاق رياست جمهوري هم بكشد و منشي هم هيچ اعتراضي نكند ، رئيس جمهور كار خلافي مرتكب نشده زيرا او حق دارد هر لذتي را كه ميخواهد ببرد.
ولي اگر همين رئيس جمهور از افراد شاهد بخواهد دروغ بگويند، او بايد محاكمه شود چرا كه از قدرت سوءاستفاده كرده است. پس رابطه نامشروع مشكلي ندارد ولي درخواست براي دروغ گفتن گناهي نابخشودني است.
براساس همين تفكر منحط يك همجنسباز ميتواند رئيس جمهور شده، حتي ميتواند در طول دوره رياست جمهوري خود، به همجنس بازي ادامه بدهد و از آنها حمايت كند ولي بايد مواظب باشد طرفهاي او نخواهند از قدرت رياست جمهوري سوءاستفاده كنند .
خوب اين نظام آنها چه تشابهي دارد با نظام ولايي ما كه اگر وليّ فقيه از شخصي غيبت كند از مقام ولايت معزول مي گردد ؟
در نظام ولايي، مولا عليه السلام 25 سال زحمت ميكشد و نخلستانها و قنوات را آباد ميكند، ولي خود با تكه نان جوي ميسازد . در مدت آن 25 سال تعدادي از اصحاب مانند عبدالرحمانبنعوف و زبيربنعوام و.......از امتيازات حكومتي و رانتهاي اقتصادي سوءاستفاده کرده و ميليونر ميشوند.
آيا مولا علي عليه السلام اگر به همان نخلستانها و قنوات رسيدگي كرده و با درآمد آنها تجارتي راه ميانداختند آيا ميليونر نميشدند؟؟؟
حضرت سليمان علي نبيّناوآله وعليه السلام قدرت مطلقه داشتند آنهم قدرتي كه بنا به شهادت قرآن و تاريخ به هيچكس داده نشده .هب لي ملکاً لا ينبغي لاحد من بعدي
آمريكا اگر تمام انبارهاي مهمات خود را از بمب اتمي و ئيدروژني و نوتروني و ميكروبي پر نمايد . اگر براي دستيابي به سلاحهاي ميكروبي، ويروسهايي به مراتب از ويروس ايدز H.I.V را در جهان به جان مردم بيچاره بيندازد، ولي قدرت زير سلطه گرفتن شياطين و اجنّه را ندارد .
آري او هر چند شيطان بزرگ است ولي در بُعد تئوري، خودش تابع شياطين جنّي باشد .
البته خوب است اين توضيح عرض شود كه چرا حضرت امام راحل سلام الله عليه آمريكا را شيطان بزرگ دانستند، در حاليكه خود آمريكا تابع تئوريهايي است كه طبق نص قرآن ان الشياطين ليوحون الي اوليائهم از طرف ابليس به او ديكته ميشود.
راز مطلب در اين است كه حداكثر كارآيي شياطين جنّي در محدوده وسوسه خلاصه مي شود .
ولي اين شيطان بزرگ وسوسه ميكند، تطميع مينمايد، تهديد هم دارد، از تحريم هم استفاده ميكند و در آخر براحتي مخالف را از ميان برمي دارد.
بطور مثال اگر ما به محلي برويم كه يك فرد نامحرم وجود داشته باشد، شيطان دايم ما را وسوسه ميكند تا به گناه آلوده شويم. پس ما بايد خود را در محلي قرار دهيم كه فرد نامحرم وجود داشته باشد .
ولي آمريكا بستري فراهم مي كند تا بوسيله تلويزيون و ماهواره و سينما و اينترنت نامحرم در خانه ما باشد، آنهم با كثيفترين و در عين حال هنرمندانهترين صحنه هاي پورنوگرافي و با اين اشاعة فحشا سعي ميكند تا ما به فحشا بيفتيم و اگر ببيند كسي ميخواهد جلوي سياستهاي فاسد آنها بايستد براحتي او را از ميان بر ميدارند .
همين چند ماه پيش قانوني را به كنگره بردند تا رئيس جمهور حق داشته باشد دستور ترور مخالفان بدهد ، البته قبلاً هم ترور ميكردند ولي خواستند به آن صورت قانوني بدهند.
واقعاً شيطان كجا مي تواند كارهاي آمريكا را انجام دهد .
آري پس هرچند آمريكا در بخش تئوري؛ تابع شيطان است ولي چون وارد به حيطه عمل هم گشته و عملاً مردم را گمراه ميكند، لذا حضرت امام سلام الله عليه او را شيطان بزرگ ناميدند و ما با مقايسة عملکرد شيطان و آمريکا براحتي ميتوانيم اينرا در عالم خارج ببينيم.
يعني ابليس هزاران سال مشغول اغواي بنيآدم بود ولي ميزان پيشرفت او در به فساد کشاندن دنيا به هيچوجه قابل مقايسه با فساد حاکم بر عالم در قرن معاصر که آمريکا به عنوان يک قطب مطرح در اين کره خاکي پا به عرصه وجود نهاده، نيست.
به بحث خود بر مي گرديم
آري مطلقه بودن اختيارات و داشتن قدرت اگر در همه انسانها به فساد منجر شود پس ما بايد از خداوند متعال بازخواست كنيم كه چرا به حضرت سليمان علي نبيّناوآله و عليه السلام آنهمه قدرت و اختيارات را داد .
شايد سؤال شود : انجام يك كار بوسيله خداوند متعال آيا براي ما انسانها هم مجوّز ميشود تا ما هم آنرا انجام دهيم ؟چرا كه امكان دارد خداوند متعال با توجه به حكمت و قدرت مطلق خود در جاههاي مختلف كارهاي گوناگون و فرمانهاي جنگ ، صلح ، عبادت ، عفو و ... را صادر نمايد بديهي است ما بندگان اينگونه اختياراتي را نداريم و ما نبايد بخواهيم كارهاي خداوند را انجام دهيم.
در پاسخ عرض ميشود: عمده استدلال آقايان اينست كه قدرت مطلقه فساد ميآورد چراكه ما انسان هستيم و شاهد مثال را هم حكومتهاي ديكتاتور و خودكامه دنيا ميآورند، يعني آنها انسان بودند مثل ما و ما هم فاسد مي شويم مثل آنها .
ما هم در جواب ميگوئيم خير انسان بودن، عامل فاسد شدن نميتواند باشد.
يعني حضرت سليمان علي نبيّنا و آله و عليه السلام يك انسان بود ولي ثابت كرد يك انسان ميتواند قدرت مطلقه هم داشته باشد ولي حتي يك قدم هم از مقام عصمت پايين نيايد، چه برسد به فاسد شدن.
و بحث ما اينست خداوند متعال اين مهم را امضاء و تأييد فرموده كه انسان، اگر انسان واقعي باشد هرگز قدرت و اختيارات زياد او را به فساد نميكشد و آن افرادي كه در اثر قدرت فاسد شدند ما بايد در انسان بودن آنها شككنيم.
زيرا ما انسان را فقط يك موجود مستوي القامه كه روي دو پا راه ميرود نميدانيم ، والا ما هم نخواستيم كار خداوند متعال را انجام دهيم .
پس بعد از احراز صلاحيّت و لياقت كامل جهت ولايت يك شخص معنا ندارد ما بگوئيم تو فقط در اين چهارچوب قوانين ساخته ذهن بشر بايد عمل كني.
چراكه او در چهارچوب يك قانون مترقي و الهي به نام شرع مقدس مشغول به انجام وظيفه است. مگر نه اينست كه وظيفه و مسئوليت رهبري جامعه اسلامي را شرع مقدس برعهدة او گذاشت و به او گفت اگر قبول نكني مؤاخذه مي شوي و فرداي قيامت بايد جواب بدهي؟
والا قانون اساسي با تمام عظمتش هرگز قدرت ندارد به يك فرد تكليف كند تو بايد وليّ فقيه شوي.
ولایت فقیه
در جريان انتخاب حضرت آيت الله خامنهاي در مجلس خبرگان، زماني كه ايشان اين مسئوليت را قبول نميكنند، آيت الله فاضل لنكراني ميفرمودند من گفتم به ايشان:
مگر دست توست كه قبول كني يا نكني، ولايت مسلمانان در شما متعيّن شده و شما حق نداري اين واجب الهي را به زمين بگذاريد .
براستي اگر قرار باشد وليّ فقيه فقط در چهارچوب قوانين بشري عمل نمايد، چه لزومي دارد او يك فقيه باشد؟
چرا نبايد يك دكتراي علم حقوق باشد كه آشنايي او با قوانين داخلي و خارجي از هركس ديگري بيشتر است ؟
پس فقيه بودن او دليلي است تا او با فقاهت خود وظايف خود را از قوانين و چهارچوب شرع مقدس اخذ نمايد و ما مردم عادي بايد از قوانين عادي پيروي كنيم، چنانكه او احكام ديني را از منابع ديني اخذ ميكند و ما از او تقليد ميكنيم .
ولايت او نيز ثابت ميكند ديگر فقها هم كه به درجه اجتهاد رسيدهاند، موظف هستند در مسائل حكومت و نظام اسلامي تابع ولايت او باشند. پس با درك درست از دو كلمه «وليّ» و «فقيه» مسئله خود بخود حل ميشود .
بنابراين بايد بگوئيم وليّ فقيه تا زماني كه لياقت و صلاحيّت خويش را از دست نداده داراي اختيارات مطلقه كه در چهارچوب شرع مقدس مقيّد گرديده است، مي باشد .
شايد سؤال شود: چه زماني وليّ فقيه صلاحيت خود را از دست ميدهد؟ زيرا يك پزشك متخصص بايد براي تأييد تخصص خود از شوراي نظام پزشكي كشور گواهي و تأييد بياورد در مورد وليّ فقيه چه؟
در پاسخ عرض مي شود: در مورد ولي فقيه مجلس خبرگان با نظارت خود بر عملكرد رهبر مواظب است تا اگر ولي فقيه صلاحيت خود را از دست داد، او را عزل كند چنانچه در مورد آقاي منتظري انجام داد .
شايد سؤال شود: اما مجلس خبرگان تاكنون اين عمل را فقط در مورد آقاي منتظري انجام داده؟
در پاسخ عرض مي شود: ما نبايد جايزالخطا را با واجب الخطا اشتباه كنيم، يعني انسان جايز الخطا است و امكان دارد اشتباهي از او سر بزند ولي قراري نيست اگر خطايي هم از او سر نزد ما او را به جرم انسان بودن محاكمه كنيم بدينصورت كه بگوئيم
هرانساني جايز الخطا است .
وليّ فقيه هم يک انسان است.
پس وليّ فقيه هم خطا كار است.
هر انسان عاقلي ميداند اين فقط يك مغالطه است.
با يك مثال مسئله را بيشتر ملموس ميكنيم.
ميدانيم هر رانندهاي امكان دارد تصادف كند ولي خيلي از رانندهها هم هستند كه تصادف نميكنند.
شايد سؤال شود: مگر نه اينکه هر رانندهاي در طول دوران رانندگي خود بالاخره يك مرتبه تصادف كرده است؟ هر چند اين تصادف يك تصادف سطحي باشد .
در پاسخ عرض مي شود: ما براي وليّ فقيه قائل به عصمت ذاتي مانند پيامبران و ائمه صلوات الله عليهم اجمعين نيستيم، ولي ميگوييم كاملاً ممكن است يك فرد از زمان تصدي مقام ولايت مرتكب خطايي نشود.
همانطوري كه مي بينيم يك فـرد وقتي راننده يك وسيله نقليـة عمومي مانند اتوبوس ميشود چون ميداند اشتباه او امكان دارد جان دهها مسافر را بخطر بيندازد لذا ضمن مراعات قوانين مربوطه سعي ميكند از جان مسافران كه امانت در دست او هستند پاسداري كند .
شايد سؤال شود: ولي مگر نه اينکه هر ساله چندين حادثه مرگبار را از رانندگان اتوبوس شاهد هستيم؟
در پاسخ عرض مي شود: آري يك راننده بي احتياط فردي است كه اگر اختيارات مطلقه داشته باشد به فساد ميافتد، مانند حاكمان ديكتاتور و فاسد.*
در اينجا بايد به آقايان مخالف مطلقه بودن اختيارات عرض كرد برادران محترم :
تا زماني كه يك انسان زرة تقوي در بركرده از مطلقه بودن اختيارات نترسيد چرا كه هم دايره اختيارات رهبر در چهارچوب شرع بسيار ظريفتر و دقيقتر از قانون اساسي است و هم از طرف كسي مراقبت مي شود كه از رگ گردن به او نزديكتر است و كاملاً شاهد و ناظر اوست.
مگر اينكه خداوند را قبول نداشته باشيد و يا مانند تفکر ليبرالي محدوده قدرتش را در فرداي قيامتي که نيامده خلاصه کنيد.
* آرام آرام خواهيم فهميد که اينگونه خودبيني ها ريشه در کجا دارد ان شاءالله
البته اين نامه بيشتر شبيه يک انشاء دانش آموزي است و احتمالاً بهمين خاطر آنرا در کتاب خود نياوردند زيرا باعث شرمندگي ميشود.
* جناب منتظري
* رنجنامه صفحة61
* در جريان جنگ خليج و دفاع از صدام ملاحظه فرموديد که يک فرد بي احتياط امکان دارد جان هزاران نفر را بخطر اندازد
شايد سؤال شود: مگر خداوند قيامت را براي رسيدگي به اعمال بندگان قرار نداده؟ پس در دنيا زياد كاري به گناهان بندگان ندارد .
در پاسخ عرض مي شود: اين حرف هر چند در معارف عاليه بكلي مردود است زيرا جزا نفس عمل است، ولي مي گوئيم بر فرض قبول آن بايد بدانيم كساني كه از امتيازات خاص الهي استفاده مي كنند با ما مردم عادي مساوي نيستند.
خداوند در مورد پيامبر اكرم صلوات الله عليه و آله مي فرمايد اگر حرفي را به ما نسبت دهد رگ قلب او را مي زنيم
ولو تقول علينا بعض الاقاويل لاخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين
يا در مورد گناه همسران پيامبر تأکيد مي نمايد که گناه آنان دو برابر مجازات مي شود
يا نساء النبي من يأت منکن بفاحشة مبينة يضاعف لها العذاب ضعفين
در حاليكه در مورد ديگر مردم عادي اين حكم را خداوند متعال ندارد.
خوب آيا فكر نميكنيد از زماني كه آقاي منتظري ، قائم مقام رهبري شدند و به يك امتياز ويژه الهي دست يافتند، اين خود خداوند بود كه نسبت به خطاههاي ايشان حساستر شد و در مقابل آنها واكنش نشان داد؟
آيا بايد عزل آقاي منتظري را فقط به آقايان ري شهري و سيد احمد خميني(ره) نسبت داد؟
از قول عارف الهي حاج محمد صادق تخته پولادي (ره) در کتاب نشان از بي نشانها نقل شده :
آيا ذكر خداوند به اندازه 10 سير ذغال گرمي ندارد؟؟؟*
در اينجا بايد گفت آيا قدرت خداوند به اندازه يكي دو نفر آدم معمولي كارآيي ندارد؟
پس آن خدا به چه دردي ميخورد؟
اصلاً ميتوان او را خدا ناميد؟
آيا اين خدا هم مانند آن امامي نيست که نمي دانست در کربلا چه خبر مي شود؟
و اما بحث خود را با گروه دوم كه قائل به مطلقه بودن اختيارات هستند ادامه مي دهيم .
اين گروه اعتقاد دارند كه اختيارات ولي فقيه فقط همان موارد تصريح شده در قانون اساسي نيست و اين اختيارات فقط گوشه اي از اختيارات ولي فقيه است .
در اينجا مي گوئيم اگر اختيارات ولي فقيه را همان موارد مصرّح در قانون اساسي نيز بدانيم باز هم به مشكلي بر نميخوريم . براي توضيح مطلب به يك عبرت و ماجراي تاريخي اشاره ميكنيم تا بتوانيم از اين مسئله به سلامت عبور كنيم.
دانستيم كه شعار حسبنا كتاب الله در جريان سقيفه عَلَم شد و بعد عدهاي از خوارج با پيروي از همان شعار حسبنا كتاب الله يك شعار ديگر اضافه كردند كه ان الحكم الا لله و ادعا كردند ميخواهند قرآن را ملاك اعمال خود قرار داده و دستورات خود را مستقيماً از قرآن اخذ كنند و بديهي است نتوانستند.
حضرت علي عليه السلام در چند موضع نهج البلاغه، با بيانات متفاوت فرمودهاند من زبان قرآن را بلد هستم و قرآن در نزد من تکلم ميكند و نطق قرآن را من ميفهمم ولي قرآن در نزد شما يك كتاب صامت است.*
در طول تاريخ هر چند مفسرين زيادي ظهور كرده و تفسيرهاي گوناگوني از قرآن نوشتهاند مانند تفاسير عرفاني ، روايي ، قرآن به قرآن. ولي هيچكدام اين ادعا را نكردند كه قرآن را به نطق درآوردهاند .
حال ما هم اگر قانون اساسي را با اندکي تسامح كتاب انقلاب بدانيم؛ بايد بدانيم اين كتاب يك مفسر دارد كه همان شوراي نگهبان است و يك به نطق آورنده دارد كه ولي فقيه است .
هنگامي كه طبق قانون اساسي سه قوه اداره كننده كشور ( مجريه ، مقننه ، قضائيه ) بايد زير نظر ولي فقيه كار كنند و سياستهاي كلي نظام هم بر عهدة ولي فقيه است. ما اگر فقط به همين دو اصل اکتفا نماييم ماجرا تمام مي شود.
بديهي است ولي فقيه در يك زمان قوه قضائيه را به نطق در مي آورد و قوه قضائيه در راستاي سياستهاي كلي نظام مي گويد:
دادگاه ويژه روحانيت براي سلامت نظام لازم و ضروري است . تا افرادي از لباس روحانيت سوءاستفاده نكنند هرچند دشمن خوني روحانيت يعني آمريكا و اذنابش با آن مخالف باشند .
و در زماني ديگر قوه مقننه به نطق آمده، ميگويد:
عدم رسيدگي مجدد به اصلاحيه قانون مطبوعات در راستاي سياستهاي كلي نظام است و بايد اجازه ندهيم سانسورچي هاي قديم ، امروز به حركت درآمده و با استفاده از پول بيت المال اين ملت؛ نظام اسلام و خداوند را زير سؤال برده و به هيچكس هم پاسخگو نباشند.
پس در اينجا ميگوييم اگر منظور از مقيد بودن اختيارات در چهارچوب قانون اساسي، منظور يك قانون اساسي پويا و زنده و ناطق است همه قبول داريم اين حرف را.
ولي اگر منظور از قانون اساسي يك قانون چند اصلي صامت است كه ولي فقيه بايد حتي تفسير آنرا از شوراي محترم نگهبان بپرسد، بايد گفت آقايان محترم:
اگر محاسن خود را هر روز 3 مرتبه با تيغ بتراشيد و يا اگر در طول عمر خود يك ركعت نماز هم نخوانده باشيد و يا اگر ندانيد قرآن كريم چند سوره دارد و يا اگر در طول عمر خود روزه نگرفته باشيد و بجاي يك كراوات، صد كراوات ببنديد و تابستانها در سواحل مديترانه و زمستانها در كوههاي آلپ مشغول اسکي باشيد:
شما آري شما پيرو طالبان هستيد و تابع خوارج
چرا كه آنها هم ميخواستند تمام وظايف خود را از كتابي اخذ كنند كه زبان آنرا نميدانستند و قرآن صامت هم دردي از آنها را دوا نميكرد ولا يزيد الظالمين الا خسارا
امروز زمان عوام فريبي گذشته است تا ما ملاك خارجي بودن و تبعيت از خوارج را در ريش گذاردن بدانيم چرا كه پيروي از طرز تفكر و مرام گروههاي مختلف است كه انسان را در سلك آن گروه خاص درمي آورد نه يك نشانه ظاهري ناقص.*
شايد سؤال شود : مگر نه اينکه
اولاً: اگر ولي فقيه موظف و مکلف است به رعايت چهارچوبه شرع و با اندک خروجي از آن و با ارتکاب گناه از مقام ولايت عزل مي شود .
ثانياً: اگر چهارچوب شرع بسيار محکمتر و دقيقتر و ظريفتر از چهارچوب قانون اساسي است.
پس نتيجه مي شود ولي فقيه وقتي در محدوده شرع کار مي کند ، بايد هم در نيات خود دقت کند و هم در اعمال.
ثالثاً : در بُعد عمل بايد؛ هم مواظب اعمال فردي خود باشد و هم اعمال اجتماعي خود که به صلاح جامعه منجر مي شود.
بنابراين در اينجا مي بينيم يک انسان در محدوده قانون از آزادي بيشتري برخوردار است.
چراکه قانون در انجام کارها در نيت انسان و حتي محدودة کارهاي فردي دخالت نميکند و فقط بايد انسان مواظب باشد در اعمال اجتماعي خود براي ديگر انسانها مزاحمت ايجاد نکند، لذا گردش در محدوده قانون بسيار راحتتر است از عمل بر طبق موازين شرع، که حتي براي کوچکترين و ابتدايي ترين اعمال ما هم دستور وضع شده و علاوه بر دنيا بايد مواظب آخرت هم بود .
حال بگوييد: ما نبايد به صداقت افرادي که قائل به مطلقه بودن اختيارات ولي فقيه مي باشند شک کنيم؟
زيرا با برداشتن قيد قانون اساسي و قرار دادن قيد شرع مقدس در واقع، کار ولي فقيه را سخت تر مي کنند . پس افراد قائل به مطلقه بودن اختيارات در ادعاي خود براي باز گذاشتن دست ولي فقيه در امور صادق نيستند.
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً: ما کاري به راحتي يا آزادي ولي فقيه نداريم ، بلکه هدف ما اينست تا بگوييم خداوند اينگونه فرموده و دستور دين اينست.
ما که بدنبال خوش آمدن يا خوش نيامدن افراد نيستيم، بديهيست اگر فردي ادعا کرد ولي فقيه است، اما بخاطر راحتي خود يک دستور مسلّم ديني را ناديده گرفت خود بخود عزل مي شود.
ثانياً: به صداقت آنها شک نکنيد بلکه به اطلاعات خود شک نماييد.
جواب شما را با کلام معاون رئيس سابق سازمان امنيت ملي آمريکا مي دهيم :
«آنچه تاکنون همه تحرکات ما را براي براندازي نظام جمهوري اسلامي با شکست روبرو کرده ، اعتقاد مردم ايران به ولايت فقيه است چرا که ولايت فقيه براي ما و گنجينه اطلاعاتي ما يک واژة بي تعريف است. بطوري که ما به هيچ وجه نميتوانيم محل حضور و ظهور ،حتي ميزان بُرد احکام ولي فقيه را تعيين کنيم.*
آري اين اعتراف يک مأمور عاليرتبه آمريکايي است.
همان آمريکايي که پيش بيني ميکند ما در سال 2015 با عراق متحد شده و با ترکيه به نبرد خواهيم پرداخت و از هم اکنون براي اين پيش بينيهاي خود دارد مانورهايي انجام ميدهد و تمرين نظامي ميکند.*
آري اين افرادي که در فرهنگ آنان طريقه مبارزه با تمام دشمنان فرضي مشخص است، در مقابل ولي فقيه و اختيارات او اظهار عجز مي کنند .
بديهي است که اگر ما اختيارات ولي فقيه را فقط محدود در يک قانون اساسي صامت و ساکت چندين اصلي ميدانستيم آنها نه تنها آن قانون اساسي، تمام مواد و اصول آنرا بارها دوره ميکند بلکه براي شناختن نقاط ضعف هر اصل آن قانون اساسي در دانشگاههاي خود درس تخصصي مي گذاشتند.
ولي اگر اختيارات ولي فقيه مطلقه باشد، نه تنها آنها هيچ وقت به عمق دين مقدس اسلام و فقه پويا و محکم تشيع نمي رسند تا براي مبارزه با آن نقشه هاي شيطاني بکشند، بلکه چون قوانين شرع برگرفته از اراده الهي است ما معتقديم که هر نقشه آنها با شکست روبرو مي شود .
در اينجا ما از شما دو سؤال مي کنيم :
1. آيا شما در صداقت کساني که دارند خواسته هاي سازمان امنيت ملي آمريکا CIA را در ايران پياده مي کند شک نمي کنيد؟
2. آيا اين جمله حضرت امام شبيه به معجزه نيست که فرمودند: پشتيبان ولايت فقيه باشيد تا به مملکت شما آسيب نرسد ؟
و اما در مورد تعريف جناب منتظري از دمکراسي در غرب و مقايسه آن با نظام جمهوري اسلامي، بايد بگوييم در اين مورد هم ايشان وارد به مسائلي شدهاند که صلاحيت ورود به آنها و آشنايي کافي با روشهاي پيچيده مردم فريبي در غرب را ندارند.
روشهاي فريب افکار عمومي در غرب بسيار پيچيده ميباشد ولذا با همين روشها توانستهاند مردم را بفريبند.
معمولاًعامل آزادي بيان را بعنوان نماد دمکراسي در غرب ذکر ميکنند که اندکي به آن ميپردازيم .
آزادي مطبوعات و رسانههاي گروهي:
کنترل و سانسور در رسانههاي غرب هر چند بطور مستقيم به ندرت صورت ميگيرد ولي اگر زماني لازم باشد خبرها کنترل شوند، از سانسور وکنترل مضايقه نميکنند. مانند جنگ خليج فارس و يا انفجارهاي اخير و مسئله افغانستان که در آن رسانه ها براي مدتي سانسور کامل بودند. ولي کلأ پيچيدگي عمل بدين صورت است که ما بايد بدانيم آنها براساس کنترل ادراکي افراد کار ميکنند .
ما قبلاً توضيح کوتاهي در اين مورد داديم و حال سعي ميکنيم مراحل فرهنگسازي غرب در اين زمينه را بطور مجمل نشان دهيم .
i. در فرهنگ ليبراليسم غرب مهمترين مسئله سود و اصالت منافع است .
ii. سياست دولتها بر اساس همين اصالت منفعت بنا شده.
iii. اکثريت مردم در همين فرهنگ ذوب شدهاند و لذا از خطوط ترسيم شده بوسيله دولتها پيروي ميکنند. چرا که پيروي از سياست دولت مساوي است با رفاه بيشتر .
iv. مشتريان رسانهها نيز همين مردم هستند و بديهي است اگر رسانهاي بخواهد زياد به مسائل عقلي بپردازد و يا با ريشههاي فرهنگ ليبراليسم درگير شود، در بازار غرب مشتري نخواهد داشت.
v. چون دولت کمک مالي به رسانهها نميکند، بديهي است اگر مشتري رسانهاي کم شود؛ آن رسانه ورشکست خواهد شد.
vi. هر چند گزارشها و اخبار جنجالي شايد براي مدتي اندک به مشتريان يک رسانه بيفزايد، ولي چون اين عمل، يعني درج اخبار جنجالي؛ باعث تحريک مافياي رسانهاي غرب ميشود لذا در درازمدت باعث ورشکستگي آن خواهند شد. بقول پروفسور سيد حميد مولانا رسانههاي غربي رسانه تجاري هستند نه رسانه اطلاعات رساني.
vii. سردمداران صهيونيسم بينالملل با صرف هزينههاي ميلياردي، با در اختيار گرفتن زنجيرهاي رسانهها و هماهنگ کردن آنها به سودهاي هنگفت دست پيدا ميکنند و در عين حال افکار عمومي را نيز در اختيار گرفته و به آنها جهت ميدهند.
در همين راستا ميبينيم در ايران هم براي رسيدن به نتيجهاي مشابه غرب، به يکباره تعداد زيادي مطبوعات شبيه به هم بصورت زنجيرهاي با تيترها و مطالبي مانند هم چاپ مي شد.
viii. با جا انداختن يک فکر در جامعه کاري کرده اند که گزارش خبرنگاران خارجي* براي آنها زياد مهم نيست .
ix. شرکتهاي بزرگ وچند مليتي تبليغات خود را به رسانههايي ميدهند که در راستاي افکار و سياستهاي آنها گام بردارد. بديهي است رسانه ها براي جلب و پخش تبليغات ميليوني آن شرکتها سعي ميکنند خود را همگام با سياستهاي ليبرال سرمايه داري نشان دهند.
x. چون اصالت با منفعت بيشتر است لذا اگر آبروي فردي يک نفر متهم ريخته شد ولي اين فکر در اذهان عمومي جا افتاد که اين رسانهها آزاد هستند، سود بسياري بردهاند.*
xi. چون بحثي بنام معنويت در غرب معنا و مفهوم خود را از دست داده، لذا دفاع از معنويات موضوعيتي ندارد.
xii. براي موضوعات تخصصي رسانههاي تخصصي دارند که مشتري آنها افراد خاص هستند و چون در اقليت مطلق هستند در نتيجه خطري ندارند .
xiii. با توجه به آزادي براي درج اخبار جنجالي که معمولأ حول وحوش مسئولان چاپ ميشود دو نفع مي برند:
الف) به مسئولان ميفهمانند که بايد مواظب رفتارشان باشند .
ب ) به مردم خود وديگر کشورها القاء ميکنند که آزاد هستند.
در حاليکه اين آزادي بيان، هم مانند آزادي اعمال در کمترين و نازلترين سطح انجام ميگيرد. يعني همان طوريکه در آزادي اعمال، مهمترين نماد آن را آزادي جنسي ميدانند و تبليغ ميکنند، در آزادي بيان نيز مهمترين سطح آنرا افشاي جرايم و فسادهاي فلان مسئول يا افراد مشهور ميدانند.
در حاليکه اگر روژه گارودي قرار باشد در باره جنايات صهيونيسم و عدم وجود کوره هاي آدم سوزي در جنگ جهاني دوم کتاب بنويسد نه تنها آزاد نيست بلکه محاکمه هم ميشود که چرا گفتي؟ چون با اين عمل اساس صهيونيسم را زير سؤال ميبري؟
يا اگر در کتاب (هيچکس حق ندارد آن را توطئه بنامد) مقداري از کارهاي خاندان راکفلر افشا شود، در آمريکا توقيف ميشود. زيرا وارد خطوط قرمز امپراطوري ابرسرمايهدارها شده. آري در غرب کتاب آيات شيطاني آزاد است چراکه به پيامبران توهين ميکند اما در مورد صهيونيسم و خاندان راکفلر کسي حق افشاگري ندارد. پس اگر ماجراي امثال کلينتون افشا شود مهم نيست زيرا او فقط يک مهره است .
بنابراين ملاحظه ميشود در غرب اول فرهنگ آزادي رسانهها را بطور کامل برنامهريزي کردهاند تا اگر آنها آزاد باشند؛ نه تنها ضرري به ليبراليسم و مقدسات آنها نخورد، بلکه منافع آنها را هم تأمين شود.
بطوريکه ميبينيم خبرنگاران آنها از ريزترين زواياي زندگي بعضي مسئولان اطلاع دارند ولي کاري به جنايت صهيونيسم و مسئله بزرگي همانند هولوکاست* ندارند چرا که با منافع آنها در تضاد است يا اگر کتابي با خاندان راکفلر درافتاد توقيف ميشود .
ولي اگر در جامعه ما از آزادي بيان سخني به ميان آيد، اولين جايي که مورد تعرض بعضي از رسانهها و خبرنگاران يا نويسندگان واقع ميشود همانا خداوند، قرآن، پيامبران و ائمه عليهم السلام و ديگر مقدسات است.
در اين تعريف از آزادي بيان، تنها جايي که مورد سؤال قرار نميگيرد عملکرد مسئولان حاضر است.
بديهيست وقتي مدت خدمت و مسئوليت فردي تمام شد سيل انتقادات از او شروع ميشود، آري در اين ديدگاه مبتذل؛ بقول معروف فقط پهلوان زنده را عشق است .
در اين قرائت نه تنها سعي ميشود تقدسزدايي از جامعه صورت گيرد؛ بلکه از مجرمان هم دفاع ميشود و قوه قضائيه را زير سؤال ميبرند*.
ولي در غرب هيچ کس حق ندارد بر عليه مقدسات فرهنگ ليبرال سرمايه داري و صهيونيسم مطلبي را بنويسد يا بگويد .
آنجا حتي نتيجه انتخابات رياست جمهوري را اگر قوه قضائيه تعيين نمايد کسي اعتراض نميکند.
ولي اينجا يک قاضي اگر حکمي را در مورد مجرمي صادر کند بايد به روزنامه ها جواب پس بدهد.
آري اين جنجالهايي که بعضأ در غرب بوسيله خبرنگاران يا رسانهها بپا ميشود مانند جريان واترگيت، در واقع سوپاپ اطميناني است که جلوي انفجار را ميگيرد.
شما حق داريد در هايد پارک رفته و هر چه دوست داريد بگوييد و فرياد بکشيد.
ولي وقتي از پارک خارج مي شويد؛ بايد به مقدار زيادي از هيجانات خود را خالي کرده و از فرهنگ غرب ناراضي نباشيد، آدمي سربزير گشته و آرام بگيريد.
با عرض معذرت از خوانندگان عزيز بايد گفت اين پارک و غالب مطبوعات در واقع مستراح انديشه هستند که انسان غربي بايد در آنجا خود را از شرّ افکارش راحت کند.
آري در آمريکا که علمدار دموکراسي در غرب است در طي يک فرايند پيچيده مي بينيم الگور راي بيشتري ميآورد ولي چون آراي الکترال جورج دبليوبوش بيشتر است لذا او با آراي قضات هم حزبي خودش در قوه قضائيه رئيس جمهور ميشود و کسي هم حق اعتراض به اين مسخره بازي را ندارد.
البته از قبل هم اعلام ميکنند هر کدام راي بيشتري بياورند فرقي نميکند چرا که در سياست کلي اين رژيم تغييري روي نميدهد . آري اين دموکراسي نيست بلکه يک فيلم است.
پس وقتي ميبينيم يکروز يک کشاورز، روز ديگر يک گاوباز، روز ديگر يک همجنس باز فاسد رئيس جمهور آمريکا ميشود بايد هوشيار باشيم و فريب نخوريم .
بدانيم هر چند در آنجا نظارت استصوابي بدين معنا که در زمان ثبت نام اعمال شود وجود ندارد و هر کسي مي تواند نامزد رياست جمهوري شود ولي کمي عميقتر که فکر کنيم، ميبينيم انتخاب رياست جمهور عملأ بين دو حزب دموکرات و جمهوريخواه تقسيم شده است.
با توجه به اينکه اين دو حزب، هر دو راستگرا هستند؛ ميبينيم اين کشور که خود را علمدار دموکراسي در دنيا ميداند عملاً بوسيلة سيستم تک حزبي که نماد حکومتهاي ديکتاتوري است اداره ميشود.
اين دو حزب هم حاضر نيستند هر کسي را نامزد کنند. پس در واقع نظارت استصوابي در مرحلهاي انجام ميگيرد که آن دو حزب ميخواهند نامزد مورد علاقه خود را معرفي کنند.
شايد سؤال شود: آيا افراد مستقل نمي توانند بدون توجه به اين دو حزب خود را نامزد سازند ؟
در پاسخ عرض مي شود: هر چند افراد مستقل مي توانند نامزد شوند ولي چون کار آنها برنامه ريزي شده است، لذا محيطي ساختهاند تا در آن محيط، فرد مستقل نتواند صداي خود را به گوش کسي برساند يعني
اولأ: جهت دهي افکار عمومي بر عهده رسانه ها است .
ثانياً: رسانهها چنانکه ذکر شد، بدنبال منافع خود هستند لذا آنها هم اين دو عامل را در نظر ميگيرند
الف) ميزان منفعت آنها در پيروزي هر يک از نامزدها .
ب ) ميزان در آمد رسانه از پخش آگهي هر يک از نامزدها .
در اينجاست که نه تنها هيچ نامزد مستقلي نميتواند هزينه ميلياردي تبليغات را مستقلاً بپردازد، بلکه اگر بخواهد بطريقي در نظام سياسي آمريکا انقلاب کند، هرگز به او اجازه مطرح شدن را نميدهند و اگر نخواهد دگرگوني ايجاد کند پس فرقي نمي کند از چه گروه و حزبي باشد، چرا که اجرا کننده فرامين ديگران و سياستگذاران پشت پرده آمريکا است .
آنها بهمين خيال خام که در اوائل انقلاب هنوز نظام جمهوري اسلامي نتوانسته است مراکز سياستگذاري کلان براي خود درست کند، تصور کردند اگر مسئولان را ترور کنند، نظام متلاشي مي شود ولي غافل بودند که اداره مملکت بدست کسي ديگر است.
شايد سؤال شود: آيا شما فرهنگ غرب را يک فرهنگ عوام فريبانه مي دانيد؟
در پاسخ عرض مي شود: اگر ما نگاهمان به انسان، يک نگاه تک بُعدي و مادي باشد خير. فرهنگ غرب نه تنها عوام فريب نيست، بلکه براي رسيدن به اهدافش کاملاً جدي و پرتلاش است.
ولي اگر نگاهمان چند بُعدي باشد ميبينيم پاية و اساس فرهنگ غرب بر عوامفريبي بنا شده، يعني با مشغول کردن انسان به غرايز؛ او را از فطريات غافل نمودهاند و اين بزرگترين عوامفريبي در طول تاريخ است.
شايد سؤال شود: پس با اينهمه پيشرفت غرب چه مي کنيد؟
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً : تمام پيشرفتها در همان بُعد مادي خلاصه مي شود.
ثانياً : بايد از تحليل زيباي زنده ياد دکتر شريعتي در اينجا ياد کنم ايشان عقيده داشت:
غرب هنوز شاعر درست و حسابي نداشت ؛ اما براي شعر يک تعريف در زمان ارسطو ارائه کرد ، ولي ما بزرگترين شاعران دنيا را داريم ولي هنوز يک تعريف جامع و مانع براي شعر پيدا نکرده ايم.
آري آنها بر اساس تعريف خود از زندگي و مؤفقيت ، برنامه ريزي کرده و پيش مي روند و به نتيجة دلخواهشان هم ميرسند.
ولي ما متأسفانه بر اساس سليقه کار کرده و حتي اختلاف سليقه را چيز مبارک وميموني ميدانيم؛ ولذا با تعويض يک مسئول، برنامههايمان عوض ميشود.
يک محقق ايراني* بر روي پروژه قلب مصنوعي کار ميکرد، در مصاحبه خود که از سيماي جمهوري اسلامي پخش شد، گفت:
دولت کانادا تاکنون نزديک به صد ميليون دلار روي اين پروژه سرمايهگذاري کرده است.
پس آنها با بها دادن به طرحها؛ طراحان را جذب مينمايند و مردم ساده هم فکر ميکنند که اين غربيان خودشان اينهمه دانشمند هستند .
حال به موردي که خود شاهد آن بودم توجه فرماييد:
با يک جانباز عزيز توفيق آشنايي دست داد.
اين جانباز گرامي طرحهايي کاربردي در زمينة فرهنگ سازي داشت که بدون تعارف و به جرأت ميگويم نه تنها در دولت و دستگاههاي متولي فرهنگ آن، بلکه در ديگر دستگاهها و سازمانهاي مسئول در اين زمينه، حتي يک مورد مانند آنها را نديده بودم .
از آن عزيز جانباز سؤال کردم: مگر نميبيني جامعه ما مورد شبيخون فرهنگي قرار گرفته و حتي در آستانه بحران فرهنگي هستيم؟
مگر وضعيت فرهنگ در دنيا را نميبيني؟ چرا اين طرحهاي ملي و حتي بينالمللي را به مسئولين ارائه نمي دهي ؟
گفت اولاً: اگر درد را نميديدم و به دنبال دوا نميرفتم، قاعدتاً اين داروها را هم نداشتم.
ثانياً : من طرحهايم را فقط به رهبرم ارائه مي دهم .
پرسيدم: به چه علت ؟
گفت : به تجربه برايم ثابت شده که طرحهاي بزرگ را به افراد کوچک ارائه ندهم .
من به ايشان گفتم : اما اين درست نيست و شما بايد سلسلة مراتب را رعايت نمايي.
خنديد و گفت: مگر نميگويي در شبيخون قرار داريم؟
گفتم: آري
گفت: پس در زمان شبيخون بحث سلسله مراتب منتفي است و من هم که خواستهاي شخصي ندارم و از آن گذشته ميدانم که ارائه طرحهاي بزرگ به افراد کوچک فائده ندارد.
خلاصه از بنده اصرار كه كارهايت را به ديگر مسئوليني كه توان همكاري دارند ارائه كن و از او انكار كه من صد درصد مطمئنم نتيجهاي نميگيرم.
اين کمترين چون ميديدم نه تنها جمهوري اسلامي، بلكه جهان اسلام واقعاً احتياج به اين ايده ها و طرحهاي كاربردي و نو دارد، لذا گفتم : شما با اين رويه و روش فرداي قيامت جوابي نخواهي داشت.
يك روز ايشان را ديدم و گفتم: چه خبر ؟
خنديد و گفت: من كه گفتم كار بزرگ را نبايد به افراد كوچك ارائه داد ، ولي شما قبول نميكرديد.
پرسيدم: مگر چه شده؟
گفت: من براي اتمام حجت حداقل برخودم، روزي به سراغ يكي از مسئوليني كه نه تنها ميتوانست، بلکه مي بايست از پروژهام استقبال كند رفتم و در مورد اينترنت با ايشان صحبت مي كردم و اين موضوع كه ما بايد از اين كانال استفاده كنيم .
به آن مسئول گفتم ليبراليسم مانند هر فرهنگي دافعهاي دارد و جاذبهاي. دافعه ليبراليسم خشونت است ، و جاذبه آن سكس .
دوست جانبازم گفت : يكباره ديدم حاج آقا گفتند: سكس به معناي جنسيت*است و ما نبايد فكر كنيم سكس فقط به معناي ابتذال است.
من وقتي اين حرف را شنيدم از ايشان خداحافظي كرده و به خانه آمدم.
آري آن آقاي مسئول انگار نميداند معناي لغوي مشروب هم يعني نوشيدني
حالا اگر فردي گفت: ده شيشه مشروب كشف شد. آيا يعني يك شيشه آبليمو يك شيشه آبغوره يك شيشه كشك ووو؟
گفتم: خوب چه مي خواهي بكني؟
او هم خنديد گفت: هيچ من ديگر مسئوليتي ندارم، يعني ديگر توان ندارم. ولي به خودم قول دادهام ديگر اين طرحها را به افراد كوچك نگويم ولذا ديگر به هيچكس غير از رهبرم در اين مورد حرفي نخواهم زد.
آري آقايان فکر ميکنند بعد از مدتها انتظار و گرفتن وقت؛ هنگامي به خدمتشان شرفياب ميشويم آمدهايم تا حضرات معاني لغوي کلمات را به ما ياد دهند و يا در واقع جهل خود را به ما منتقل کنند.
گفتم: آخر اين طرحها و ايده ها چه مي شوند؟
گفت: اينها را خود خداوند تفضّل كرده و اگر صلاح ديد راه اجرايش را هم خودش فراهم ميكند .
با شنيدن حرفهايش من به ياد 2 بيت از مثنوي افتادم:
من غلام آن مسّ همت پرست کـو بـغيـر کـيميـا نـآرد شکست
من غلام آنکـه نفـروشد وجـود جز به آن سلطان با افضال و جود
آري در فرهنگ غرب براي يك متخصص شرقي صد ميليون دلار هزينه ميكنند تا از تخصص او استفاده كنند. ولي ما در كشور خودمان از افراد خودمان استفاده نميكنيم. براستي آيا ساختن يك قلب مصنوعي مهمتر است يا به كارگيري طرحهايي كه ميليونها قلب طبيعي را زنده مي كند؟*
جناب منتظري در سايت خويش از تكنولوژي ارتباطات و فنآوري اطلاعات به نيكي ياد كرده و آنرا بعنوان ره آورد دموکراسي غرب ميداند و از اين موقعيت فراهم آمده، بسيار مشعوف و شادمان شدهاند .
اين عمل و حرفهاي ايشان من را به ياد داستاني در مثنوي مياندازد كه مجمل آن اينست .
روزي مسافري وارد خانقاهي ميشود، الاغ خود را به طويله سپرده و به حلقه صوفيان وارد ميگردد. آن مسافر براي اينكه يك وعده غذا در سفره آن صوفيان مهمان باشد، سعي كرد خود را يك صوفي تمام عيار نشان دهد .
از طرفي صوفيان هفت خط با خود نقشه كشيدند تا الاغ مسافر را به طريقي از چنگش درآورده و بفروشند تا با پول آن شام شب خود را تأمين كنند.
به همين خاطر عدهاي به سراغ طويله رفتند و با زور الاغ را بيرون كشيده و در بازار فروختند و مطرب هم که قبلاً توجيه شده بود، حلقه سماع را جمع نموده و شروع كرد به خواندن:
چـون سمـاع آمـد ز اول تـا کـران مطـرب آغـازيـد يـک ضرب گـران
خر برفت و خر برفت آغـاز کـرد زيـن حـرارت جـملـه را انبـاز کـرد
زيـن حـرارت پـاي کوبـان تا سحر کف زنان خر رفت خر رفت اي پسر
مسافر بيچاره هم چون ميخواست خود را از همه صوفيان صوفيتر نشان دهد، با شور حالي وصف ناپذير و از همه بهتر به وجد آمده بود و شعر را تكرار كرده و همراه با صوفيان رند، مجلس را با رقص و آواز خويش گرمي مي بخشيد.
خلاصه الاغ فروخته شد و با پول آن سفرهاي انداختند و مسافر را هم دعوت كردند، مسافر شام مفصلي خورد و چون زيادي جست و خيز كرده بود به خواب نازي فرو رفت.
فردا صبح هم از همه ديرتر بيدار شد و ديد صوفيان رفتهاند. وقتي سراغ طويله رفت و الاغ خود را طلبيد. مسئول طويله گفت : ديشب چند نفر از صوفيان به اينجا آمدند و با زور الاغ را برده و فروختند.
مسافر گفت: آخر چرا همان ديشب به من خبر ندادي تا من آنها را به نزد قاضي ببرم؟
مرد گفت : من ديشب آمدم ولي ديدم شما آنقدر گرم سماع هستي و با حرارت مي گويي
خر برفت و خر برفت و خر برفت
كه من گفتم اين مسافر خودش آنها را فرستاده تا الاغ را ببرند و بفروشند.
مسافر بر سر خود زد و گفت : مرمرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر اين تقليد باد
آري جناب آقاي منتظري فردا صبح كه از خانقاه ليبراليسم بيرون آمده و به سراغ دين خود ميرويد ، خواهيد دانست شعري كه مطرب راديو آمريكا و اسرائيل ميخواندند: دين برفت دين برفت و دين برفت در واقع دين و ايمان حضرتعالي بود كه داشت به بازار مي رفت تا شام شبي فراهم شود.
اين شما بوديد که بر سر سفره آخرت خودتان اين صوفيان رند ليبراليسم را ميهمان كرده بوديد، والا آنها غذايي ندارند تا به كسي بدهند.
جريان استفتاء و حتي سؤالاتحـع را يکبار ديگر مرور کنيد، متوجه ميشويد که چه کساني بر سر سفره حضرتعالي ميهمان هستند.
آري فردا هم دير نيست اليس الصبح بقريب
* آن مرحوم زمانيكه در يك شب سرد مي خواسته در بيرون كاروانسرا در كنار جوي آب به عبادت مشغول شود، ديگر همسفران گفته بودند امشب سرد است و شما يخ مي زنيد كه آن مرحوم اين جواب را داده بودند: آيا ذكر خداوند به اندازه 10 سير ذغال گرمي ندارد؟
البته اين فرمايشات را براي خوارج فرمودند که ثقل اصغر را نه تنها قبول نداشتند ، بلکه مولا عليه السلام را کافر مي دانستند و در نتيجه حيران شدند. پس اين فرمايشات حضرت صلوات الله عليه نبايد دست آويز گروهي از خوارج قرن 21 که در حيراني مانند اسلاف خود هستند گردد و تئوري بي پاية شريعت صامت را علم کنند.
توضيح مبسوط در اين رابطه بعون الله تعالي در بخش دوم مي آيد.
* کيهان 17068
* سرويس خبري نيروي زميني آمريکا؛ کيهان17068
* مانند محصولات صنعتي خارجي. در کشورهاي توسعه يافته مردم بر روي کالاهاي داخلي حساسند؛ برخلاف کشورهاي جهان سوم.
* حتي اگر آن فرد بالاترين مقام؛ مثلاً رئيس جمهوري مانند کلينتون باشد.
* دروغ بزرگ کوره هاي آدم سوزي هيتلر که صهيونيزم بين المللي سالهاست دنيا را فيلم کرده و از آلمان غرامت مي گيرد
* آري نوشتن اينگونه مطالب روشنگرانه بود که باعث عدم صدور مجوز براي اين کتاب گرديد.(ناشر)
* پرفسور موسيوند
* نر يا ماده بودن
* ان شاءالله مسئولين نظام مقدس ما نيز با درک درستي که از موقعيّت بين المللي دارند هرچه زودتر تمام پتانسيل مردمي را در راه اهداف متعالي انقلاب اسلامي کشف نموده و با بهره برداري از آنها به سرعت رشد گرايش به اسلام بيفزايند.
و اما مسئله جنگ و ادامه آن
در اين رابطه بايد بگوييم طرح اينگونه مسائل در جامعه فقط ارائه يكسري ادعاهاي عوام فريبانه است جهت جلب افكار و آراي عمومي.
چرا كه طرح مسئله آتش بس بعد از فتح خرمشهر، يك دست آويز سياسي بود و براي كوبيدن جناح رقيب در انتخابات مجلس ششم بکارگرفته شد و آقايان عَلَم كننده آن مسئله، از امضاء كنندگان نامههاي حمايت از آقاي منتظري هستند كه نشان ميدهد ريشه اين مطالب در كجاست.
در پي طرح آن شايعات عدهاي از مسئولان نظام در مصاحبهها؛ طرح مسئله پرداخت غرامت از طرف كشورهاي اسلامي را فقط يك شايعه دانسته و آنرا ردّ كردند. ما كار به جناح بنديهاي سياسي نداريم و قرار بوده تا ادعاهاي آقاي منتظري را نقد و بررسي كنيم. پس به ادعاهاي ايشان مي پردازيم .
صلح طلبی ؟
آقاي منتظري مدعي شدهاند چرا ما قطعنامه را پذيرفتيم؟ ما ميبايست وساطت كشورهاي اسلامي را بپذيريم.
در اينجا سؤال ميكنيم: كشورهاي اسلامي كه اتفاقاً اغلب آنها يك خط مشي مشخص دارند اگر واقعاً توان و قدرتي داشتند چرا از صدام در جريان جنگ خليج فارس نخواستند از كويت عقب نشيني كند و خود كشورهاي اسلامي به سازمان پناه بردند؟
در حاليكه كويت متحد و دوست قديمي و صميمي كشورهاي اسلامي بود و البته ميدانيم كشورهاي اسلامي زياد علاقهاي به ايران و انقلاب آن خصوصاً مذهب شيعه نداشتند و حالا دارند کم کم ميفهمند که از آمريکا به آنان خيري نمي رسد.
آري صدام كسي نبود که بگويد اشتباه کردم و با معذرتخواهي عقب نشيني كند و غرامت هم بپردازد. او اول قرارداد الجزاير را منعقد کرد، وقتي فكر كرد ميشود آنرا نقص كرد، آنرا زير پا گذاشت .
وقتي در مقابل ايران سرش به سنگ خورد با اين خيال كه آمريكا روي او بعنوان يك نوكر خوب حساب ميكند به كويت حمله كرد تا گوشهاي از شكست خود را جبران كند. غافل از اينكه اين كار نقشه آمريكا بود تا بتواند به يك دليل محكمه پسند ، اسلحههايي را كه به عراق داده بودند تا براي كشتار مردم ما به كار گيرد از او پس بگيرد، چرا كه تاريخ مصرف او تمام شده بود .
پس كشورهاي اسلامي نه تنها قدرت جلوگيري از صدام را نداشتند، بلكه از حملات بعدي او زياد هم ناراحت نميشدند. اين كمال حماقت است كه ما فكر كنيم اگر كشورهاي اسلامي وقتي متحد خود را در خطر ديدند و به تكاپو افتادند، در واقع دلشان براي صلح در منطقه لك زده بود.
خير سقوط جمهوري اسلامي يك برنامهاي بود كه در دستور كار آقايان قرار داشت به همين خاطر در اردوگاههاي اسراء بيش از 12 كشور باصطلاح اسلامي اسير داشتند .*
وقتي ديدند ايران كلاه آتش بس سرش نمي رود، شروع به تجهيز عراق كردند و او را به سلاحهاي شيميايي و ميكروبي مجهز كردند و وقتي ديدند از آنها هم كاري بر نميآيد، هيچ بعيد نيست تكنولوژي ساخت سلاح اتمي را هم به او داده باشند .
براستي چرا آمريكا سالهاست كه از عراق سلاحهاي كشتار جمعي ميخواهد؟
اين سلاحهاي كشتار جمعي مورد نظر آمريكا چگونه سلاحهايي هستند ؟
مگر نه اينست كه سلاحهاي شيميايي او را منهدم كردند، پس الان از او چه سلاحي را مي خواهد؟
قرار بود اين سلاحهاي كشتار جمعي بر عليه چه كشوري استفاده شود؟
و امروزه که ملت مظلوم عراق بيش از 10 سال انواع محروميتها را تحمل کرده است، آنها موقعيت ورود خودشان در نقش يک منجي به صحنة حکمراني بر عراق خسته را مناسب ميدانند مانند ماجراي افغانستان. پس فقط كمي تأمل و تفكر در اوضاع و احوال منطقه ما را به مسائل عميقي راهنمايي ميكند
شايد سؤال شود: سود و منفعت جنگ بعد از فتح خرمشهر چه بود؟ زيرا ما هنوز هم غرامتي از عراق نگرفته ايم؟
در پاسخ عرض مي شود: دشمن با دقت تمام، رفتار ما را زير نظر دارد بطوريكه اسرائيل يك گروه تحقيقاتي درست ميكند تا تأثير چاپ عكس حضرت امام سلام الله عليه بر روي اسكناس1000توماني را در جهان اسلام بررسي كند.
خوب آنها اگر ميديدند كه ما بعد از فتح خرمشهر بدون هيچ امتيازي صلح كرديم، بلافاصله نتيجه ميگرفتند كه حداكثر خواسته ايرانيان پسگيري چند متر مربع زمين بوده و ايرانيان مسئله اسلام را زياد جدّي نميگويند.
بديهي است وقتي حضرت امام راحل سلام الله عليه قطعنامه را پذيرفتند، در واقع سازمان ملل و شوراي امنيت را در مقابل صدام قرار دادند، چون در آن قطعنامه صدام متجاوز معرفي شده بود .
آمريكا هم اين اواخر مستقيماً وارد جنگ شده بود، در مقابل يك كار انجام شده قرار گرفت. يعني با هوشياري حضرت امام سلام الله عليه طرف دعوا (آمريكا) مجبور شد به شكل و شمايل يك ميانجي و طرفدار صلح وارد صحنه شود و دست از آتش افروزي بردارد .
حال بايد از آقاي منتظري سؤال كرد:
کدام کشور اسلامي مي توانست اين کارها را انجام دهد؟
اولاً : صدام كه اين اواخر احتمالاً به سلاح اتمي هم داشته تجهيز مي شده را آرام كند .
ثانياً : آمريكا را هم در مقابل صدام قرار دهد .
ثالثاً : با وارد صحنه كردن طيفي از كشورهاي نيرومند جهان در شوراي امنيت يك تضمين واقعي براي عدم حمله مجدد به ايران را بوجود آورد .
رابعاً : صدام را هم متجاوز معرفي كند .
خامساً : خطر حمله نظامي از سوي هر كشوري حتي آمريكا را دفع كرده و آنها را به اين نتيجه برساند حمله به ايران يعني مشت كوبيدن بر سندان.
پس بايد قبول كرد آنها يك ريال هم به ايران نميدادند، ولي بر فرض محال ميگوئيم مثلاً 30 ميليارد دلار در سال 1361 به ايران ميدادند. ولي مطمئن باشيد چون ما هنوز شهامت و مردانگي خود را در برابر انواع سلاحها نشان نداده بوديم، در سال1365 ميبايست 5 برابر آن را خرج جنگ با صدامي كنيم كه اينبار هوشيارتر، مجهزتر و محكمتر به صحنه مي آمد .
البته شايد بعضي افراد فكر كنند آقاي منتظري خواستار عدم خونريزي و طرفدار صلح و صفا و گل و بلبل بوده و هستند . عرض مي شود :
اولاً : اين مسئله مخالفت با جنگ طبق اعتراف مهدي هاشمي كار او و باندش و برگرفته از تفکر ليبرالهاي نهضت آزادي بوده .
ثانياً : ديديم که ايشان در جريان جنگ خليج فارس و حمله آمريکا به عراق ناگهان رگ غيرتشان به جوش آمده و فرياد ميزنند «متأسفانه خاك مرگ بر سر ما ايران ريخته اند».
آري ايشان توقع دارند ملت ايران در يك تصفيه حساب شخصي بين آمريكا و صدام وارد به جنگي بي حاصل با شوراي امنيت كه قويترين كشورها عضو آن هستند؛ شـود.
البتـه بديهي است وقتي ما ميخواستيم از صدام دفاع نماييم ميبايست به نيروهاي شوراي امنيت حمله كنيم و بهترين دست آويز را به آمريكا و صهيونيسم جهاني ميداديم تا آنها در تمام دنيا با تبليغات سوء پخش كنند كه بله ايران جنگ افروز است و اصلاً مسبب جنگ ايران و عراق هم ايران بوده نه عراق*.
و بعد هم با موشكهاي دوربرد ايران را هدف قرار بدهند.
و ما كه 8 سال با هوسهاي خام جناب صدام جنگيده بوديم، مي بايست 18 سال هم بخاطر دفاع از هوس بازي جناب صدام بجنگيم و مصائبي را که افغانستان امروزه متحمل ميشود ، ما به مراتب سختتر تحمل کنيم.
پس پايان جنگ نه به خاطر صلح دوستي ايشان بوده بلكه بخاطر ديكته شدن به ايشان بوده .
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو، مي گويم
در اينجا ميپردازيم به سه ادعايي که در کتاب ايشان زياد به آنها توجه شده، روي آنها مانور ميدهند:
1- جايز الخطا بودن انسان
2- عدم علاقه به مقام
3- عدم تملق گويي و صراحت لهجه
ادعاي اول: جايزالخطا بودن انسان
جناب منتظري در کتاب خاطـرات خويش زياد بر روي يک اصل مسلم عقلاني؛ با تعابير گوناگون تکيه مي نمايند مانند انسان جايز الخطا است و يا بهترين انسانها کسي است که عيوبش را برايش برشمرند و يا عيوبش را بپذيرد که مضامين آنها غالباً برگرفته از احاديث و روايات است .
هر کس اينهمه تأکيد ايشان را ببيند ، خيال ميکند ايشان در هر صفحه از کتاب خويش يکبار به خطاي خويش اعتراف کردهاند.
در حاليکه بايد بگوييم در طول تمام کتاب خاطرات ما حتي يک مورد پيدا نکرديم که ايشان صريحاً به عمل اشتباه خود اعتراف کرده باشند.
شايد سؤال شود: مگر امکان دارد، چرا که ايشان حداقل در مورد مهدي هاشمي دو موضعگيري کاملاً متناقض دارند.* که اگر يکي را بپذيريم، مطمئناً بايد ديگري را اشتباه بدانيم و آنرا رد نماييم؟
در جواب عرض مي شود: دريغ از يک اقرار به اشتباه حتي در مورد ماجراي مهدي هاشمي. چرا که ديديم ايشان سعي مي کنند در مورد مهدي هاشمي دو کار انجام دهند:
1. اعترافات او را بي ارزش بدانند و بگويند در اثر فشار بوده.
2. انحرافات او را غير مهم جلو دهند و آن را در حد يک برداشت اشتباه از پيام امام راحل سلام الله عليه خلاصه کنند تا او را تبرئه کنند.
شايد سؤال شود: پس چرا اينهمه تأکيد بر جايز الخطا بودن انسان دارند؟
در پاسخ عرض ميشود: کلمة حق يراد بها الباطل يعني همانطورکه خوارج با عَلَم کردن ان الحکم الالله که برگرفته از يک آيه قرآن است، ميخواستند امام علي عليه السلام را در موضع انفعال قرار داده و ايشان را وادار به عقب نشيني کنند.
جناب منتظري هم با عَلَم کردن اين حرفهاي درست، هدفي غلط را دنبال کرده و مي خواستند اين حرفها و احاديث را در مقابل امام راحل سلام الله عليه قرار دهند.
جناب منتظري تعابير انسان جايز الخطاست و اينگونه مضامين را فقط در مورد حضرت امام راحل سلام الله عليه بکار مي برند همانند همان توصيه به مراقبت زيرا ازCIA بهKGB و ازKGB به CIA نفوذ ميکنند که ذکرش گذشت .
والا ايشان بنا به شهادت کتابشان نه اشتباه کردهاند و نه اشتباه مي کنند .
نکته ظريفي علامه محمد تقي جعفري رحمةالله عليه از قول بعضي حکما در سخنراني خود نقل ميفرمودند : وقتي حضرت آدم عليه السلام آن اشتباه تاريخي را در بهشت مرتکب شد و با حالت انفعال وتضرّع رو به درگاه خداوند نموده، عرض کرد: ربنا ظلمنا انفسنا و ان لم تغفرلنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرين
خداوند متعال به شيطان فرمود: حال ببين که به چه علت آدم را بر تو برتري داده و حکم کردم تا بر او سجده کني؛ زيرا يک خطا تو کردي و يکي هم او مرتکب شد.
تو با اينکه هيچ محرک و وسوسه کننده خارجي نداشتي اما در مقابل فرمان من سرپيچي کردي.
وقتي تو را راندم بجاي اينکه با توبه و انابه از من رحمتم را درخواست کني ؛ برگشته و تا روز قيامت مهلت خواستي براي اغواي بني آدم.
اما آدم عليه السلام نيز هرچند بوسيله تو اغوا شد ولي وقتي فهميد کلاه سرش رفته، با تمام وجود بسوي من برگشته، با انابه وتضرع بسيار غفران من را طلبيد. آري او به اشتباهش اعتراف نمود ولي تو نه.
آري اين صفت بارز متکبّران است که هرگز حاضر نيستند به اشتباه خود اعتراف کرده و عذر تقصير بخواهند.
ادعاي دوم : عدم علاقه به رهبري و مقام و منصب
ايشان اينقدر اين شعار را تکرار ميکنند که انسان به راحتي ميتواند خلاف آنرا بفهمد. خصوصاً اينکه مردم ما علاوه بر ادعاها نيم نگاهي به عملکردها نيز دارند .
ميگويند يک خريدار ماشين از فروشنده سؤال کرد: آيا موتور اين خودرو سالم است يا خير؟
فروشنده شرحي کامل در سلامت موتور خودرو ارائه نمود.
بعد در حين توضيح در مورد ديگر قسمتهاي اين خودرو؛ بدون هيچ ارتباطي هرچند دقيقه ميگفت: موتور خودرو هم سالم است. در آخر توضيحاتش قسم خورد که موتور خودرو سالم است.
در اينجا مشتري از خريد خودرو منصرف شد و آنرا نخريد. وقتي علتش را پرسيدند گفت:
دفعه اول که گفت موتور خودرو سالم است باور کردم. وقتي زياد اصرار ميکرد که موتور خودرو سالم است مشکوک شدم و چون ديدم قسم خورد، مطمئن شدم که اين خودرو از لحاظ موتوري معيوب است .
جناب منتظري ملت فهيم ما بارها صداي گوش خراش موتور اين خودرو که شما اصرار بر سلامت آن داريد را شنيده بارها ويراژهاي باند مهدي هاشمي را با آن ديده و حتي ميدانند اين خودرو چند نفر را هم به کشتن داده است.
اين ملت ميدانند اين خودرو نه تنها موتورش خراب است، بلکه ترمز هم ندارد و بعد از سواري گرفتن باند مهدي هاشمي از آن ديگر به مفت هم نميارزد. اين نکتهاي نيست که براي خود شما هم پوشيده باشد.
آري خودتان هم ميدانيد اين خودرو در اين مملکت خريداري ندارد و لذا به اين فکر افتادهايد تا به خارجيان بگوييد اين ملت ايران ماشين شناس نيستند و قدر خودرو خوب را نميدانند.
به اين اميد که خودرو خود را به آنها قالب کنيد و خود را ارضاء نموده تا لااقل خارج نشينان شما را آيت الله العظمي بخوانند. ولي از يک نکته غافليد و آن اينکه آنها خودشان اين موتور معيوب را روي شاسي خودرو شما سوار کردند و از شما بهتر به معايب اين خودرو واقفند.
به جريان مک فارلين رجوع کنيد براي اهل بصيرت همان نکته کافي است .
و اما ادعاي سوم : صراحت لهجه و متملق نبودن
جناب منتظري ميگويد: حاج سيد احمد خميني گفتهاند: آقاي منتظري از ....... ياد بگيرند که از قم به تهران ميآيد و وقت خداحافظي هم عقب عقب از اتاق خارج ميشوند.*
بعد آقاي منتظري ميگويد: من اهل تملق و چاپلوسي نبوده و نيستم .
اول به نکتهاي کوتاه بايد اشاره شود:
اگر انسان ولي خدا، که يک فاني في الله است را بخواهد به صفتي موصوف کند در واقع او را محدود کرده. چرا که اولياء الله بسته به ظرفيت وجوديشان، لامقام هستند و از وصف و توصيف ما مستغني مي باشند .
پس اگر به افرادي مانند حضرت امام راحل سلام الله عليه که مصداق بارز و عيني ولي الله هستند صفتي نيکو بدهيم در واقع نشان دادهايم ما به اين صفت نيکو از صفات آن مرد الهي شناخت پيدا کرديم و اين نشان دهنده چشم سالم و شناخت درست ماست . بقول مولوي
مادح خورشيد مداح خود است که دو چشم سالم و نامرمُد است
بعد از اين مقدمه کوتاه، حال مي پردازيم به ميزان صداقت آقاي منتطري در ادعاي متملق نبودنشان:
براي اين امر از2 نامه ايشان کمک ميگيريم و قاعدتاً اين نامهها بعد از جريان مهدي هاشمي هستند.
حضرت امام راحل در65/7/12طي نامهاي پر از لطف و صفا به آقاي منتظري اعلام ميکنند رسيدگي به جرايم مهدي هاشمي قطعي است و شما بايد دامن خود را از ماجراهاي او پاک کنيد.
چون بنا براختصار است ما فقط اول نامهها را ميآوريم که بخوبي ميتواند نشان دهنده محتواي نامه باشد. نامه اول با اين عبارت شروع ميشود:
حضرت حجه الاسلام والمسلمين فقيه عاليقدر آقاي منتظري دامتايام برکاته
پس از اهداء سلام و تحيّت، علاقه اينجانب به جنابعالي بر خود شما روشنتر از ديگران است.
جناب منتظري در جواب اين نامه که سراسر ارشاد، راهنمايي، ملاطفت و مراعات بوده، يک نامة 9 صفحهاي براي حضرت امام راحل سلام الله عليه مينويسد که قرار بوده خواب را از چشم امام راحل سلام الله عليه بگيرد و ما به بحث تجاوزات جنسي آن اشاره کرديم.
ما هم ادعاي متملق نبودن و صراحت لهجة ايشان را حمل بر صحت مي نماييم.
کلية کارها و اعمال تند و ناهنجارشان را در مدت30 ماه بعد از آن را هم قبول کرده؛ مي پذيريم که تمام حرفهايشان و زير سؤال بردن نظام و جنگ و انقلاب از سوي ايشان همه و همه بخاطر متملق نبودن و صراحت لهجه شان بوده است.
تا اينکه حضرت امام راحل سلام الله عليه بعد از دوسال ونيم مدارا، در نامه 68/1/6 خود؛ با تشري عرفاني به ايشان ميفهمانند که پا را از گليمشان درازتر کرده است. شروع آن نامه بدينصورت است:
جناب آقاي منتظري
با دلي پرخون و قلبي شکسته چند کلمه اي را برايتان مي نويسم تا مردم روزي در جريان امر قرار گيرند.*
عقل حکم ميکند ايشان که در30 ماه پيش، به نامه 65/7/12حضرت امام راحل سلام الله عليه جوابي داده که خواب را از چشم ايشان بگيرد؛ ميبايست در جواب نامه 68/1/6حضرت امام راحل سلام الله عليه جوابي را تدارک ببينند که نه تنها خواب ؛ بلکه خوراک را هم از ايشان سلب کند .
ولي عملکرد ايشان غير از اين است.
زيرا ايشان در جواب نامه 1/6 که در 1/7 ارسال کرده است؛ نامه 1/6 را نامهاي سراسر نصايح ، ارشادات و راهنمايي ميداند.
درحاليکه هر انسان منطقي که يکبار آن نامه را خوانده باشد، يا حتي با مقايسه عناوين آنها که ما آورديم؛ ميفهمد که آن نامه 65/7/12 سراسر ارشاد و راهنمايي بود و اين نامه 1/6 سراسر توبيخ و تشرهاي عرفاني.
ايشان در جواب آن و در نامه 68/1/7 خود مي نويسد:
مطمئن باشيد همانطور که از آغاز مبارزه تاکنون در همه مراحل همچون سربازي فداکار و از خودگذشته و مطيع درکنار حضرتعالي و در کنار اسلام و انقلاب بوده ام، اينک نيز خود را ملزم به اطاعت و اجراي دستورات حضرتعالي مي دانم .
حال بايد از ايشان سؤال کرد: از زمان دستگيري مهدي هاشمي شما به مدت دو سال انواع جفاها را به امام راحل سلام الله عليه و انقلاب روا داشتيد. قولاً و فعلاً از هيچ اقدامي مضايقه نکرديد، حال برچه اساسي به اين نتيجه رسيدهايد: مانند سربازي فداکار و از خودگذشته و مطيع بوديد؟
روزي يک قاضي ؛ متهمي را به 1500 ضربه شلاق محکوم کرد.
متهم برگشته، خطاب به قاضي گفت: حضرت قاضي يا هنوز شلاق نخوردهاند و يا اينکه نميدانند 1500 چند تاست.
حال به ايشان که ادب را تملق مي دانند بايد عرض کنيم:
جناب منتظري گويي شما هم وقتي بوي عزل را استشمام فرموديد نه تنها به تملق افتاديد، بلکه مقداري معاني کلمات و لغاتي مانند سرباز فداکار و مطيع و از جان گذشته را با هم قاطي نموديد.
و اما مي رسيم به بحث نامه 68/1/6
در مقدمه كتاب عرض شد براي باور كردن بعضي ادعاهاي كتاب خاطرات آقاي منتظري بايد بطور باورنكردني احمق بود و اين يكي از آن موارد است .
ايشان در مورد آن نامه از چندين طريق تشكيك نموده و مي خواهند اصالت نامه را مخدوش سازند. البته نقش اصلي را سؤال كنندگان از ايشان بعهده دارند و ايشان با پاسخ دوپهلو به سؤالات تنظيم شده، مي خواهند خواننده را به شك و ترديد در اصالت نامه وادار كنند.*
اول : محتواي نامه
ايشان اعتقاد دارند امام سلام الله عليه چون يك انسان مؤمن و عارف و متقي بودهاند لذا از اين دست نامه براي كسي نمي نوشتهاند .
عرض مي شود: حرف شما صحيح بود اگر نامه 68/1/6 امام سلام الله عليه به شما، اولين نامه بود.
ولي نه تنها انسانهاي مؤمن و عارف و حتي امام و پيامبر سلام الله عليهم اجمعين؛ بلكه خود خداوند هم وقتي چند بار با لحن ملايم و عطوفانه به يك نفر تذكر دادند و او گوش نكرد، آنوقت از راه ديگر وارد ميشوند.
نگاهي به سوره توبه بيندازيد تا ببينيد كه انسان اگر نخواست حرف حساب را بپذيرد، آنوقت ماجرا فرق ميكند.
حضرت امام سلامالله عليه بيش از3سال با شما مدارا كرده، حتيگفتند: مخلص و مريد شما هستم؛ ولي شما بر افكار غلط خود پافشاري كرديد.
خوب بديهي است كه احتياج داشتيد تا با يك تشر عارفانه به شما بگويند حدّ و اندازه گليم شما چقدر است تا پايتان را به همان اندازه دراز كنيد،كه البته نكرديد.
در ثاني شما بهتر است كتاب كشف الاسرار حضرت امام راحل سلام الله عليه را مطالعه كنيد تا ببينيد حضرت امام سلام الله عليه وقتي پاي اسلام در ميان باشد اصلاً با كسي شوخي ندارند و خيلي تند و صريح صحبت مي كنند و مي نويسند.
البته اين نکته بر شما پوشيده نبود ، زيرا وقتي آن عارف واصل سلام الله عليه يادآوري نمودند که اگر به کارهايتان ادامه دهيد تکليفي ديگر دارند و شما ميدانستيد که ايشان در انجام تکليف هيچگونه تعارفي با هيچکس ندارند؛ شما هم فهميديد که ماجرا خيلي جدّي شده ولذا آن حرفها*را نوشتيد.
البته اين کمترين اعتقاد دارد متن و محتواي نامه نشان ميدهد نوشتن آن نامه کاري بود که فقط و فقط از عهدة عارف واصلي همچون حضرت امام راحل سلام الله عليه برميآمد و اگر متن نامه غير از اين بود که الان هست، ميبايست در آن شک کرد.*
دوم : شکل نامه
يكي ديگر از دلايل تشكيك در نامه 68/1/6 را، بيماري امام سلام الله عليه و لرزش احتمالي دست ايشان دانسته و ادعا ميكنند؛
چون دست حضرت امام سلامالله عليه در زمان بيماري بايد لرزش داشته باشد* پس اين نامه نبايد به خط خود امام سلام الله عليه باشد و براي اثبات آن استناد ميكنند به پيش نويس خط امام سلام الله عليه در شعر معروفشان:
من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم چشم بيمار تو را ديدم و بيمار شدم
شاگردان ناشي آقاي منتظري ادعا ميكنند كه رسمالخط واقعي امام سلام الله عليه در آن روزها همان خطي است كه شعر خود را نوشتهاند .
آنها يا واقعاً جاهلند و يا خود را به جهالت ميزنند و يا هر دو.
زيرا شاعر در زمان شعر گفتن اصلاً مراعات خط و نحوه نگارش، زيبايي و خوش يا بد خطي را نميكند.
آري شعر يك جوشش دروني است كه در يك زمان خاص قلم را به دست انسان داده تا اين جوش و خروش و مكنونات قلبي خود را بر کاغذ بنويسد، حتي بعضي اوقات امكان دارد شاعر در يك لحظه كه مشغول پياده كردن شعر از دل بر كاغذ است از يك بُعد و جنبة مسئلهاي خوشش آمده و آنرا بعنوان يك مورد مثبت تلقي كند، در حاليکه کليّت آن جريان را تأييد نميکند.
اينجا يك آشفتگي معنوي براي اشخاص ناآشنا به حالات شاعرانه پيش ميآيد . از خود حضرت امام سلام الله عليه مثال مي زنيم .
ماجراي حسين بن منصور حلاج از نظر عارفان کامل و اولياء الهي؛ دالّ بر كم ظرفيتي حلاج است كه در آن رابطه مطالبي گفته شده.
و البته حق اين اظهار نظر را افرادي دارند كه از لحاظ مقام عرفاني بالاتر از حلاج هستند نه افراد متحجّر و غير عارف.
كاسه منصور خالي بود پرآوازه گشت ورنه در ميخانة وحدت كسي هشيار نيست
يا حافظ عليه الرحمة مي گويد
گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند جرمش اين بود كه اسرار هويدا مي كرد
حضرت امام راحل سلام الله عليه هم در دو رباعي به اين نكته اشاره مي فرمايد و عمل حلاج را دالّ بر كم حوصلگي او مي دانند و با استدلالي عارفانه كار او را تأييد نمي كنند .
گر نيست شوي کوس اناالحق نـزني بـا دعـوي پـوچ خـود معلق نزني
تا خود بيني ، تو مشرکي بيش نـه اي بيخود بشوي که لاف مطلق نزني
و
تـا منـصـوري لاف انـاالحـق بـزنـي ناديده جمال دوست فوغا فکني
دک کن جبل خودي خود چون موسي تـا جلـوه کنـد جمال او بي ارني
همين امام راحل سلام الله عليه در آخرين شعر زمان حياتشان به منصور توجه كرده و ميسرايند:
فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم همچو منصور خريدار سر دار شدم
خوب وقتي يك انسان کم اطلاع بخواهد در اين زمينه اظهار نظر نمايد قاعدتاً به بن بست ميخورد و احتمال دارد در صحت انتساب يكي از اين دو شعر به امام سلام الله عليه شك كند .
ولي بايد دانست نَفْسِ عمل حلاج را امام راحل سلام الله عليه تأييد نميكنند ولي نحوه كشته شدن او كه طبق نقل تاريخ در منتهاي سختي بوده را طالب هستند. بعبارتي از خداوند مي خواهند طوري با او برخورد نمايد كه هيچ نشانهاي از انيّت و انانيّت او چه در ظاهر يا باطن نماند .
خوب وقتي يك شاعر عارف حتي در بند رعايت بعضي قواعد محتوايي نيست چگونه اين افراد ناشي توقع دارند شاعر در بند زيبايي خط باشد.
و البته بايد اضافه کرد چون اين حالت انقطاع الي الله اغلب در خلوتها و مواقع نماز شب به انسان دست مي دهد مطمئناً اگر لرزشي هم باشد در اثر شدت گريه است نه شدت بيماري .
حتي اگر پيش نويس شعر شاعران عارف كه در زمان جذبه شعر گفتهاند را جمع آوري نماييم، خواهيم ديد خط امام سلام الله عليه شايد جزء بهترين خطوط باشد .
از همة اين مسائل گذشته مي توان به پيش نويس ديگر اشعار حضرت امام سلام الله عليه كه در كتب مختلف چاپ شده نگاه كرد و بعد مقايسه نمود آيا پيش نويس خط شعر با خط نثر ايشان مثل هم است يا خير؟
آري انسانهاي عارف كه شعرشان جوشش دروني و نه كوشش جهت چند كلام آهنگين است ، وصف حالشان اين بيت مولوي است
قافيه انديشم و دلدار من گويدم منديش جز ديدار من
خوب در مقامي كه جاي انديشيدن به وزن و قافيه نيست؛ چه جاي نگاه به خوش يا بديخط ميرسد؟
اگر بخواهيم به پيش نويس خط شاعران استناد کنيم؛ مثل اينست كه بخواهيم به حرفهاي يك انسان خواب يا حالت به هوش آمدن افراد بعد از بيهوشي استناد كنيم .
حال بايد از آقايان پرسيد شما چرا خط نامه 68/1/6 را با خط نامه68/1/8 مقايسه نميكنيد ؟
مگر شاگردان شما ادعا ندارند حضرت امام سلام الله عليه در نامه 68/1/8 نظر واقعيشان را در مورد آقاي منتظري گفتند؟*
پس استناد به خط نامهاي كه دو روز بعد نوشته شده معقولتراست.
اما دلايل ما جهت اصالت نامه 68/1/6
همه ميدانيم حضرت امام سلام الله عليه در 68/1/6 طي يك نامه كه به آقاي منتظري مينويسند، باعث عزل ايشان مي شوند.
آقاي منتظري هم در 68/1/7 طي نامهاي به حضرت امام سلام الله عليه اعلام ميكند؛ از قائم مقامي كناره گرفته و امام سلام الله عليه هم در 1/8 در طي نامهاي به ايشان ضمن تشكر باز هم تأكيد ميكنند باند هاشمي را مواظب باشيد .
اين 3 نامه كه در طي 3 روز متوالي نوشته شده، نه تنها از نظر محتوي با هم هماهنگ هستند؛ بلكه بطور معجزهآسايي در هر نامه يک جملهاي آمده كه نشان ميدهد؛ هر دو طرف در جريان نامهها بودهاند.
بطوريكه نميتوان ادعا كرد يكي از طرفين نامهها آقاي منتظري يا حضرت امام سلام الله عليه از يك نامه غافل بودهاند. توضيح مطلب بدينصورت است
وقتي امام سلام الله عليه نامه 68/1/6 را به آقاي منتظري ميدهند، آقاي منتظري در نامه 68/1/7 خود دو نكته را تذكر ميدهند .
1. آقاي منتظري مينويسند : مرقومه شريفه 68/1/6 واصل شد .
2. آقاي منتظري ضمن كنارهگيري از قائم مقامي ميخواهد تا به بحث و درس خود ادامه دهد
بديهي است كه اگر نامه 1/6 را حاج سيد احمد آقا نوشته باشد؛ وقتي نامه 1/7 آقاي منتظري به حضرت امام سلام الله عليه ميرسد بدون ترديد اولين سؤالي كه به ذهن امام سلام الله عليه ميرسيده اين بايد باشد:
اين نامه 1/6 كه آقاي منتظري ميگويند واصل شده چه بوده است ؟
و بعد با توجه به درخواست آقاي منتظري در نامه 1/7، حضرت امام راحل سلام الله عليه در نامه 1/8 خود مي فرمايند: چنانچه ذكر كرده ايد رهبري بيش از طاقت شما است .
پس با توجه به نكاتي كه اشاره شد بايد گفت :
اولاً : تشكيك در اصالت نامه 1/6 مانند خيلي از كارهاي ديگر از جوانمردي بدور است .
ثانياً : از نظر كارشناسي خط و ظواهر هم غلط است .
ثالثاً : از نظر محتوي هم امكان ندارد اين نامه ها بدون ارتباط با هم نوشته شده باشد .
رابعاً : بخشي از نتايج نامه 1/6 را ملت شريف هم اكنون بعد از12سال ميبينند و بديهي است قسمتي ديگر هم در آينده نه چندان دور ديده خواهد شد.*
پس نميتوان به مردم گفت نه ببينيد، نه بفهميد و نه فكر كنيد.
البته بخش دوم کتاب ثابت ميکند نوشتن آن نامه نميتواند کار کسي غير از آن ولي خدا سلام الله عليه باشد.
آري قسمت عمده نامه 1/6 در بخش دوم كتاب نقد و بررسي خواهد شد ان شاءالله ولي يك قسمت از نامه 1/6 را در اينجا زير ذرّه بين ميگذاريم .
حضرت امام سلام الله عليه در نامه 1/6 يكسري نصايح به آقاي منتظري دارند كه طبق معمول ايشان به آنها توجه نکردند، ولي يكي از اين بندها زياد مورد توجه آقاي منتظري واقع شده و روي آن تكيه مي كنند .
توصیه به عدم ورود به مسائل سیاسی
حضرت امام سلام الله عليه به ايشان توصيه ميكنند كه در مسايل سياسي وارد نشوند .
آقاي منتظري هم ميگويند :
اولاً : امام در تحرير الوسيله مي فرمايند همه بايد در مسائل سياسي وارد شوند .
ثانياً : مـن مـقـلـد ايشـان نـبـودهام تـا بـخـواهـم از ايـشـان تقليـد كـنـم .
شايد سؤال شود: چرا امام سلام الله عليه برخلاف نظرشان در تحريرالوسيله؛ به ايشان چنين گفتهاند؟
در پاسخ عرض مي شود: آقاي منتظري با مُثله كردن جريانها سعي ميكنند حقايق را وارونه كنند.
اصل جريان بدينصورت است ايشان در طي يك نامه به تاريخ 68/1/4 به حضرت امام سلام الله عليه اعلام ميكند: اينجانب شرعاً نظر حضرتعالي را بر نظر خود مقدم مي داند.*
اين جمله معنايش اينست كه «من از شما تقليد ميكنم .»
حال بايد از ايشان سؤال كرد:
آقاي منتظري شما در مورد جمله امام سلاماللهعليه كه ميفرمايند« شما فقيهي باشيد كه نظام و مردم از نظرات شما استفاده كنند» خيلي معركه ميگيريد كه :
آيا منظور امام اين بوده نظام در مورد شکيّات و سهويّات نماز بايد از نظريات من استفاده كنند يا در مسائل مملكتي و سياسي و..............؟
حال شما جواب دهيد؛ وقتي به حضرت امام سلام الله عليه مينويسيد من نظر شما را شرعاً برخود مقدم ميدارم يعني مقلد شما هستم؛ منظور شما از اين جمله چيست ؟
آيا منظور شما اينست كه در تعداد ركعات و شکيّات و سهويّات نماز و ديگر احكام مقلد امام سلام الله عليه هستيد يا در مورد مسائل سياسي ، اجتماعي و حكومتي؟
اگر منظور شما همين احكام ثانويه و يا تعداد ركعات و شکيّات و سهويّات نماز باشد كه اجتهاد خود را زير سؤال بردهايد چه برسد به مرجعيت، چراكه حق نداشتيد تقليد كنيد .
اگر منظور شما از تقليد كردن از حضرت امام سلام الله عليه مسائل سياسي و حكومتي و اجتماعي است پس خودتان ثابت ميكنيد يك انسان درس خوانده و مجتهد هم بايد در مسائل سياسي و حكومتي تابع وليّ فقيه باشد.
از همه اينها گذشته انسان بايد در زندگي به اصول جوانمردي هم مقداري پايبند باشد؛ اين چه راه و رسمي است كه شما پيش گرفتهايد .
شما در 1/4 به امام مينويسيد من نظر شما را بر خودم مقدم ميدارم يعني من مقلد شما هستم و نظر خود را اعلام بفرمائيد تا اطاعت كنم.
پس اين درخواست خود شما بوده، اما وقتي آن عزيز سلام الله عليه نظر خود را در 1/6 اعلام ميفرمايند، نه تنها عمل نکرده، بلكه داد و فرياد راه مياندازيد كه من خودم مجتهدم و مقلد كسي نيستم و ايشان حق نداشتند به من دستور بدهند .
قرآن علت فرمان اعدام سران كفر را اينطور عنوان مي كند وقاتلوا ائمة الكفر انهم لا اَيمان لهم
يعني سران كفر را بكشيد بدان علت كه به حرف و سوگند و تعهد خود پاي بند نيستند.
مي بينيم خداوند علت اعدام را عدم ايمان ندانسته و نفرموده لا اِيمان لهم بلكه عدم پاي بندي به تعهدات و قول و قرار را مورد توجه قرار داده و فرموده لا اَيمان لهم.
در روز عاشورا هم سالار شهيدان عليه السلام به لشكر عمر سعد ملعون گفتند: اگر دين نداريد لااقل آزاد مرد باشيد و آن سپاه شقاوت و ضلالت هم پذيرفته، تا زمان حيات امام حسين عليه السلام به خيام حرم حمله نكردند.
شما به حضرت امام راحل سلام الله عليه كتباً درنامه 1/4 تعهد ميدهيد تا نظر ايشان را بر نظر خود مقدم بداريد و با اين حرف ايشان را ملزم ميكنيد تا نظر خود را بفرمايند، چراكه اگر نميگفتند گناه كار بودند.
و بعد وقتي ايشان نظر خود را ابلاغ فرمودند، نه تنها به تعهد خود عمل نميكنيد؛ بلكه با گستاخي ميگوييد من مجتهد هستم و امام سلام الله عليه هم مجتهد بودند، پس در عرض هم بوده و ايشان حق نداشتند به من دستور بدهند .
شما فكر مي كنيد امام سلام الله عليه شما را نمي شناختند؟
شما فكر ميكنيد اگر ايشان را ملزم به گفتن نظرشان نميكرديد، آيا اين حرف را به شما مي زدند؟
مگر نه اينست امام سلام الله عليه قبل از گفتن اين نظر، ميفرمايند«به شما اجازه نميدهند»يعني چه؟
يعني من ميدانم حرفم بي ثمر است ولي چون از من استفتاءكرده و من را مرجع خود خواندهاي و اگر در اين موقع جواب تو را ندهم معصيت كردهام، لذا اين نظر را ميگويم.
در ثاني قبول داريم شما چند سالي درس خواندهايد، ولي چه كسي گفته هر كس درس خواند و مجتهد شد در عرض وليّ فقيه است؟
اگر اين ادعاي گزاف و بيهوده قبول شد پس ما الان چند هزار وليّ فقيه در قم و مشهد و نجف وکربلا وووو داريم .
از همه اينها گذشته حتي اگر شما استفتاء نميكرديد و تعهد نميداديد تا از امام سلام الله عليه تقليد كنيد و حضرت امام سلام الله عليه بدون درخواست شما اقدام به صدور اين حكم ميكردند كه در مسائل سياسي اقدام نكنيد واجب بود كه اطاعت كنيد، چرا كه حكم وليّ فقيه بود و يك حكم ولايي نه يك دستور ساده ديني.
مقام و مرتبه آقاي منتظري در سياست اصلاً قابل مقايسه با مقام و مرتبه مالك اشتر سلام الله عليه در جنگاوري نيست. چراكه مالك اشتر در جنگاوري نه تنها مجتهدي مسلم بوده، بلكه ميتوان گفت او در فن مبارزه و رزم مرجعي اعلم بود که فقط امام علي عليه السلام بالاتر از او بودند .
اما وقتي حكم ولايي مولا عليه السلام در جنگ صفين به او رسيد تا جنگ را خاتمه دهد او هم اطاعت كامل كرده و برميگردد.
شما كه چندين سال ولايت فقيه را تدريس كردهايد آيا نميدانيد حكم ولايي چيست و فرق حكم ولايي و حكم ارشادي چه مي باشد؟
يا چنانچه تاكنون ثابت گرديده هرجا شما منافع خود را در خطر ببينيد از قبول واقعيات سرباز ميزنيد و حكم ولايي را مانند دخالت بيجا قلمداد ميكنيد؟
البته همه ملت فهيم و رشيد ايران ميدانند كه منظور از عدم اقدام شما در سياست چيست و ما را از تکرار بي حاصل اين موضوع معاف ميگردانند.
اين ادعاي علم و اجتهاد شما انسان را به ياد داستان حضرت نوح عليه السلام و پسرش مي اندازد . مولوي رحمةالله عليه در مثنوي بسيار زيبا و پر مغز نتيجه ميگيرد تكيه پسر نوح بر اندك علمش در فن آشنا يا همان شنا؛ باعث هلاكت او گرديد، چند بيت از آن داستان را مرور ميكنيم.
آري گويي اين ماجراي امام سلام الله عليه و جناب منتظري است که مولوي آنرا بنظم کشيده است ؛ خصوصاً نصايح حضرت امام سلام الله عليه براي پرهيز جناب منتظري از دخالتهاي بيجا در جريان مهدي هاشمي .
دم مـزن تـا بـشـنـوي از دم زنـان آنـچ نـآمـد در زبـان و در بـيــان
دم مـزن تـا بشـنـوي زآن آفـتـاب آنـچ نـآمد در کتـاب و در خـطاب
دم مـزن تـا دم زنـد بـهـر تـو روح آشـنـا بـگـذار در کـشـتـي نــوح
همچو کنـعـان کـآشـنـا ميکـرد او کـه نخـواهـم کـشتـي نـوح عـدو
هي بـيـا در کـشـتـي بـابـا نشيـن تـا نـگردي غـرق طـوفـان مهيـن
گـفـت نـي مـن آشـنـا آمـوخـتـم من بجـز شمـع تو شمـع افـروختم
هين مکُن،کين مـوج طوفان بلاست دست و پـا و آشـنـا امـروز لاسـت
گـفـت نـي، رفتـم بـر آن کوه بلند عاصمست آن کـُه مرا از هر گـزند
گـفت مـن کـي پنـد تو بشنوده ام که طمع کردي که من زين دودهام
خـوش نيامد گفت تـو هـرگز مـرا مـن بـريأم از تـو در هـر دو سـرا
هين مـکـن بابا کـه روز نـاز نيست مـرخـدا را خـويشي و انبـاز نيست
جـز خـضوع و بنـدگـي و اضطـرار انـدريـن حـضـرت نـدارد اعـتـبـار
گفـت بـابـا سـالهـا ايـن گـفتـهاي بـاز ميگـويـي؛ بـجهـل آشفتـهاي
ايـن دم سـرد تـو در گـوشم نرفت خـاصه اکنـون کـه شدم دانا و زفت
باز هم تأكيد ميكنيم اگر شما در نامه 68/1/4 خود، حضرت امام راحل سلام الله عليه را مُلزم به اظهار نظر نميكرديد، قطعاً آن عزيز به شما اين حرف را نميگفتند. زيرا خودشان ميدانستند گفتن آن بيهوده است و به اين بيهوده بودن از قبل اشاره کردهاند.
ما بررسي ديدگاه عرفاني حضرت امام راحل سلام الله عليه را ان شاءالله در بخش دوم خواهيم آورد.
* اين آمار بوسيلة يکي از مسئولين و از سيماي جمهوري اسلامي گفته شد و بنده بين 17 يا 12 کشور آن ترديد دارم. آري بيداري نسبي که هماکنون در کشورهاي اسلامي ديده ميشود نيز از مقاومت فرزندان اين ملت رشيد در جنگ نشأت گرفته. زيرا آنها ديدند قدرت ايمان بر تمامي سلاحها پيروز ميشود و آمريکا هم فقط يک مدعي بيخاصيتِ منفعت طلب؛ بيش نيست .
* هر چند اين حرف جنگ افروزي ايرانيان را آقاي منتظري فرموده كه به آن ميرسيم
* او يکجا مهدورالدم است و يکجا هم پياله
* نام آن فرد در کتاب ايشان نيامده
* در اينجا ديگر نامي از آيت الله ؛ حجت الاسلام ؛ فقيه عاليقدر ؛ ديگر نيست.
* متأسفانه در زندگي ايشان نيز همينطور است يعني ديگران از ايشان استفاده ابزاري نموده واز طريق ايشان حرفهاي خودشان را ميزنند
* سرباز فداکار و مطيع و از جان گذشته
* در اين رابطه در بخش دوم كتاب ان شاءالله توضيح مبسوط ميآيد.
* درست مانند آن حرف كه چون وليّ فقيه انسان است بايد خطا داشته باشد.
* خودشان اعتقاد دارند که حتي آن نامه دوم هم نشان دهنده شخصيت ايشان نيست، که البته ما با ايشان هم عقيدهايم؛ زيرا نامه اول را نظر واقعي و نامه دوم را نظري برمبناي مراعات عقول عامه ميدانيم توضيح مبسوط در بخش دوم کتاب خواهد آمد ان شاءالله
* البته آقاي منتظري در جواب سؤال؛ چرا همان زمان در اصالت نامه تشکيک نکرديد؟ميگويد: آن زمان نميدانستيم اينگونه خلافهايي در بيت امام سلام الله عليه صورت ميگيرد. البته ما عقيده داريم اين عدم تشکيک 2 علت ديگر دارد 1- حضرت امام سلام الله عليه زنده بودند2- وضعيت بحراني مملکت از نظر اقتصادي مانع مي شد که جناب منتظري ريسک کرده، وجهه خود را در گرو مملکتي گرو بگذارد کـه در جنگ متحمل خسارت شـده و در تحريم اقتصادي بسر ميبرد. آري اينها اعترافات خودشان است که در فصل 2 به آن ميرسيم. والاچه خبري از غيب هم اکنون و بعد از 13سال نازل شده که در دفتر امام سلام الله عليه چنين خلافهايي صورت ميگرفته؟؟
* فقط دو روز قبل از عزل؛ زماني که باند هاشمي فهميد ماجرا به جاي حساس رسيده است.
نمونه هايي ديگر از تحريف واقعيات بوسيله آقاي منتظري
در اينجا نگاهي مياندازيم به موارد ديگري که جناب منتظري سعي ميکند با وارونه نشان دادن قضايا مطالب را به نفع خود به مخاطب ناآگاه قالب کنند.
باز تأکيد ميکنيم که ما چکيده و لبّ مطالب را ميآوريم.
ايشان در مورد جريان مخالفت آيت الله بروجردي با تدريس فلسفه حضرت علامه طباطبايي رحمة الله عليهما چنين ميگويند:
من به حضرت علامه پيشنهاد دادم شما يک درس شفا بگو، من هم يک درس اشارات و بالاخره ايشان قبول کردند .
اما در کتاب مهر تابان، يادنامه حضرت علامه طباطبايي ميبينيم همين ماجرا، با يک تفأل از حافظ آسماني و يک پيغام شفاهي به آيت الله بروجردي مختومه ميشود.
بدين صورت که حضرت علامه طباطبايي رحمةالله عليه با تفأل حافظ و ديدن غزلي با مطلع اين بيت
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
مصمم به ادامه تدريس ميگردند ولي در طي پيامي به حضرت آيت الله بروجردي تصريح مينمايند: چون شما را حاکم شرع ميدانم لذا اگر شما حکم بفرماييد مسئله صورت ديگري بخود ميگيرد.*
پس ميبينيم اصلاً حرفي از جناب منتظري در ميان نيست.
شايد سؤال شود: آيا آقاي منتظري دروغ گفتهاند؟ شايد در يادنامه به علت مسائل سياسي نام ايشان را حذف کرده باشند؟
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً: يادنامه در دوران اوج آقاي منتظري و سالگرد رحلت علامه چاپ و منتشر گرديده.*
ثانيا: با توجه به روحيه جناب منتظري هيچ بعيد نميدانيم ايشان اينگونه حرفي بزنند، يعني همانطوريکه خود را هم طراز حضرت امام سلام الله عليه ميدانستند، قاعدتاً هم طراز حضرت علامه طباطبايي رحمة الله عليه هم ميدانستهاند و بعيد نيست اينگونه به علامه طباطبايي رحمةالله عليه پيشنهاد داده باشند.
ولي مهم اين است که اين حرفهاي آقاي منتظري اگر واقعاً راست باشد و ايشان آنها را گفته، آنقدر در نزد علامه رحمة الله عليه بيارزش بوده، که حتي آنرا ذکر هم نکردهاند و اگر هم اين حرفها را نگفته باشند که دروغ گفتهاند.
ثالثاً: همه ميدانيم که دروغ گفتن براي انسانهايي که با نفس خود نخواسته يا نتوانستهاند مبارزه کنند؛ و از طرفي قصد دارند بهر قيمتي که شده اشتباهات خود را توجيه کنند، امري دور از ذهن نيست.
بطور مثال:
جناب منتظري وقتي مطلع ميشوند که فيلم اعترافات مهدي هاشمي فقط براي تنوير افکار عمومي و آگاهي مردم، قرار است از سيماي جمهورياسلامي پخش شود؛ شديداً موضعگيري نموده و بطور شفاهي جهت جلوگيري از پخش آن به رئيس وقت مجلس* پيغام ميدهد: اگر آن اعترافات پخش شود برعليه وزارت اطلاعات اعلاميه داده و سخنراني ميکنند.*
وقتيکه فيلم اعترافات پخش ميشود ايشان در پيامي کتبي خطاب به حضرت امام سلام الله عليه مينويسد:
چرا مصاحبهاي را که بضرر من و بيت من و مدارس من بود اجازه داديد پخش شود؟
همين فرد که ملت را تا اين حد نامحرم ميداند؛ در جواب نامة کاملاً مشکوکي*که از ايشان در مورد ضرورت نوشتن و پخش مطالب کتاب خاطرات بر روي شبکه جهاني اينترنت سؤال نموده، به يکباره 180 درجه تغيير جهت داده و مينويسند :
من اساساً با روشهاي مخفيکاري و بحساب نياوردن ملت در حاکميت و اداره کشور مخالفم!!
البته تأکيد ايشان کاملاً قابل توجه است و لازم به ذکر است اين مسئله در چندين موضع تأکيد و تکرار شده.
رابعاً: ما نمونههاي ديگري هم از آقاي منتظري خواهيم آورد که نشان ميدهد ايشان اصلاً تقوي را در نقل مطالب رعايت نميکنند.
جالب اينجاست که شاگردان ايشان در مقدمة کتاب خاطرات آوردهاند:
شايد بعضي مطالب صلاح نبوده در اينجا آورده شود، ولي اصرار استاد بر درج حقايق باعث شده ما بعضي مطالب را که علي الظاهر به ضرر استاد است را هم بياوريم.
در جواب اين ادعا مي گويم :
اولاً: اگر شما سود و ضرر استاد را تشخيص ميداديد، او را به اين روز نمي نشانديد.
ثانياً: اگر ميخواستيد حرفهايي را فقط بسود استاد است جدا نموده و بياوريد؛ قطعاً بجز خاطرات دوران کودکي و نوجواني چيزي را پيدا نميکرديد. آري در اول کتاب عرض کرديم اگر قرار بود به تمام ادعاهاي کتاب خاطرات بپردازيم، اين کتاب حدّاقل تبديل به 4 جلد ميشد و ما فقط با توجه به ضرب المثل مشت نمونة خروار، چند مورد را ذکر کرديم. چراکه وقت خود و خوانندگان بيشتر از رسيدگي به اين ادعاها اهميّت دارد.
ثالثاً: شما فقط تصور ميکنيد زيرک هستيد، والا همه مردم ميفهمند شما با اين ادعا ميخواهيد همان کلاهي را بر سر اين ملت بگذاريد که ليبراليسم غرب بر سر ملتش گذارده .
يعني با ادعاي درج واقعيات در مردم اين پيش زمينه فکري را بسازيد تا مردم آگاه ما با خود بگويند:
آه؛ اين بندگان خدا تمام واقعيتها را نوشتهاند، حتي آنها که به ضررشان بوده؛ پس هرچه نوشتهاند حق و صحيح است.*
اگر فقط همين يک سؤال ما را جواب داديد به صداقت شما ايمان مي آوريم:
آري آقايان خصوصاً جناب منتظري ادعا دارند در حملاتي که از طرف ماموران نظام؛ به منزل و دفتر ايشان شده تعداد زيادي از مدارک ايشان از بين رفته يا مصادره شده؛ حال سؤال ما اينست:
چرا در اين تاراج بيرحمانه!! فقط مدارکي نابود شدهاند که مطالب آنها بضرر استاد شما بوده، ولي مدارکي که شما فکر ميکنيد به نفع شماست تمامي در کتاب خاطرات آمده است؟؟
خير ملت ما شعورشان بيش از اين بچه بازيهاي شماست.
تاکنون چند مورد از واقعگويي شما را نشان داديم حال به چند مورد ديگر هم اشاره ميکنيم ، هر چند بازهم تأکيد ميکنيم بناي ما بر اختصار است.
بطور مثال
در جريان دستگيري مهدي هاشمي ، چون فقط يک مرتبه از مهمات آن باند نامي به ميان ميآورند، براي خواننده القاء ميشود تمامي مهمات باند مهدي هاشمي250گرم مواد منفجره و يک اسلحه کلانشينکوف بوده.
ولي واقع امر غير از اين است زيرا مهمات کشف شده از باند هاشمي در3 نوبت بوده و ميزان مهمات و سلاحهاي اين باند به يک انبار مهمات و زرادخانه بيشتر شبيه است.
ولي آقاي منتظري ميگويد مهمات مکشوفه 250 گرم مواد منفجره و يک اسلحه کلانشينکوف بوده است.
ما چون در اين کتاب بنا را براختصار گذاشتهايم؛ لذا از آوردن فهرست تمام مهمات خودداري ميکنيم و افراد علاقمند را به کتاب خاطرات سياسي ارجاع مي دهيم و فقط بطور مجمل در مورد تعداد سلاحهاي آنها عرض مي کنيم انواع مسلسل 204 انواع کلت و تفنگ 45 انواع خمپاره انداز وتيربار 16 قبضه .*
شايد سؤال شود: مهدي هاشمي اينهمه مهمات را از کجا آورده؟
در پاسخ عرض مي شود: او شاگرد آقاي منتظري بوده است و همانطوريکه جناب منتظري وجوهات شرعيه را جزء اموال خود محسوب ميکنند مانند ماجراي دارالشفاء، مهدي هاشمي هم زماني که در سپاه بوده مهمات آنجا را جزء اموال خود محسوب کرده و اين مهمات را از آنجا آورده است.
چون قرار ما اين بود بي دليل حرفي نزنيم مجمل قضيه دارالشفاء را ذکر ميکنيم :
ايشان با توجه به اينکه در اول انقلاب وکيل امام سلام الله عليه بوده، لذا مقدار زيادي وجوهات و نذورات نزدشان ميرفته است. قاعدتاً با کمکهاي مردم خيّر و کمک ديگر افراد، موفق ميشود آن مدرسه را توسعه بدهد.
بعد از عزل چون ايشان ديگر در آنجا پستي ندارد لذا ادعا دارند کار ديگران و دخالت هيئت امنا، غيرشرعي و غصبي است در حاليکه
اولاً: وجوه نقد که از وجوهات و نذورات بوده و ربطي به ايشان نداشته
ثانياً: تنها چيزي که از خود مايه گذاردند همان مقدار وقتي است که صرف اين موضوع کردند.
پس ادعاي توليت و بلکه مالکيت دارالشفاء بخاطر چند ساعت وقت مانند ادعاي مادري انقلاب بخاطر آن مبارزات سابق الذکر است.
نمونه اي ديگر
ايشان در جلسهاي که براي مسئله اعتصابشان در ماجراي مهدي هاشمي ؛ با حضور رؤساي سه قوه در نزد امام سلام الله عليه بوده، فقط حرفهاي خود را آوردهاند که بنده گفتم: لا يکلف الله نفساً الا وسعها
ديگر هيچ حرفي از مطالب گفته شده از سوي حضرت امام راحل سلام الله عليه و ديگر بزرگان به ميان نميآورند.
درست مانند حرف بعضي از دشمنان حضرت علي عليه السلام، آنهم دشمنان بي انصاف که ميگويند:
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در روز عيد غدير خم بيش از 100هزار نفر را با آن کيفيت که در تاريخ ضبط شده، جمع فرمودند تا يک جمله بگويند و آنهم اين بود هر کس من را دوست دارد اين پسر عموي من را هم دوست بدارد .
آنها غافل از اين نکته هستند که حتي اگر بر فرض محال منظور همان يک جمله باشد، باز مردم پيمانشکن به همين توصيه هم عمل نکرده و در حق مولا و خانوادهاش صلوات الله عليهم کمال بي محبتي را انجام دادند.
ايشان هم گويي نميدانند اگر فردي ادعا کرد وليامر مسلمين است و با گفتن لا يکلف الله نفسا الا وسعها که معادل محاورهاي آن مي شود « من همينم که هستم » بخواهد مسئوليت را از خود رفع کند در واقع خود را عزل و خلع نموده و بي کفايتي خود را ثابت کرده است.
زيرا نشان مي دهد او ظرفيت مبارزه با نفس و بهسازي خود را هم ندارد چه برسد به اجتماع اسلامي
به بحث خود بر ميگرديم:
آري آقاي منتظري در مورد آن جلسه ديگر هيچ توضيحي نميدهد که در آن جلسه چه حرفهايي از طرف امام سلام الله عليه و ديگر بزرگان ردّ و بدل شده .
گويي حضرت امام راحل سلام الله عليه ايشان را از قم و ديگر مسئولين رتبه اول کشور* را جمع نمودهاند تا از آنها سؤال نمايند معادل قرآني اين کلام«من همينم که هستم» چيست؟
و آقاي منتظري هم جواب دادهاند: لا يکلف الله نفساالا وسعها
بعد هم رؤساي سه قوه با آقاي منتظري خداحافظي کرده و به منازل خود برگشتند.
حال جريان را از زبان حاج سيد احمد خميني در رنجنامه*بشنويد:
« امام با کمال بزرگواري شما را خواستند و شما در جلسه اي در منزل اينجانب که سران قوا و نخستوزير بودند، شرکت کرديد . از ابتدا معلوم بود که به شما گفته بودند که زير بار هيچ پيشنهادي نرويد تا آقا مهدي را آزاد کنند، چرا که با همه با خشونت برخورد کرديد . امام در اين جلسه با تواضع بسيار از شما خواستند که اعتصاب خود عليه نظام را بشکنيد.
به شما گفتند: آيا شما ماها را دشمن خود مي دانيد ؟ يقيناً اينرا نمي توانيد بگوييد .
بعد با حالت بسيار صميمي و گرم فرمودند : من از شما خواهش مي کنم که اين کارها را کنار بگذاريد و مشغول کار خود شويد، قبول نکرديد.
فرمودند : من ارادت به شما دارم، من مخلص شما هستم، از اين مريد و مخلص خود قبول بفرماييد و به کار خود مشغول شويد.
با کمال خشونت گفتيد لا يکلف الله نفسا الا وسعها در اين هنگام من به دوستان نگاه کردم، ديدم همگي از شرم و حيا سرهايشان را پايين انداختهاند.
آقاي خامنهاي اشک در چشمانشان بود، آقاي رفسنجاني و من در جلوي امام گفتيم که:
شما قائل به ولايت فقيه هستيد و به قول خودتان 700 صفحه پيرامون آن مطلب نوشته ايد ( البته تا آن موقع ) چرا گوش به حرف امام نمي دهيد؟ باز همان جمله لا يکلف الله نفسا را به زبان آورديد و امام با خونسردي به شما نگاه مي کردند ».
البته ما به ايشان حق مي دهيم تا مطالب را سانسور نمايد، زيرا ايشان مي خواهند خود را محق جلوهگر سازند و يک قهرمان به تاريخ معرفي کنند .
اهل فن ميدانند در بين اغلب فيلمهاي ايراني زمان طاغوت که مشهور به فيلمفارسي بودند ؛ شخص اول فيلم در طول فيلم مشکلات زيادي را متحمل ميشد اما با يکسري اعمال قهرمانه و عجيب وغريب تمام دشمنان خود را سرکوب کرده، در آخر فيلم پيروز ميشد و فيلم با پيروزي قهرمان فيلم و حالتي شاد پايان مي يافت.
در بين اغلب فيلمهاي هندي جريان برعکس بود يعني شخص اول فيلم در آخر آن کشته شده و فيلم با حالتي غم انگيز پايان مي يافت .
جناب منتظري در کتاب خاطرات خود که به يک فيلمنامه شبيه است تا به نقل خاطرات تاريخي، سعي مي کند با حذف و سانسور مطالب مانند يک فيلمنامه فيلمفارسي زمان طاغوت؛ شخص اول کتاب برخلاف دشمنيهاي زياد در آخر آن قهرمان و پيروز باشد.
در حاليکه اين فيلمنامه به يک فيلمنامه هندي بيشتر شبيه است. چراکه بعضي از مقلدان ناآگاه اکنون مي فهمند که تا حال از چه کسي تقليد کرده و سنگ چه کسي را به سينه مي زدند. بقول مولوي از قضا سرکنگبين صفرا فزود
اگر باور نداريد کتاب خاطرات به يک فيلمنامه فيلمفارسي بيشتر شبيه است؛ بياييد مجمل دوران ارتباط جناب منتظري با حضرت امام سلام الله عليه را بررسي کنيم .
هر خواننده با شعوري با يکبار مطالعه کتاب خاطرات مي فهمد که اين دورانها ،3 دوره است
دوره اول : حضرت امام سلام الله عليه يک استاد بوده اند و جناب منتظري يک شاگرد.
امام بر گردن ايشان حق استادي داشتهاند و جناب منتظري هم با حضور خود در کلاسهاي درسي و ترويج حضرت امام سلام الله عليه؛ باعث مشهور شدن حضرت امام راحل ميگردند و حق حضرت امام سلام الله عليه را ادا مي کند.
پس در پايان دوره اول هر دو با هم بي حساب مي شوند.
حضرت امام به آقاي منتظري علم آموختند و جناب منتظري هم با حضور بسيار مهم و سرنوشت سازشان در کلاس درس حضرت امام، باعث ترويج حضرت امام سلام الله عليه شده بودند.
دوره دوم: حضرت امام راحل سلام الله عليه تبعيد مي گردند و بار زحمات بيت و دفتر امام و پيروز نمودن انقلاب بردوش جناب منتظري افتاده و در اين دوره حق عظيمي برگردن امت و امام پيدا ميکنند.
دوره سوم : انقلاب پيروز ميشود و جناب منتظري مورد بيوفايي امام سلام الله عليه قرار ميگيرد امت و امام توأمان حق ناشناسي کرده و قدر و منزلت جناب منتظري ناشناخته باقي ميماند و هنوز هم حق ايشان ادا نشده. حال ايشان با راهاندازي اين سايت اينترنتي قصد دارند يکباره ورق را برگردانده و قهرمان اصلي فيلم شوند.
ما هم معتقديم که حق ايشان ادا نشده و در فرداي نه چندان دور قيامت که ما و ايشان هردو ان شاءالله به آن معتقديم خداوند حق ايشان را ادا خواهد نمود .
شايد سؤال شود: اگر اين ادعاي جناب منتظري باشد ادعاي شما چيست ؟
در پاسخ عرض مي شود:
مرحله اول يا دوره تحصيل:
مرحله خاصي نبوده، زيرا هر کسي که وارد محيط علمي بشود؛ اگر بعنوان محصل بيايد قاعدتاً يک يا چند استاد را انتخاب ميکند تا از آنها درسي بياموزد و يا اگر بعنوان استاد وارد محيط علمي گرديد قاعدتاً چند شاگرد به دور او جمع مي شوند تا از او علم بياموزند .
اين رويه در همه مراکز علمي رايج است چه حوزه يا دانشگاه فرقي نميکند.
ما به کسي ميتوانيم بگوييم حق استادي بر گردن ما دارد که بتواند در ملکات و سجاياي اخلاقي ما تأثير بگذارد، به عبارتي ما آينهاي باشيم که رفتار و اخلاق و سجاياي ما انعکاس رفتار و اخلاق و سجاياي استادمان باشد. در اينجا ميگوييم استاد بمنزله پدر معنوي و روحاني ما ميباشد.
خواجه عبدالله انصاري معتقد است دلالت دود بر وجود آتش، به اهميت دلالت شاگرد بر استاد نيست.
يعني همانطوري که ما وقتي دودي را ديديم ميتوانيم پي به وجود آتش ببريم بايد وقتي با شاگردي روبرو شديم، بفهميم اين فرد شاگرد فلان استاد است.*
پس ما اگر اين اصل حق را بپذيريم بايد اعتراف کنيم جناب منتظري شاگرد امام سلام الله عليه نبودهاند.
چراکه هرگز نتوانستهاند از علوم عاليه و ملکات و سجاياي اخلاقي آن عزيز بهرهاي برگيرند و مطلب مهم شاگرد و استادي را در حد حفظ و يادگيري چند مبحث علمي جمع وجور نموده اند، فارغ از تمام ملکات اخلاقي و روحيات و معنويات حضرت امام سلام الله عليه.
پس تأثير آن خصوصيّات در ايشان زياد عمقي نبوده و در ملکات ايشان تأثيري نگذاشته است.
يادمان باشد که بحث ما يک بحث تاريخي نيست تا بگويند از تاريخ فلان تا تاريخ بهمان؛ فلان دروس را نزد امام خواندهام.
آري اگر از اين منظر به قضيه نگاه کنيم بعضي مطالب برايمان روشن مي شود .
مثلاً در اين ديدگاه تدريس حضرت امام سلام الله عليه را ميتوان همسنگ و هموزن با حضور جناب منتظري در کلاس درس دانست.
يا در اين ديدگاه ميتوان فهميد جناب منتظري همانطور که خودشان بارها گفتهاند صراحت لهجه را از حضرت امام سلام الله عليه ياد گرفته اند.
بديهي است کساني که در طول زندگي فقط يکمرتبه در کلاس درس حضور پيدا کردهاند، ميدانند صراحت لهجه استاد، ظاهريترين و محسوسترين موردي است که ميتوان در يک کلاس درس فهميد. والا اين ديدگاه کجا و ديدگاه اسلام کجا، آنجايي که مولا علي عليه السلام مي فرمايند: من علمني حرفا فقد صيرني عبدا
پس اگر تأثير حضرت امام سلام الله عليه در جناب منتظري عمقي بود هرگز با نصب و عزل از قدرت نمي بايست خللي در او ايجاد شود و به مراتب نمي بايست از سوي جناب منتظري اعمال و رفتار و گفتاري صادر شود تا باعث عزل ايشان گردد .
در بحث ريشه يابي نفوذ تفکر ليبرالي در جناب منتظري يک نکتهاي پيرامون آيا کانَ به معني کانَ است يا يَکُون؟ آمده ؛ اين مطلب عظيم در مورد شاگردي جناب منتظري هم کاملاً مصداق دارد.
يعني ما اگر آن مطلب را بتوانيم بخوبي هضم کنيم ، آنوقت مي توان نتيحه گرفت آيا اصلاً مي توان ايشان را شاگرد امام سلام الله عليه دانست يا نه؟
مرحله دوم يا مرحله مبارزه : جناب منتظري مانند ديگر روحانيون وارد به مبارزه مي شود.
و بديهي است چون در درس حضرت امام سلام الله عليه بوده و ارتباطي احساس ميکردهاند، لذا با روحانيون ديگر دست به اقداماتي مي زنند و بالطبع مدتي را در تبعيد و مقداري هم به زندان مي روند.
البته بعضي از اين مجازاتها بخاطر اقدامات شهيد محمد منتظري بوده و مقداري هم بخاطر مبارزات شخصي خود با رژيم پهلوي به همراه ديگران که ارتباط خاصي با فرامين حضرت امام سلام الله عليه و دستورات آن عزيز نداشته.
و ثابت شد چون مردم و رژيم از ارتباط جناب منتظري با حضرت امام سلام الله عليه آگاه بودهاند، لذا مقدار زيادي در زندان رعايت حال ايشان ميشده.
در تبعيد هم مردم شريف ايران وقتي که ميفهميدند ايشان شاگرد حضرت امام سلام الله عليه بودهاند، بلافاصله بدور ايشان جمع شده و زياد ايشان را تحويل ميگرفتند. پس در اينجا حق حضرت امام سلام الله عليه برگردن ايشان بيشتر از دوره قبل بوده است، که بحث وکيفيّت آن گذشت.
مرحله سوم يا انفجار نور:
در اين مرحله حضرت امام سلام الله عليه با محول کردن بعضي از کارها به ايشان و بالطبع مطرح شدن جنـاب منتظـري در جامعه، مجلس خبرگان رهبري ايشان را بعنوان قائم مقام رهبري بـر مي گزيند.
چراکه جناب منتظري نه عالمترين شاگرد حضرت امام سلام الله عليه بودهاند و نه سياسيترين و نه با تقويترين آنها؛ چنانچه قبلاً ثابت شد.
پس در اين مرحله هم اگر توجهاي نسبت به ايشان صورت ميگيرد از برکت حضرت امام راحل سلام الله عليه بوده است ولي ايشان با عملکرد غلط خويش کاري کردهاند که آن پير الهي سلام الله عليه بارها گريست و از خدا طلب مرگ نمود تا خيانت دوستان را نبيند، مسئلهاي که در زندگي سراسر مبارزه امام سابقه نداشته است.
حال هر انسان با انصافي مي تواند بفهمد آيا ايشان بر گردن امام حق دارند يا امام بر گردن ايشان؟
آيا امام سلام الله عليه حق نشناسي کردند يا ايشان؟
البته نقشي را كه آقاي منتظري سعي ميكنند از حضرت امام سلام الله عليه ترسيم نمايند به همين جا ختم نميشود.
ما چند مورد ديگر از اين تقدس زدايي را با هم مرور مي كنيم ولي بايد قبل از آن به اين نكته توجه كنيم كه صاحب نظران از بتي محمودي به خاطر ساختن فيلم ضد ايراني «بدون دخترم هرگز»، بعنوان يك خائن به ملت ايران* ياد مي کنند .
حال ما از افراد با انصاف مي خواهيم اينجا قضاوت كرده و ببينند موضع گيريهاي جناب منتظري آيا همان حالت ضد ايراني را القاء نمي كند و آيا نقش جناب منتظري مخربتر است يا نقش بتي محمودي؟
ايشان در مورد اسرائيل، صدام و آمريكا حرفهاي جالبي دارند و با بيان اين مطالب سعي مي كنند شعور سياسي و كمال فهم خود را ثابت كرده و بر آن مهر تأييد بزنند، آنهم بعد از سالها كه از ماجراها گذشته است.
ولي فكر كنم نزد عاقلان عكس آن ثابت ميشود .
ايشان مي گويند : در اول انقلاب من به حضرت امام سلام الله عليه عرض كردم خوب است هيأتي به كشورهاي همسايه فرستاده و به آنها بگوييم ما كاري به آنها نداريم و با آنها دوست هستيم.
ولي حضرت امام سلام الله عليه مخالفت كردند و به همين علت بود كه يك جوّ بدي بوجود آمد. زيرا ما دايم از صدور انقلاب دم مي زديم و لذا صدام به ايران حمله كرد زيرا از ايران مي ترسيد .
به زبان سادهتر اگر امام سلام الله عليه لج نميكردند و براي جناب صدام هيأتي ميفرستادندکه:
آقاي صدام ما كاري به شما نداريم و با شما دوست هستيم ، آقاي صدام هم جنگ را شروع نميكرد . ولي چون ما دايم حرف از صدور انقلاب زديم بر صدام هم يك خوف عقلي مستولي شد، و از طرفي چون دفع خطر احتمالي واجب است، احتمالاً جناب صدام براي اينكه اين واجب الهي بر زمين نماند و ترسيد ما به او حمله كنيم، لذا به ما حمله كرد كه قاعدتاً گناه كار نيست .
اين تحليل بسط داده شده فردي است كه قرار بوده رهبر ما گردد و البته چون نه عزل و نه استعفاء را قبول دارد قاعدتاً هنوز هم وليّ فقيه اين مملكت خود را مي داند.
آيا فرستادن يك هيأت براي صدام مهمتر بود از تمام همكاريها و خدمات كويت به او در طول دفاع مقدس 8 ساله؟
آيا شما واقعاً اين مطالب را نمي فهميد يا ترجيح مي دهيد كه نفهميد؟
حضرت امام راحل سلام الله عليه سالها قبل از پايان يافتن جنگ ما با عراق فرمودند: اگر روزي صدام از جنگ با ما فارغ شود ، اول به سراغ همين كشورهاي حاشيه خليج مي رود و سالها بعد هم ديديم حرف حضرت امام راحل سلام الله عليه ثابت گرديد.
اما شما كه خود را همطراز امام سلام الله عليه و در عرض ايشان ميدانيد، سالهاست اين اتفاقات روي داده است ولي انگار در سيّاره زمين حضور نداشتيد . كاش صدام هم اين تحليلها را بخواند و لااقل يك دليل پيدا كند مبني بر اينكه او براي شروع جنگ مقصر نبود و اين ما بوديم كه بايد متجاوز شناخته شويم .
در مورد اسرائيل هم حرف گرانبها و عتيقه اي دارند .
ايشان ميگويند : چون ما با جهان اسلام همدل نبوديم، اسرائيل قدرت گرفت .
البته اين قدرت جهان اسلام، مانند اعلميّت شخص آقاي منتظري است.
يعني همانطوريكه ايشان نه در تك تك علوم حوزوي و نه در مجموع آنها اعلم نبودهاند ؛ كشورهاي جهان اسلام هم نه تك تك و نه در مجموع قدرتي داشتهاند .
چراكه از كشورهاي جهان اسلام 4 منطقه را اسرائيل اشغال كرده بود و هيچكدام نتوانستند آنرا پس بگيرند.كشور فلسطين، صحراي سينا از مصر، نوار غزه از اردن و بلنديهاي جولان از سوريه را كه اسرائيل قبل از انقلاب ايران اشغال كرده بود؛ چرا جهان اسلام آنها را پس نگرفت ؟
شايد بدين علت که ما در سالهاي بعد قرار بوده انقلاب کنيم.
اما هنگامي كه ما با عراق مي جنگيديم، اسرائيل هوس تجاوز به پنجمين كشور اسلامي يعني لبنان را نمود و به لبنان وارد گشته و تا بيروت هم پيش رفت .
آيا فقط ايران مي بايست در حاليكه با عراق ميجنگيد يك جبهه ديگر در جنوب لبنان باز كند و بخشي از لشكر محمد رسول الله صلي الله عليه و آله را به لبنان اعزام كند؟
اگر واكنش سريع جمهوري اسلامي نبود آيا اسرائيل از جنوب لبنان عقب نشيني مي كرد؟
فلسطين غصب شد، جهان اسلام خواب بود. صحراي سينا را گرفتند، جهان اسلام حرفي نزد. نوار غزه و بلنديهاي جولان را اشغال كردند، جهان اسلام تكاني نخورد. حتي لبنان را هم غصب كردند، كدام كشور اسلامي به جز ايران عملاً وارد صحنه شد؟ حال علت قدرت گرفتن اسرائيل چيست؟
ايشان ميفرمايد چون ما نتوانستيم دنبالهرو جهان اسلام باشيم اسرائيل قدرت گرفت.
براستي همانگونه که معاويه ملعون؛ امام علي صلوات الله عليه را بهتر از خوارج ميشناخت، نخست وزير کثيف و اسبق اسرائيل موشه دايانِ قاتل ؛ انقلاب اسلامي را بهتر از جناب منتظري شناخت.
زيرا در مصاحبه با گاردين انقلاب اسلامي را به زلزلهاي که خاورميانه و اسرائيل را ميلرزاند تشبيه کرد.
البته يك جهان اسلام هم به بيت ايشان وابسته بود كه:
مسئول نهضتهاي اين جهان اسلام به دخالت در27قتل ، آنهم در داخل ايران است. در انتشاراتي اين جهان اسلام فيلمهاي سكسي و كتابهاي منافقين كشف شده و بعضي از افراد وابستة آن به جرم لواط اعدام مي شوند .
حال اگر منظور شما از جهان اسلام اين جهان اسلام است بلي اعتراف ميكنيم كه نتوانستيم با اينها هم پياله شويم.
حزب الله لبنان كه يك گروه كوچك اسلامي است براي اولين بار توانست افسانه شكست ناپذيري ارتش اسرائيل را باطل كرده و او را وادار كنند تا با خفّت و خواري از جنوب لبنان عقب نشيني كند .
تمام دنيا اعتراف كرده كه آنها شيوة نبرد خود را از ايران اخذ كردهاند. ولي آقاي منتظري داد و فرياد راه انداخته است كه ما عامل قدرت گرفتن اسرائيل شده ايم . فاين تذهبون
كاش نقش انقلابمان را در سوراخي لايه ازون يا انقراض دايناسورها مي دانستيم.
حال كه اسرائيل و صدام به فيض رسيدند بهتر است آمريكا هم از اين خوان يغما بي نصيب نماند.
ايشان بر طبق يک عقيده سوخته و از مدل افتاده ليبرالي ميگويد : يکي از عوامل پيروزي ما سياست حقوق بشر آمريکا بود. آري اين عقيدة کهنه ليبرالهايي با ضريب هوشي وI.Q پايين بود که حتي بچه ها هم آنرا قبول نميکنند.
( جالب اينجاست که عده اي از آقايان امروزه زمزمه رابطه با آمريکا را سر مي دهند. ما اگر کهنه ليبرالهاي اول انقلاب را افرادي با I.Q پايين بدانيم، بعد از ديدن دشمني هاي 23 ساله آمريکا با اين مردم ؛ در مورد اين آقايان چه مي توانيم بگوييم؟
آيا نبايد گفت اين آقايان به بلوغ سياسي نرسيده اند؟
آري همانطوريکه ما در طول زندگي خود چندين دوره بلوغ را پشت سر مي گذاريم مانند بلوغ شرعي، بلوغ قانوني، بلوغ جنسي. حال بايد يک بلوغ ديگر را به آن اضافه کنيم به نام بلوغ سياسي.
يعني يک سياستمدار با ديدن فراز و نشيب هاي گوناگون به يک حالت بلوغ فکري مي رسد که در آنموقع هر کلاهي بر سرش نمي رود.
مگرنه اينکه اگر کسي از ماجراهايي که در زندگي با آنها روبرو مي شود، عبرت لازم را نگيرد مانند کودکي است که براي اولين مرتبه با آنچنان ماجراهايي روبرو مي شود؟
پس در همين مدت 23 سال بعد از انقلاب اگر به عملکرد آمريکا نگاهي ساده بيندازيم چند روش ثابت در برخورد آمريکا با نوکران و مخالفانش به چشم هر انسان بالغي مي رسد
1. بيرون انداختن و عدم حمايت از نوکر بعد از گذشت تاريخ مصرفش مانند پينوشه، مارکوس
2. سرکوب کردن نوکر بعـد از تمـام شدن وظيفـه اش مانند صدام ، بن لادن و ميلـوشوويـچ
3. تعويض حکومتهاي مخالف بـا استفاده از قوة قهريه مـاننـد پـانـامـا، گـرانـادا، سومالي
4. در تنگنا و فشارهاي اقتصادي گذاشتن کشورهاي تابع و گوش بفرمان مانند ترکيه و پاکستان
5. استفاده از اهرم برتري اقتصادي براي ديکته کردن خواستههاي خود مـانـنـد روسـيـه
حال نبايد از اين نابالغين سياسي پرسيد که شما حضرات چه نقطة مثبتي در طول همين مدت 23 سال از آمريکا ديده ايد که از رابطه با او دمّ مي زنيد؟
آيا به افرادي که اين مطالب واضح و عبرتهاي ملموس را نديده و باز کوس انا رجلٌ سر داده اند نبايد بگوييم نابالغين و کودکان عرصة سياست؟
حضرت امام راحل سلام الله عليه در اربعين حديث خود جمله زيبا و بسيار پر معنايي دارند:« آيا انبياء کرام و اولياء معظم و حکماي بزرگ و علماي هر ملّت که مردم را دعوت به قانون عقل و شرع ميکردند و آنها را از شهوات حيواني و از اين دنياي فاني پرهيز ميدادند؛ با آنها دشمني داشتند و دارند؟ يا راه صلاح ما بيچاره هاي فرورفته در شهوات را مثل ما نميدانستند؟*
حال به اين نابالغين سياسي بايد عرض کرد : آيا اين راه حل مشعشع و ابتکار بسيار جديد شما را امام سلام الله عليه و رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالي نمي دانستند و به فکرشان نرسيده بود؟
آيا آنها با ملت ايران و آباداني کشوري که اختيار آنرا در دست دارند مخالفند؟
آيا آنها نمي دانند هر موفقيت و پيشرفتي که در کشور روي دهد در واقع مؤفقيت و پيروزي آنهاست؟2
يا اينکه آنها مطالب مهمتري را مي ديدند که شما از آنها غافل هستيد؟
کدام الگو را براي جمهوري اسلامي در نظر داريد؟ ترکيه، عراق، فيليپين، شيلي، پاکستان، گرانادا، و يا حتي روسيه؟
با کدام برتري مي خواهيد جلوي زياده خواهي عموسام را بگيريد؟
عزّت و شرف چه کسي را به حراج گذاشتهايد؟ قيمت اين حراج چقدر است؟
آنزماني که ما مي بايست نفتمان را بخاطر صدام با نفتکشهاي خودمان به دهانه اقيانوس هند برده و بشکهاي کمتر از 5دلار بفروشيم و اغلب بهاي آنرا صرف مخارج دفاع از مملکت و دينمان در برابر همين عموسام و اياديش کنيم ؛ هيچگاه کاسه گدايي جلوي چند گاوچران نزول خور که با فشار دادن گلوي کودکان و زنان برزيلي و آرژانتيني و مکزيکي و آفريقايي ووووو پولدار شده اند دراز نکرديم ؛ حال از اين نابالغين سياسي بايد پرسيد چه شده که بفکر معاوضة شرف و عزّت اين ملت شريف و عزيز با چند دانه پفک نمکي اهدايي آمريکا افتاده اند؟
سرّ مخالفت رهبر معظم انقلاب حفظه الله تعالي با کارهاي اقتصادي مسئولان را بايد در هنگام عبور از اينگونه گردنه هايي جستجو نمود و اشاره به ديدگاه رئيس جمهور محترم حجت الاسلام و المسلمين خاتمي بجاست وقتي در کلامي بدين مضمون ابراز گرديد که بلوغ و رشد سياسي عموم مردم بالاتر از بعضي آقايان حزبي ما است.
البته ذکر اين نکته ضروري است که ما بلوغ سياسي را جدا از بلوغ فکري نمي دانيم .
از کلام حافظ آسماني عليه الرحمه مدد جسته و اين مطلب را به کناري مي گذاريم
نقدها را بود آيا که عياري گيرند تا همه صومعه داران پي کاري گيرند)
در کتاب مردي که نمي خواست انقلابي باشد از قول عزت الله سحابي در مورد مهندس بازرگان آورده:
مطلبي که ايشان در محافل خاص و عام و هم در مصاحبهها ميگفتند، و هنوز هم دارند اين موضع را؛ صريحاً هم دارند حالا و اظهار ميکنند، اين بود اين جوشش و باصطلاح درخشش انقلاب در سال 57 مرهون حرکت حقوق بشر کارتره و.....
جالب اينجاست که جناب منتظري هم همان عقيده را ابراز مي نمايد، آنهم نزد عارفي واصل همچون امام راحل سلام الله عليه.
شما ببينيد انحطاط فكري تا چه حد.
بطور خيلي مجمل جريان پيروزي انقلاب را مرور كنيم ؛ به امام سلام الله عليه توهين شد، قم اعتراض كرد مـردم را به رگبـار بستند،40روز بعد تبريز قيام كرد آنها را هـم كشتند، اربعين شهدا شروع شده و در هر اربعين عده اي از مردم را شهيد مي كردند .
شريف امامي در نقش يك اصلاح طلب وارد صحنه شد و17 شهريور را باعث گرديد. سرعت انقلاب به جايي رسيد كه دولت نظامي ازهاري هم كاري از پيش نبرد.
بختيار ملي گرا هم كاري نتوانست بکند و جمعي را هم او شهيد كرد. واذا قضي امراً فإنما يقول له كن فيكون
و حالا آقاي منتظري به اين نتيجه رسيده است كه سياست حقوق بشر كارتر باعث پيروزي ما شد، احتمالاً ژنرال هايزر و سوليوان هم مأمور نظارت بر حسن اجراي حقوق بشر و پيروزي انقلاب در ايران بودهاند.
تفو بر تو اي چرخ گردون تفو
در تحقيقي كه بعنوان پايان نامه دكترا از سوي پرفسور حميد مولانا رئيس قسمت ارتباطات دانشگاه آمريکن واشنگتن در چند دانشگاه آمريكا به دانشجويان داده شده بود ، همه به اين نتيجه رسيده بودند كه هيچيك از رسانه هاي آمريكا حتي احتمال وقوع انقلاب در ايران را نمي دادند، چرا كه ايران را جزيره ثبات و ژاندارم منطقه مي خواندند؛ والا جلوي آنرا مي گرفتند .
آيا از اولين روزي كه جرقه انقلاب در ايران در سال56 زده شد تا بهمن 57 ما از كدام سياست حقوق بشر آمريكا استفاده كرديم و انقلابمان را پيروز كرديم؟ آيا كشتارهاي قم و تهران و تبريز و ديگر شهرها محصول همان سياست حقوق بشر کارتر بود يا حكومت نظامي در اغلب شهرهاي ايران؟
اصلاً كدام آدم عاقلي ميتواند قبول کند آمريكا باعث پيروزي ما شد، در حاليكه نزديك به 23سال است با انواع حيله هاي مختلف مي خواهد نسل ما را نابود كند؟
همين جيميکارتر يا به تعبير نقل شده از ليبرالها در کتاب خاطرات جيمي جون؛ در کنفرانسي چند ماه پيش در آمريکا گفته بود اگر فقط چند ماه ديگر مهلت داشتم انقلاب ايران را ريشه کن ميکردم.
حق با همان پير الهي سلام الله عليه بود که در کتاب خاطرات جناب منتظري از ايشان نقل شده که به آقاي منتظري مي فرمايند « ما از اين غيبهايي که شما مي گوييد خبري نداريم»
حال بيايد يکي از نقشه هاي آمريکا را مرور کنيم.
* مهر تابان صفحة 61 و 62
* سال1361
* آقاي هاشمي رفسنجاني
* خاطرات سياسي صفحه 78
* آري آقايان وقتي ملاحظه نمودند انتشار اکاذيب آقاي منتظري و تخريب حضرت امام راحل سلام الله عليه بر روي اينترنت نه تنها بسود ايشان نبوده، بلکه باعث شده عدهاي از افراد ناآگاه که مقلّد ايشان بودند؛ با خواندن آنها از تقليد ايشان عدول کرده و به مرجع ديگري رجوع نمايند. لذا آقايان دست بکار شده و با نوشتن نامهاي خطاب به آقاي منتظري درواقع از ايشان خواستند که مراتب وفاداري خود به امام راحل سلام الله عليه را اعلام نمايد.
زيرا مدتي بعد ميبينيم نويسنده همين نامه؛ در نامه اي به روزنامه شما، از تمام نظرات مولايش آقاي منتظري دفاع مي کند.
* روش کنترل ادراکي که ما در بارة آن توضيح داديم.
* خاطرات سياسي صفحة 231 تا 234
* سران 3 قوه و نخست وزير وقت
* رنجنامه صفحة 45
* علت تأکيد ما بر اينکه جناب منتظري را فقط از جنبة تاريخي شاگرد حضرت امام سلام الله عليه ميدانستيم در اينجا معلوم ميشود.
* فارغ از هرگونه ديدگاه مذهبي
* چهل حديث صفحة 6
2 در اينجا ما کاري به اجر اُخروي آن هم نداريم.
مسئله مک فارلين
مانوري که بر روي مسئله مک فارلين در کتاب خاطرات داده ميشود؛ در دو جهت است و بوسيله آن دو نکته را ميخواهند القاء نمايند*
1. انقلاب ايران بسوي آمريکا منحرف شده بود و بسوي رابطه با آمريکا پيش ميرفت
2. چون مهدي هاشمي مخالف رابطه با آمريکا بود ، لذا قرباني گرديد و اعدام شد.
جناب منتظري در کتاب خاطرات اذعان مينمايند از ماجراي مک فارلين اطلاعي نداشتند، تا دو نامه از خارج به دستشان ميرسد. بعد هم ميگويند:
وقتي حاج سيد احمد آقا فهميد من در جريان هستم، ناراحت شد و گفت شما از کجا فهميديد و من گفتم : اجنّه به من خبر دادند.*
بنده هم از جريان مک فارلين در همان حدي مطلع بودم که ديگر هموطنان در سخنراني عمومي13آبان بوسيله آقاي هاشمي رفسنجاني در جريان قرار گرفتند و اطلاع خاصي نداشتم.
شايد سؤال شود : اگر اطلاع خاصي نداريد پس چرا وقت خوانندگان را ضايع مي کنيد؟
درجواب عرض مي شود: قرار ما در اول کتاب براين بود تا از عقلمان حداکثر استفاده را بنماييم؛ خوب الان مي خواهيم همين کار را انجام دهيم. ما با چراغ عقل به سراغ منبع اطلاعاتي جناب منتظري ميرويم.
يعني همان دو نامه ارسالي يا به تعبير خودشان همان اّجِنّه(جنّ ها) که شايد درستترين حرف در کُل کتاب باشد.
ولي قبل ازورود به بحث اصلي، تذکر هفت نکته ضروري است.
1. بعلت رابطه نزديک شاه با آمريکا ، تمام سلاحهاي ارتش ايران آمريکايي بود.
2. ما در حال جنگ با عراق بوده و احتياج به بعضي از قطعات پيشرفته براي سلاحهايمان داشتيم.
3. ما در تحريم تسليحاتي آمريکا بوديم.
4. آمريکا از قطعات ضروري اسلحه هاي ما اطلاع کافي داشت .
5. چون آمريکا سازنده آن قطعات بود، لذا کاري کرده بود تا آنها در بازار سياه يافت نشوند.
6. خريد اسلحه در طول جنگ، معمولاً از طريق دلالان بازار سياه انجام ميشد.*
7. هر چند در طول جنگ تحميلي وابستگي ما به قطعات آمريکايي خيلي کم شده بود؛ اما از خريد بعضي قطعات پيشرفته که فقط آمريکا سازنده آنها بود؛ خصوصاً براي نيروي هوايي ما هيچ چارهاي نداشتيم .
فکر نکنم هيچ عاقلي بر اين 7مورد اعتراضي داشته باشد.
باز هم تأکيد ميکنيم هيچ اطلاعي از مسائل احتمالي پشت پرده نداريم، ولي براي بررسي ماجرا ان شاءالله در دو عامل با جناب منتظري مشترکيم الف) عقل ب) منبع اطلاعات*
و اما مجمل قضيه بر طبق همان دو نامه:
يکنفر بنام آقاي کنگرلو از طرف ايران بدنبال تهيه قطعات مورد نياز ارتش اسلام بوده، در همين رابطه با دلالهاي متفاوتي تماس ميگرفته. آقاي کنگرلو با دلالي مقيم خارج بنام آقاي قربانيفر ارتباط پيدا ميکند. آقاي قربانيفر بدنبال تهيه فهرست مورد نياز ايران، با دلالان خارجي تماس ميگيرد و چون از پيدا کردن بعضي قطعات نااميد ميشوند ، لذا اين آقاي قربانيفر با روشي که خود ميدانسته *با طرف آمريکايي وارد معامله ميشود. طرف آمريکايي ضمن تهيه آن لوازم، از آقاي قربانيفر مي خواهد تا از دولت ايران درخواست کند، با توجه به نفوذي که در لبنان دارند مقدمات آزادي چند اسير آمريکايي را فراهم نمايند.
طرف آمريکايي با اين تصورکه ميتوان روي آن قطعات مورد نياز با دولت ايران وارد معامله شد و اين معامله بين دلالان را تبديل به معامله و مذاکره بين دولتها نمود ؛ قطعات مورد نياز را به دلال خارج نشين آقاي قربانيفر ميدهد* و قطعات از طريق آقاي قربانيفر به آقاي کنگرلو و بعد به دولت ايران تحويل مي شوند.
پول اين لوازم هم بدين صورت پرداخت مي شده؛
اول آقاي قربانيفر به طرف آمريکايي پول نقد داده و هنگامي که قطعات را به ايران ميرسانده، آقاي قربانيفر با دادن صورت حساب به طرف ايراني پول خود را از طريق آقاي کنگرلو وصول مينموده.
طرف آمريکايي وقتي براي بار دوم فهرستي از لوازم و قطعات مورد نياز ايران را از آقاي قربانيفر دريافت کرده و مي بيند يک اسير آمريکايي هم در لبنـان آزاد گرديده و از طرفي پول آقاي قربانيفر هم به او پرداخت مي شود؛ شک و ترديدش تبديل به يقين شده که آري ايران آماده ارتباط مستقيم با آمريکاست، و از او به يک اشارت کافي است تا ما به سر دويده و به دامن آمريکا بيفتيم .
خداوند در قرآن مي فرمايد: وقذف في قلوبهم الرعب در قلب کافران ترس از شما را ما قرار داديم.
در اينجا هم بايد گفت: خداوند اين ذوق احمقانه را در دل آمريکاييان قرار داد تا براي بار دوم بوسيله ايران تحقير شوند.
به بحث خود برگرديم؛ دولت آمريکا در اينجا احمقانهترين کار ممکن را انجام ميدهد يعني با فرستادن شخص دوم کاخ سفيد رابرت مک فارلين، سعي ميکند تا ايران را ذوق زده کرده و به ايران بفهمانند که آنها براي رابطه با ايران حاضرند هر بهايي را بپردازند و لذا رابرت مک فارلين با انجيل امضاء شده از طرف رونالد ريگان رئيس جمهور، با پاسپورت جعلي سوار بر يک هواپيماي باري به همراه محموله بعدي قطعات مورد نياز ما، به ايران مي آيد.
آنها فکر ميکردند جمهوري اسلامي اگر مرگ بر آمريکا ميگويد بخاطر آن است که ميخواهد ناز کرده و قيمت را بالا ببرد. لذا آنها کاري کردند تا ايران به اصطلاح شوکه شود و بهمين جهت بالاترين قيمت را پرداختند.آن بيچارهها هنوز نميدانستند قطع رابطه ايران با آمريکا بخاطر خوي استکباري آنهاست.
بعد از سه روز وقتي کسي از مسئولان مملکت با مک فارلين تماسي نميگيرد، او که توقع اين تحقير را نداشته، ميگويد: من اگر براي خريد پوست به شوروي رفته بودم تاکنون چندين مرتبه سران کاخ کرملين با من ملاقات کرده بودند، ولي من الان 3 روز در ايران هستم ولي هنوز هيچ کس با من ملاقات نکرده است.
هرچند آقاي منتظري سعي دارند بين اين جريان و مسئلة مهدي هاشمي ارتباطي قائل شود، ولي بهتر است اول حرف مهدي هاشمي را در اين زمينه بدانيم :
« مسئله مک فارلين وقتي که مطرح شد ،يعني گزارشش را من با آقا هادي با هم خوانديم و اينها در همين محورها بود که اولين جرقه ها به ذهن ما رسيد ، همان لحظة که با آقا هادي خوانديم ،همين بود که بعداً اينها خودشان متأسفانه نوشتند و پخش کردند . اين تحليل قبلاً خود من با آقا هادي نشسته بوديم روي آن صحبت کرده بوديم که مثلاً در اثر گرايشي که اينها به غرب پيدا کرده اند مثلاً بعضي مقامات و دولتمردان. يک چنين توافقهايي صورت گرفته که مثلاً نهضتها را از اين طرف اينها با يکدست بکنند و در ازايش هم غرب يک تعهدي به ايران بدهد که در رابطه با جنگ و صدام و اينها مسئله به يک صورت حل بشود »*
پس معلوم ميشود ربط دادن جريان مهدي هاشمي با مک فارلين ساخته ذهن او و برادرش بوده است.
شايد سؤال شود: آيا اعترف مهدي هاشمي تحت فشار نبوده ؟
در پاسخ عرض مي شود: با توجه به تاريخ نامههاي ارسالي به دفتر جناب منتظري و تاريخ اولين زمزمة دستگيري او در کتاب خاطرات، صحّت اين حرف مهدي هاشمي ثابت مي شود.
زيرا زمزمه دستگيري مهدي هاشمي در اواخر سال64 بوده و در آن زمان ماجراي مک فارلين نبوده و چون بيت جناب منتظري حداقل در 65/4/19 از اين جريان مطلع ميشوند، پس مهدي هاشمي4 ماه قبل از جريان مک فارلين مي دانسته، قرار است او را دستگير شود.
از طرفي چون نظام ميخواسته اين دستگيري مهدي هاشمي هتک حرمت جناب منتظري نشود، لذا از اولين زمزمههاي دستگيري تا بازداشت نمودن او حدود 7 ماه طول مي کشد.
و چون در اين زمان نزديک به7 ماه ماجراي مک فارلين اتفاق ميافتد، لذا باند هاشمي با افشاي ماجرا کاري ميکنند تا القاء شود که دستگيري او نه بخاطر جنايات متعددش، بلکه بخاطر افشاي ماجراي مک فارلين است .
در ثاني اگر ايران ميخواست با آمريکا رابطه برقرار کند ديگر هيچ مانعي در برابر راه او نبود چراکه مک فارلين با انجيل امضاء شدة رونالد ريگان براي برقراري ارتباط در ايران بودند.
فقط کافي بود تا مسئولين نظام روي خوش به آنها نشان دهند ، بديهي است اگر ايران روي خوش نشان ميداد ديگر نوبت به نامه نوشتن به بيت جناب منتظري و مطلع شدن مهدي هاشمي نميرسيد، زيرا نامه ها بعد از جريان مک فارلين است .
آري اگر اين مسئله باعث تحقير بين المللي آمريکا نشده بود پس چرا کنگره آمريکا بخاطر اين عمل، رئيس جمهور وقت رونالد ريگان را استيضاح نمود ؟
ولي هم اکنون جناب منتظري ضمن اعاده حيثيّت از آمريکا معرکه گرفتهاند که بله کار رابطه داشت تمام مي شد و مهدي هاشمي جريان را فهميد و آن را لو داد و لذا اعدام شد . آري گويي اگر او ماجرا را لو نداده بود ايران هم اکنون ايالت51 آمريکا بود .
جناب منتظري ميگويد آقايان هاشمي رفسنجاني و سيد احمد خميني از اطلاع داشتن من ناراحت شدند. خوب حق هم داشتند ناراحت شوند؛ شما با قرار دادن اين اطلاعات در اختيار باند هاشمي کاري کرديد که آنها با تمسّک به آن بر مسئولين نظام فشار آورند تا از دستگيري مهدي هاشمي منصرف شوند و بعد هم با انتشار آن اطلاعات، ماجراي بمباران و جنگ شهرها را پيش آورديد. ولي غافل بوديد که ايران اگر مي خواست تسليم فشار بشود با آمريکا کنار مي آمد نه با مهدي هاشمي.
حال ميپردازيم به نامهها؛
اين دو نامه از طرف دلال خارج نشين آقاي قربانيفر خطاب به دلال ساکن ايران نگاشته شده و جناب منتظري مدعي است آقاي قربانيفر يک رونوشت هم به دفتر ايشان دادهاند.
از لحاظ زماني اين دو نامه بعد از آمدن مک فارلين به ايران و بازگشت او به آمريکا نوشته شدهاند.
البته لازم است عرض کنم؛ هر چند دست هدايت الهي را در هنگام نوشتن اغلب موضوعات بر سر گنهکارم ميديدم، اما در ماجراي کشف اين توطئه مسئله کاملاً فرق کرده و تقريباً علني گرديد.
آري از يکسو ميدانستم اين ماجرا نميتواند يک مسئله عادي باشد چراکه جريان کاملاً مشکوک بود و در متن نامهها تناقضاتي به چشم ميخورد، اما من براي اثبات ادعايم به دليل قانع کنندهاي احتياج داشتم. از ديگر سو جريان بصورتي طراحي شده بود تا به همين راحتي لو نرود.
به همين دليل مي بينيم حتي در کتابي که بوسيلة دفتر فرهنگي ستاد مشترک سپاه منتشر شده هم از علت پخش شدن ماجرا اظهار بي اطلاعي مي شود.
آري در طول مدت بيش از 6ماه که اين کتاب مورد لطف عزيزان مسئول قرار گرفته و منتظر اجازه چاپ بود، روزي يکي از دوستان کتابي* را بدستم داده و گفت اين کتاب منبع سوالات يک مسابقه در مورد جنايات آمريکا در ايران است.
نگاهي به فهرست آن انداخته و چون ديدم از ماجراي مک فارلين در آن نامي به ميان آوردهاند، لذا مشتاق شدم تا از اين کتاب که بوسيلة يک مرکز معتبر مانند دفتر فرهنگي ستاد مشترک سپاه منتشر شده اطلاعاتي بدست بياورم.
جالب اينجاست که در آن کتاب هرچند مطالب باارزش زيادي آمده، اما از علت پخش و انتشار جريان مک فارلين اظهار بي اطلاعي شده بود. در حاليکه اين بندة کمترين فقط به همين علت آن کتاب را مطالعه مي کردم. آري با مطالعة آن کتاب تنها يک تغيير در مطالب دادم و آنهم اين بود که نامهاي افراد که قبلاً با حروف اول نامهايشان آمده بود را کامل نوشتم.
البته مطلبي ديگر هم آموختم و آن اين بود که براي آگاهي از بعضي جريانها احتياجي نيست که عضو مراکزي مانند سپاه يا اطلاعات و.... باشي.
به خدايت اعتماد کن و اگر فرمود بنويس اطاعت کن؛ بقيهاش با خودش. لذا اين چند خط که نشان دهنده ميزان لطف آن معبود، محبوب و معشوق ازلي به اين کمترين بود را به کتاب اضافه نمودم تا بدانيم مولايمان خوب خداي است هرچند ما هيچگاه نتوانستيم حتي بندة بدي براي او باشيم و متأسفانه هميشه بنده خوبي براي نَفْسمان بودهايم.*
در معارف عاليه بعضي مواقع ميبينيم نويسنده در اول مطلبي مينويسد نکتة عرشي.
اضافه نمودن اين کلام به اول متن بدين معنا است که نويسنده اين مطلب را از منبع و مأخذ خاصي اخذ نکرده ، بلکه منبع اين مطلب علم لدنّي الهي است و اين مطلب را خداوند از منبع علم خويش يا همان عرش مصطلح به نويسنده افاضه نموده. اين کمترين اگر اين مطلب را نکتة عرشي بدانم چيزي بگزاف نگفتهام.
آري وقتي نوبت به بررسي اين جريان رسيده بود، ميخواستم کار نوشتن کتاب را به 4 دليل رها کنم
1. زيرا نمي خواستم از کنار حتي يک ماجرا نيز بسادگي عبور کرده و خود را به تجاهل بزنم.
2. از طرفي اگر با تجاهل مسئله را ناديده گرفته و از آن ميگذشتم، در واقع به خوانندگان عزيزي که به اين حقير سراپا تقصير اعتماد کرده بودند خيانت ميکردم.
3. اصولاً از کارهاي سست و سطحي متنفرم و باصطلاح اهل سمبلکاري نيستم. پس با خود گفتم اگر نتوانم به عمق حتي يک مطلب برسم، هيچ احتياجي به نوشتن کتاب نيست.*
4. چنانچه در اول کتاب عرض شد اين بندة کمترين تعدادي اثر تأليفي نيمه تمام داشته که قبل از ديدن مطالب جناب منتظري قصد اتمام آنها را داشتم و در ماجراي استخاره اول اينها را توضيح دادهام .
وقتي به ماجراي مک فارلين رسيدم صادقانه اعتراف ميکنم با خود گفتم بهانه خوبي پيدا شد تا اين کار را رها کرده و بدنبال همان کارهاي قبلي خودم بروم. چراکه انصافاً مطالب کتاب آقاي منتظري باعث تکدّر خاطر شديد اين کمترين بنده حضرت دوست شده بود.
از همين رو با خودم قرار گذاشتم اگر نتوانستم به عمق اين ماجرا برسم، نوشتن تمام کتاب را رها کرده و آنرا کنار بگذارم.
اما آرام آرام عنايت خاصه الهي به اين کمترين رخ نشان داد و دلگرمم نمود و مجبور شدم با خود بگويم
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است اين گدا بين که چه شايستة انعام افتاد
آري آن محبوب ازل و ابد انگار تمام نمودن اين جريان را برعهدة حقير گذارده و بر فرمانش که در استخاره اول تأکيد کرده؛ محکم و استوار ايستاده بود.
ولي کاش جواب استخارة دوم ما را هم خوب ميداد و شرّ ما را از سر اين دنيا با امضاي شهادتمان کم مي کرد.
براي اين عمل آن معشوق ازل و ابد تنها مي توانم به شعر مشتاق که مصداق کامل تشنه از لب چشمه برگرداندن است، اشاره کنم
سوزم ز نيرنگش که گفت ديشب من ناکام را خواهي دهم کام دلت؟ گفتم: بلي ؛ فرمود: نه!!
ولي در هر حال ما بندهايم و تابع، و بنده را نرسد که در کار مولايش دخالت نمايد .
آري در آخرين مرتبهاي که نامه اول10 صفحهاي را با نااميدي تمام ميخواستم مطالعه کنم، با خود قرار گذاشتم بر روي سطرسطر نامه دقيق گشته و بصورت تطبيقي نامهها را مقايسه کنم.
لذا به تاريخ دريافت نامه در تهران که در سربرگ آن نوشته و کنارش تأکيد کرده بودند کاملاً و بکلي سرّي است، دقت کردم ديدم تاريخ آن 65/4/18 است.
بلافاصله به پايين صفحه 10رفته و تاريخ اتمام نوشتن آنرا در محل اقامت دلال خارج نشين که به احتمال بسيار قوي سويس است مقايسه کردم، وقتي تاريخ امضاي نامه در پايين صفحه 10را نگاه کردم ديدم نوشته است 65/4/19 .
آري لطف خداوند بار ديگر رخ زيبايش را نمايان کرد و وعده والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا عملي گرديد و بقيه مطالب متناقض را هم به اين کمترين نشان داد که به آنها در ادامه اشارة کردهام. ان شاءالله اين شواهد جوابگوي ادعاي اين کمترين بنده حضرت دوست باشد.
و اما اين دو نامه آنقدر مشوّش و متناقض هستند که شک هر آدم عاقلي را به يقين تبديل ميکنند که اينها بخشي از يک توطئه بوده اند. ما آنها را از چند زاويه بررسي مي کنيم.
زاويه اول بررسي نامه ها :
تاريخ نامه ها کاملاً با هم در تناقض است.
متن دو نامه نشان ميدهد که اين دو نامه 29صفحهاي بايد يک فاصله زماني نسبتاً زيادي با هم داشته باشند.
يعني بين نامه اول که 10صفحه است، با نامه دوم که19 صفحه است حداقل بايد چند روز فاصله باشد. ولي با کمال تعجب مي بينيم
نامه اول در تاريخ 65/4/18در تهران دريافت شده در حاليکه تاريخ نوشتن آن در پايان10 صفحه 65/4/19 است.
يعني يک روز بعد از رسيدن به ايران ، تازه نوشته شده است.
اين اولين ناهماهنگي بسيار عجيب که غير ممکن است.
نامه دوم 19صفحهاي، تاريخ آن در بالاي کاغذ اول 65/4/19و در صفحة آخر هم تاريخ آن 65/4/19 است.
پس نامه اول در 65/4/18 به مقصد ميرسد، درحاليکه در 65/4/19 يعني روز بعد نوشته ميشود.
و نامه دوم هم باز در همان روز نوشته شده و همانروز هم به مقصد ميرسد .
يعني هر دو نامه در65/4/19 نوشته شده؛ در حاليکه يکي از آنها روز قبل به تهران رسيده .
ناهماهنگي به همين جا ختم نميشود آقاي قربانيفر در نامه، براي دريافت پول خود چنين مينويسد
«چک بانک ملي ايران شعبه لندن به تاريخ 30ماه ژانويه يعني 21روز ديگر بدهيد »
خوب ميدانيم اين نامهها در 19تيرماه نوشته شده، که مقارن با نهم ژوئيه است و ماه ژانويه5 ماه بعد است نه 21روز بعد.
شايد سؤال شود: آيا امکان ندارد آقاي قربانيفر هنگام نوشتن، ژوئيه را با ژانويه اشتباه کرده باشد؟
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً:آقاي قربانيفر طبق ادعاي خودشان بيش از20سال در خارج بوده و قاعدتاً ماههاي ميلادي را بهتر از ماههاي شمسي ميشناختند.
ثانياً: موضوع کوچکي نيست که آدم تاريخ يک چک 25ميليون دلاري را به همين راحتي اشتباه کند.
زيرا دير کرد 6ماهه اين وام که آقاي قربانيفر گرفته و بوسيلة آن پول آمريکاييها را پرداخته بود؛ در حاليکه طبق ادعاي آقاي قربانيفر جريمة فقط يکروز ديرکرد آن240000دلار مي شود، بيش از42000000 دلار بوده که نزديک به دو برابر اصل وام دريافتي آقاي قربانيفر ميگردد.
بديهيست اگر او اين اشتباه را ميکرد و وجه چکها ارسال ميگرديد، نميتوانست از هيچکس انتظار کمکي داشته باشد.
بنابراين نميتوان گفت اين يک اشتباه کوچک و ساده است مگر اينکه اعتراف کنيم اين نامهها واقعي نبوده.
خوب پس مشخص مي شود که اين نامه ها جدي نيست، تا آقاي منتظري بگويد يک رونوشت از آنرا؛ آنهم به وسيلة فردي که به جرم عمل شنيع لواط اعدام شد؛ به من دادند.
بلکه اگر ايشان کمي از عقل خويش در اين جريان بهره مي جستند براحتي به اين دو نامه ساختگي مشکوک شده و بعد وقتي با نگاه شک و ترديد به نامهها نگاه مي کردند شايد مانند ما به اين موارد ديگر هم برخورد مي کردند.
حال نگاه از زاويه ديگر به دو نامه :تناقضات در متن
در اين نامه جناب قربانيفر خطاب به آقاي گنکرلو مي نويسد:
« در يک سال گذشته من با شهادت خودتان که به مسلمانيّت اعتقاد دارم، هر روز و هر شب چند بار به شما تلفن زدم و روزانه بيش از300دلار هزينه مکالمات من با شما شده است».*
يا در جايي ديگر، مسافرتهاي خود را که در طول يک سال گذشته بدين خاطر انجام داده اينگونه ذکر ميکند:
«3 مرتبه مسافرت به تهران + 6 مرتبه آمريکا + يک مرتبه دبي + 50 مرتبه به کشورهاي اروپايي و خاورميانه +30 مرتبه فرودگاه فرانکفورت»
حال يک سؤال براي ما پيش ميآيد :
فردي که اينهمه هزينه ميکند، واقعاً چه لزومي دارد که وقت خود را در يک روز صرف کند و 29 صفحه نامه براي طرف ايراني نوشته و يک رونوشت هم به دفتر جناب منتظري بدهد و از آن گذشته مسائلي را بطور تکراري بنويسد که هر دو نفر از آن مطلع هستند ؟
لطفاً توجه بفرماييد:
«اما در مورد اين قضيه آخر و آمدن آمريکاييها و مقداري از وسايل يدکي؛ لازم ميدانم که شرح ماوقع را آنطور که هست بازگو کنم که صددرصد مورد تأييد جنابعالي نيز مي باشد»
جناب منتظري اگر دقيق بودند؛ متوجه ميشدند اين شرح ماوقع هرگز براي طرف ايراني نميتواند باشد. چرا که او جريان را کاملاً مي داند، زيرا او خودش در ايران بوده و لازم نيست تا يک نفر از خارج کشور براي او که در ايران و در بطن قضايا بوده ماجراها را توضيح دهد.
آري شرح ماوقع براي اين است تا جناب منتظري را در جريان قرار دهند.
آقاي قربانيفر ميگويد «آنچه که در صورت جلسه و مؤافقت نامه با آمريکاييها آمده را با دقت بخوانيد»
ولي چند خط ديگر مي گويد:«هيئت10 نفره آمريکايي 4 روز ماند و بجايي نرسيد »
پس صورت جلسه و مؤافقت نامه با چه کسي امضاء شده است؟
يا در جاي ديگر ميگويد «حالا که شما با آمريکاييها در تماس مستقيم هستيد، بپرسيد و تحقيق کنيد آيا من جز ضرر، در کار شما نفع ديگري داشتهام؟ دوستي و رابطه آنها با شما بسيار مهمتر و با ارزشتر از رابطه شخصي من با آنهاست»
ولي در جاي ديگر ميگويد« آمريکاييها ميگويند: ميدانيد که چه رفتار توهين آميز و غير دوستانهاي با ما بعمل آمد و دست خالي، ما را که سفير دوستي و ياري بوديم باز گرداندند »
بنابراين نتيجه ميگيريم
اولاً : ارتباط و تماسي بين ايران وآمريکا وجود نداشته و ندارد .
ثانياً : عدم ارتباط با آمريکا هم ربطي به مهدي هاشمي نداشته و ندارد .
خوب جناب منتظري آيا شما نمي بايست از خود سؤال کنيد، ارسال اين دو نامة کاملاً مشکوک براي من بر چه اساسي بوده ؟
آيا دفتر شما مرکز اسناد انقلاب اسلامي بوده که از هر سندي مي بايست رونوشتي در نزد شما باشد؟
آيا شما مي بايست پول آن دلال خارج نشين را بدهيد؟
آيا اين دو جمله آن دلال شما را حساس نکرد؟
در يک جا مي گويد: « من اين زحمات را بعنوان جبران گذشته انجام دادم »
که نشان مي دهد ايشان در گذشته نسبت به ايران و مردم ايران عملکردي منفي داشته.
و جايي ديگر ميگويد: «کاري کردم که آمريکاييها سرشان را جاي پايشان گذاشتند و شخص دوم کاخ سفيد را به تهران فرستادند »
آيا يک فرد اين چنيني نمي داند که نبايد اسرار خود را به هرکسي بگويد؟
آيا اين فرد نميداند که نبايد نامه هاي سرّي و صورت حسابهاي خود رابه ديگران بدهد؟
آنهم در حاليکه از طرف مقابل هنوز25ميليون دلار طلبکار است.
اما تحليل ما براساس همان مدارکي که جناب منتظري ارائه کردند و با همين عقل ناقصمان؛ از ماجرايي که کتاب منتشر شده بوسيلة ستاد مشترک سپاه نيز در تحليل آن اظهار بي اطلاعي ميکند:
اولاً : آمريکا آنقدر احمق نيست تا فهرستي از قطعات و لوازم مورد نياز ارتش ايران را که يک دلال معمولي ايراني آورده؛ فراهم کند.
زيرا اگر اين قطعات و لوازم حياتي را به هر دلالي خصوصاً ايراني ميدادند، ديگر لزومي نداشت دلال براي خريد آنها به دولت آمريکا و يا کارخانة سازنده مراجعه کند.
چراکه در آنصورت از بازار سياه مي شد آنها را اندکي گرانتر تهيه کرد.
پس اين دلال خارجنشين ميبايست يک ارتباط خاصي با آمريکاييان داشته باشد، چنانچه خودش اشاره ميکند «کاري کردم که آمريکاييها سرشان را جاي پايشان گذاشتند و شخص دوم کاخ سفيد را به تهران فرستادند »
ثانياً: آمريکاييان آنقدر احمق نيستند که يک دلال عادي اسلحه سرشان را جاي پايشان قرار دهد تا آنها شخص دوم کاخ سفيد را به ايران بفرستند؛ آنهم با پاسپورت جعلي و سوار بر هواپيماي باري. بنابراين حرف اين دلال خارج نشين مرموز بايد براي آمريکاييان سند باشد، تا آنها دست به چنين عمل احمقانهاي بزنند .
آقاي منتظري ما هم با شما هم عقيده هستيم که وقتي بين طرف آمريکايي (دلال خارج نشين) با دلال ايراني شکرآب شده، اين نامهها را نوشته؛ ولي قبول کنيد در واقع او هنگامي که در برقراري رابطه با ايران سرش به سنگ خورده است و آبرويش رفته، اين نامهها را ارسال کرده است .
ما قبول نداريم که اين نامه را به جهت طرف ايراني پست کرده و رونوشت آنرا براي شما ارسال نموده است، بلکه اين نامه را صرفاً براي تحريک حضرتعالي نوشته و رونوشت آنرا براي طرف ايراني پست کردهاند.
پس آن مطالب در بالاي نامه يعني «بکلي سرّي است يا خصوصي است » همه و همه يک فيلم براي جلب اعتماد شماست؛ و تنها ميزان و نوع قطعات خريداري شده براي انتشار بوسيلة شما، واقعي بوده نه تمام مطالب.
اگر شما متوجه اين بازيها ميشديد آنوقت ميتوانستيد به محتواي نامهها هم خرده بگيرد و موارد متناقض آنرا پيدا کنيد.
بطور مثال « همانطور که آگاهيد مقامات آمريکايي در تهران بارها تأکيد کردند و پيشنهاد نمودهاند؛ فقط انتظار دارند که مقامات وساطت و ريش سفيدي نموده و با استفاده از نفوذ مذهبي و معنوي خود موجبات اخلاص* 4 نفر گروگان آمريکايي را که بيش از 2 سال است در بيروت گرفتار شدهاند را فراهم آورند»
درست در18خط بعد چنين مي گويد:
«در دو روز آخر اقامت آنها جناب آقاي دکتر نجف آبادي در حضور جنابعالي* و آقايي ديگر چندين بار اصرار کردند که مؤافقت شود که فعلاً وساطت شود و دو گروگان آزاد گردند ولي آقاي مک فارلين نپذيرفتند و جواب داد: ما اينجا آمدهايم که مسائل اساسي و استراتژيک و مهم را حل و فصل کنيم و در کنار شما بايستيم و اينکار بايد يکجا حل شود تا مشکلي در اين راه نباشد و راه يکباره براي همه چيز و همه کار هموار باشد»
پس در اينجا دو چيز ثابت مي شود :
1. هيچ مسئول بلند پايهاي طبق فرمان امام راحل سلام الله عليه با آقاي مک فارلين مذاکره نکرده .
2. هدف گروه آمريکايي خلاصي گروگانها نبوده، بلکه مي خواستند ما را به اسيري ببرند.
مک فارلین 2
آري وقتي مک فارلين به ايران ميآيد و دست از پا درازتر به آمريکا برميگردد، آقايان تصميم ميگيرند يک فتنهاي براي نظام درست کنند و به طريقي انتقام بگيرند، و چه کسي بهتر از آقاي منتظري.
لذا آن دو نامه کاملاً مشکوک را براي ايشان درست ميکنند تا ايشان جوش بياورد و آنها بتوانند در مقابل آن تحقير بين المللي يک تلافـي کـوچک بکنند و به ايشان القاءکنند « مسئـولان نظـام تو را از مسائل دور نـگه مي دارند و به تو اعتماد ندارند».
آري بديهيست اگر فردي آنقدر سياست و نفوذ داشته که بتواند سر آمريکاييان را جاي پايشان گذارده و آنها را به ايران بفرستد؛ آنقدر عقل هم داشته تا يک نقشهاي براي جناب منتظري بکشد که ايشان بعد از سالها نه تنها آن را ملتفت نشود، بلکه اطلاع از اين مسائل ظاهراً سرّي را حمل بر اهميّت خود نمايند.
شهيد مطهري در يک سخنراني ميفرمود: نماينده ميرزاي شيرازي بزرگ* در يکي از شهرها ؛ به ايشان در عراق پيغام ميدهد: شما در فلان شهر نماينده نداريد و بهتر است از فلاني بعنوان نماينده استفاده کنيد، زيرا آدم باسواد و با تقوايي است.
ولي ميرزاي شيرازي ترتيب اثر نمي دهند، اين پيام چندين مرتبه تکرار شده، ولي باز هم خبري از جانب ميرزاي شيرازي نمي شود.
تا اينکه روزي آن نماينده ميرزاي شيرازي به عراق رفته، به خدمت ميرزاي شيرازي مي رسد.
در آنجا از ميرزاي شيرازي گله ميکند که: من چند مرتبه پيغام دادم فلاني آدم باسواد و باتقوايي است و ميتوانيد به عنوان نماينده خودتان، روي او حساب کنيد. زيرا تقواي او را من تضمين ميکنم. ولي شما گويي به بنده اعتماد نداشتيد، چراکه هيچ جوابي نداديد.
مرحوم ميرزاي شيرازي مي فرمايند: من به شما اعتماد دارم ولي شما در پيامتان دايم از تقوا و ايمان و سواد او تعريف کرده بوديد ، ولي در مورد عقل او هيچ توضيحي نداده بوديد.
آري اگر ميبينيم امثال ميرزاي شيرازي و امام سلام الله عليهما مي توانند در برابر انگليس و آمريکا بايستند، بخاطر اين است که آن بزرگواران از اينگونه نگرشهاي الهي بهره برده و عقـل و عـرفان را با هم داشته و در محدوده افکـار متحـجرانـه، خـود را محصور نميکردند.
به خداوند زيبا قسم اين بندة کمترين تا اين مطالب را از جناب منتظري نديده بودم، باورم نمي شد عمل حضرت امام سلام الله عليه در عزل ايشان چه عمل عظيم و حياتي براي تداوم انقلاب بود.
بايد تأسي نمايم به زنده ياد شريعتي که گفت: فاطمه، فاطمه است صلوات الله عليها
من هم بگويم آري منتظري، منتظري است.
دريغ از يکجو سياست جناب منتظري برروي اين مسائل
کاش لااقل آن شاگرد ايشان که با خباثت تمام سعي ميکند در اصالت نامه 68/1/6 حضرت امام راحل سلام الله عليه تشکيک نمايد و به دنبال مقايسه خط حضرت امام سلام الله عليه و بحث لرزش دست آن عزيز رفته است، در اين دو نامه دقيق ميشد و اين همه موارد ضد و نقيض را پيدا کرده، به استاد خود نشان ميداد البته خود ميدانيم پي بردن به اين دقايق براي اذهان کاناليزه شده باند هاشمي ميسور نيست.
بقول مولوي :
گوش ... بفروش و ديگر گوش خر کاين مطالب را نيابد گوش ...
جالبتر از همه موارد فوق اين است، جناب منتظري بعد از15سال که از آن ماجراها ميگذرد هنوز هم نميداند ايران با آمريکا رابطه دارد يا نه. آري اگر اين مسائل را در سال 1366ميگفتند انسان ميگفت : خوب حق دارند چون هنوز مسائل روشن نشده اند.
ولي اينکه شخصي بعد از15سال هنوز اين حرفها را بزند؛ يا اينکه خيلي از مرحله پرت است و يا اينکه مسائل را ميداند ولي مصلحت وقت را در اين ميبيند تا خود را به جهالت بزند، چرا که کينه و تنفر از اين مردم سراپاي وجودش را گرفته است.
ما فکر مي کنيم انتقام گرفتن از ملت نجيب ايران منطقيتر است تا اينکه بگوييم ايشان اينقدر از مسائل پرت هستند .
البته احتمال هر دو گزينة فوق باهم منطقيتر است.
* البته باز هم تکرار مي کنيم اين کوشش سؤال کننده از آقاي منتظري است و بديهي است جوابهاي دو پهلوي ايشان طبق معمول هدف سؤال کننده را تأمين مي کند.
* البته اجنّه جمع مکسر جنين ميباشد نه جنّ.
* بعلت تحريم تسليحاتي
* همان دو نامه مورد استناد آقاي منتظري
* اين عين ادعاي آقاي قربانيفر است.
* البته با قيمتي نزديک به 6 برابر که در نامه ذکر شده
* خاطرات سياسي ، صفحة154
* کتاب نيم قرن رويارويي نوشتة آقاي حسن واعظي
* منظور فقط شخ
ص نويسنده است.
* به همين دلايل سه گانه ميگوييم اين مطالبي را که در اين کتاب نقد کرديم؛ مهمترين يا به تعبير شاگرد جناب منتظري وحشتناک ترين افشاگريهاي جناب منتظري مي باشند.
* نزديک به يکصد و ده هزار دلار
* اين عين عبارت نامه است.
* در اينجـا بـاز هـم مـيبينيم دلال ايراني خودش در صحنه حضور داشته، پس ثابت ميشود تکرار آن مطالب فقط براي مطلع کردن جناب منتظري بوده.
* صاحب فتواي تحريم تنباکو
شايد سؤال شود: چرا مرحوم حاج سيّد احمد خميني و آقاي هاشمي رفسنجاني اين مسائل را به جناب منتظري نگفته و ايشان را در جريان همان مسئله بازگشت خفت بار مک فارلين قرار نداده بودند. مگر جناب منتظري در مورد مسائل مملکتي نامحرم بودند؟
در پاسخ عرض مي شود: اما همه ميدانيم عدهاي جاسوس وابسته به نهضت آزادي در زمان جنگ ، شبهايي که هواپيماهاي عراق به شهرها حمله ميکردند و هنگامي که آژير خاموشي زده ميشد؛ آنها با روشن کردن آتش و چراغ و دادن علامت به هواپيماها ، به هواپيماها مي فهماندند شهر مورد نظر در کدام سمت وسو قرار دارد و بدين وسيله باعث شهادت عده اي از مردم شريف اين ديار شدند .
خوب وقتي جمهوري اسلامي آن دو محموله فوقالذکر را از دلالان اسلحه خريد و با تعمير وسائل پدافندي، مقداري به تقويت سيستم دفاعي و ضدهوايي خود پرداخت؛ تا مدتي ارتش عراق نميدانست ميزان قطعات و مهمات ايران چقدر است.
چون در حملات اوليه هواپيماهايش ساقط مي شدند، لذا کاملاً درمانده شده بود.
اما باند مهدي هاشمي و بيت جناب منتظري در مصاحبه روزنامه الشراع و با انتشار اين جزئيات باعث شدند که عراق با از سرگيري حملات بر عليه شهرهاي ايران تعداد زيادي از هموطنان ما را به شهادت رساندند
به اعتراف سيد مهدي هاشمي که در رنجنامه آمده توجه کنيد*:
«چه کسي جز اخوي از موقعيت شما سوءاستفاده نمود و اخبار و گزارشات حساس انقلاب و کشور را به انگيزه حبّ و بغضهاي خطي در اختيار دوستان نزديک قرار مي داد و آتش جناح بندي بر ضد مسئولين کشور را که خواه ناخواه به تفرقه افکني منتهي مي شد، مشتعل ساخت.
که تنها يک نمونه آن افشاي جريان مک فارلين است که به انگيزه انتقام جويي از مسئولين اجرايي کشور انجام گرفت و اطلاعات بکلي سرّي انقلاب را در اختيار مشتي افراد خام قرار داد که:
نتيجهاي جز کشتار بيرحمانة مردم بيگناه کشور در بمبارانهاي هوايي نيمه دوم سال 65 نداشت »
آري اگر آن مرد مقاوم الهي، امام راحل سلام الله عليه در برابر خيانتهاي وابستگان به جناب منتظري آرزوي مرگ ميکنند، بخاطر اينگونه مسائلي است . آيا جناب منتظري در مقابل شهادت آنهمه مردم بيگناه که شبها در خانه خود به خاک و خون غلطيدند هيچ مسئوليتي ندارد؟
شايد سؤال شود: اگر باند هاشمي ليست لوازم خريداري شده را در اختيار رسانه ها و عراق قرار نميداد، آيا امکان نداشت آمريکا بعد از جريان خفّت بار مک فارلين آنرا به عراق بگويد ؟
در پاسخ عرض مي شود: آري %100 مي گفت؛ ولي مهم اين نکته است که بيت جناب منتظري در بسياري از جاهها درست در خط آمريکا کار کرده و مي کند .
شايد سؤال شود: آقاي منتطري ادعا ميکنند ايران از اسرائيل هم اسلحه ميخريده، آيا صحت دارد؟
در پاسخ عرض مي شود: اين حرف هم از آن حرفهاي است که براي باورکردنش بايد بطرز باور نکردني احمق بود.
اما قرار ما در اين کتاب بر استدلال بوده؛ پس ميگوييم در همين نامهها طرف آمريکايي گفته است :
چون قطعات مورد نياز براي بازسازي سيستم دفاع ضد هوايي ايران مال سالها قبل است ؛ لذا ما بايد اين قطعات را از انبار پايگاههاي نظامي آمريکا در ديگر کشورها بياوريم .
لذا امکان دارد از روي شيطنت يا ناچاري مجبور شده باشند يکسري وسائل را از انباري در پايگاه نظامي خودشان در اسرائيل بياورند. چراکه فکر نميکردند در برقراري رابطه با ايران شکست بخورند.
اما وقتي سرشان به سنگ خورد؛ بلافاصله همان خلبانان آمريکايي مصاحبه کردند که:
ما از اسرائيل يک محموله به مقصد تبريز بارگيري کرديم ؛ و جناب منتظري هم طبق معمول کلاه سرشان رفت .
والا جناب منتظري آيا شما نميبايست از خود سؤال کنيد؛
اگر ايران ميخواست از اسرائيل اسلحه بخرد، چرا ميبايست خلبان آن هواپيما از آمريکا بيايد؟ مگر ايران يا اسرائيل خودشان خلبان نداشتند؟؟
براستي که فقط بايد گفت آري منتظري ، منتظري است
و اما تحليل ماجراي شريعتمداري و قطب زاده را هم ميتوان از آن تحليلهايي دانست كه فقط مختص آقاي منتظري است .
و اما مجمل قضيه
صادق قطب زاده در اقدامي جنايتكارانه تصميم گرفته بود با جاسازي مقداري مواد منفجره در جماران ، با يك انفجار عظيم كلّ منطقهاي كه منزل امام سلامالله عليه، حسينيه جماران و خانههاي ديگر در آن قرار داشتند را نابود كند . حال چقدر انسان بيگناه كشته ميشد؛ خدا ميداند؟
خدمت آقاي شريعتمداري كه يك مرجع نه چندان خوش نام در حوزه قم بود، ميرسند و او را هم در جريان قضايا گذارده و او هم آنها را دعا ميكند. قطبزاده با جاسازي مواد منفجره در كيسه هاي سيمان و به طرق ديگر، مقدار زيادي مواد منفجره به جماران منتقل ميكند .
جريان هم بنا بنقل مشهور بدينصورت لو رفت كه سگي به يك پاسدار حمله ميكند و او به خانـهاي وارد شده و به زيرزمين آن خانه پناه مي برد. وقتي سگ از آنجا ميرود، پاسدار يك نگاهي به اطراف انداخته و مقدار زيادي اعلاميه و چيزهـاي ديگر ميبيند و عمليات قطب زاده لو ميرود .
در آن زمان همه مي گفتند اين سگ مأمور بوده تا عمليات لو رود.
بعد قطبزاده دستگير شده و اعتراف ميكند کاظم شريعتمداري هم در جريان قضايا بوده، قطب زاده اعدام ميشود و شريعتمداري ضمن قبول جرم خويش، از امام سلام الله عليه تقاضاي عفو مينمايد که با قبول تقاضايش، او فقط خلع لباس ميگردد .
وقتي شريعتمداري به عمل خود اعتراف ميكند، بسياري از مقلدان او رسالهاش را آتش ميزنند و او تا آخر عمر در قم و در خانه خودش تحت نظر بود .
حال نظر آقاي منتظري؛ ايشان ميگويد :
گويي اصلاً انفجار و توطئهاي در كار نبوده است، اين نقشه حاج سيد احمد آقا خميني بود تا بدينوسيله از شرّ شريعتمداري خلاص شوند. به همين خاطر به قطب زاده ميگويد تو بيا در تلويزيون بگو ما ميخواستيم جماران را منفجر كنيم ، وقتي اين دروغها را گفتي ما تو را از زندان آزاد ميكنيم .
قبول داريم شما اين حرفها را بخاطر اعترافات مهدي هاشمي ميگوييد تا ما بطور خودکار و از راه کنترل ادراکي نتيجه بگيريم، مهدي هاشمي هم مانند قطب زاده بيچاره اغفال شد و بيخود گفت ما جناب منتظري را از نظام جدا کرده بوديم .
ولي حرفهايي بزنيد که مقدار اندکي هم به عقل جور بيايد، لااقل مراعات عقل ناقص ما را بنماييد.
آقاي منتظري، قطب زاده كه عملي را مرتكب نشده؛ پس چرا در زندان بود؟
چرا قرار بود دروغ بگويد تا از زندان آزاد شود؟
يعني قطب زاده نميفهميد اينگونه اعتراف و اقراري ، کمترين مجازاتش اعدام است؟
در مقدمه عرض شد كه براي باور كردن بعضي از مطالب كتاب خاطرات بايد بطور باور نكردني احمق بود .
مگر شريعتمداري كه بود ؟
او يك فردي بود كه بعد از انقلاب ، خصوصاً بعد از آشوبهاي حزب خلق مسلمان در تبريز، شايد مقلدانش حدود چند ده هزار نفر بوده و طبق اعتراف خود آقاي منتظري، بيت او در زمان شاه هم پاتوق ساواكيها بود.
بعد از انقلاب هم نه تنها او، بلكه تمام روحانيون در زير سايه امام سلام الله عليه بودند و او خطري براي كسي نداشت .
شايد سؤال شود: ايشان چرا پاي مرحوم سيد احمد خميني رحمةالله عليه را به اين جريان کشيدند؟
در پاسخ عرض مي شود: بدان علت که مرحوم سيد احمد خميني رحمةالله عليه در کتاب رنجنامه خود گفته:
حضرت آيت الله آيا شما قبل از شهادت شهيد محمد منتظري نميگفتيد شريعتمداري بايد اعدام شود؟
ولي وقتي محمد شهيد شد و شريعتمداري هم مُرد، شما داد وفرياد راه انداختيد چرا براي او مراسم نگرفتيم ؟
آري گناه مرحوم سيد احمد خميني يک چيز است.
و آن گناه اينست که مي خواهد به آقاي منتظري بفهماند باند مهدي هاشمي بعد از شهادت شهيد محمد منتظري، کاملا افکارش را عوض کردند و موضع گيريهاي او180درجه عوض شده. مانند مهدورالدم بودن مهدي هاشمي که ذکرش گذشت، و باند هاشمي با قالب کردن اين حرفها به جناب منتظري از مرحوم سيد احمد خميني انتقام گرفتند.
در اينجا به تعبير زنده ياد دکتر شريعتي اشاره ميکنم که عقيده داشت افرادي همچون عمروبن عاص و زبير و طلحه اگر امروزه نامي از آنها مانده باز هم از برکت نام و عظمت مقام مولايمان حضرت علي عليه السلام است.
آري باند هاشمي و حتي خود آقاي منتظري هم بدانند که هنوز بر سر سفره سيّد احمد و پدرش سلام الله عليهما نشستهاند.
ولي چه کنيم که نمکدان شکني در بين آنها نهادينه شده.
يکي از بخشهايي که ميبايست در اين کتاب به آن پرداخته شود همانا نوع نگرش آقاي منتظري به مسئله مهم شهادت است. البته نگرشي که ايشان در مورد شهادت دارند، قاعدتاً بر گرفته از نوع بينش کلي و جهان بيني ايشان ميباشد.*
و اما مسئله مهم شهادت
ايشان شهادت را از دست دادن و ضرر دانسته و غرامت محسوب ميکنند. درحاليکه فرهنگ قرآن و جهان بيني اسلامي، هر چيز را که در راه خداوند داده شود، غنيمت ميداند و آنرا جاودانه ميشمرد . چراکه انسان آنرا نزد خداوند سرمايه گذاري کرده است .
اين نظريه و نگرش آقاي منتظري در بُعد نظري مانند ديدگاه عايشه است، گرچه در بُعد عملي مشابهتهاي زيادتري وجود دارد.
مجمل قضيه به اين صورت است که روزي پيامبر اکرم صلي الله عليه وآله گوسفندي را ذبح فرموده و بيشتر آنرا انفاق مي نمايند.
بعد از عايشه سؤال ميفرمايند: چقدر از گوسفند باقي ماند؟
عايشه عرض ميکند: چيزي بجز کتفش باقي نماند .
حضرت صلي الله عليه وآله ميفرمايند : تمام آن [که انفاق شده] باقي مانده، الا کتفش.
آيا واقعاً شهدا که باعث سرافرازي ملت شده و پرچم غيرت امت اسلامي گرديدند ،آيا مرده و تمام شده اند؟
پس با کلام قرآن چه کنيم: ولا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله امواتٌ بل احياٌ و لکن لا يشعرون هرگز نگوييد کشتگان راه خدا مرده اند، بلکه آنها زنده هستند اما شعور شما آنقدر نيست که آنرا درک کنيد.
اين عبارت عند ربهم يرزقون که در مورد شهدا خداوند فرموده، يعني چه؟
خود ما هم ميتوانيم با يک سؤال ساده به اين نتيجه برسيم:
آيا حتي امروز بعد از سالها بُرد و تأثير شهدايي مانند حاج همت، باکري، فهميده و چمران و......... بيشتر است يا همرزمان آنها که به شهيد نشدهاند؟
يا آنجا که خداوند ميفرمايد شهدا به بازماندگان بشارت ميدهند؛ آيا فرد مرده ميتواند بشارت دهد؟
و يستبشرون بالذين لم يلحقوا بهم
آيا اين آيات صريح قرآن همه داستان و افسانه است و قابل اعتنا نيست؟
بسيار جاي تعجب است، فردي ادعا کند با قرآن مأنوس است و مدرس نهج البلاغه هم بوده ولي هنوز اين مسئله را درک نميکند .
اگر يک مدرس نهج البلاغه در مورد شهدا اين حرف را بگويد در مورد افراد عادي چه بايد گفت؟
آيا جز اين است که بايد بگوييم اين معلم نهج البلاغه هر چند نکات ادبي را تدريس ميکند ولي هيچگاه نتوانسته حامل معارف آن باشد ؟ پس عمل او حَمل بوده نه حِمل.
آري مولا علي صلوات الله عليه در جملة زيبايي، اصحاب راستين پيامبر صلي الله عليه و آله را اينگونه وصف مينمايند و هيجوا إلي الجهاد فولهوا وله اللقاح إلي اولادها ......لا يبشرون بالأحياء ولا يعزون عن الموتي به سوي جهاد برانگيخته شدند و عاشقانه همچون عشق ناقه به فرزندانش به سوي آن به راه افتادند......هيچگاه از زنده ماندن کسي در ميدان جنگ شاد نميشدند و در مرگ شهدا، احتياجي به تسليت نداشتند.
اين حرفها را ميبايست براي آنهايي بگوييم که در طول عمرشان يکبار هم به نهج البلاغه هم نگاه نکردند، و يا اگر قرآن هم ميخوانند فقط در ماه مبارک رمضان به جهت ثواب آن است و چون سعي در ختم قرآن دارند، شايد اصلاً معاني آنرا به فارسي نخوانند.
آقاي منتظري به راستي شما چه فرقي داريد با آن فرد عامي که هنوز نگاهش به نهج البلاغه نيفتاده است؟
آيا معني اعلميّت اينست ؟
آيا معناي مرجعيت اينست؟
آيا آنکه خود را افقه ميداند بايد اينگونـه حرفهاي بي پايه بزند؟
بسيار زيباست که انسان ميبيند از يک پيرزن روستايي وقتي در مورد فرزنـد شهيـدش سؤال کني، جـواب ميدهد او نزد خدا و زنده است.
ولي آقاي منتظري ميگويد :
چقدر نيرو از ايران و از دست ما رفت و چقدر جوانهايي را از دست داديم که هر کدام يک دنيا ارزش داشتند.
آيا نبايد به آقاي منتظري بگوييم: عليکم بدِين العجايز؟
در فرهنگ قرآني شهيد اجر عظيم ميبرد و دنيا متاع قليل است . شما چگونه دنيا و شهيد را با هم مقايسه ميکنيد؟
بايد صريحاً گفت که شما در اين وادي در حد يک طفل ابجد خوان بسيجي هم به مطلب نرسيدهايد.
آيا شما فکر ميکنيد زماني امام سلام الله عليه به رزمندگان ميفرمود من به خلوص و ايمان شما غبطه ميخورم ، يا به دست و بازوي شما بوسه ميزنم ، يا رهبر ما آن طفل 13ساله است براي چه بود؟
مطمئناً مغزهاي عليل و قلبهاي مرده جواب خواهند داد:
امام سلام الله عليه بدين وسيله، چند بچه را تهييج ميکردند تا به جنگ بروند و کشته شوند.
ولي بگذار به شما بگويم و تمام دنيا هم بفهمند؛
آري وقتي حضرت امام سلام الله عليه ميديدند که مسئله مرگ و زندگي ،طبيعت و ماوراءطبيعت، غيب و شهادت براي يک جوان20ساله به اين شيريني و در حدّ عارفان بزرگ حل شده است، بطور حقيقي و واقعي احساس خضوع ميکردند.
زيرا ايشان در طول عمر شريفشان، امثال شما را زياد ديده بودند که سالها از بودجه امام زمان عليه السلام ارتزاق کردهايد؛ ولي به فرمايشات آن حضرت اعتنا نميکنيد .
ايشان کم نديده بودند افرادي که سالها قرآن را تدريس و نهج البلاغه را تفسير کرده بودند؛ ولي فقط در قالب صرف و نحو و معاني کلمات و نقل گفتار گذشتگان مانده بودند، ولي حضرت امام سلام الله عليه ميدانستند که الفاظ براي روح معاني وضع شدهاند نه جسد آنها.
آري شما تا نکات ادبي نهج البلاغه را ميشکافتيد، شهداء نکات معنوي و عرفاني آنرا احياء کردند. تا شما دنبال جامد يا مشتق بودن لفظ شهيد ميدويديد آنها شاهد شهادت را در آغوش گرفته بودند.
پس امام سلام الله عليه به حافظ عليه الرحمه تأسي فرموده بود که :
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ چرا که وعده تو کردي و او بجا آورد
آري شما ميگفتيد نهال اسلام احتياج به خون دارد؛ ولي او خون خود را داد.
شما هنوز داشتيد روضة سيد الشهداء صلوات الله عليه را ميخوانديد و هنوز از گودال قتلگاه بيرون نيامده بوديد که او در شلمچه سرش را بر دامن اباعبد الله صلوات الله عليه ميديد و با نگاهي به جمال آن عزيز؛جان به جان آفرين تسليم ميکرد .
اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم
شما از عطش لشکر اباعبدالله صلوات الله عليه و شايد از شايعه درخواست آب در آخرين لحظات، آنهم از فردي چون شمر ملعون، بوسيله آن سرور آزادگان داشتيد حرف ميزديد؛ ولي او در تنگه ابو غُريب از بي آبي بدون يک زخم بر بدن شهيد شده بود ولي تنگه را به عراقيان نداده بود.
حضرت امام سلام الله عليه ميدانستند علامه مجلسي گفته بود: بيش از100هزار شاگرد تربيت کردم، ولي يکي آن نشد که من ميخواستم. ولي امام سلام الله عليه شاگرداني را ميديدند که بعضي از آنها شايد از خود علامه مجلسي رحمة الله عليه هم بالاتر بودند .
امام سلام الله عليه ميديدند بعضي از جوانهاي اين مملکت، بدون اينکه حضرت امام سلام الله عليه را از نزديک ببينند، وصيت کرده بودند مقداري از خاک پاي او را بعنوان تبرک در لحد آنها قرار دهند.
خاک کوي تو به صحراي قيامت فردا همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ولي عدهاي سالها امام سلام الله عليه را از نزديک ديده و يا علي الظاهر از شاگردان امام سلام الله عليه بودهاند؛ ولي نتوانسته بودند حجاب اکبر را حتي ببينند تا چه رسد به پاره کردن آن و هنوز در جنگ بين لفظ و معنا فرو مانده بودند .
شما نماز شب خود را بدين صورت گفتهايد که:
شهيد مطهري به نماز شب مقيّد بود ولي من چون چشمهايم بيمار بودند و آب حوض مدرسه آلوده بود، لذا نماز شب نميخواندم.
تا اينکه يک شب در خواب ديدم عثمان بن حنيف مقداري آب آورده و گفت که حضرت علي عليه السلام فرمودند: اين برات آتش از جهنم است، بلند شو و نماز شب بخوان. من بيدار شدم و ديدم که شهيد مطهري رفته و از رودخانه آب آورده و گفت که بلند شو و نماز شب بخوان .
هر چند نماز شب عبادتي است مستحب و ما داعيه نداريم تا در مورد نخواندن آنها از شما باز خواست کنيم، ولي کسي که ادعاي اعلميّت و مرجعيّت دارد، حتماً شنيده اين کلام امام عسکري صلوات الله عليه را ان الوصول الي الله عزّوجل سفرلايدرک الا بامتطاء الليل مدارجي است که انسان جز با نمازشب به آنها نميرسد.
حال بايد يک سؤال از شما داشته باشيم ؛ زيرا شما خود را اعلم و افقه و اعدل ميدانيد.
آيا شما نماز صبحتان را در وقت خودش ميخوانديد يا آنرا هم ميگذاشتيد و قضايش را در وقت ظهر با نماز ظهر و عصر، ميخوانديد؟
اگر نماز صبح را قضا ميخوانديد که هيچ ؛ ولي اگر نماز صبح را در وقت خودش ميخوانديد:
پس بايد بگويم شما چرا سعي مي کنيد کارهاي خود را با دلايل واهي توجيه کنيد؟
شما که خود را مدرس اشارات ميدانيد، آيا نميدانيد همان بوعلي در اشارات گفته:
اگر انساني بخواهد کار غلط خود را با هزار دليل درست توجيه کند تازه هزار و يک کار غلط انجام داده ؟
پس شهامت داشته باشيد و بگوييد که علاقهاي به نماز شب نداشته يا آنرا ضروري نميدانستيد. توجيه نکنيد که چشمتان بيمار و آب حوض آلوده بوده.
زيرا وقت نماز شب فقط کمي قبل از اذان صبح است.
حال اگر شمـا نماز صبحتان را مثلاً در ساعت4 صبح ميخوانديد و ميخواستيد نماز شب خود را هم بخوانيد، با همان آبي که ساعت 4 براي نماز صبح ميبايست وضو بگيريد، خوب با همان آب ساعت 3/5 وضو گرفته و نمازشب را خوانده و نيم ساعت بعد هم که اذان صبح گفته ميشد و شما هم با همان وضو که نمازشب خود را خوانده بوديد، نماز صبح را هم ميخوانديد.
اينکه ربطي به آلودگي آب حوض نداشت.
اصلاً شما آب آشاميدني خود را چه مي کرديد؟
مگر شما مقداري آب آشاميدني هميشه در حجره نداشتيد؟
آيا با آن آب نمي شد وضو گرفت؟
از آن گذشته اگر کسي بخواهد نماز شب بخواند، ميتواند از روز قبل در يک ظرف کوچک مقداري آب کنار بگذارد.
پس به شعور مخاطب خود بيش از اين توهين نکنيد و اينهمه دليل نامربوط نياوريد.
آري شما عليالظاهر شاگرد دو استوانة بزرگ عرفان در قرن معاصر يعني حضرت امام و علامه طباطبايي سلام الله عليهما بوديد، علاوه بر اين دو بزرگوار، در حوزة علميه قم بودند عارفاني؛ که هر کدام کوهي از عظمت و معنويت بوده و شما قاعدتاً ميتوانستيد از معنويت آنها هم بهره ببريد .
شما که از شهرية مقدس امام عليه السلام ارتزاق ميکرديد، ميبايست عملاً هم مقداري به روش آنها عمل کنيد.
چه کسی مخالف رابطه با امریکا است ؟
پس اگر امام راحل سلام الله عليه در مورد افرادي مانند شما مينويسند من به شما علاقـه مندم، انصـاف حکم ميکند در مورد رزمندگان بفرمايند:
من به دست وبازوي شما بوسه مي زنم .
آنهم اينگونه رزمندگاني
رزمندهاي ميگفت* وقتي شهيد باکري به چادر ما آمد، از همه زودتر ميخوابيد و صبحها هم از همه ديرتر نماز صبح ميخواند و کاري هم به قرآن و دعا نداشت.
ما کم کم به او مشکوک شديم چرا که همه در چادر ما نماز شب ميخواندند ولي او در اول شب مي خوابيد؛ بچه ها نسبت به او مظنون شده بودند. بعد در ادامه گفت:
شبي خوابيده بودم ، پايم تکاني خورد و بيدار شدم. نگاه کردم ديدم شهيد باکري پاورچين از چادر خارج شد و بطرف خط مقدم راه افتاد، من هم بدنبالش راه افتادم. راه رفتن او خيلي مشکوک بود و دايم مواظب بود کسي او را نبيند. از خط عبور کرد و داخل خرابهاي که بين ما و عراقيها بود، شد. وقتي به خرابه رسيد خاکها را کنار زد و يک حلب آهني کوچک را برداشت و داخل گودالي شد .
من ديگر مطمئن شده بودم که او جاسوس عراقيهاست و دارد بوسيله بي سيم به عراق اطلاعات ميدهد.
بعد از ساعتي بيرون آمد و روي آن گودال را خوب پوشيد و آنرا استتار کرده، بطرف خط خودمان راه افتاد. من سريعاً به چادر آمده، خوابيدم و او هم آمد ولي بسيار مواظب بود کسي بيدار نشود.
او خوابيد و باز هم نماز صبحش را از همه ديرتر خواند.
همرزمش ميگفت مطمئن شدم که جاسوس دشمن را شناسايي کردم، اما وقتي به سراغ آن خرابه رفتم و خاکها را کنار زده، حلبي را برداشتم ديدم در آن گودال بجاي بيسيم؛ يک سجاده با قرآن و مهر نماز و کتاب دعا است.
من فهميدم جاي نماز شب او در گودال است و وقتي ديد ما از رازش باخبر شديم از چادر ما رفت. در اينجا بايد با اندکي تسامح* گفت :
يک عده نرفتند و رسيدند به مقصد يک عده دويدند و به مقصد نرسيدند
خوب حال چه کسي جرأت دارد اين دو جريان نماز شب شهيد باکري و شما را با هم مقايسه کند و اصولاً جز اشتراک لفظي چه مشابهتي وجود دارد؟
شما پول از سهم امام عليهالسلام و شهريه حوزه ميگرفتيد و درس ديني ميخوانديد و هم حجرهاي شما دايم اصرار ميکرد نماز شب بخوان و اساتيد بسيار والايي هم داشتيد.
با اينحال تا در خواب حضرت علي عليهالسلام بوسيله عثمان بن حنيف در خواب به شما پيغام ندادند و قيمت عمل را صريحاً اعلام نفرمودند که نماز شب برات از آتش جهنم است و شهيد مطهري هم آب براي وضوي شما نياوردند، شما نماز شب نخوانديد .
ولي او يک تحصيل کرده دانشگاه زمان پهلوي بوده و با آن کيفيت در خط مقدم، بدون هيچ پيام و رسولي اقدام به نماز شب ميکند و البته مانند او در لشکر ما کم نبوده است .
آيا دست شهيد باکري و همت و چمران بوسيدن نداشت ؟
آيا چمران فارغ التحصيل نمونه دانشگاه برکلي آمريکا آنهم در رشته فيزيک پلاسما نبود؟
آيا شهيد زين الدين در سال 1356 رتبه چهارم کنکور را کسب نکرد؟
بخدا پاي آنها هم بوسيدن داشت.
آيا آنها انقلاب را پيروز کردند يا شما ؟
آيا آنها انقلاب را تثبيت کردند يا شما ؟
آيا آنها بر نفس خود پيروز شدند يا شما ؟
آري او شنيد، فهميد، عملکرد و رسيد ولي من و شما چي؟
ه نوز در اين خرابه ماندهايم که شما افاضه بفرماييد :
من تا لب جهنم حاضرم بخاطر امام خميني سلام الله عليه بروم ولي حاضر نيستم به جهنم بروم
و من در مقابل اينهمه عظمت، کرامت و بزرگواري شما درمانده شده و ندانم به شما چه جوابي بدهم.
و اما بشنو از رزمنده دلسوختة که حرفش، حرف دل بسياري از ماست ؛ هرچند بنا بر اختصار بود اما اينها بر گردن ما حق بسياري دارند:
زماني که در سنگر کمين مجروح شدم و ميخواستند به عقب منتقلم کنند، مخالفت کرده و گفتم جراحتم را همين جا پانسمان کرده و در خط ميمانم.
البته صادقانه بگويم يکي از فکرهايي که به ذهنم رسيد اين بود؛ چون خط آلوده به مواد شيميائي است، شايد گزاز بگيرم.
تا اين فکر احمقانه به ذهنم رسيد، بلافاصله شيطان هم کار خود را کرد و در نتيجه يکي از همرزمان خوبم آمد و با اصرار زياد از من خواست تا به اهواز بروم و کاري را برايش انجام دهم واسعده علي ذلک القضاء .
آري کفر سلوکي کرده ، راه شهادت را بر خودم بسته بودم . خدا ميداند درآمبولانس از شدت گريه ؛ تشک آمبولانس را در دهانم گذاشته بودم تا کسي متوجه نشود .
هر چند مصائب زيادي ديدم و در رحلت امام سلام الله عليه سه روز در جلوي تلويزيون گريه ميکردم ولي گريه آمبولانس چيز ديگري بود .
حسّ غريبي ميگفت: شاهد شهادت از آغوشت پريد ، اي بيچاره . ولي مانند شما خود را تسکين ميدادم که بعد از پانسمان جراحتم به خط برمي گردم.
و البته با هزار تهديد و اينکه اگر لباس به من ندهند با لباس بيمارستان ميروم ؛ لباسي گرفته و برگشتم .
اما وقتي برگشتم، ديدم عراق تک زده و سه نفر از بچه ها شهيد شده بودند. من در آنجا فهميدم که توبه از متابعت عقل کافر کيش، در مذهب عشق به اين راحتيها هم نيست.
با اهل خرابات خمار است مکافات اين قوم، عملنامه و دفتر نشناسند
يک پيروي از عقل جزئي انديش که بسياري افتخار و ادعاي نوکري او را مينمايند، باعث شد از قافله باز بمانم.
آري عقل ميگويد انسان وقتي مجروح شد بايد پانسمان شود والا امکان دارد گزاز بگيرد. ولي کاش آنزمان يک شيعة تنوري بوده و در همان خط مقدم جراحتم را پانسمان ميکردم. آري کاش من يک شيعة تنوري بودم.
جالب اينجاست آقاي گفته بود در قرن20 احتياج به شيعة تنوري نداريم؛
بايد به اين عاليجناب بگويم:
اولاً: مگرکسي بخاطر شما حاضر است شيعة تنوري باشد ؛ که شما عدم نياز خود را اعلام کرديد.
ثانياً: اگر همان شيعههاي تنوري نبودند، امروزه شما حضرات تنور شکم خود و آقازادها را با چه گرم مينموديد؟
بگذريم؛
آري جناب منتظري آلوده شدن به گندم دنيا در شلمچه گناهي بود سخت ، و بديهي است مانند پدرمان حضرت آدم عليه السلام به دنياي شما تبعيد شديم تا بازهم در خدمت شما و امثال شما باشيم و ذکرمان شود
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم آه اگر خرقة پشمين به گرو نستانند
من براي جبهه رفتن خيلي زجر کشيدم؛ چراکه بيمار بوده و معافيت دايم پزشکي نيز داشتم.
مادرم رحمة الله عليها نيز علاوه بر مرض سخت خويش که باعث مرگش شد؛ به اين فرزند بيمارش خيلي علاقه داشت و معافيت پزشکي هم مزيد بر علت شده بود تا بيش از دو بار نتوانم به جبهه بروم.
قرار من اين نبود که از جبهه برگردم آنوقتها ذکرم اين بود
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد يا جان رسد به جانان يا جان زتن برآيد
علاوه بر تمام موانعي که خودم در راه داشتم؛ دو نفر از انسانهاي مؤمن و وارسته گفتند اندکي صبرکن
بما گفتي صبوري کن صبوري صبوري طرفه خاکي بر سرم کرد
بدون استفاده از هيچ سهميهاي، در دانشگاه تهران قبول شدم؛ به اين اميد که از آنجا به جبهه بروم .
منتظر اول مهرماه بودم تا به بهانة دانشگاه؛ به جبهه بروم؛ اما در تيرماه ايران آتش بس را پذيرفت.
آه که مانند ديوانهها شده بودم ،آنروزچقدر گريه کردم و اول مهرماه هم از دانشگاه تهران؛ همين قبلة بعضيها، انصراف دادم.
چرا که جنگ تمام شده بود حال بايد بگويم
من مست و تو ديوانه ما را که برد خانه صد بار تو را گفتم ،کم خور دوسه پيمانه
آري جناب منتظري در احاديث خواندهايد شهيد نظر مي کند به وجه الله .
من و شما با کدام وجه خداوند روبرو ميشويم؟
من ميدانم امام عزيز و اجداد طاهرينش عليهم السلام اگر دستم را نگيرند، بايد بر شديدالعقاب ،ذوانتقام و.......... نظر کنم. ولي شما را نميدانم.
من که براي حضرت ابوالفضل عليه السلام جوابي پيدا نکردهام، اگر به من بفرمايند:
آيا روضة من را نشنيده بودي، پس چرا ميدان را ترک کردي؟
آيا فکر کردي روضه را بايد فقط براي گريه کردن گوش دهي؟
شما را نميدانم آيا براي حضرت علي عليه السلام جوابي داريد، اگر بپرسند
حسينعلي تو بارها روضة قاسطين، مارقين و ناکثين راخوانده بودي، تو ديگه چرا؟
آيا فکر کردي روضه را بايد فقط براي گريه کردن مردم بخواني ؟
من که هنوز توجيهي براي فکر احمقانة گزاز گرفتن خود پيدا نکردهام؛ چرا که اگر براي شهادت رفته بودم، ترس از گزاز معنايي نداشت.
شما را نمي دانم آيا براي کارهاي خود توجيهي داريد يا نه ؟
هر چند من در زمان جنگ نوجواني بيش نبودم، ولي با شهيد فهميده چه کنم ؟
آخر او از نظر سن و سال يک سال از من کوچکتر بود. ولي از نظر معرفت ،ايمان و مردانگي من قرنها از او کوچکترم. آري او انگار در فضايي ديگر سير ميکرد.
ولي من فهميدم اگر انسان جبهه نبرد را حتي بخاطر پانسمان ترک کند؛ آنوقت بايد با سلاحهاي ميکروبي دست و پنجه نرم کند که :
من حاضرم بخاطر امام تا لب جهنم بروم ولي ...........................................
جناب منتظري حقير اعتقاد دارد که نميخواهد شما بزرگواري نموده، تا لب جهنم به خاطر امام سلام الله عليه برويد.
زيرا حضرت امام سلام الله عليه آنقدر عاشق و ديوانة تنوري دارد که امکان دارد در اثر ازدحام آنها در لب جهنم، خداي نکرده تنه کسي به شما خورده و زبانم لال به جهنم بيافتيد.
و باز هم ترجيع بند شمـا تـکـرار مي شود : آري من در اثر توطئه به جهنم افتادم والا جاي من اون بالاهاست.
روي سخنم با خداست که او من را ميشناسد ، پس بگذار در همين سند که فرصتي پيدا کردم به خداوند عرض کنم:
اي خداوند متعالي تو را بحق همة عزيزانت فرداي قيامت مرا درخيل نوکران خميني محشور کن. بخودت قسم من حاضرم به خاطر او به جهنم هم بروم .
البته اي خداي زيبا اين به معناي کم دانستن جهنم تو نيست.
آري من هم ديدهام کلام مولايم علي عليه السلام را در نهج البلاغه را:
تقولون:النار و لا العار؛ کانکم تريدون ان تکفئوا الاسلام علي وجهه انتهاکاً لحريمه ونقضاً لميثاقه الذي وضعهالله لکم حرماً في ارضه وامناً بين خلقه ميگوييد آتش دوزخ آري اما ننگ نه؛ گويا ميخواهيد با هتک حريم الهي و نقض پيماني که خداوند آن را مرز قانون خويش در زمين و موجب امنيّت مخلوقش قرار داده ؛ اسلام را وارونه سازيد.
هرگز اي خداي زيبا قصد من نقض پيمان نيست اما اي خداي زيبا، هر چند جهنم تو بسيار سخت و دردناک ميباشد و هرچند در دعاي کميل هم زياد خواندهام وهذا ما لا تقوم له السموات و الارض آتش تو وراي تحمل آسمان و زمين است، ولي درد عدم شناخت تو بدتر از جهنم است.
آتش جهل و عدم آشنايي با تو از هر آتشي عذابش دردناکتر است.
آه و صد آه اگر من تو را نميشناختم، بسيار ضرر کرده بودم . واي بر من اگر تو را نشناخته بودم و هيهات بر من اگر محبت تو را نچشيده بودم.
و اگر او نبود من تو را نميشناختم و با تو نرد عشق نباخته و با تو دوست نميشدم.
اي خداوند عاشق خوبي، مردانگي و لوطيگري؛ خودت خوب ميداني ما نمک پروردة امام خميني سلام الله عليه هستيم و تو نميپسندي که ما نمکدانشکن باشيم. چرا که شاعري از ما انسانها سروده :
آنکس که نمک خورد و نمکدان بشکست در محفل رندان جهان ، سگ به از اوست
آيا اي خداوند حکيم؛ تو در محفل رندان دو جهان، در بزم اهل بيت عليهم السلام حاضري ما را با قيافه برزخي يک سگ بپذيري ؟
پس اگر ميگويم حاضرم به جهنم نيز بروم، نه به جهت کم اهميت شمردن امر توست. نه برعکس بعلت عظمت و رفعت مقام تو و محفل توست. چراکه من عقيده دارم در محفل رندان دو سرا شايسته نيست من نمک نشناس با قيافه برزخي سگ حاضر شده و آن محفل نوراني را با حضور خود آلوده کنم.
آري شايد ناکساني باقياس بنفس فکر کنند امام خميني سلام الله عليه به جهنم ميرود. ولي من ميگويم آن جهنمي که خميني سلام الله عليه ميرود مال من و تمام بهشت و حوريان آن مال شما
گر مخيّر بکنندم به قيامت که چه خواهي يار ما را و همه نعمت فردوس شما را
و اين را از همين دنيا انتخاب کرده و کاري هم به آخرت نـداريـم . آري بقول پير هرات اگر همه از آخرت مي ترسند ما از دنيا مي ترسيم.والسلام
* رنجنامه صفحة115
* ما در مورد نگرش کلي ايشان در بخش دوم کتاب ان شاءالله توضيح مي دهيم .
* در برنامهاي از سيماي جمهوري اسلامي يک رزمنده اين را نقل فرمود و بنده در مورد نام آن شهيد عزيز مشکوکم؛ اما به احتمال قريب به يقين شهيد مهدي باکري بود.
* زيرا نرفته کسي به جايي نميرسد و از طرفي امکان ندارد که کسي برود ولي به جايي نرسد. مهم انتخاب مسير درست است فافهم
در مورد شهادت بايد يک جمله به جناب منتظري بگويم :
منعم مکن ز عشق وي، اي مفتي زمان معذور دارمت که تو را نديده اي
و اما در مورد شهيد فهميده و اينکه حضرت امام سلام الله عليه او را رهبر انقلاب دانستند هم با يک نکته مطلب را جمع ميکنيم.
اين يک تعارف خشک و خالي نيست، بلکه او و امثال او رهبران واقعي انقلاب جهاني اسلام هستند.
آري تمام جهان اسلام چنانچه عرض شد، در بيش از نيم قرن تنها لطفي کردند با شکستهاي پي درپي ؛ ارتش مفلوک اسرائيل را شکست ناپذير نشان دادند. ولي مي بينيم تاکتيک شهيد فهميده غاصبان را در فلسطين به عجز کشانده است .
معلم عمليات استشهادي در جهان اسلام کيست؟ آيا آن محبوب سيزده ساله ، فلسطينيها را از صحبت صغير و کبير بي نياز نکرده است؟
آنروزي که پرچم يا حسين را فلسطينيها بر سر دست بگيرند آنروز، روز پيروزي آنهاست .
چراکه امام حسين صلوات الله عليه متعلق به شيعه نيست بلکه متعلق به انسانيت است و اين حرف حق رودي فولر مربي تيم فوتبال آلمان است.
اما عاقل نمايي ميگفت عمليات انتحاري مخصوص شهيد فهميده نيست؛ چرا که در جنگ ويتنام يا در جنگ جهاني دوم بوسيله خلبانان ژاپني* هم انجام مي شده؛ و يا احمقي گفته بود: از نظر من کار شهيد فهميده با کار افرادي که در اثر افراط در سکس و ابتذال ميميرند يکسان است.*
در مقابل اين کودن بازيهاي آقايان باصطلاح روشنفکر چه بايد گفت ؟
در جواب بايد بگوييم: مشکـل شما اينست که هر چه در شعاع فانوس کم نور عقلتان ديده نشود را يکسان ميپنداريد ؛ در حاليکه آنچه در محدودة عقل نيست به دو دسته مي شوند الف)فرا عقلي ب) دون عقلي .
فرا عقلي يعني چيزي که هرگز عقل نميتواند به بلنداي آن برسد و اين يعني عمليات استشهادي براي رسيدن به خدا از راهي ميان بُر و داخل شدن به بهشت از دري که مخصوص مجاهدين است و نه عمليات انتحاري حتي براي نجات ميهن.
چراکه من بعنوان يک شهروند بايد زنده باشم تا ميهن من هم برايم ارزشي داشته باشد.
هر چند نميخواهيم کار ديگران که براي نجات ميهن خود به عمليات انتحاري دست زدهاند را ناديده بگيريم. زيرا به هر حال آنها هم داراي روحي بزرگ بودند و مرگ با عزت را بر زندگي تؤام با ذلت ترجيح دادهاند ، اما بايد قبول کنيم آنها به بزرگواري روحي نرسيده بودند.
آري اگر انسان پشتوانه الهي نداشته باشد نميتوان گفت کارش به رستگاري منتهي ميشود.
پس کسي که عمليات استشهادي ميکند، سود اصلي را خودش برده که به فوز عظيم ميرسد و ديگران تنها سهم کوچکي را ميبرند. ولي در عمليات انتحاري سود اصلي را ديگران ميبرند و عامل عمليات، فقط بخش کوچکي از سود را ميبرد که همان نام نيک است.
کارهاي دون عقلي:کارهايي که عقل آنها را امضا نکرده و به پستي آن گواهي مي دهد مانند مرگ در اثر افراط در ابتذال.
در مورد افاضات بعضي از آقايان باصطلاح روشنفکر که فکر ميکنند علامت روشنفکري مخالفت با همة باورهاي جامعه ميباشد، به گوشهاي از مصاحبه نشرية ليبراسيون با الکساندر آلدره نويسنده مشهور فرانسوي اشاره ميکنيم :
من در هيچ کجاي دنيا در هيچ انقلابي از انقلابهاي تاريخ، نديده و نشنيده ام که روشنفکران جامعه در کشاکشي ويرانگر، بنيانهاي پولادين جامعه خود را با پتک تحليلها و رفتارهاي سياسي درهم بکوبند. اما اين اتفاق بي سابقه؛ در انقلاب ايران در حال انجام است.
آري ميبينيم که گند افکار آقايان به غرب هم رسيده است.
پس آقايان بهتر است مقداري به عقل خود پر و بال بدهند تا با لطف الهي کمي بلندتر پرواز کند و بتوانيم آنرا عقل بناميم ، والا اينکه آقايان دارند نامش عقل نيست. بلکه در معارف عاليه حداکثر به آن وهم ميگويند ، اگر آنرا خيال نخوانيم.
در اول کتاب قول داده بوديم زياد مصدّع اوقات شريف خوانندگان فاضل نشويم .
هر چند ما به اصل رعايت حدّاکثر ايجاز؛ پاي بند بوديم و بيشترين توان خود را صرف کرده تا اسيرحاشيه پردازي نشويم، ولي کثرت مطالب گويي مي خواهد ما را بدقول نموده و کتاب را حجيم سازد .
بنابراين با دو مورد ديگر پروندة اين بخش را مختومه ساخته، به سراغ بخش دوم مي رويم.
مورد اول را با يک سؤال شروع مي کنيم:
آيا يک اشتباه از جناب منتظري باعث شد ايشان از مقام خويش عزل گردند؟
در پاسخ ميگوييم: همانطوري که ميتوان با نگاه کردن به آثار افراد پي برد صاحب اثر در چه منزلي سير و سلوک ميکند، به همين صورت ميتوان با نگاه کردن به باطن و طرز تفکر افراد؛ حکم نمود که اين فرد در آينده چه آثاري را بوجود ميآورد.
ما همه ميدانيم که حضرت امام سلام الله عليه در مورد آثار شهيد مطهري رحمةالله عليه عقيده داشتند آثار شهيد مطهري بدون استثناء خوب است. باز همه ميدانيم حضرت امام سلام الله عليه هرگز مؤفق به خواندن تمام آثار شهيد مطهري نشده بودند، زيـرا بعضي از آثـار ايشـان مدتهـا بعد از شهادتش چاپ شد.
پس در اينجا مي گوييم حضرت امام سلام الله عليه با نگاه به صفحة جان شهيد مطهري و ملاحظة سلامت نفس او، اين حکم را فرمودند.
آري: از کوزه همان برون تراود که در اوست.
حال ميگوييم که مسئله يک اشتباه نبود، بلکه مهم يک طرز تفکر غلط بود و بديهي است اگر طرز تفکر اصلاح نشود، مابقي اعمال انسان نيز بر پاية همان تفکر غلط بنـا شـده و از کوزة جان فرد بجز نـاراستي تراوش نميکند.
تا من هستم نخواهم گذاشت مملکت بدست لیبرالها بیفتد
حضرت امام راحل سلام الله عليه در طي يک پيام فرمودند: صريحاً اعلام ميکنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حکومت به دست ليبرالها بيفتد.
گفتن اين جمله کوبنده در اواخر سال67 کمي عجيب بود.
زيرا ليبرالهاي رسمي در اول انقلاب امتحان خود را پس داده بودند و نه تنها از صحنة معادلات سياسي جمهوري اسلامي کنار رفته، بلکه خيلي از آنها به خارج کشور فرار کرده بودند.
حال چه ضرورتي داشت که حضرت امام راحل سلام الله عليه در طي پيامي، اين چنين کوبنده و محکم اخطار دهند؟
توضيح مطلب بدين صورت است :
اهل مطالعه خوب ميدانند اين پيام امام سلام الله عليه در برابر سخنراني جناب منتظري در تاريخ 67/11/22 بيان شده. در آن سخنراني ايشان بسياري از دستاوردهاي انقلاب و جنگ را با پيروي از تفکرات نهضت آزادي زير سؤال برده.
بطوريکه کاملاً تفکر ليبرالي از آن حرفها نمايان است. بطور بسيار مجمل عرض مي شود :
ميدانيم تفکر ليبرالي بر اساس اومانيسم افراطي بنا شده و نتيجه اين ميشود که در آن تفکر اصالت منافع مهمترين اصل است. يعني اول انسان* اصالت تمام پيدا کرده و حتي برتر از خداوند ميگردد؛ بدينصورت کـه اگر جـايي، بين خـدا و انسان يکي بـايد انتخـاب شـود ؛ مطمئناً اين انسان است که برنده ميشود .
حتي عبادت و اطاعت فرمان الهي را يک تکليف الهي نميدانند، بلکه آنرا حق انسان ميدانند که خدا را عبادت کند.
بديهي است من بعنوان يک انسان ليبرال ميتوانم بزرگواري کرده و اين حق خودم را نخواسته و عبادتي هم نکنم يا فرمان الهي در مورد ترک گناه را نپذيرم چراکه حق خودم است.
در پلة بعدي، حفظ منافع اين انسان قانون لايتغير تفکر ليبرالي است. قاعدتاً محدوديتها در تفکر ليبرالي نيز بر اساس حفظ منافع اجتماع است و ما اندکي در بحث «دموکراسي در غرب» اين مطلب را توضيح داديم.
مسئله ارزشها هم در تفکر ليبرالي تابع منافع است. يعني اگر با منافع فرد ليبرال مسلک اصطکاکي پيدا نکرد، خوب است. ولي بين ارزشها و منافع ، هميشه برد با منافع است. چنانچه در گذشته توضيح کوتاهي عرض شد.
آنهايي که ميخواهند رگههاي از تفکر ليبرالي را در جناب منتظري بيابند، ميتوانند با رجوع به همان سخنراني فوقالذکر به خواسته خويش برسند و ببينند که نگاه ايشان به ارزشها چگونه نگاهي است.
و ما چون بنا را براختصار گذاردهايم، لذا در اين مقام کـاري به آن رگـهها نداريم و مستقلاً به آنها نميپردازيم. زيرا متناسب با موضوعات مختلف در طول کتاب و در چندين مقام؛ به نمونههاي زيادي از ديدگاههاي ليبرالي آقاي منتظري اشاره کردهايم که براي هر انسان منصفي کفايت ميکند.
فقط در اينجا اين توضيح را ضروري ميدانيم که عرض کنيم؛
هر چند مبناي تفکر ليبرالي در افراد تقريباً ثابت است ، اما بايد بدانيم که ديدگاه يک آخوند ليبرال با يک باصطلاح روشنفکر ليبرال مسلک و يا يک غرب زده ليبرال فرق ميکند.
همان طوري که وقتي مي گوييم: فلان دکتر بيسواد است. مطمئناً منظورمان اين نيست که او حتي حروف الفبا را هم نميشناسد.
پس يک آخوند ليبرال از لحاظ قلبي مشابه ديگر ليبرالهاست، ولي شايد در ظاهر يک تفاوتهايي داشته باشد.
بطور مثال ميدانيم ليبرالهاي باصطلاح روشنفکر نسبت به قوانين جزايي اسلام، خصوصاً قصاص اشکال وارد ميکردند و آن را مخالف حقوق بشر ميدانستند. بطوريکه در اول انقلاب براي به تعطيلي کشاندن قانون قصاص راهپيمايي راه انداختند.
پس ميبينيم آنها چون خيال ميکردند اين قانون مخالف منافع انسانها است، لذا در اين صحنة انتخاب بين خدا و انسان، حق را به انسان داده و خواستار لغو آن بودند. هر چند امکان دارد اصلاً منفعتي فردي براي شخص خودشان در نظر نداشتند .
ولي يک آخوند متمايل به افکار ليبرالي، تا زماني که پاي منافع خودش در ميان نباشد و قرار باشد براي مردم موعظه کند، حق را به خداوند ميدهد؛ ولي مشکل او زماني رخ مينمايد که قرار باشد بين منافع خود و فرامين خدا، يکي را انتخاب کند.
يک آخوند ليبرال در اين مقام است که خواستار تعطيلي حکم قصاص* ميشود.
يا کنار گذاشتن گناه وسواس را حق خود دانسته، آن را ترک نميکند.*
ما در مورد بحث بسيار مهم تشابه قلوب در بخش دوم ان شاءالله توضيحي ميدهيم. پس بهتر است در اينجا بپردازيم به ريشه يابي تفکر ليبرالي در جناب منتظري، ببينيم ريشة آنها از چه زماني پيدا شده است.
عدهاي معتقدند تفکر ليبرالي از زماني شروع شد که جناب منتظري در زندان قصر به دلخواه خود، بند ليبرالها را بر بند بچه مسلمانها ترجيح دادند.
عدهاي هم معتقدند زندان قصر زمان بروز و ظهور اين تفکر بوده نه زمان بوجود آمدن اين تفکر.
اين همان جنگ بين عرفا و مورخين است؛ که گروه اول معتقدند کَانَ به معناي کَانَ است ، وگروه دوم مي گويند کَانَ به معناي يَکُونُ آمده است.
ريشة اين ماجرا در يک آية قرآن نهفته است؛
خداوند در هنگامي که ماجراي تکبّر شيطان و سجده نکردن او را بر حضرت آدم عليه السلام ذکر ميکند، در انتهاي آيه ميفرمايد و کان من الکافرين.
گروهي که با شيوة تاريخي به سراغ تفسير آية شريفه مي روند، عقيده دارند در اينجا کان بمعناي يکون است بنابراين ترجمه آية شريفه مي شود « و او از کافران شد».
استدلال آنها اين است که:
شيطان قبل از خلقت حضرت آدم عليه السلام مؤمن بود و سالها خداوند را عبادت ميکرد.
مولا علي عليهالسلام نيز در نهج البلاغه خطبة قاصعه ميفرمايند شيطان6000 سال عبادت ميکرد. و چنانچه ذکر شد، ما اگر آن شش هزار سال را از سالهاي آخرتي دانسته و بخواهيم آن سالها را بر اساس سالهاي زميني محاسبه کنيم109500000000صد و نه ميليارد و پانصد ميليون سال سابقة عبادت در پرونده شيطان وجود دارد.
پس شيطان کافر نبود بلکه کافر شد.
و اما نظر گروهي که از منظر معرفت نفس و با ديدگاه عرفاني به سراغ آية شريفه ميروند: آنها عقيده دارند که در اينجا کان بمعناي کان است و آيه را چنين ترجمه ميکنند«و او از کافران بود»
استدلال آنها بدينصورت است؛
شيطان هرچند علي الظاهر6000 سال عبادت ميکرد؛ ولي چون گرفتار تکبّر بود، لذا هيچوقت خدا را عبادت نميکرد و همواره نگاهش به خود و اعمالش بود .
والا امکان ندارد کسي 6000 سال عبادت کند و به جاي پيشرفت و تکامل؛ دچار نقص وکمبود شده، بطوريکه در يک آزمايش کوچک مردود گردد.
مگر خداوند از شيطان چه خواست ؟
آيا اين فرمان خداوند، با ديگر فرامين او چه فرقي داشت؟
خوب کسيکه 6000 سال خالصانه خداوند را اطاعت کرده باشد بديهي است اين فرمان را هم اطاعت ميکند.
ولي کسي که گرفتار تکبّر شده باشد و با عمل زدگي و نگاه به خود، مشغول عبادت باشد؛ در واقع خودش را سجده ميکرده نه مولا را .
آري او6000 سال از روي ناچاري خدا را سجده ميکرده، چراکه ميديده بين او و خداوند، هيچ نسبت و تناسبي نيست الا رابطة خالق و مخلوق.
پس نميتوانست بين خود و خدا مقايسة انجام دهد، لاجرم خدا را بالاتر از خود ميدانست چراکه خداوند خالق او بود. ولي بيـن تمام خلايـق، اشرف مخلوقـات را کسي جـز خـود نـه ميدانست و نه قبول داشت .
وقتي حضرت آدم عليه السلام خلق گرديد، شيطان با يک قياس مع الفارق عرض ميکند: او از خاک است و من از آتش، و از اطاعت فرمان الهي سرپيچي ميکند.
آري اگر حضرت آدم عليه السلام ميفرمود: به من سجده کن، و شيطان خود را با او مقايسه مينمود؛ کمتر ملامت ميشد.
ولي وقتي خداوند که خالق هر دو بود، ميفرمايد اين مخلوق بر آن يکي سجده کند ،ديگر جاي چون و چرا نيست.
مگر خداوند ميخواست از عناصر تشکيل دهندة مخلوقات خود مطلع گردد، که او اينطور جوابي داد. بقول استاد مهدي الهي قمشهاي
جرمش اين بود که در آينه عکس تو نديد ورنه بر بوالبشري ترک سجود اينهمه نيست
بنابراين ميبينيم استدلال اين گروه کاملاً منطقي و از پشتوانه عقلي محکمتري برخوردار است، و با ادلّه گروه اوّل هم قابل جمع است؛ يعني شيطان6000 سال عبادت ميکرد؛ اما قبلهاش خودش بود .
با اين مقدمه مي پردازيم به ريشه يابي تفکرات ليبرالي در جناب منتظري.
شايد سؤال شود: مبناي شما بر اساس کدام روش است؟
درپاسخ عرض ميشود: قرار ما در اوّل کتاب بر اين بود که از بحث تاريخي اکيداً خودداري نموده و با مبناي معرفت نفس به سراغ ماجراهاي جناب منتظري برويم.
بنابراين عقيدة ما اينست که اين تفکرات قبل از زندان قصر در ايشان بوده ولي زياد ظهور و بروزي نداشته اما در آنجا خود را نشان مي دهد. هرچند نمايش کـامل آن بعـد از جريـان مهدي هاشمي است.
چراکه در آنجا ميبايست بين منافع خود و فرامين حق، يکي را انتخاب کنند و متأسفانه حق را انتخاب نکردند و بازهم متأسفانه؛ تاکنون نيز به همان خط مشي فکري خويش پاي بند مانده و در صحنه بين خود و خدا، دايم خود را انتخاب ميکنند.
و اما آخرين مبحث بخش اول
جناب آقاي ري شهري در کتاب خاطرات سياسي يک تحليل شخصي آوردهاند که بنظر حقير تام نيست و ما نميتوانيم آن را بپذيريم.
ايشان ميگويند: داماد جناب منتظري«هادي هاشمي»قرار بود ، بواسطة دخالت در بعضي از جرايم مهدي هاشمي و همچنين اتهامات ديگري که متوجه او بود دستگير شود.
حضرت امام راحل سلام الله عليه نيز در جريان بودند و هادي هاشمي اول موقتاً به مدت کوتاهي تبعيد ميشوند. ولي هنگامي که قرار بوده هادي هاشمي را محاکمه نمايند، حضرت امام راحل سلام الله عليه به وزارت اطلاعات پيام ميدهند: هادي هاشمي را آزاد کنيد.
خوب تا اينجا جناب آقاي ريشهري بعنوان يک فرد مطّلع آنچه از اخبار و قضايا ميدانسته، گفتهاند و در آن حرفي نيست.
اما محل اختلاف ما با جناب آقاي ري شهري، تحليل شخصي ايشان در مورد انگيزة حضرت امام سلام الله عليه در جريان آزاد سازي هادي هاشمي است.
جناب ري شهري آن پيام (هادي هاشمي را آزاد کنيد) را بعنوان يک دلجويي پدرانه ذکر مينمايند.
جناب آقاي ري شهري در مقابل اين عمل حضرت امام سلام الله عليه گويي با نقطه مبهمي برخورد کردند؛ آوردهاند:
«بگمان من ابهام نهفته در اين عمل (دستور آزاد نمودن هادي هاشمي) همچون تمامي ديوان حافظ جاودانه خواهد ماند»*
در اينجا به آقاي ري شهري عرض ميکنيم:
اگر منظور حضرتعالي از آوردن نام ديوان حافظ، يعني اينکه ابهامي نهفته در ديوان حافظ است و اعتقاد داريد اين ابهام در ديوان حافظ جاودانه خواهد ماند. بايد عرض کنم در ديوان حافظ ابهامي وجود ندارد، ولي به قول مرحوم سهراب سپهري: چشمها را بايد شست ،جور ديگر بايد ديد.
آقاي ري شهري در ادامه، برداشت خودشان از اين عمل حضرت امام سلام الله عليه را چنين ذکر کردهاند:
بهر تقدير امام تصميم گرفتند که از آنچه موجب رنجش خاطر آقاي منتظري است احتراز شود.
بسيار جاي تعجب است آقاي ري شهري بر چه پايه و اساسي اينگونه نتيجهگيري ميکنند.
برادر بزرگوار آقاي ري شهري، بديهيست اين نتيجه هرگز با آن مقدمات که در کتاب خود آوردهايد، سازگار نيست.
اين نتيجه گيري شما نه تنها مبهم نيست، بلکه اشتباه بودن آن کاملاً واضح است.
مگر ميشود ما بگوييم:
3 از2بزرگتر است
4 هم از3 بزرگتر است.
بعد هم بگوييم
حالا براي اينکه 2 نرنجد ؛ پس 4 از2 بزرگتر نيست
آري بياييد مقدماتي را که خود شما فقط تا ابتداي آن مبحث دلجويي پدرانه ذکر کرده ايد، يکبار ديگر با هم مرور کنيم .
صفحه 29خاطرات سياسي: امام سلام الله عليه خطاب به آيت الله طاهري مي فرمايند:« آقاي طاهري دريابيد آقاي منتظري را ؛ اين وظيفه شماست »
صفحه38خاطرات سياسي: در مورد مهدي هاشمي امام سلام الله عليه مي فرمايد: او مجرم است ، بايد مجازات شود .بلکه همه کساني که در اين مورد مرتکب خلاف شدهاند ،مثل مهدي هاشمي ،بايد دستگير شوند»
صفحه38خاطرات سياسي: وقتي مسئولين ميخواستند امام سلاماللهعليه در دستور قاطع خود نسبت به دستگيري مهدي هاشمي تجديد نظر نمايد، به حضرت امام سلام الله عليه چنين ميگويند: «اگر اينها خلافکارند ، آقاي منتظري هم خلاف کرده ،اگر اينها بايد دستگير شوند ؛آقاي منتظري هم بايد دستگير شوند». و حضرت امام سلام الله عليه مي فرمايند:« اگر او هم خلاف کرده ، دستگير شود »
صفحه56خاطرات سياسي: در مورد بازجويي از مهدي هاشمي حضرت امام سلام الله عليه به آقاي ري شهري مي فرمايند :«تکليف شماست که بطور جدي اين جريان را پيگيري کنيد»
صفحه57خاطرات سياسي: باز در مورد پيگيري جريان مهدي هاشمي امام سلام الله عليه به آقاي ري شهري ميفرمايند :« اين تکليف شرعي توست که بايد انجام دهي، به هر کجا که ميخواهد برسد. مسأله، مسألة اسلام است ».
صفحه59خاطرات سياسي: حضرت امام سلام الله عليه خطاب به آقاي ري شهري«بايد تأکيد کنم که همه در پيشگاه قضاوت اسلام مساوي بوده و......... »
صفحه69خاطرات سياسي: امام سلام الله عليه خطاب به آقاي ري شهري: « فرداي فردي مهم نيست ؛ مهم برخورد با جريان انحرافي مهدي هاشمي است » .
صفحه77خاطرات سياسي:« تأکيد حضرت امام سلام الله عليه بر اينکه مطالب مرتبط با آقاي منتظري را بايد به اطلاع مردم برسانند» و يا «مصاحبه مهدي هاشمي هم حتماً پخش بايد شود» .
صفحه79خاطرات سياسي: واکنش حضرت امام سلام الله عليه در برابر گريه و زاري مهدي هاشمي در انتهاي مصاحبهاش :« فريب نخوريد، او دروغ مي گويد، حرکات او واقعيت ندارد» .
صفحه79خاطرات سياسي: نظر امام سلام الله عليه در مورد پخش مصاحبه مهدي هاشمي که در آن به تحرّکات و تؤطئه هاي خود در بيت آقاي منتظري و ديگر مسائل آنجا توضيح مي دهد« نظر امام، پخش همان مصاحبه اختصاصي مهدي هاشمي از رسانه هاي گروهي است»
صفحه83خاطرات سياسي: درباره شناخت از هادي هاشمي حضرت امام راحل سلام الله عليه ميفرمايند «آقاي ....... مرا خبر دادند که مهدي هاشمي را رها کنيد و هادي را بگيريد ، چون همة فتنهها زير سر هادي است »*
صفحه86خاطرات سياسي: نظر امام سلام الله عليه درباره مساوات اسلامي در برخورد با مجرم و اتهامات هادي هاشمي« او با ديگران فرقي ندارد .با او مثل يک بقال رفتار کنيد ».
صفحه86خاطرات سياسي: تقاضاي آقاي ري شهري از امام سلامالله عليه درمورد تأييد آقاي منتظري تا ايشان زياد لطمه نبيند. امام سلام الله عليه فرمودند «من تأييد نمي کنم »بعد با کمي مکث اضافه کردند « تا ايشان اينجور است ».
صفحه102خاطرات سياسي: گزارش جناب آقاي ري شهري در مورد برخورد بسيار تند آقاي منتظري در برابر نامه اطلاعات و واکنش حضرت امام سلام الله عليه : حضرت امام لبخند زدند و فرمودند « خوب آقاي منتظري است ديگه»
تا طرح بحث دلجويي پدرانه ، ما اين مقدار از نظرات حضرت امام راحل سلام الله عليه را از کتاب خود شما جمع آوري کرده ايم .
مسلماً اطلاعات و آگاهي ما از جريانات مهدي هاشمي به اندازه حضرتعالي نيست و امکان دارد حرفهاي ديگري هم گفته شده باشد که در کتاب نياوردهايد.
ولي با جمع بندي همين بيانات حضرت امام سلام الله عليه ما به چند نقطه مشخص مي رسيم .
1. در مسـئـلـه مـهـم قـضـاوت اسـلامـي تبعيض جـايـز نـيـسـت.
2. تـمـام مـجـرمـيـن بـدون استـثـنـاء بـايـد مـحـاکـمـه شـونـد .
3. جناب منتظري هم اگر جرمي مرتکب شده با ديگران تفاوت ندارند.
4. در مـاجـراهـا هـادي هـاشـمـي فـتـنـه اش بـيـشـتـر اسـت .
5. حضـرت امـام راحـل سلام الله عليه با هيچ کس تعارف نداشتند .
حضرتعالي بعد از اينهمه مقدمه؛ چرا يکباره نتيجه گرفتهايد«امام ميخواستند آقاي منتظري نرنجند»؟ و بعد هم فرمودهايد اين ابهام مانند ديوان عارف کامل حافظ عليه الرحمة جاودانه خواهند ماند؟
خير اين نتيجه گيري صحيح نيست و در اين ماجرا هم مانند ديوان حافظ ابهامي وجود ندارد .
خداوند عزّوجلّ، معصومين صلوات الله عليهم اجمعين، اولياءالله سلام الله عليهم، و حتي عقـل سليم انسان ميگويد: صراط حـق مستقيم است واگر ما انحرافي داريم بايد خود را تنظيم نماييم. والا با کرشمههاي ما ، صراط تنظيم نميشود.
آقاي منتظري هم انحرافش را بايد خود تنظيم نمايد، نه آنکه تهمت بزنيم به يک راد مرد الهي سلام الله عليه و بگوييم:
امام بخاطر عدم رنجش آقاي منتظري دستور دادند تا يک مجرم مجازات نشود .
براستي اگر هادي هاشمي مجرم باشد و مهدي هاشمي هم مجرم باشد، پس چرا بايد به اتهامات يکي رسيدگي کرد و از ديگري چشم پوشيد؟
اگر همانطوري که شما و حضرت امام سلام الله عليه و ملت ايران ديدند، نقش هادي هاشمي مهمتر از مهدي هاشمي است و بعد حضرت امام سلام الله عليه اين فرد را رها کرده و به مهدي پرداختند، آنهم بدان علت که او داماد جناب منتظري است! آيا اين صحيح است؟
آيا واقعاً اين تحليل حضرتعـالي؛ به حيثيّت و مقام و ايمان حضرت امام راحـل سلام الله عليه چقـدر لطمـه ميزند؟
اگر حضرت امام سلام الله عليه به دنبال عدم رنجش جناب منتظري بودند، چرا الان بفکر دلجويي از ايشان افتادهاند؟
ما همه ميدانيم حضرت امام راحل سلام الله عليه بعد از جريانات آقاي منتظري زياد ناراحت بوده و حتي بارها گريه کردهاند. اما آيا از خود سؤال کردهايم براي چه و چرا؟
آيا حضرت امام سلام الله عليه بخاطر اين زندگي دو روزه و دنيايي جناب منتظري گريه مينمودند؟
خير. براي يک عارف واقعي چه فرقي ميکند شاگردش اين چند روزه دنيا يک بقال باشد يا خياط يا رهبر يا يک روحاني عادي؟
مگر تمام شاگردان امام سلام الله عليه رهبر شده بودند و يا آقاي منتظري تافته جدا بافتهاي بودند؟
آنچه حضرت امام سلام الله عليه براي آن بسيار ناراحت بودند، مسئلهاي است که امروزه ميبينيم و فردايي است که بايد ببينيم.
شما که با عارف بزرگوار حاج رجبعلي خياط رحمة الله عليه آشنا بوديد؛ بايد اين مسائل برايتان حل شده باشد.
هرچند هرگز اطلاعات بنده از جريانهاي حول و حوش جناب منتظري به ميزان اطلاعات شما نيست، ولي اجازه ميخواهم تحليل خود را از جريان آزاد سازي هادي هاشمي بيان کنم
لعل الله يحدث بعد ذلک امرا
وقتي اتهامات مهدي هاشمي محرز گرديد ، امام سلام الله عليه؛ مانند جدّ بزرگوارشان مولا علي صلوات الله عليه و بلکه مانند همه عارفان واقعي که جز خدا براي کسي و چيزي ارزش مستقلي از خداوند قائل نيستند ؛ فرمان پيگيري ماجراها را يکي بعد از ديگري دادند.
در اين مسئله فرقي بين هادي و مهدي و آقاي منتظري نبود. بديهي است اگر اتهامي متوجه جناب منتظري هم ميگرديد ، حضرت امام سلام الله عليه هيچگونه اغماضي نميفرمودند، چنانچه تصريح نمودند که اگر آقاي منتظري هم خلاف کرده دستگير شود.
در مورد هادي هاشمي هم فرموده بودند : با او مثل يک بقال برخورد کنيد .
اما ميدانيم که در زندگي اولياءالله بعضي اوقات رحمت الهي از کانال خاصي جلوهگر ميشود و آنها را هدايت ميکند تا اسلام زنده بماند اذ نادي ربّه ندآءً خفيّا
و اما نکتة عرشي مطلب
همه شنيدهايم وقتي شاپور بختيار خائن در بهمن ماه 1357 ميخواست با اعلام حکومت نظامي و بدنبال آن با انجام کودتا، جلوي انقلاب را سدّ نمايد، از ساعت4 بعد از ظهر اعلام حکومت نظامي نمود.
حضرت امام سلام الله عليه در جهت خنثي کردن توطئه او فرمان دادند که مردم به خيابانها ريخته و به حکومت نظامي عجيب و غريب بختيار که از ساعت4 بعد از ظهر شروع ميشد ؛ توجهي نکنند.
حضرت آيت الله طالقاني رحمةاللهعليه به حضرت امام سلام الله عليه تلفن زده و بخاطر جلوگيري از خونريزي، خواستار لغو فرمان صادره ميشوند.
حضرت امام راحل سلام الله عليه قبول نميفرمايند.
آيت الله طالقاني اصرار ميکنند، تا اينکه حضرت امام سلام الله عليه ميفرمايند:
اگر فرمان از طرف من نباشد چي؟ آيت الله طالقاني کهفهميدند اين فرمان از عالم بالا آمده ، ديگر حرفي نمي زنند.
بعدها براي همه معلوم شد که آن فرمان از جانب صاحب اصلي اين مملکت و ارباب شيعه، قطب عالم امکان حضرت مهدي موجود موعود روحي و ارواح العالمين من سواه فداه بوده است. و نتيجه آن هم بعد معلوم گرديد.
رژيم2500 ساله پادشاهي با اطاعت مردم فداکار از فرمان امام زمان صلوات الله عليه برچيده شد.
خوب در اينجا هم مي توان نتيجه گرفت : در طي همينگونه فرماني؛ حضرت امام راحل سلام الله عليه مکلّف شدند که برخلاف عملکرد سابق خود، هادي هاشمي را آزاد کنند . تا هادي هاشمي هم با اعمال بعدي خويش کاري کند که عزل آقاي منتظري بوقوع بپيوندد.
همه ميدانيم اگر هادي هاشمي آزاد نميشد، قاعدتاً ديگر کسي نبود که دايم به جناب منتظري خط داده و باعث دوري بيشتر او از انقلاب گردد.
بديهي است در اين صورت، جناب منتظري قائم مقام رهبري باقي مانده و باند زخم خورده هاشمي هم بعد از رحلت حضرت امام سلام الله عليه هر کاري که دلش ميخواست با اين ملت و انقلاب ميکرد.
آري وقتي حضرت امام سلام الله عليه مي فرمايد : مسئله قضاوت اسلامي است و همه در مقابل آن مساوي هستند، پس بايد اين فرمان آزادي از جايي صادر شود که جان و روح اسلام است و ميتوانند با قدرت ولايي ، دستور آزادي موقت يک متهم را براي رسيدن به هدفي مهمتر صادر بفرمايند.
و از طرفي ايشان بايد از امام خميني سلام الله عليه بالاتر باشند تا بتوانند حرف امام را نقض فرموده ، حکم ديگري صادر فرمايند که برخلاف عملکرد قبلي امام سلام الله عليه باشد.
در اينگونه مواقعي است که انسان ميتواند بفهمد منظور حضرت امام سلاماللهعليه در آن جمله توحيدي خود به آيت الله بهاءالديني چه بوده و ايشان به کدامين افق متعالي و بلند مينگريستند.
آري حضرت امام سلام الله عليه در محفلي خصوصي به آيت الله بهاءالديني ميفرمايند:
همه چيز در اختيار من است و من در اختيار خودم نيستم*
اين کمترين عقيده دارد فرمان آزادي هادي هاشمي هم مانند فرمان بهمن57بايد از جانب بالا باشد
اگر باور نمي کنيد پس بشنويد از آيت الله بهاءالديني رحمة اللهعليه ؛ آن زبان گوياي عالم ملکوت و عارف واصل بدوست که نه تنها دشمني خاصي با جناب منتظري نداشته، بلکه استاد آقاي منتظري هم بودهاند.
سالها قبل از جريان عزل و يا حتي قبل از انتخاب آقاي منتظري به سمت قائم مقام رهبري* مکرر به شاگردانشان باتعابير گوناگون اشاره فرموده بودند به اين نکته که انتخاب رهبر بي حساب نيست.
بطور مثال فرمودهاند:
« شما از ما قبول نميکنيد و تعجب ميکنيد، ولي اين ديد ماست؛ نزد ما محرز است سيد علي خامنهاي»
سالها بعد که جناب منتظري به سمت قائم مقامي رهبر نائل ميشوند؛ بازهم آيت الله بهاالديني به نظر قبلي خويش پاي بند بودهاند و هنگامي که شاگردان به فرمايشات ايشان اعتراض ميکردند که آقا : رهبر آينده انقلاب آقاي منتظري است که هـم اکنون قائم مقام رهبري هستند ؛ ايشان فرموده بودند:
ما اينطور نميبينيم، چون خدا نميخواهد؛ هرچند بعضي تلاش ميکنند.
خيال ميکنند ميتوانند براي شيعه از جانب خود رهبر و مرجع درست کنند.
آري رهبري؛ آقا سيد علي خامنهاي از جايي ديگر تأييد و تعيين گرديده.*
* کاميکازهها که با عمليات انتحاري هواپيماي خود را مستقيماً به ناو دشمن مي زدند.
* برگرفته از اعلاميه قوه قضاييه در مورد افراد ملي و مذهبي؛ اين اصطلاح هم از ضايعات خردجال است. آري مردمي که 8سال در جبههها از شرف و نأموس و مملکت خود دفاع کردند؛ حدّاکثر به يک صفت ملي خوانده ميشوند، و يا يک روحاني بعد از سالها تحصيل و تدريس به صفت مذهبي شناخته ميشود. اما آقاياني که اگر در سال چند ماه را در خارج، ترجيحاً آمريکا نباشند تب ميکنند و هنوز يک روزه هم نگرفته اند؛ هم ملي هستند و هم مذهبي. جلّ الخالق
* در واقع بايد گفت فرد و شخص اصل قرار مي گيرد. والا اگر منظورشان انسان و انسانيت بود تا حدودي قابل تحمل بودند.
* مثلاً در مورد مهدي هاشمي که بحثش گذشت
* به آن موضوع در فصل دوم ان شاءالله اشاره ميشود.
* خاطرات سياسي صفحة 102
* نام اين فرد در کتاب خاطرات سياسي نيامده است.
* آيت بصيرت صفحة141
* حتي از سال61 . چنانچه در کتاب آيت بصيرت و ديگر کتبي که در مورد زندگي اين عارف رباني نوشته شده ، آمده است.
* آري آن امام زماني صلوات الله عليه که در مورد جانشين خودش در تنها کشور شيعه حساس نيست مانند آن امام حسيني صلوات الله عليه است که نميدانست در کربلا چه خبر خواهد شد؛ و هردوي آنها امام آن خدايي هستند که قدرت حاج سيد احمد خميني(ره) و آقاي ري شهري از او بيشتر است.
آري اين کمال ساده لوحي است اگر ما فکر کنيم تمام مسئله اين است که بزرگترين عارف دنياي اسلام بعد از حضرات معصومين صلوات الله عليهم ؛ يعني امام خميني سلام الله عليه به سادگي با چند گزارش دروغ و ساختگي؛ فريب خوردند.
خير اين رشته سر دراز دارد و دين داري به سيک ليبرالي آن بهتر از اين نمي شود.
بسم الله الرحمن الرحيم و ايّاه نستعين
قبل از ورود به بخش دوم تذكر يك نكته بسيار ضروري است .
بخش دوم كتاب از صعوبت و پيچيدگيهاي خاصي در موضوع آكنده شده است كه قاعدتاً پرداختن به آنها بسيار مشكل است.
چراكه معمولاً زبان عارفان داراي رمز و كنايه ميباشد تا هر انسان نامحرمي نتواند به حريم آنها پا گذارد. و همين نعل وارونه زدن است كه ميبينيم يك روز عارفِ واصلي همچون علامه طباطبائي رحمة الله تعالي عليه را وادار ميكند تا در مورد مِهر دلدارها بسرايد و يا حافظ و مولوي را به وصف باده پرستي و عشق بازي با مغبچهگان ميكشاند .
عمان ساماني به زيبايي اين مهم را در گنجينةالاسرار بيان نموده:*
|
سـرّي انـدر گـوش هر يک بازگفت بـا مـنـافـق نـعـل را وارون زنـيــد خـوش ببينيـد از يسـار و از يـميـن بيـخبـر زيـن ره، نـگـردد تـا خـبـر پـاي مـا را نـي اثـر بـايد نه جـاي کس مبـادا ره بـديـن مستي بــرد در کــف نـامـحـرم افـتــد راز مـا راز عــارف بــر لـب عـام اوفـتـد عـارفـان را قـصـه با عـامي کشـد |
|
بازگـفت اين راز ميبـايـد نهفت |
آنها با همين زبان رمزآلود خويش باعث گرديدند كه در نظربازي آنها بي خبران، حيران مانده و از ارزيابي درست و صحيح موقعيت آنها عاجز باشند. چراكه آنها فاني در معبود بودند و ما بي خبران ، چون معبود را درست نميشناختيم، لاجرم آنها را هم نتوانستيم درست درك كنيم .
در نظر بازي ما بي خبران حيرانند من چنينم كه نمودم دگر ايشان دانند
ما بيچارگان عقل زده كه در واقع به كُنه عقل نرسيدهايم و فقط حامل اصطلاح آن هستيم، وقتي خواستيم با اين چراغ كم نور بدنبال آنها در وادي عشق بگرديم، حاصلي جز سرگرداني نداشتيم .
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
حضرت علي عليه السلام در حديثي پر معنا به اين نكته اشاره مي فرمايند .
العلم نهر و الحكمة بحر و العلما حول النهر يطوفون و الحكما وسط البحر يغوصون و العارفون في سفن النجاة يسيرون*
علم رودخانهاي است و حكمت دريايي ، علماء دور رودخـانه ميگردند و حكيمـان در وسط دريـا به جستجو ميپردازند و عارفان در كشتي نجات نشسته و تماشا ميكنند تا به مقصد مي رسند
آري :
عاقل به كنار آب تا پل مي جست ديوانه پابرهنه از آب گذشت
اين بخش از كتاب كه هم اكنون در مطلع آن هستيم يك وظيفه بسيار مهم دارد و آنهم رمزگشايي از زبان پر راز و رمز عارفان مي باشد .
بدون هيچگونه تعارفي بايد گفت : اگر نبود فرمان الهي و توفيقّات ربّاني، اين حقير هرگز به اين درياي پر خروش وارد نميشد. براستي در دريايي كه عالمان به دور خويش ميچرخند و حكيمان در آن به غواصي مشغول شده اند و فقط عارفان از آن به سلامت عبور كردهاند، چه جاي ورود فردي است كه نه از علم توانسته بهره لازم را ببرد و نه از حكمت جان خويش را به طرب آورده و نه در بزم عارفان محلي پيدا كرده است.
آري: ميكده حمام نيست سر زده داخل مشو
ما اسيران شكم و شهوت و شهرت را نميرسد كه از مقامات عارفان حرف بزنيم، ولي بايد گفت :
احب الصالحين و لست منهم
آري ترجمه عقلاني نمودن كلام عارفان كار دشواري است، خصوصاً اينكه بخواهيم آنرا در وادي سياست و مسائل روز هم مصداق يابي نماييم، بالاخص در كتابي كه بزبان عرفاني نيست. صراحتاً اعتراف ميگردد:
اگر اين بخش از كتاب توانسته باشد از عهده رساندن مطلب و حلاجي آن به سلامت برآيد؛ هيچ نامي نتوان برآن نهاد الا فضل پروردگار. آنهم به بندهاي گنهکار و سيهروي كه دايم ميگويد: خواجه مگر بنده سياه ندارد .
بخش اول كتاب حاضر بررسي ادعاهاي غير عاقلانه كتاب خاطرات بود، ولي اين بخش به كلامي ميپردازد كه ماوراي عقل متعارف است، فلذا شايسته است كه خوانندگان ارجمند هم از خداوند عليم بخواهند تا عقل نوراني آنها را در كنف حمايت لطف خويش غرق نور نمايد .
آري همانطور كه در اول كتاب عرض شد، اگر نبود وظيفة ما براي ساختن جامعهاي آماده براي خدمتگذاري حضرت مهدي روحي و ارواح العالمين من سواه فداه، كه بايد با همكاري و تعاون به يكديگر كمك نماييم تعاونوا علي البر و التقوي مطمئناً وارد به اين بحث نميشدم. حال که دست تقدير ما را به اينجا کشانيده ؛ پس بيايد و چند قدم ما را ميهمان لحظات پاک خود سازيد.
ولي قبل از شروع مطالب بايد به دو نکته بسيار مهم توجه کرد؛
1. هر چند کوشش شده تا مطالب ساده نوشته شوند، اما خود اعتراف ميکنيم که بعضي مطالب در گامهاي ابتدائي اندکي پيچيده هستند، هرچند خوانندگان فاضل عنايت دارند که آن مطالب بسيار مهم را سادهتر از اين نميتوان نوشت. بااينحال سعي شده همراه با سير کتاب مطالب روانتر بيان گرديده و با مثالهاي ساده به فهم بهتر مطلب کمک نماييم.
2. در بخش اول ماجراهايي مورد بررسي قرار ميگرفت که شديداً با عقل و منطق ناسازگاري داشت، اما در بخش دوم کتاب ما بايد بدنبال سرنخهايي باشيم تا بتوانيم بوسيله آنها به ريشهها برسيم.
و همه ميدانيم معمولاً سرنخها، نکات بسيار ريز و دقيقي هستند که براحتي و در نظر اول نميتوان متوجه آنها شد و اين مطلب بر ميگردد به خاصيت نفس انساني.
زيرا ما انسانها معمولاً حاضر نيستيم يک کار خلاف را با نام کار خلاف انجام دهيم و سعي ميکنيم تا آن تخلف را حداقل با يک نام درست و مقبول تزيين کنيم.
معمولاً وقتي ما کارهاي خلاف خود را با نامهاي زيبا، آب و رنگ داديم و خود را توجيه نموديم، لذا امري بديهيست که بتوانيم ديگر مردم را هم براي مدتي اندک فريب دهيم.
پس در اين بخش بيشترين تمرکز و دقت ما بايد بر روي نکتههاي ريز و کوچک ولي حياتي و حساس باشد. پس اميدوارم عزيزان فاضل اين مهم را در نظر شريف داشته باشند.
با اين اميد که در پايان راه، از اين60 گام بتوانيم درسي بگيريم مطالب را شروع مي کنيم.
گام اول:
يكي از مهمترين مصاديق آماده سازي جامعه براي عصر ظهور ، همانا روشن ساختن اين موضوع ميباشد كه ما در آن زمان مبارك با چه جامعهاي روبرو خواهيم بود و به همين علت لازم بود تا مقداري با سيره و روش اولياء الله واقعي هم آشنا شويم.
چراكـه بعضاً ديده ميشود عدهاي از نئـوملحـدين غـرب زده با نگـاه به چند ماجراي بدون سند از صوفيان ناصافي و دراويش بي ريشه در کتابهايي مانند تذکرةالاولياء؛ داد و فرياد راه انداخته که آري ما طرفدار بينش و نگرش عرفاني و اخلاقي به دين ميباشيم.
اين برادران کم اطلاع با گفتن اينگونه حرفهاي عاميّانه، کم سوادي و بي اطلاعي خود را بيش از پيش نمايان ساخته و نشان ميدهند که نه عرفان را شناخته و نه از دين درک درستي پيدا کردهاند. چه زيبا شاعر فرموده: ميکده حمام نيست سرزده داخل نشو
در بين اهل معرفت رايج و مشهور است که دين 3فقه دارد
1- فقه اصغر يا همين علم فقه رايج که محدوده آن معمولاً بحث در مورد افعال و کارهاي مکلفين است.
2- فقه اوسط يا اخلاق که محدوده آن تنگتر شده و معمولاً در مورد نيّات و انگيزههاي مکلفين بحث ميکند.
3- فقه اکبر يا عرفان که محدوده آن تنگتر شده، در مورد شخص مکلفين بحث ميکند.
و نکتة جالب توجه اين است که آقايان طاقت فقه اصغر را نياورده، از فقه اکبر دمّ ميزنند. البته مشکل آنها اين است که مطلب را از منبع اخذ نکرده، به چند داستان از کتب درويشهاي دروغين که با نفسانيّات آنها مؤافق است بسنده نمودهاند.
پس وظيفة خود دانستيم تا در مورد روش و سيرة عارفان و برخوردهاي خاص اولياءالله واقعي هم اندکي توضيح دهيم چراکه عصر ظهور، عصر سلطنت اولياء الله است ولاغير.
در خاتمه اين مطلع عرض ميشود چون بنا براختصار و ايجاز در كتاب بود، لذا در بسياري از موارد فقط اشارة ميگردد كه مطمئناً خوانندگان فاضل را اشارتي كفايت مينمايد. اميد كه اين توفيق الهي بتواند براي همة ما كمكي باشد تا مقداري از مسائل پشت پرده را بتوانيم درك كنيم.
آري آب دريا را اگر نتوان كشيد هم بقدر تشنگي بايد چشيد
پس اين بخش تقديم به تمام جانهاي تشنه گرديده و با اين دعا به سراغ مطالب مي رويم :
بارالها تشنگي ما را زيادتر نما تا جز زلال وصل تو آنرا هيچ چيز سيراب ننمايد.
آري: آب كم جو تشنگي آورد بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست
گام دوم:
انسـان بعنـوان خليفةالله در روي زميـن از توانـاييهايي برخوردار است که ديگر موجـودات فاقد آنها ميباشند.
اين تواناييها كه در ابتدا بصورت بالقوه و استعداد در انسانها وجود دارد، با كوشش و فعاليت اختياري انسان به مرز فعليّت رسيده، از قوه به فعل تبديل ميشوند. عنصر اختيار مهمترين عاملي است كه نشان ميدهد در انسان ، نَفْس و روح نقشي بسيار مهم و عظيم دارند .
يعني امكان دارد فردي مجبور شود در يك جزيره دور افتاده سالها از گياهان ارتزاق نمايد و يك وعده غذايي سير نخورد، ولي هرگز به توانائيهاي نفساني يك مرتاض دسترسي پيدا نميكند.
چراكه آن مرتاض، از عنصر اختيار استفاده كرد و نخورد ولي اين فرد مجبور بود و نتوانست بخورد. كه همين تفاوت در نتايج، ثابت ميكند روح در ساختن و آماده سازي استعدادهاي ما نقش بسيار مهمي دارد و اين عامل مهم «اختيار» در ديگر حيوانات بدينصورت ديده نمي شود تا به جهت مبارزه با نفس جلوي شهوت و شكم را بگيرند .
مثلاً لاكپشت كه يكي از قديميترين ساكنان اين كرهخاكي است در طول تاريخ نه خواسته و نه توانسته تا در تواناييهاي خود تغييراتي را بوجود آورد. اگر در ساختار فيزيكي بدن او اندك تغييري پيدا شود بخاطر جهشهاي ژنتيكي و عوامل محيطي مي باشد كه آنهم امري اختياري نيست .
يا دايناسورها چون نتوانستند شرايط خود را در محيط زندگي خويش تغيير دهند لاجرم منقرض شدند. يا يوزپلنگ كه سريعترين پستاندار مي باشد در تمام انواع خود يك سرعت ثابت دارد.
يعني هر يوزپلنگ سالم و جواني قادر است به سرعت 110كيلومتر در ساعت برسد و اگر نژادي داراي سرعتي كمتر باشد بخاطر ساختار ژنتيكي آنهاست كه امري اختياري نيست .
ولي يك انسان سالم ميتواند100متر را در حدود30ثانيه بدود . همين انسان اگر گرايش به ورزش پيدا كند، سرعتش دو برابر ميشود و اگر در ورزش دو و ميداني تمريناتي خاص را دنبال كند، ميتواند 100متر را در كمتر از10ثانيه بدود.
يعني با عنصر اختيار و كوشش سرعت خود را سه برابر ميكند. اين مسئله در مورد بخش فيزيكي و بدن انسان كاملاً مجرّب و ملموس است و هيچ جاي انكاري هم نيست.
و اما بُعد متافيزيك و روح آدمي؛ چون انسان حامل يك امانت الهي است لذا اين توان را دارد تا از لحاظ روحي هم به تواناييهايي دست يابد و در معنويات هم قوا و استعدادهاي خود را شكوفا سازد و از تواناييهايي بهره ببرد كه ديگر انسانهاي عادي فاقد آن هستند .
گام سوم :
اگر در بُعد فيزيك بدن، ما ميتوانيم با تحمل يكسري تمرينات خاص و ترك مقداري از تفريحات غير ضروري و تحت نظر يك مربي كارآزموده به نتايج شگفتآوري برسيم، در بُعد متافيزيك و روحاني نيز با انجام يكسري عبادات ميتوان به مقام قرب حق بار يافت.
و بديهيست كه تواناييهاي يك انسان مقرب حق با يك انسان عادي يكسان نيست. چنانچه مولا علي صلوات الله عليه ميفرمايند در کودکي صداي نالة شيطان را در هنگام نزول وحي شنيدهاند ولقد سمعت رنة الشيطان حين نزل الوحي
البته ذكر3 نكته حياتي در همين اول بحث كاملاً ضروري است .
نكته اول : استاد الهي و عارف كامل كسي است كه بقول عارف كامل مرحوم آقا سيد علي قاضي* اگر انسان 40 سال( نصف عمر ) وقت صرف پيدا كردن او نمايد، ضرر نكرده است.
پس ما نبايد فريب افرادي را بخوريم كه بساط خويش را مانند دستفروشان دورهگرد در جاهايي پهن ميكنند كه احتمال وجود مشتري زيادتر است.
در حاليکه برخلاف حتي همان دستفروشان، هيچ جنسي بجز پررويي و مکر در بساطشان نيست. آري آنها حتي دينفروش هم نيستند زيرا ديني ندارند تا بفروشند.
نكته دوم : همانطوريكه فيزيك بدني بسياري از افراد مناسب با ورزش دو و ميداني خصوصاً دوهاي سرعت نيست و بعضـاً منشاء ژنتيكي هم دارد و فقط افـراد خاصي هستند كه با استعدادهاي ذاتي خود ميتوانند بهمراه مربي كارآزموده و تمرينات مداوم به قهرماني جهان برسند.
به همين نسبت ورود به حريم عرفان ناب اسلامي كار هر كسي نيست و احتياج به يكسري استعدادهاي ذاتي نيز دارد كه اصطلاحاً از آن به اهليّت داشتن ياد ميكنند .
نكته سوم : بحث اخلاق را با عرفان نبايد خلط نمود يعني همة ما وظيفه داريم يكسري صفات نيكو را در خود ملكه سازيم و صفات رذيله را هم دور بريزيم .
بطور مثال آراسته شدن به صفات حميدة جوانمردي ، وفا ، رضا ، يكرنگي و...... وظيفه همه ماست و پيراسته شدن از صفات رذيله حماقت، عجب ، جاه طلبي ،ناسپاسي، ناجوانمردي ، ريا و تكبر و..... براي همه ما واجب است و ربطي به استعدادهاي ما ندارد و اين عمل، وظيفه اخلاق اسلامي است.
بحث عرفان ناب اسلامي اگر چه در مبادي با اخلاق اسلامي داراي نقاط اشتراك زيادي ميباشد ولي اختلاف آنها را هم نبايد از نظر دور داشت.
با ذكر يك مثال مطلب روشن مي شود يعني اخلاق اسلامي مانند ورزشهاي همگاني براي همه نه تنها ميسر، بلکه واجب است ولي عرفان اسلامي مانند ورزشهاي قهرماني احتياج به يكسري استعدادهاي ذاتي نيز دارد.
گام چهارم:
شايد سؤال شود: عرفان اسلامي چيست؟
در پاسخ عرض ميشود: اگر عرفان اسلامي را مضمون اين حديث شريف بدانيم كافي است .
ما تحبب الي عبدي بشيءٍ أحبّ الي ٍ مما افترضته عليه، و إنه ليتحبب إلي بالنافلة حتّي احبّه، فإذا احببته کنت سمعه الذي يسمع به و بصره الذي يبصره به، و لسانه الذي ينطق به، و يده التي يبطش بها، و رجله التي يمشي بها ؛ اذا دعاني أجبته و إذا سألني أعطيته
بندهام با هيچ وسيلهاي دوست داشتنيتر از فرايض محبوب من نميشود. او با مستحبات وسيلة جلب محبت مرا فراهم مي آورد؛ چندانکه محبوب من ميشود.
و چون دوستش بدارم،
گوش شنواي او، چشم بيناي او، زبان گوياي او، دست نيرومند او، و پاي رهپوي او مي شوم .
هرگاه مرا بخواند، پاسخش ميدهم و هرگاه از من چيزي بخواهد، عطايش ميکنم.
اين حديث شريف كه مشهور به حديث قرب نوافل است، در كتب فريقين آمده و نشان ميدهد انسان به جايي ميرسد كه اوصاف فعلي خداوند متعال در مقام فعل، مجاري ادراكي و تحريكي عبد صالحِ سالك ميشود. بطوريكه انسان عارفِ صالح با زبان حق سخن مي گويد و با چشم او مي بيند.
البته مرتبـه بـالاتري نيز در صعود بسوي حق تعالي وجود دارد كه از آن به مقام قرب فرايض ياد ميكنند.
در آن مقام، مجاري ادراكي و تحريكي انسان كامل مجراي ادراكي و كار حق قرار گرفته، بطوريكه خداوند سبحان با زبان انسان كامل سخن ميگويد و يا با دست انسان کامل کار انجام ميدهد.
و ما رميت اذ رميت ولکن الله رمي
البته بايد دانست تمام اين كمالات ذكر شده در دو مقام شريف قرب فرايض و نوافل اصالتاً از آن ِخداي سبحان است که بطور ظهور در آينة جان بندة صالح قرار گرفته؛ جامي در اشعه اللمعات در باب قرب فرايض و نوافل و صاحبان آنها درجاتي را آورده كه از حوصلة بحث اين كتاب خارج است و وارد به مسائل تخصصي در عرفان اسلامي مي شود .
ولي ما ميتوانيم نتيجه بگيريم يك انسان عارف ميتواند به درجهاي از قرب برسد كه جان او آينهاي گردد تا انسانهاي ديگر بتوانند از تابش نور حق در آن آينه استفاده كرده و با وساطت او در فيض الهي از نسيم رحماني حق بقدر ظرفيّت و استعداد خود بهره برگيرند .
شايد سؤال شود: اين كليّات را همه قبول دارند، چه ضرورتي براي طرح آنها است؟
در پاسخ عرض ميشود: در اين كتاب بنا براين بوده که سعي شود مطالب بصورت ريشهاي بررسي شوند و بايد دانست بسياري از افراد حتي همين مطالب را هم قبول ندارند كه البته اين بر ميگردد به عدم سعة وجودي خودشان و عدهاي نيز تا زماني اين مطالب را قبول دارند که در لابلاي کتابها باشند.
ولي اگر قرار شد که اين معارف در متن جامعه وارد شده و در بطن زندگي و حيات ما وارد شوند؛ آنها را قبول ندارند.
گام پنجم:
در بعضي از مواقع امکان دارد حرف يا عملي از يك عارف واقعي صادر شود و اين حرف يا عمل براي افراد بي اطلاع از احوال عارفان ممكن است سؤالاتي را پيش آورد و آنرا غير عادي دانسته و نتوانند دليلي منطقي براي آن پيدا كنند.
مانند اين جملة حضرت يعقوب علي نبيّنا و آله وعليه السلام وقتي از فرسنگها دورتر در کنعان، بوي پيراهن پسرش در مصر را استشمام نمود: اني لاجد ريح يوسف لولا ان تفنّدون
ولي آن حضرت فهميد اگر آن را به ناآگاهان از احوال اولياءالله بگويد نه تنها باور نکرده، بلکه از طرف فرزندان ناآگاه متهم نيز ميگردد:
قالوا تاالله إنک لفي ضلالک القديم
ولي ما بايد بدانيم كه عارفانِ كامل نه تنها كاري را بدون دليل انجام نميدهند، بلكه دلايل آنها بسيار محكمتر از استدلال لنگين و بيتمكين ما انسانهاي عادي است. زيرا استدلال آنها تخلف بردار نيست.
تفاوت آنها با ما در اين است كه ما تمام اجزاي يك استدلال را بطور محسوس در ذهن خود كنار هم چيده و بعد نتيجه ميگيريم. ولي اولياء الله بعضي از اجزاي استدلال را در جان ملكوتي خويش دارند كه براي ما محسوس نيست . بطور مثال:
در يك استدلال بسيار ساده، ما اينگونه نتيجه ميگيريم .
هر فلزي هادي الكتريسيته است.---------------------- كبري
جيوه يك فلز است. ---------------------- صغري
و نتيجه ميشود جيوه هادي الكتريسيته است .
در هر استدلال، مهمترين قسمت آن حدّ وسط نام دارد كه ارتباط بين صغري و كبري برقرار نموده و نتيجه گيري را ممكن ميسازد. در اين استدلال ساده، همانا فلز بودن؛ حد وسط است. و بديهي است كه اگر حد وسط در استدلالي نباشد، نتيجه گيري هم ممكن نيست. مثلاً:
هر فلزي هادي الكتريسيته است ----------- كبري
} = حد وسط ندارند
جيوه در حالت عادي مايع است------------ صغري
در اين استدلال، چون در ابتدا فلز بودن جيوه براي ما نامعلوم است؛ لذا نتيجه گيري استدلال در مورد هدايت الكتريسيته هم ممكن نيست.
گام ششم:
حال بعد از اين مثالهاي ساده عرض ميشود : در استدلال عارفان ِكامل، جان ملكوتي و آينه گونه عارف كامل؛ حد وسط قرار گرفته و بين كبراي قياس با صغراي آن ارتباط برقرار ميكند.
و چون آن جان در واقع جلوه آينه علم الهي است و ريشه در علم لدنّي دارد. لذا استدلال آنها محكمتر است و امكان تخلف در آن وجود ندارد.
ماجراي حضرت موسي و خضر علي نبينا و آله و عليهما السلام در سوره مباركه كهف كاملاً شرح و وصف همين موضوع است .
هر چند خوانندگان محترم با آن ماجرا آشنا هستند ولي دقت ديگري در آن22 آيه شريفه از آيه 60 تا 82 ميتواند كمك بسيار زيادي به فهميدن هر چه بهتر مطالب اين بخش از كتاب نمايد .
ما در اينجا سعي ميكنيم يكي از استدلالهاي معلمِ آن پيامبر اولوالعزم را باز كنيم.
ولي اينرا بدانيم كه حتي يك پيامبر اولوالعزم هم امكان دارد در برابر يك وليّ خاص خدا؛ کم آورده و نتواند او را همراهي كند.
البته ذکر اين نکته کاملاً ضروري است که پيامبران خود مصداق کاملي از ولي خدا مي باشند . اما طبق بيان قرآن کريم در بين پيامبران بعضي از آنها بر بعض ديگر برتريهايي دارند
و لقد فضلنا بعض النبيّن علي بعض
و در قرآن بسيار ميبينيم که يک پيامبر معلم و استاد پيامبر ديگر بوده است. هرچند امکان دارد همين پيامبر که اول شاگرد بوده بعدها از استاد خود برتر شده و صاحب شريعت گردد، مانند حضرت شعيب و حضرت موسي. البته ملاک تقرّب پيامبري در درگاه الهي را ما به همين راحتي نميتوانيم تعيين کرده و حکم برتري يکي بر ديگري بدهيم. صلوات الله عليهم اجمعين من الاولين و الاخرين.
به بحث خود برگرديم:
در جريان كشتن آن پسر بچه استدلال بدينصورت است .
هر انسان مفسدي که سدّ راه عالم انسانيّت و باعث انحراف ديگران ميشود؛ بايد از ميان راه برداشته شود.
اين بچة كوچك در آينده انسان مفسدي خواهد شد و باعث انحراف پدر و مادر خود ميشود.
و حضرت خضر عليه السلام نتيجه گرفتند که اين پسر بچه بايد از ميان برود .
اما در ظاهر حضرت موسي عليه السلام فقط يك پسر بچة دوست داشتني را ميديدند، ولي از حد وسط استدلال غافل بوده و نميدانستند اين بچه در آينده فردي فاسد و گمراه كنندة ديگران خواهد بود.
آري تفاوت آنها در اين نبود كه حضرت موسي عليه السلام از اعدام افراد فاسد ناراحت شود، ولي حضرت خضر عليه السلام طرفدار اعدام مفسدين باشد. چراكه تاريخ نقل ميكند حضرت موسي عليه السلام در مسئله امر به معروف و نهي از منكر بسيار شديد و محكم بودهاند.
حتي در خبر است:
وقتي حضرت خضر عليه السلام آن بچه را كشتند؛ حضرت موسي عليه السلام آنقدر خشمگين شدند كه حضرت خضر عليه السلام را بر زمين زده و بر روي سينه او نشستند و گفتند عمل تو بسيار بد بود.
پس نكته مورد اعتراض، همانا عدم آگاهي حضرت موسي عليه السلام به افساد اين بچه ميباشد و حضرت علي عليه السلام چه زيبا مي فرمايند: الناس اعداء ما جهلوا مردم نسبت به آنچه نمي دانند موضع گرفته و دشمني مي ورزند.
بنابراين بايد قبول كنيم اگر حضرت موسي عليه السلام ميدانست اين پسر بچه در آينده باعث انحراف و گمراهي چندين نفر ديگر ميشود، مطمئناً به معلم خود اعتراض نمي كرد.
همانگونه که فرضاً اگر کودکي چنگيز يا هيتلر را بتوانند بنوعي به ما نشان دهند و بعد بخواهند او را اعدام کنند، اعتراضي نميکنيم.
چراكه هر انسان عاقلي مي داند پيشگيري بهتر از درمان است.
البته بديهيست عمل حضرت خضر عليه السلام نيز کاري خودسرانه نبوده.
اما در هر صورت ما به كار حضرت موسي عليه السلام هم اعتراض نميكنيم چرا كه از واقع امر خبر نداشت.
ما از اين22 آيه بسيار پربار، فقط به 4 نتيجة كاملاً واضح و روشن خواهيم پرداخت و براي هر انساني كه يكبار آن آيات شريفه را تلاوت نمايد اين نتايج كاملاً بديهي است .
1. اولياءالله نه تنها حرف بيدليل نميزنند، بلكه چون از منبع علم لدنّي حضرت حق كسب فيض مينمايند لذا داراي استدلالات بسيار محكم و واقعي مي باشند .
2. همراهي با اولياءالله بسيار مشکل است چنانچه پيامبري اولوالعزم هم امكان دارد در ميانة راه بماند.
3. هرچند عدم توان همراهي با اولياءالله نشانه نقص نيست زيرا يك پيامبر هم آن توان نداشت، ولي توان همراهي با اولياءالله مطمئناً نشانه كمال است .
4. اگر انسان بعد از فهميدن موضوعات باز هم لجاجت كند، مطمئناً اين لجاجت مصداق اختلاف من بعد ما جاءهم العلم خواهد بود كه نشانه يك صفت رذيله و نقص است و ديديم موسي عليه السلام بعد از عالم شدن به موضوعات، هيچ گونه لجاجتي نشان نداده و تسليم گرديد.
گام هفتم:
در مورد امام زمان روحي و ارواح العالمين من سواه فداه نيز ماجرا به همين صورت است.
يعني زماني كه آن وليّ الله الاعظم صلوات الله عليه ظهور بفرمايند طبق روايات وارده، بعضي از مردم فكر ميكنند دين جديدي به دنيا عرضه شده است. زيرا از هضم دستورات و فرامين صادره عاجز هستند.
مرحوم وحيد بهبهاني كه از اساتيد بزرگ بوده و نقش بسيار عظيمي در نجات حوزه علميه و دين مردم از دست جُهّال اخباري داشتند، روزي بر روي منبر همين مطلب را به مردم تذكر ميدهند: اي مردم بسياري از ما توان همراهي با امام زمان عليه السلام را نداريم و فكر نكنيد ميشود به همين راحتي جزء اصحاب آن عزيز عليه السلام باشيد .
مردم نارحت شده و ميگويند ما يك عمر انتظار ظهور را كشيدهايم، حالا اين آقا ميگويد ما توان همراهي با مولايمان را نداريم . حتي خادم مسجد، سجاده او را جمع كرده و ميگويد : ما را ببين براي چه كسي سجاده پهن ميكرديم .
مرحوم وحيد بهبهاني با دلي شكسته به خانه رفته، ولي در نيمه شب مي بيند درب خانه را مي زنند.
با خود ميگويد: شايد آمده باشند تا كار مرا يكسره كنند. اما وقتي در را باز ميكند، ميبيند خادم مسجد است كه براي معذرت خواهي آمده .
خادم ميگويد وقتي شما رفتيد من هم خوابيدم و در خواب ديدم که مردم ميگويند حضرت مهدي صلوات الله عليه ظهور فرمودهاند . با خوشحالي خدمتشان رسيدم، فرمودند: فلاني خمس فرش خانهات را ندادهاي پول خمس آنرا بياور.
كمي جا خوردم، اما گفتم اطاعت ميشود.
بعد فرمودند: خانهات را هم در زمين وقفي ساختهاي و نميدانستي؛ حال برو آنرا بـه صاحبان اصليش بده و ديگر حق نداري درآن بروي.
در اينجا ديدم كار دارد خراب ميشود و گويي اين آقا ميخواهد ما را از هستي ساقط كند.
برگشتم و گفتم: اصلاً كي گفته تو امام زمان عليه السلام هستي؟ که از خواب پريده و فهميدم حرفهاي شما كاملاً درست بود، و آمدم تا عذرخواهي كنم.
اين نمونهاي از عوام بود و حال به ذكر يك نمونه از خواص مي پردازيم.
گام هشتم:
در بحارالانوار آمده كه امام صادق عليه السلام به مفضّل بن عمر فرمودند:
هنگامي فرزند ما ظهور فرمايد 313 نفر از اصحاب و سرداران خاص به محضرشان ميرسند و آن حضرت در گوش آنها جمله و حکمي را ميگويند كه هضم آن جمله براي آنها هم دشوار است، لذا عدهاي از آنها با قدرت طيالارض به تمام زمين سر زده و بعد شهادت ميدهند كه ايشان همان مهدي موجود موعود روحي و ارواح العالمين من سواه فداه ميباشند.
بعد هم حضرت امام صادق عليه السلام ميفرمايند: اي مفضّل من آن جمله را ميدانم ولي به تو نميگويم.
پس مي فهميم همراهي با آن حضرت حتي براي خواص هم ساده نيست .
شايد سؤال شود: آيا اين ارتباط با عالم غيب فقط مخصوص انبياء و ائمه عليهم السلام نيست ؟
در پاسخ عرض مي شود: خداوند در قرآن کريم پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله را اسوه و الگو براي مؤمنان قرار داده است . لقد کان في رسول الله اسوة حسنة
وقتي ايشان الگو براي ما باشند؛ پس ما بايد به راهي برويم كه ايشان رفتهاند و راه ايشان، قابل رفتن براي ديگران نيز ميباشد. ولي هر روندهاي به اندازه ظرفيّت وجودي خويش توان پيشروي در آن راه را دارد.
والا منطقي نيست پيامبر صلي الله عليه و آله الگو باشند ولي در راهي كه هيچكس نتواند به آن وارد شود.
آري رسالت ختم گرديد و خداوند هم بارها به آن تأكيد فرموده و در قرآن آورده كه امتياز خاص پيامبر، همانا وحي الهي است .
قل انما انا بشر مثلكم يوحي اليّ انما الهكم اله واحد
پس راه فرستادن و گرفتن وحي تشريعي براي ديگر افراد بشر مسدود است ولي پيمودن راه معرفت الهي و كسب درجات در آن راه براي همه به اندازة ظرفيّت و استعداد وجودي ممكن است. اگر چه رسيدن به مقام ايشان براي هيچكس ممكن و ميسر نيست .
در اينجا ميتوان نتيجه گرفت؛ هرچند عالم به غيب ذاتاً خداوند متعال ميباشد ولي اگر خداوند بخواهد اين علم را به ديگران هم ميدهد تا آنها به گوشة از علم غيبت اطلاع پيدا كنندعالم الغيب فلا يظهرعلي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول*
حضرت علامه طباطبائي از استاد خود مرحوم آقا سيد علي قاضي رحمةالله تعاليعليهما نقل فرموده بودند: در هنگام ظهور، حضرت صلوات الله عليه درگوش اصحاب خود جمله يا حکمي را فرموده و آنها هم به سراسر زمين متفرق مي شوند و بعد باز ميگردند.*
اما مرحوم قاضي رحمة الله تعالي عليه فرموده بودند:
من آن جملهاي را كه حضرت در گوش اصحاب خويش ميفرمايند، ميدانم چيست.*
در اينجا به مقام بلند عرفاني مرحوم قاضي رحمة الله عليه پي مي بريم .
* گنجينةالاسرار صفحه 32
* به مضمون اين حديث کاملاً عنايت فرماييد، چراکه ميتوان گفت اين بخش اثبات اين موضوع مي باشد.
* استاد عرفاني مرحوم علامة طباطبايي و يکي از بزرگترين عرفاي تاريخ معاصر که با شخصيت او در اين بخش کمي آشنا خواهيم شد.
* باز هم بر ظرفيّت وجودي افراد تأكيد كرده و البته حديث قرب نوافل را هم در ياد خود نگاه مي داريم
* كه تا اينجا مضمون همان حديث شريف امام صادق عليه السلام است
* همان جملهاي که امام صادق عليه السلام به مفضّل بن عمر نفرمودند.
گام نهم:
ما در زندگي شخصي خودمان، يك بينش و روش داريم كه بر پايه آن تمام عبادات و كارهاي خود را انجام ميدهيم و حتي بر اساس همان بينش، خواهشهاي اُخروي خود را نيز طرح ميكنيم .
شايد روش بعضي از افراد مانند نويسنده اين سطور باشد؛ يعني ارتکاب گناه تا به مرز كبيره نرسيده آزاد است. حتي بعضي از كبائر مانند دروغ، تهمت و غيبت هم زياد مسئلهاي ندارد و از كبائر هم فقط آن گناهاني را مرتكب نميشويم كه از لحاظ اجتماعي براي ما ايجاد دردسر ميكند .
پس اگر گناه كبيرهاي از دسته اول مرتكب شديم، بايد يادمان باشد تا چند ساعت بعد استغفار كنيم . اگر فراموش كرديم، باز هم مشكلي نيست در ماه رمضان و شبهاي احياء بايد جبران كنيم. اگر اينهم نشد به وارثـان تكليف ميكنيم تا فكري بحال ما بنمايند.
و براي محكم كاري ميگوييم به شفاعت بزرگان اميدواريم و در آخرين مرتبه هم دست به دامان كرامت و رحمت پروردگار ميشويم تا ان شاءالله به جهنم نرويم .
در مورد آخرت هم يك باغ هزار متري با يك حورالعين ما را كفايت ميكند و نسبت به نعمتهاي بهشتي زياد حريص نيستيم، زيرا حرص زدن را يک صفت رذيله ميدانيم. ولي چون دنيا متاع قليل است لذا هر چه نسبت به آن حريص باشيم باز هم مشکلي ايجاد نميشود چراكه كلاً دنيا چيز بي ارزشي است.
در مورد عبادات هم باز به مشكلي بر نمي خوريم، زيرا مستحبّات زياد مهم نيستند.
از واجبات هم يكي دو تا مثل نماز و روزه را جهت انجام انتخاب ميكنيم . آنهم به شرطي كه براي زندگي ما مزاحمت ايجاد نكنند، اگر اصطلاكي بوجود آمد ما بايد اين آيه شريفه و لا تنس نصيبك من الدنيا را كاملاً مد نظر داشته باشيم.
زحمت عبادت قضا شده را وارثان محترم ميتوانند بكشند؛ ولي اگر لذتي دنيايي از ما فوت شود، کسي نميتواند آنـرا براي ما انجام دهد.
و از همه اينها مهمتر خداوند متعال كه اصلاً احتياجي به عبادت ما ندارد ، پس بهتر است ما به كار و كاسبي خود كه به آن شديداً احتياج داريم، بپردازيم .
خوب بديهياست اين ديدگاه با بينش افرادي كه قائل به في حلالها حساب هستند قابل جمع نيست. آنها نه تنها از حرام و مكروه پرهيز كرده، بلكه سعي ميكنند وارد به افعال مباح هم نشوند و دائم به مستحبات و واجبات ميپردازند تا مصداق حديث قرب نوافل ميگردند. آنها اين شعر ملامحسن فيض را نصب العين خود قرار دادهاند:
هشدار كه هر لحظه حساب است در اينجا هر لحظه حساب است و كتاب است در اينجا
آري آنان زنگار از دل برگرفته و آينة جان را بسوي محبوب گردانيده اند و چون جان آنها در اثر كثرت توجه به حق تعالي به درجهاي از تجرّد* برسد، لذا ميتوانند براحتي بسياري از حوادثي كه در آينده انجام ميگيرند را بدانند، چراكه در عالم مجردات مسئله زمان و مكان حل شده است
گام دهم:
شايد تاكنون براي گرفتن وام به بانك مراجعه كرده باشيد. قاعدتاً اولين شرط وام گرفتن را بلافاصله انجام ميدهيم، يعني يك حساب در آن بانك باز ميكنيم. ولي همه ميدانيم براي گرفتن وام چند هزار توماني و پيدا كردن ضامن و معرف و........چقدر بايد دوندگي كنيم.
بديهي است اگر به ما بگويند در اين بانك مشترياني هستند كه فقط با يك تلفن، وامهاي ميليوني ميگيرند كاملاً برايمان عجيب مي نمايد، چراكه خودمان را محور مشتريان بانك ميدانيم. ولي بايد بدانيم هر بانكي بر اساس كاركرد مشتريان و ميزان موجودي حساب آنها، نسبت به دادن تسهيلات اقدام ميكند.
خوب در بانك الهي هم مسئله همينطور است. يعني كساني هستند که در اين بانك آنقدر حساب درخشاني دارند كه صاحب بانك در مورد آنها فرموده:
إذا دعاني اجبته و إذا سألني اعطيته*
خصوصاً اينكه صاحب اين بانك ميداند آنها هرگز خواستهاي شخصي نداشته و اگر زماني درخواستي هم بكنند، براي ديگر بندگان خداست. چنانچه نوح عليهالسلام علت نفرين خود را اين نکته ميداند که کافران باعث گمراهي مؤمنان ميشوند:
و قال نوح لا تذر علي الارض من الکافرين ديارا انک ان تذرهم يضلوا عبادک و لا يلدوا الا فاجراً کفارا.
گام يازدهم:
پس راه عرفان ناب اسلامي راهي است رفتني، ولي توان و ظرفيّت بسيار بالايي مي خواهد.
در احاديث نبوي داريم ما اوذي نبي مثل ما اوذيت هيچ پيامبري مانند من اذيت نشد .
ما اگر با زندگي ديگر پيامبران گذشته آشنا باشيم، مي بينيم كه عليالظاهر پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله در مقابل آنها در يك رفاه نسبي بودهاند.
ما پيامبران زيادي داشتهايم كه کافران آنها را شهيد كردهاند: و يقتلون النبّيين بغير حق مثلاً همراه با درخت آنها را ارّه كردهاند. يا همين شيخ الانبياء حضرت نوح عليه السلام كه بنا به شهادت قرآن 950سال مشركان را به توحيد دعوت مي کرد.
براستي تصور 950سال سروكله زدن با مشركان و تحمل تمسخر آنها، كاري طاقت فرساست. چه برسد به انجام عملي آن ، پس سرّ اين حديث شريف در چيست؟
حضرت امام خميني سلام الله عليه در تعبيري عرفاني بدين مضمون، اعتقاد داشتند : چون هيچ پيامبري در مقام و منزلت مانند ايشان نبود، لذا هجرت از مقام اوادني به اين عالم خاكي برايشان بسيار طاقت فرسا بوده و هيچ پيامبري به اندازه ايشان از ماندن در عالم خاك رنج نكشيده بود .
ضمن تمكين تام در برابر اين تعبير بلند عرفاني عرض ميشود، يك نكته ديگر هم ميتوان در طول نظرية حضرت امام سلام الله عليه ارائه داد بدينصورت :
هيچ پيامبري مانند ايشان گرفتار افراد دورو و منافق نبوده.
يعني نوح عليه السلام در طول 950سال دايم با افرادي مبارزه مي كرد كه در صف مخالف بودند و از طرف ياراني حمايت ميشد كه واقعاً به او اعتقاد داشتند. حال اگر اين ياران در نيمه راه نميتوانستند ادامه دهند، يا به صف مقابل مي پيوستند و يا كلاً از صحنه كناره گيري ميكردند.
پس پيامبران ديگر عليهم السلام زياد مشكل منافقان را نداشتند، ولي رسول اكرم صلي الله عليه و آله علاوه بر دشمنان آشكار كه در مقابل اسلام صف كشيده بودند، داراي دشمناني بودند كه خود را خيلي مؤمن هم قلمداد كرده و اداي مقدسين را در مي آوردند ولي هرگز ايمان در قلب آنها وارد نشده بود.
بديهي است اگر حضرت خضر عليه السلام ميبايست با آنها همراه باشد، ماجراي آن كودك سوره كهف را در موردشان پياده فرموده، آنها را اعدام ميكرد.
آري حضرت خضر عليه السلام 3مرتبه اعتراض؛ از سوي موسي عليه السلام را وقتي شنيدند، تحمل نكرده و عذر آن پيامبر اولوالعزم را خواست و فرمود هذا فراق بيني و بينك. و از پيرو و مريد خويش كه اتفاقاً نه تنها موحّد و خداشناس و خداپرست ، بلكه خود پيامبر يك قوم و امت بود جدا گرديد.
اشاره به اين نکته ضروري است که چون حضرت موسي از دلايل کارهاي حضرت خضر عليهما السلام اطلاعي نداشتند، لذا اگر تا قيامت هم با يکديگر بودند، باز به آن اعتراضات ادامه ميدادند که البته از يک نظر حقّشان هم بود.
چراکه اگر انسان حرفي را بدون دليل ؛ پذيرفته يا ردّ نمايد از فطرت انساني خارج شده. پس مرخص نمودن حضرت موسي عليه السلام را نبايد حمل بر بي حوصلگي حضرت خضر عليه السلام کرد.
البته در مورد اولياءالهي گاهي اوقات با حافظ آسماني ميتوان هم آوا شد و سرود:
جمال چهره تو حجت موّجه ماست فافهم و لا تکن من الغافلين
گام دوازدهم:
آخرين پيامبر برانگيخته شدند تا دفائن عقول مردم را باور سازند ليثيروا لهم دفائن العقول.
به همين علت روش آن حضرت مي بايست طوري باشد، تا اصحاب بتوانند با استفاده از قدرت عقل و درك خويش به نتيجه برسند و مسائل را حلاجي نموده و حق را از باطل تشخيص دهند و در مرحله بعد اهل حق و طرفداران باطل را بتوانند از هم تميز دهند اعرف الحق تعرف اهله .
پس وظيفه ايشان صلي الله عليه و آله تحمل بود فاستقم كما امرت و من تاب معک آري در اينجاست كه پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله مي فرمايند: اين آيه مرا پير كرد.
شما تصور نماييد يك پيامبر به عظمت و مقام ايشان، نزديك به23سال با افرادي معاشرت نمايند كه نه تنها باطن و سرشت آنها را ميداند، بلكه صورت برزخي آنها را هم ميبيند.
مثلاً يكي بوزينه است و ديگري خوك و سومي گرگ ؛ ولي بر طبق وظيفهاي الهي مأمور است براساس ظاهر با آنها سلوك كند .
آري بسيار سنگين است كه انسان با اين موجودات منافق و خائن روبرو شود ولي تحمل نمايد ، يك حيوان را ببيند ولي براساس ظاهر او و مانند انسانها با او حشر و نشر داشته باشد .
پس تصور اين استقامت23ساله سختتر است از آن دعوت950ساله.
البته خوب است همينجا از آقاياني که پيامبري را نوعي تجربه شخصي ميدانند، سؤال کنيم:
اگر پيامبر مأموريتي الهي ندارد و تواناييهاي او برخواسته از تجارب شخصي و قواي جسماني و روحاني اوست، پس چرا پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله وقتي به يکسري از مسائل آگاهي پيدا ميکردند، آنها را نزد عموم افشا نکرده و بر اساس دانش خود با مجرمين آينده برخورد نميکردند؟
چرا وقتي پيامبري بر اثر توانايي خود، توانست آينده را پيشگويي کند و بداند بزودي بني اميّه مانند بوزينهگان بر منبرش جست و خيز کرده و خلافت را غصب مينمايند؛ دستور برخورد با آنها را نميدهد؟
اگر پاي وظيفه الهي در ميان نباشد؛ مگر حضرت علي عليهالسلام مجبور است قاتل خود را در شب نوزدهم ماه مبارک رمضان در مسجد کوفه از خواب بيدار کند؟
در حاليکه حداقل 30 سال پيش از پيامبر صلوات الله عليهما شنيده که قاتلش ابن ملجم است.
به بحث خود برميگرديم
بنابراين در اينجا ميگوييم: برخورد و مصاحبت انساني با حيواناتي واقعي كه حتي حيوان هم از آنها شرم داشت استقامتي فرابشري ميخواهد و جا دارد اولياءالله از شر آنها به چاه نخلستان پناه برده و با او درد دل كنند .
البته بعضاً اولياءالهي قفل زبان خويش را باز مينمودند كه براي مردم عادي شنيدن کلام آنها مقداري نامأنوس بوده ولي بايد بدانيم اين گفتنها هم ماموريتي الهي بوده براي سنجش ميزان آمادگي و درك مردم نه خواهشي نفساني.
گام سيزدهم:
در اين قسمت ما به چند نمونه از اين خبرهاي غيبي از سوي اولياءالله اشاره ميكنيم. و چون بنا بر اختصار است سه مورد از معصومين عليهم السلام و سه مورد از اولياء غير معصوم رضوان الله تعالي عليهم كفايت مي كند.
چراكه جمع آوري اينگونه پيشگويي و پيش بينيها از سوي بزرگان آنقدر زياد است كه شايد بالغ بر10جلد كتاب قطور شود، پس يك اشاره و تذكري بمنزله يادآوري، مي تواند ما را به هدف نزديكتر كند.
اول از معصومين عليهم السلام
1. ماجراي جنگ خندق و همان جريان تكبير گفتن رسول گرامي اسلام صلي الله عليه و آله در هنگام حفر خندق و بشارت به فتح شرق و غرب عالم بوسيله مسلمانان كه همه آنرا ميدانيم .
نكتة نامأنوس: ملتي از خوف چند قبيله عرب داشت بدور شهر خندق حفر ميكرد، با اينحال در همان زمان بشارت فتح روم و ايران، كه دو برابر قدرت زمان خويش بودند را ميدادند .
2. ماجراي ميثم تمار و اينكه حضرت علي عليه السلام به او كيفيت شهادتش را فرموده بودند و هنگامي ابن زياد ملعون ماجرا را شنيد، خواست برخلاف بيان حضرت عمل كند. لذا دستور داد زبان او را قطع نکند و ميثم بر سرِ دار شروع کرد به گفتن فضائل اهل بيت عليهم السلام و ابن زياد هم ديد اگر ماجرا همينطور پيش برود مردم شورش ميكنند لذا دستور داد زبان ميثم را نيز قطع كردند و يا به روايتي بر او لجام زدند .
نكته نامأنوس: پيشگويي قتل فجيع يك مسلمان مخلص؛ بخاطر پرداخت مزد رسالت رسول مكرم اسلام صلي الله عليه و آله* از سوي فردي كه خود را جانشين و خليفه رسول خدا ميداند.
3. جريان شب عاشورا كه سالار عشق صلوات الله عليه در آن شب، جاي اصحاب را در بهشت به آنها نشان دادند.
نكته نامأنوس: هنوز قيامت نيامده و به حساب و کتاب خلايق رسيدگي نشده و بساط بهشت و جهنم پهن نگرديده، چطور ميتوان جاي خود را در بهشت ديد؟
گام چهاردهم:
ما 3 مورد از معصومين عليهم السلام را بيان نموديم كه همه در تاريخ ثبت شدهاند و جاي انكاري نيست. و به سه مورد از ماجراهاي غير معصومين عليهم السلام هم اشاره ميشود، تا بدانيم اين اخبار از آينده در نزد افرادي كه به مقام تجرّد رسيدهاند امري معمول است .
مورد اول : جريان مولوي و عطار كه عطار به پدر مولوي ميگويد: اين فرزند را خوب مراقبت كن چراكه در آينده فرد بزرگي مي شود .
نكته نامأنوس: بچهاي كه هنوز در سن خردسالي است، چگونه ميتوان تضمين داد در آينده عارفي بلند مرتبه گردد ؟
مورد دوم : اشاره ظريف حاج رجبعلي خياط به يكي از مراجع عظام؛ مبني بر مسئلهدار شدن فرزند خردسالش.
نكته نامأنوس : چگونه يک خياط به يک مرجع تقليد در مورد انحراف فرزندش تذكر ميدهد؟*
مورد سوم : روزي آيت الله خويي در اوايل طلبگي نزد مرحوم آقا سيد علي قاضي، استاد علامه طباطبائي رضوان الله تعالي عليهم مي روند . مرحوم سيد علي قاضي تمام سير و دوره زندگي آيت الله خويي را به او نشان ميدهند.
يعني ميگويند: اين تو هستي كه مجتهد شدهاي ، اين تو هستي كه به مقام مرجعيت رسيدهاي و اين هم تابوت توست كه بر روي دوش مردم به سوي قبرستان ميروي.
وقتي آيت الله خويي به خانه ميروند، آقاي سيد علي قاضي رحمة الله تعالي عليه به يكي از نزديكان مي فرمايند: اگر بيش از اين ظرفيّت داشت ماجراهاي بعد از مرگش را هم نشانش ميدادم .*
نكته نامأنوس : انسان بنشيند و تابوت خودش را بر روي دست مردم ببيند.
البته اين ماجرا بدين صورت هم آمده که مرحوم قاضي يك ذكري را به آيت الله خويي رحمة الله تعالي عليهما ياد مي دهند، بعد از يك اربعين رياضت و عمل به دستورات ايشان، اين حالت براي آيت الله خويي اتفاق مي افتد تا آينده را ببيند .
آري اين مسائل براي ما نامأنوس هستند و باورشان مشكل است.
ولي چون يك اعتقاد قلبي به معصومين عليهم السلام داريم، در نتيجه آنها را قبول مي كنيم و در مورد بزرگان ديگر هم اگر به نتيجه مورد نظر رسيد، با بيخيالي و تعجب از كنار آنها عبور ميكنيم.
ولي اگر هنوز به نتيجه نرسيده و زمان آن نشده باشد، بلافاصله با بي ظرفيّتي داد و فرياد راه مياندازيم : اي بابا اينها همه حرف است، مگر دست توست؟ مگر تو معاون خدا شدهاي؟ مگر تو همکار خدايي كه اين حرفها را ميزني و اينگونه احکامي صادر ميکني؟
و از اين دست حرفهاي بي پايه و اساس تحويل بزرگان داده و به آنها ثابت ميكنيم حداكثر فهم ما؛ در همين مسائل ظاهري است كه اگر با چشم ديده شوند، باور ميكنيم. مانند قوم بني اسرائيل که ايمان بخدا را موکول به ديدن خدا با چشم ظاهري نمودند لن نؤمن لک حتي نري الله جهرة و با اينگونه انكارها فقط عدم اهليّت خود را ثابت ميكنيم .
گام پانزدهم:
آري هرچند قبول اينگونه كرامات از بزرگان براي ما مشكل است، ولي مطمئناً درك روش و سيره بزرگان در مبارزه با نفس براي ما اگر مشكلتر نباشد ، زياد آسان هم نيست.
پس در اينجا به چند مورد از مبارزات با نفس بزرگان هم اشارهاي ميشود؛ شايد قبول كنيم كه خداوند هم حداقل مانند يك رئيس بانك (معاذ الله) ميداند به كدام مشتري خود چه تسهيلاتي را بدهد.
حضرت علامه طباطبائي رحمةالله عليه به مدت 40 سال جهت رعايت ادب، در حضور ديگران به جايي تكيه نميدادند.
آيت الله جوادي آملي حفظهالله با تأسي به استادشان، هرگز در محضر ديگران، حتي روي صندلي ماشين نيز تكيه نميدهند.
مرحوم سيد علي قاضي 23سال، در دهانشان سنگ ريزه ميگذاشتند تا حرف لغو نزنند.
مرحوم حسنعلي نخودكي وقتي فردي يك تشك و سجاده به ايشان هديه ميدهد؛ ضمن قبول سجاده، در مورد تشك ميگويند: 15سال است تشك خواب خود را جمع كردهام. و بديهي است كه تا آخر عمر هم آنرا پهن نكردهاند .
البته اين 4 مورد را که ما براي نمونه ذكر كرديم، فقط نشان دهنده رعايت ادب عارفان در سلوك و مبارزه با نفس بوده و در محدوده اعمال مباح انجام ميگرفته. هر چند سالها زندگي بدون حتي يك گناه؛ كه رويه و سيره همه بزرگان است نشان دهندة اين موضوع است که
گنج فردوس به پاداش عمل مي بخشند .
پس هرچند تصور اين موضوع براي ما مشكل است كه انسان زنده باشد ولي تابوت خود را بر روي دست ديگران ببيند، ولي اينكه انساني 40 سال در محضر ديگران؛ نه تنها نخوابد و يا اينكه پاي خود را دراز نكند، بلكه حتي به جايي تكيه نزند حتي صندلي ماشين؛ آيا تصورش ساده و راحت است؟
هر چند ميدانيم كه عبادت عارفان يك بحث كيفي است و نميتوان آنرا در قالب كميّتها آورد؛ ولي براي فهميدن اندكي از اعمال آنها، بهتر است بمدت يكروز يك سنگ كوچك يا نخود را در دهان خود قرار دهيم تا ميزان سختي عمل آنها را اندكي درك كنيم .
بعد اين سختي را در365 روز ضرب كرده تا شدت سختي را در مدت يكسال بفهميم.
و بعد آنرا در 25 سال ضرب كنيم تا بفهميم مرحوم قاضي براي پيشگيري از حرف لغو، چه زحمتي را به خود داده است.
همين حرف لغوي که زندگي ما بدون آن معناي خود را از دست مي دهد.
آري 25 سال سنگ ريزه در دهان داشتن آن هم محلي مانند زير زبان؛ كه بدن سازش حسي پيدا نميكند ، كار سادهاي نيست عليالخصوص براي ما كه تحمل نداريم 2 ساعت يك شكلات را در دهان نگه داريم و آنرا قورت ميدهيم .
گام شانزدهم:
تازه بايد اينرا بدانيم كه نسبت اعمال به نيّات در عرفان اسلامي؛ مانند نسبت روح به جسد است و اينها كه عرض شد از اعمال بود نه از نيّات.
در اينجا بايد انصاف داشته باشيم و بگوييم همانطوريكه مجاهدت اولياءالله در فهم ما نميگنجد، مكاشفات آنان نيز وراي درك ماست .
آري چگونه اگر تمرينات چند ساله يك قهرمان را بدانيم و بعد خبر اول شدن او را بشنويم به او حق داده و ميگوئيم: قهرمان شدن حق او بود.
خوب انصاف داشته باشيم و وقتي رياضيات و تمرينات و عبادات عارفان را مي شنويم؛ اگر كرامتي هم از ايشان ديديم، بگوييم او شايسته بود تا خدا به او لطفي فرمايد و قدرتي به او بدهد.
پس اگر حجاب خودبيني را كنار بزنيم و خود را محور عالم انسانيت ندانيم و فكر نكنيم دين فقط همين است كه ما فهميده و راه همان است كه ما ميرويم، مشكل ما حل ميشود و گرنه ممكن است كارمان به تئوريهاي عوامانهاي مانند صراطهاي مستقيم ختم بشود .
اين اوج ماليخوليا و خود بيني را ميرساند كه ادعـا شود هر كس يك صـراط مستقيم دارد.
زيرا نميتوانند قبول كنند راه آنها با صراط مستقيم حقيقي تفاوت داشته باشد ، چرا که در اينصورت بايد آن را اصلاح كنند و از طرفي ميبينند راه و روش اين آقايان با سيرة بزرگان تفاوت دارد. لذا داد و فرياد راه مياندازند که هر كس يك صراط مستقيم دارد و همة مردم در صراط مستقيم راه مي پيمايند.
بطلان اين نظريه عجيب، نفساني و عوامانه حتي بوسيله قوانين ساده رياضي هم قابل درك و اثبات است.
يعني ما اگر صراط را همان فاصلة بين دو نقطه گرفته و به مستقيم بودن آن تا نقطه پايان اعتقاد داشته باشيم، متوجه ميشويم وقتي دو خط مستقيم در ابتدا جدا از هم باشند، در انتها نيز در دو نقطه جداگانه خواهند بود.
يعني اگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله از نقطه A شروع كرده باشند و مسير آن بزرگوار به نقطه B ختم بشود كه همان لقاءالله است ، آقايان كه از نقطه C شروع ميكنند و با لج بازي ميخواهند تا آخر آنراه نيز مستقيم بروند بديهي است به كجا مي روند.
A B
C D
پس بايد دعا كنيم اللهم اجعل عواقب امورنا خيرا.
گام هفدهم:
به بحث خود برگشته و با كمي انصاف قبول ميكنيم افرادي هستند كه در بانك الهي حساب بسيار درخشان و شفافي دارند و صاحب بانك هم با توجه به معرفت و كمالاتشان به آنها عناياتي دارد كه مسلماً ما مردم عادي از آنها محروم هستيم .
يكي از عنايات حق به آنها اينست كه انسان عارفِ صالح با چشم خداوند ميبيند و بصره التي يبصر بها*
پس به زبان ساده ميگوييم همانطوري يك ركورددار در عالم ورزش با ديگر مردم عادي تفاوتهايي دارد كه مربوط به تواناييهاي اوست.
به همين نسبت در عالم متافيزيك هم يك عارف واقعي ، با توجه به ميزان جذب فيوضات الهي با ديگر مردم عادي تفاوتهايي دارد . بنابراين عرفان واقعي قابل انكار نيست و كاملاً ثابت شده و مجرّب است هرچند در دسترس هرکسي نيست.
گام هيجدهم:
شايد سؤال شود: آيا امام خميني سلام الله عليه يك عارف واقعي بوده اند يا نه؟
در پاسخ عرض ميشود: عرفان عمدتاً در دو بُعد تعريف ميشود الف)عرفان علميب)عرفان عملي
عرفان علمي
عِلم عرفان مانند ديگر علوم است كه طالب آن بايد يكسري استعدادهاي خاص آن رشته را داشته باشد و مقدماتي را نيز بپيمايد تا به نتيجه مطلوب برسد .
نتيجه مطلوب در هر علمي را صاحب نظر شدن در آن علم ميدانيم، يعني انسان بتواند صاحب نظر، ايده و فكر جديد در آن علم باشد .
آري نتيجه مطلوب در علم پزشكي اينست كه پزشك بتواند صاحب نظر در علم پزشكي شود و طرحهاي نو و بديع براي بهبود و ارتقاء علم طب ارائه دهد و راههاي بي فايدة قبلي را با جسارت عاقلانه و عالمانه خويش كنار بگذارد.
پس صاحب نظر شدن در يک علم با حفظ و روخواني چند اصطلاح و حتي با عالم شدن در آن علم مخصوص تفاوت دارد. از سوي ديگر مي بينيم بين علم و عمل هم يك ارتباطي وجود دارد ، يعني اگر كسي در علم جراحي صاحب نظر گردد مطمئناً جراح زبردستي هم بوده است.
لذا نتيجه ميگيريم يك صاحب نظر در عرفان علمي قاعدتاً يك عارف واقعي نيز ميباشد و ميبينيم عرفا با نظر كردن به آثار بزرگان مي توانند مقام عرفاني آنها را بشناسند .
و اما حضرت امام خميني سلام الله عليه
مقام عرفان علمي حضرت امام سلام الله عليه از دو كانال قابل اثبات است .
اول: حضرت امام سلام الله عليه در كتب عرفاني خويش، بر ملاصدرا و ابنعربي كه اولي پدر حكمت متعاليه و دومي را پدر عرفان نظري ميدانند، نقدهاي اصولي و محکم دارند و حتي نكات جديد و بديع نيز طرح نمودهاند كه ثابت مي كند ايشان در اين علم صاحب نظر بودند .
دوم: با مطالعه كتب عرفاني حضرت امام سلام الله عليه ميتوان فهميد ميزان احاطة ايشان به علم عرفان تا چه اندازه است .
والا همين امروز هم هستند افرادي در غرب؛ که در مورد آثار محيي الدين عربي و ديگر عرفا بحث ميكنند ولي چون عارف نيستند، لذا از نعمت صاحب نظري در عرفان هم محرومند. بلكه فقط مطالب عرفان نظري را تدريس كرده و خود صاحب نظر نيستند .
آري حضرت امام در سن 27 سالگي كتابي مينويسند كه بنا به فرموده استاد جوادي آملي حفظه الله در کتاب بسيار باارزش بنيان مرصوص:*
نوشتههاي ايشان كتابهايي نيست كه هركس10يا 20سال در حوزه درس خوانده، بتواند بفهمد.
پس ايشان در سنّي كتاب عرفاني نوشتهاند (27سالگي) كه اگر كسي اهليّت نداشت ولي به اندازه سنّ ايشان درس خوانده باشد، نه تنها نميتواند مثل آنرا بياورد ، بلكه نميتواند آنها را بفهمد.
اين نكته به ما ميفهماند امام سلام الله عليه حتي در27سالگي صاحب نظر در علم عرفان بودهاند.
پس احاطه و اشراف حضرت امام سلام الله عليه به علم عرفان چيزي نيست كه قابل انكار باشد و بديهيست همين احاطه و اشراف بود كه باعث گرديد دست به يك تحول بيسابقه در اين وادي بزنند.
يعني ايشان نه تنها ديانت را عين سياست ميدانستند كه پيام مرحوم مدرس بود، بلكه ايشان طريقت و حقيقت را نيز عين سياست اسلام ميدانستند و ديده بوديم در بعضي از روزها در سخنرانيهاي خويش، هم به نكات سياسي اشاره مي فرمودند و هم نكته هاي ناب عرفاني را توضيح مي دادند .
گام نوزدهم:
عرفان عملي
بارها امام خميني سلام الله عليه تأکيد ميفرمودند كه علم توحيد و عرفان يك علم محض نيست، بلكه علمي عملي ميباشد. يعني با اثبات بُعد علمي فرد، ميتوان بُعد عملي او را نيز شناخت كه بحث آن گذشت.
ولي براي ما فهميدن ابعاد عملي عرفان امام سلام الله عليه ميسر نيست مگر اينكه دست به دامان اهل معرفت گرديم . هرچند نگاه به سيره و روش زندگي يك وليّ خدا براي ما آموزنده است، اما يك عارف واقعي در نهانخانه وجود خويش اسراري دارد كه ما هرگز آنها را نه مي بينيم و نه مي فهميم.
بطور مثال ما با ديدن يك اسلحه فقط ميتوانيم بگوييم اين وسيلهاي خطرناك است.
ولي از هزاران سؤال پيرامون آن اسلحه، هيچيك را نميدانيم و نميفهميم كه برد مفيد موثر و نهايي، دقت در نشانه روي، نحوة مسلح شدن، سرعت تيراندازي و ....... چگونه و چقدر است مگر اينكه دست به دامان يك كارشناس خبره شويم .
شايد سؤال شود: اين كار چه ضرورتي دارد؟
در پاسخ عرض ميشود: همانطوريكه در ميدان نبرد يك رزمنده بايد سلاح را بشناسد، در ميدان جهاد اكبر هم بايد از مهمّات آن غافل نبود. در حاليكه صحنه اين جهاد بسيار مهمتر است چراكه در صحنه جهاد اصغر و مبارزه با دشمن حالتهاي متفاوتي بوجود ميآيد مانند1-شهادت 2 – هلاكت دشمن 3– اسير شدن 4– اسير نمودن دشمن 5– فرار كردن 6– فراري دادن دشمن 7– آتش بس 8– صلح و آشتي.
ولي از اين 8 حالت در جهاد اكبر فقط دو مورد ممكن است تا زماني كه ما زنده هستيم روي دهد.
1ـ اسير شدن بدست دشمن 2ـ اسير نمودن دشمن.
اين ميتواند يكي از علتهايي باشد كه جهاد با نفس و خودسازي را مهمتر و سختتر از جنگ با دشمن ظاهري خواندهاند، پس بايد هوشيار بود و با شناخت حركت كرد.
در رابطه با عظمت عرفاني حضرت امام خميني سلامالله عليه از عارفان زيادي مطلب آمده كه در جاي خود محترم است و در كتب گوناگون ضبط شده است .
وليكن ما ميخواهيم از چشم شخصي به امام سلام الله عليه نگاه كنيم كه هر چند نزديك به 8 سال شاگرد امام سلام الله عليه بودهاند؛ اما بيش از 2برابر آنرا در خدمت عارفِ كامل حضرت علامه طباطبائي کسب فيض کردهاند.
آري آيت الله جوادي آملي حفظه الله در بنيان مرصوص ميفرمايند:*
همانطور كه هيچ کسي را با امام معصوم عليه السلام نميتوان قياس کرد، هيچ کسي از علماي عادي را هم با امام امت نميتوان قياس کرد ، زيرا او حساب ديگري دارد.
در اين جمله بسيار ژرف ميبينيم حساب بزرگواراني همچون حضرت زينب و حضرت ابوالفضل العباس و حضرت علي اکبر صلوات الله عليهم اجمعين که از معصومين نيستند، از ديگر مردم جدا شده و امام سلام الله عليه با علما و عرفاي عادي سنجيده شده و اينگونه تعبير بلندي در مورد ايشان بيان شده است .
با اينحال عظمت اين كلام زماني براي ما روشن مي شود كه ما با تاريخ آشنا باشيم.
وقتي ما بدانيم در عالم اسلام عالمان و عارفان زيادي ظهور كردهاند مانند ابوسعيد ابي الخير، عطار، مولوي، شمس تبريزي، حافظ، ملاصدرا، ابن عربي، سيد بن طاووس، سيد مهدي بحرالعلوم، سيد علي قاضي ، علامه طباطبائي و .....رحمة الله عليهم اجمعين بزرگي و عظمت اين جمله بهتر مشخص ميشود.
البته بايد توجه کنيم يکي از دلايل بتپرستان و کافران جاهلي در زمانهاي گذشته، جهت انکار پيامبران زمان خودشان اين بود که ميگفتند اين فرد چگونه ميتواند پيامبر باشد، در حاليکه مانند ما در خيابان راه ميرود و در بازار گردش ميکند و زن و بچه دارد؟
پس ما نبايد اين تصور غلط جاهلي را عنوان کنيم که امام سلام الله عليه چگونه بزرگترين عارف عالم اسلام بودند، در حاليکه عليالظاهر مانند ديگر مردم زندگي ميکردند؟
آري هرچند اين جمله آيت الله جوادي آملي کلام بسيار بزرگي است؛ اما چون قرار ما بر اين بوده که کلام مستّدل را قبول کنيم ، و از طرفي ما چون با نحوه بيان مستّدل آيت الله جوادي آملي ايمان داريم و ميدانيم ايشان بدون دليل و برهان حرفي را نميزنند، بدنبال دليل و برهان آن ميرويم تا علت برهاني اين جمله بلند را پيدا كنيم .
چرا که فهميدن کلام بزرگان هنر است نه انکار آن
گام بيستم:
استدلال اين جمله مي تواند بدين صورت باشد :
ميزان تحولاتي كه يك بشر در جهت تكامل عالم انسانيّت بسوي معنويّت بوجود مي آورد كاملاً با جوهرة ذاتي او كه همان سهم بردن از وجود مطلق است، نسبت مستقيم دارد.
هرچه نمود او الهيتر باشد، ميزان سهمش بيشتر و از ارزش بالاتري برخوردار است و به همين نسبت تحولش عميقتر است .
وقتي از اين ديدگاه به قضيه نگاه ميكنيم، ميبينيم براستي بعد از حضرات معصومين عليهمالسلام هيچكس نتوانست تحولي كه حضرت امام سلام الله عليه باعث آن شدند را در دنيا بوجود آورد .
عمق فساد در دنيا را ما نميتوانيم درك كنيم چراكه در ايران زندگي ميكنيم و حضرت امام سلام الله عليه در اين دنياي فاسد عَلَم معنويّت را برافراشت. آنانكه از عمق فساد، اندكي اطلاع دارند بخوبي واقفند كه انواع تبليغات فاسد بوسيلة راديو، تلويزيون، سينما، مجلات، روزنامهها، كتاب، اينترنت به چه جهتي حركت ميكنند و ميدانند آيا آنها مصداق خردجال هستند يا خير؟
آري تمام سعي و كوشش آنها در اينست تا بگويند: اي انسان تو حيواني مستويالقامه ميباشي. يعني اگر همه حيوانات بصورت افقي هستند تو تنها شرافتي كه بر آنها داري، عمودي بودن و حرکت بر روي دو پا است و آنهم امري غير اختياري و ژنتيكي است پس لذات آنها را فراموش نكني .
آري چون ميدانند اگر بگويند انسان با حيوان هيچ فرقي ندارد حتي ديوانگان هم نميپذيرند چراكه تفاوت را به چشم ميبينند.
لذا سعي كردهاند با زير پا گذاشتن تمام معنويّات، تفاوت را در نقطهاي خلاصه كنند كه آنهم با چشم قابل رؤيت است يعني مستوي القامه بودن و ميبينيم عملاً انسان را به راهي كشاندهاند تا از حيوانات هم پستتر شود .
اگر به همين بحث آزاديهاي جنسي در فرهنگ لبيرال سرمايهداري توجه كنيم، ميبينيم مسئله همجنس بازي كه يك امر پيش پا افتاده و قانوني در غرب است، را در بين حيوانات نمي توانيم پيدا كنيم. اين هم يک وجه تمايز بين انسان و حيوان است که البته مقام حيوانات را برتر از آدم قرار ميدهد.
در همين راستا ميبينيم نيچه مرگ خدا را اعلام کرده و تي . اس اليوت ميگويد که با نالهاي غم انگيز بالاخره دوران و عصر معنويت پايان يافت.
اما به يکباره فريادي ابراهيمي در جهان طنين افکند و پيام خداوند متعالي را به گوش غفلت زده مردم رساند.
لابيهاي صهيونيسم که اوضاع را بر وفق مراد ديده و پيش بينيهاي خود که در پروتکلهاي مشهورشان ثبت کرده بودند را، تعبير شده مييافتند و در يک کلمه دنيا را به کام خود ميديدند؛ به يکباره برآشفتند.
چراکه آنها آخرين کلمات معنويت را، نالههاي غم انگيز تعبير کرده بودند؛ و هرگز احتمال نميدادند از ميان خاکستر معنويت، به يکباره شعلهاي با اين عظمت افروخته شود و دامن آلوده آنها را بگيرد.
آري نزديک به يک قرن هرچه آمريکا فيلم بازي کرد مردم دنيا واقعيت پنداشتند، ولي اکنون مردمي پيدا شدهاند که تمام واقعيات آمريکا را فقط يک فيلم ميداند و اين مسئله آنها را کلافه کرده است.
در اين وضعيت خطرناك كه واقعاً معنويّت در خطر انهدام كامل بود، خداوند فردي را بر ميانگيزد تا بتواند به انسان پيام دهد اين راه به تركستان هم نميرود .
آري برطبق تئوري پايان تاريخ آقاي فوكوياما، ما اگر بخواهيم ليبراليسم را منتها درجه رشد فكري انسان بدانيم پس بايد خودكشي را هم منتها درجه رشد عملي انسان قبول كنيم.
زيرا مي بينيم در ژاپن و سوئيس كه مدينه فاصله ليبرال سرمايه داري محسوب مي شوند، آمار خودكشي بسيار بالاست .
گام بيست و يکم:
حضرت امام سلام الله عليه باراني از رحمت الهي بودند كه با بارش خود در باغ دل بندگان خوبِ خدا، لالهها روياندند. يكي با عشق رسيدن به معبود با نارنجك به زير تانك ميرود و ديگري در وسط شهر لندن براي اعدام سلمان رشدي ملعون عمليات استشهادي ميكند .
هر چند خصلت باران اينست كه با بارش آن، از مزبله جز بوي تعفن چيزي حاصل نميشود. و اين به لطافت طبع باران ربطي ندارد، بلكه جانهاي عفن كه مدتها خود را ميفريفتند از برابر رطوبت باران نتوانستند بهره گيرند و در عوض تعفن خود را آشكار كردند .
باران که در لطافت طبعش خلاف نيست در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
همين لبيك جانهاي مستعد به دعوت امام سلام الله عليه بود كه ليبراليسم را به فكر واداشت تا بطريقي جلوي امام را بگيرد. ولي مي بايست بداند خداوند امام سلام الله عليه را برگزيده بود ولو کره المشرکون و تلاش مذبوحانه آنها به جايي نميرسيد.
حال به دو مورد كه نشان ميدهد امام سلام الله عليه را خداوند برگزيده بود، توجه فرماييد و عنايت نماييد هر دو ماجرا در زمان جواني حضرت امام سلام الله عليه رخ داده است.
مورد اول:
آيت الله حاج شيخ عباس قوچاني وصي مرحوم آيت الله العظمي آقا سيد علي قاضي قدس سرّهما در امر طريقت و اخلاق و سلوك الي الله بودند.
ايشان فرموده بودند: در نجف اشرف با مرحوم قاضي جلساتي داشتيم و غالباً افراد با هماهنگي وارد ميشدند و همديگر را هم ميشناختيم .
در يك جلسه ناگهان ديديم كه سيّد جواني وارد شدند ، مرحوم قاضي بحث را قطع كردند و احترام زيادي به اين سيّد جوان نمودند و به آن سيّد جوان فرمودند:
آقا سيّد روح الله در مقابل سلطان جور و دولت ظالم بايد ايستاد ، بايد مقاومت كرد، بايد با جهل مبارزه كرد.
اين در حالي بود كه هنوز حتي زمزمهاي از انقلاب امام نبود.
مرحوم آيت الله قوچاني فرموده بودند كه ما خيلي آن روز تعجب كرديم. ولي بعد از سالهاي زياد ، پس از انقلاب فهميديم كه مرحوم قاضي آن روز از چه جهت آن حرفها را زد.
مورد دوم:
آيت الله حاج آقا نصرالله شاه آبادي فرموده بودند : قبل از اينكه امام به نجف تبعيد شود ، در خواب ديدم جنگي در خوزستان رخ داده و سرهاي درختان خرما بريده شده است.
وقتي حضرت امام به نجف مشرف شدند، خوابم را به ايشان عرض كردم. ايشان فرمودند : مطلبي را ميگويم ولي تا من زندهام به احدي نبايد بگويي.
سپس فرمودند: در آن دوران كه خدمت والدتان آيتالله شاه آبادي به سير و سلوك مشغول بودم ايشان فرمودند : انقلاب خواهي کرد و پيروز خواهي شد و جنگي در خوزستان رخ خواهد داد كه يكي از اقوام ما ( شاه آبادي ) در آن به شهادت نائل خواهد آمد.
قابل توجه جناب منتظري که عقيده دارند اگر هيأتي به کشورهاي همسايه ميفرستادند، جنگ شروع نميشد.
* باز هم برظرفيت وجودي تأکيد مي کنيم.
* حديث قرب نوافل را که ان شاءالله بياد داريم
* خداوند در قرآن مزد رسالت پيامبر اکرم را محبت اهل بيت صلوات الله عليهم دانسته است لا اسئلکم عليه اجراً الا المودة في القربي.
* جالب اينجاست كه اين فرزند چند سال پيش به جرم اغفال جوانان مؤمن و راه اندازي گروهي براي ترور و ارعاب دستگير شد .
* اين ماجرا را بدين صورت آيت الله فاطمي نيا در سالگرد رحلت آيت الله خوئي نقل فرمودند.
* حديث قرب نوافل را كه فراموش نكرده ايم؟؟
* بنيان مرصوص صفحة 95
* بنيان مرصوص صفحة 90
گام بيست و دوم:
از اين 2 ماجرا ما دو نتيجه مي گيريم:
I. حرکت امام سلام الله عليه و انقلاب ايشان امري الهي بوده كه خداوند آنرا امضاء فرموده بود.
II. با توجه به اينكه در ماجراي اول حضرت امام سلام الله عليه جوان بودهاند و در ماجراي دوم امام سلام الله عليه در سالهاي1347تا 1354 قمري* در نزد آيت الله شاه آبادي به عرفان و سير و سلوك مشغول بودهاند ، بايد بدانيم اين پيشگوييها هر دو، نزديک به50 سال قبل از انقلاب رخ داده است ، و عارفان واصل ميدانستند كه اين سيّد جوان مؤيد به تائيدات الهي است براي امري بزرگ .
و البته اين نکتهاي نبود که بر حضرت امام سلام الله عليه پوشيده باشد، ولي بيخبران در اين شيوه نظربازي حضرت امام سلام الله عليه حيران مانده بودند.
مهندس بازرگان يکي از افرادي است که بعلت عدم آشنايي با روش و زبان عرفا، در اين مقام حيران شده.
چند جملهاي از ايشان زماني که در فرانسه به خدمت حضرت امام راحل سلام الله عليه رسيده بودند از کتاب مردي که نمي خواست انقلابي باشد را با هم مي خوانيم:
فوقالعاده متعجب شدم که ديدم ايشان مسائل را ساده ميگيرند و نميخواهند وجود يا اثر آمريکا را قبول کنند.
يکي از مهمترين و بلکه مهمترين تفاوت مؤمنين واقعي با مؤمنين ليبرال، ايمان يا عدم ايمان واقعي به عالم غيب است و همين عدم اعتقاد به عوالم ماوراء طبيعت باعث سردرگمي ايشان شده است.
و در ادامه از تحيّر بيشتر خود خبر ميدهد:
از خونسردي و بي اعتنايي ايشان به مسائل بديهي سياست و مديريت ماتم برد و دنبال کردن بحث در اين زمينه را بي فايده ديدم.
آري مهندس بازرگان حق داشت متعجب، متحيّر و مات شود؛ براستي چه وجه اشتراکي بود بين ديدگاه عرفاني حضرت امام سلام الله عليه و ديدگاه سکولاريستي و ليبراليستي او؟
جز اينکه بگوييم فقط هر دو نفر به زبان فارسي تکلم ميکردند آيا وجه اشتراک ديگري هم در اينجا ديده ميشود؟
در ادامه ميگويند:
بازهم ساده نگري و سکينه و اطمينان ايشان به مؤفقيتِ نزديک، مرا به تعجب و تحسين انداخت.
مثل اينکه قضايا را انجام شده و حل شده دانسته ؛[حضرت امام ] گفتند: شاه که رفت و به ايران آمدم، مردم نمايندگان مجلس و بعد دولت را انتخاب خواهند کرد.
آري آقاي بازرگان؛ حضرت امام راحل سلام الله عليه بيش از نيم قرن پيش ميدانستند انقلاب پيروز ميشود ، شما حالا آمديد براي امام از مسائل بديهي علم سياست و مديريت صحبت مي کنيد.
براستي بايد گفت آقاي بازرگان شما را کمي دير خبر کردهاند و يا بهتر است بگوييم شما در اين وادي اصلاً خبري نداشتيد که پيروزي انقلاب را مرهون سياست حقوق بشر کارتر مي دانستيد.
پس حق اينست كه اعتراف كنيم :
اسلام محمديٌ حدوث، حسينيٌ بقا، و خمينيٌ احيا است
يعني اسلام را پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله آوردند.
امام حسين صلوات الله عليه با خون بقاي آنرا تضمين كردند و امام خميني سلام الله عليه با قيام خود آنرا احيا نمودند .
حال که به اين کلام کاملاً منطقي ايمان آورديم، زيرا آنرا بچشم ميبينيم و از طرفي توجه هم داريم که دو نفر اول از معصومين عليهم السلام هستند، باور مي کنيم که عرفا بدون دليل حرف نميزنند.
پس با لطف حضرت حق ثابت شد حرف آيت الله جوادي آملي حفظه الله كاملاً مستّدل است ولي حد وسط برهان ايشان همانا نفس ملكوتي و جان قدسّي و آگاهشان است .
گام بيست و سوم:
شايد سؤال شود: از ديگر بزرگان و عارفان كرامات زيادي بجاي مانده و ماجراهاي آنها در بين عوام و خواص مشهور است، ولي ما از حضرت امام سلام الله عليه كرامات زيادي در دست نداريم. چگونه ميتوان ايشان را بزرگترين عارف اسلام دانست.
در پاسخ عرض مي شود:
اولا:ً از حضرت امام سلام الله عليه هم كرامات زيادي نقل شده كه در کتب گوناگون ضبط شدهاند و ما به جهت رعايت اختصار و چون مربوط به بحث ما نيستند، به آنها نميپردازيم .
ثانياً: در بين انبياء عظام الهي عليهم السلام ميبينيم روش و سيره هر كدام در عين تفاوتهاي ظاهري ، داراي دو نقطه مشترك و كاملاً بارز هستند
I. دعوت توده مردم بسوي حق
II. بارور ساختن عقول مؤمنان
که مي بينيم بعضاً در دو كانال جدا صورت مي گرفتند.
يعني دعوت عموم مردم بوسيله معجزه و بارور ساختن عقول مؤمنان بوسيله موعظه.
در آخرين مرحله ارسال رسولان؛ مي بايست اين دعوت بسوي حق با باور ساختن عقول مردم در يك كانال انجام گيرد.
ميبينيم حتي معجزه پيامبر خاتم صلي الله عليه و آله بر خلاف ديگر معجزات ديگر داراي ساختاري بود كه عاقلان از آن بيشتر بهره ميبرند، پس خداوند معجزه و موعظة جاويد قرآن را نازل فرمود.
با توجه به اينکه دين علمدوست و عالم پرور اسلام، عالمان را ورثه انبياء ميداند. و از طرفي ميدانيم بالاترين و شريفترين علم هم علم توحيد و شناخت خداوند ميباشد که حاملان آن همانا عارفان عظيم القدر و حقيقي ميباشند.
لذا آن اولياء الهي نيز در سير و سلوک خويش با توجه به ظرفيت دروني، از اين سهم الارث خويش بهره برده و نسبت به هدايت مردم از اقدام ميکردند.
در همين راستا ميبينيم ديگر عارفان عظيمالقدر هم به همين ترتيب عمل نموده و با نمايان ساختن بعضي کرامات، باعث جذب قلوب مستعد ميشدند.
ولي روش حضرت امام سلام الله عليه ميبايست به نحوي باشد كه عاقلان از آن بهرة بيشتري ببرند تا جهان براي عصر ظهور آماده گردد. آري:
در كار گلاب و گل حكم ازلي اين بود كاين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد
لذا ميبينيم يك انسان عاقل در آمريكا يا اروپا يا آفريقا، جذب اين كرامت جهاني حضرت امام سلام اللهعليه( انقلاب اسلامي )گرديده، ولي يك جاهل در ايران زندگي كرده ولي بهرهاي نبرده و طرفي نميبندد.
آري كرامت جاويد حضرت امام راحل سلام الله عليه همين انقلاب اسلامي است و هر چه انسان بيشتر فكر ميكند؛ تعجبش بيشتر ميشود كه اين نظام با اينهمه دشمن داخلي و خارجي چگونه ميتواند از اينهمه امتحانات سربلند بيرون آيد و تمام دشمنانش را خوار سازد.
آيا جز تأييدات الهي و هدايت امام زمان صلواتالله عليه نام ديگر ميتوان برآن نهاد؟
آيا ناسپاسي نسبت به مولايمان عجلالله تعاليفرجه نيست که سربلندي انقلاب در توطئهها را فقط يک حادثه بدانيم؟
گام بيست و چهارم:
از بحث خود خارج نشويم. چراكه عمده بحث ما در بخش دوم کتاب پيرامون بررسي نگاه عرفاني حضرت امام سلام الله عليه به آقاي منتظري ميباشد در آن نامه معروف به نامة 1/6.
حضرت امام سلام الله عليه در نامه 68/1/6 خود خطاب به آقاي منتظري در3 موضوع، اشاراتي عرفاني به مطالب نمودهاند كه اتفاقاً مهمترين قسمتهاي آن نامه ميباشند.*
البته چنانچه ذكر شد، عارفان واقعي معمولاً سعي ميكنند از طريق متعارف بين مردم با آنها برخورد نمايند، لذا ميبينيم اينگونه نامه نوشتن در ميان مكاتبات حضرت امام سلام الله عليه كم سابقه ميباشد.
اما همين كم سابقه بودن نبايد در ذهن سادهانديشان شبهه ايجاد كند و آنها به اين طمع خام بيفتند كه در اصالت نامه تشكيك نمايند .
چرا كه اگر عارفان ما را تحمل مي كردند، در واقع ملاحظه فهم ما را نموده، اما در دل خود مي سرودند :
اينكه ميگويم؛ بقدر فهم توست مُردم اندر حسرت فهم درست
آري اگر اولياءالله ميخواستند بر مبناي خود با مردم صحبت نمايند؛ همان ميشد كه در جريان تفسير سوره حمد اتفاق افتاد.
يعني عدهاي به ايشان اعتراض كردند جاي اينگونه حرفها در رسانههاي عمومي نيست و باعث شدند امام سلام الله عليه ديگر تفسير را ادامه ندهند .
گام بيست و پنجم:
اولين رشحة عرفاني
والله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم، ولي در آن وقت شما را ساده لوح ميدانستم که مدير و مدبّر نبوديد.
ولي شخصي بوديد تحصيل کرده که مفيد براي حوزههاي علميّه بوديد و اگر اينگونه کارهاتان را ادامه دهيد؛ مسلماً تکليف ديگري دارم و مي دانيد که از تکليف خود سرپيچي نميکنم.
والله قسم من با نخست وزيري بازرگان مخالف بودم، ولي او را هم آدم خوبي ميدانستم. والله قسم من رأي به رياست جمهوري بني صدر ندادم و در تمام موارد نظر دوستان را پذيرفتم.*
شايد سؤال شود: چه ضرورتي دارد حضرت امام سلام الله عليه بيايند و مطالب مربوط به سالها پيش را بازگو نمايند؟
در پاسخ عرض مي شود: حضرت امام سلام الله عليه در واقع صحّه ميگذارند به حديث قرب نوافل و قرب فرايض كه در طي آن يك وليّ خدا مطالب و ديدگاه خود را از خداوند متعال ميگيرد و جان پاك و شفاف او محل تجلي انوار الهي ميباشد كه خلافي در آن نيست و لذا از اشتباه مصون است.
شايد سؤال شود : آيا عارفان اشتباه نمي كنند؟
در پاسخ عرض مي شود: احتمال خطا براي عارفان غير واصل نيز منتفي نيست.
چراكه امكان دارد در اثر خلط مثال متصل به مثال منفصل، يك سالك غير واصل گمان نمايد حق را مشاهده نمودهاست. و يا آنكه با پيشزمينه قبلي به سراغ مثال منفصل ميرود، ولي وقتي ميخواهد يافتههاي خود را در قالب انديشههاي بشري بريزد چـون پيش زمينة قبلي را در ذهن خويش دارد، لـذا در تبيين آن دچار مشكل ميشود .
پس وظيفه ماست تا با عرضه کردن آن مشاهدات بر کشف معصومين عليهم السلام صحت و سقم آنها را بسنجيم.
ولي ما از اين کلام ايشان نتيجه مي گيريم حضرت امام خميني سلام الله عليه با تصريح موارد مذكور اعلام داشته كه تشخيص و ديدگاه ايشان در اين 3 مورد (بازرگان، بني صدر، منتظري) مصون از اشتباه بوده ولي بنا به روش و سيره اجدادشان عمل كردهاند و با متابعت از ظاهر، مراعات عقول مردم را نموده بودند.
بيان اين3 نكته از آن جهت ضروري بوده تا براي ما مردم عوام ثابت شود كه خداوند متعال بر اساس عهد و ميثاقي كه با بندگان خود دارد تا زماني كه بنده عهدشكني نكند در تحت حمايت الهي خواهد ماند اوفوا بعهدي اوف بعهدكم تا ما هرچه بيشتر به حمايت و نصرت الهي دلگرم شويم.
پس در واقع حضرت امام سلام الله عليه به ما پيام مي دهند : اي مردم به ياري و نصرت خداوند متعال دلگرم باشيد زيرا خلف وعده از طرف خداوند سبحان محال است.
آري در تاريخ بارها ديده مي شود كه مشركان به مؤمنان طعنه مي زنند؛ كو خدايتان؟چرا به كمكتان نمي آيد؟ شما را چرا تنها گذاشته است ؟
حضرت امام سلام الله عليه با بيان اين3 موضوع تصريح ميكنند كه خداوند همواره يار و ياور من بوده، اگر شما هم اي ملت ايران با خداي خود صادق باشيد مطمئناً از ياري او در مشكلات سود ميبريد.
همانطوريكه تاكنون خداوند حمايت خود را از اين ملت دريغ نفرموده است .
درس ديگري كه حضرت امام خميني سلام الله عليه به ما مي دهد اينست كه: حتي ممكن است فكر جمعي و خرد گروهي هم اشتباه كند، پس بدانيد اي مردم ايران:
گرچه قدرت امكان دارد در دست اكثريت باشد؛ ولي الزاماً حق هم هميشه با اكثريت نيست.
پس بدانيد عقل جمعي هم اگر به خداوند متصل نباشد امكان دارد به خطا بيفتد.
سومين درس هم اينست:
اي مردم حتي اگر ديديد يك وليّ خدا و عارف كامل هم در يك مورد خاص، موضعي مخالف نگرفت؛ زياد غرّه نشويد و فكر نكنيد آن مورد خاص را كاملاً درست انتخاب كردهايد و در اثر همين غرور، از نظارت و دقت و هوشياري خود بكاهيد.
زيرا امكان دارد آن وليّ خدا در اثر مصالحي و برطبق وظيفة خود كه متابعت از ظاهر و رعايت حال مردم بوده، رفتار كرده باشد. پس يك امت مسلمان در هيچ حالتي نبايد هوشياري خود را كنار بگذارد.
و بحمدالله ملت ما نشان داد بعد از روشن شدن حق در مورد اين 3 شخص ، ديگر ترديد بخود راه نداده و حفظ مصلحت اسلام و مسلمين را بر همه چيز حتي بر رأي و حرف خودش هم مقدم داشت.
ولي عدهاي بدون فهميدن اين درسهاي عميق فقط بدنبال تشكيك در مطالب طرح شده در آن نامه ميباشند.
آنها از اين مهم غافلند كه بيان امام سلام الله عليه فقط خبري از يک واقعيت است، بالفرض خبر را مخدوش سازند با واقعيت چه مي كنند .
گام بيست و شش:
دومين رشحة عرفاني
حضرت امام سلام الله عليه خطاب به آقاي منتظري مي فرمايند :
اگر شما نظر من را شرعاً مقدم بر نظر خود ميدانيد (که مسلماً منافقين صلاح نمي دانند و شما مشغول به نوشتن چيزهاي مي شويد که آخرتتان را خرابتر مي کند)
و نكته عرفاني آن همين قسمت كوتاه داخل پرانتز مي باشد که امام سلام الله عليه مي فرمايند: که مسلماً منافقين صلاح نميدانند و شما مشغول به نوشتن چيزهاي ميشويد که آخرتتان را خرابتر ميکند.
اين از همان استدلالهاي عارفان است كه توضيح آن گذشت ، يعني حد وسط اين برهان جان قدسّي و نفس ملكوتي امام است.
آري شايد براي خيلي از مردم در سال 1368 اين نكته نامأنوس بود كه چرا امام سلام الله عليه فرمودهاند: به شما اجازه نميدهند.
مگر نه اينكه يك روحاني بنا به درخواست خودش از كارهايي كه مورد علاقهاش نيست (مناصب و پستهاي دولتي) چشم پوشيده و به كاري كه مورد علاقهاش است (درس و بحث) مي پردازد، حال چرا اين شخص بايد با توجه به اينكه
اولاً: تأكيد شديد دارد كه طالب دنيا نيست .
ثانياً: در مورد مسائل سياسي امتحان خود را پس داده .
ثالثاً: از امـام سلام الله عليه بـراي آينـده خـود استفتاء نمـوده .
رابعاً: به آرزوي ديرينه خود مبني بر پرداختن به درس و بحث علمي رسيده .
واقعاً چرا بايد به صحنه مسائل سياسي وارد شود؟
مگر او چه داعيهاي دارد كه نه تنها دنياي خود را خراب كند، بلكه آخرت خويش را هم بر باد دهد ؟
آنهم در زماني که ورود به عرصه سياست نه تنها بر او واجب نيست، بلکه طبق فرمان اولي الامر حاضر ، او از ورود به اين وادي نهي شده است.
و اين مسئله كوچكي نبود و لذا بسياري از افراد نتوانستند آنرا هضم نمايند.
اما ديديم حضرت امام سلام الله عليه كلام خود را بيان نمودند و مسئله هم مطابق فرمايش ايشان گرديد و آقاي منتظري از ميوة ممنوعه درخت سياست خوردند و از قلوب مؤمنان به برهوت اينترنت رانده شدند .
گام بيست و هفتم:
البته اين پيشگويي حضرت امام سلام الله عليه را مي توانيم به دو صورت ارزيابي و توجيه كنيم .
الف) با توجه به شناختي كه از شاگرد خود داشتهاند، براساس يك تحليل روانشناسي به اين نتيجه رسيدهاند؛ جناب منتظري آنقدر قوي نيست تا از دست وساوس نفساني و بقاياي باند هاشمي جان سالم بدر ببرد .
ب ) براساس نگاه و بينش عرفاني خويش، از قبل جريانات آقاي منتظري را ديدهاند، همانگونه كه آيت الله خويي مسائل آينده خود را مشاهده كرده بودند كه شرح آن گذشت .
و عليالظاهر اين دو روش تفاوتي ندارند، زيرا نتيجه يكي است و ما ديديم ايشان نميتوانند در مقابل وساوس نفس و اطرافيان طاقت بياورند و آخرين مورد آن همين راه اندازي سايت اينترنتي مي باشد .
ولي يك نكته ظريف در اينجا باقي ميماند و آن اينست كه در روش اول احتياجي به عارف بودن امام سلام الله عليه نيست.
زيرا يك روانشناس زيرك و ماهر نيز ميتواند با شناخت از روحية يك شخص نسبت به آينده او خبرهايي بدهد و حدس بزند او در آينده چه ميكند.
آري اين حدس هر قدر دقيق باشد، اما يقين آور نيست و هيچگاه به %100 نميرسد مگر بعد از گذشت زمان و روشن شدن نتيجه.
ولي ثابت شد نگاه عارف به واقع امر است و تخلف بردار نيست.
آري يك روانشناس زيرك چون ميداند اشخاص سعي ميكنند بر خلاف پيش بيني او عمل نمايند؛ لذا سعي ميكند نتيجه را محرمانه نزد خود و تعدادي از خواص نگه دارد .
اما يك عارف از گفتن نتيجه هيچ ابايي ندارد. زيرا آينده را ميبيند و كلام او فقط در حدّ يك حدس ساده نيست.
در اينجا هم ميگوييم اگر حضرت امام سلام الله عليه براساس يک تحليل روانشناسانه حرف مي زدند، معقول بود نتيجه را رسماً اعلام نفرمايند، بلكه در يك جمع خصوصي به دوستان خاص خود اين مطلب را تذكر دهند .
ولي ديديم حضرت امام سلام الله عليه اول به خود آقاي منتظري اعلام كردند به تو اجازه نميدهند و بعد هم اصرار داشتند تا نامه از صدا و سيما خوانده شود كه با شفاعت عدهاي از اطرافيان منصرف گرديدند .
و از آن مهمتر يک روانشناس هرگز نميتواند تشخيص دهد عمل بعدي« نوشتن مطالب خاصي که باعث خرابتر شدن آخرت شاگرد مي شود باشد»*
آري اين جمله(به تو اجازه نميدهند)داراي يك معنايي است كه انسان را به واكنش وادار ميكند، يعني مخاطب براي اينكه ثابت كند زير نفوذ كسي نيست و مستقل تصميم ميگيرد، در جهت اثبات خلاف اين جمله حداكثر توان خود را صرف مي كند.
ولي ديديم حضرت امام سلام الله عليه با نگاه به واقع امر، ديدگاه خود را فرمودند و حال بعد از12 سال ما هم مي توانيم آنرا مشاهده كرده و نتيجه را با چشم خود ببينيم و جاي انكاري براي هيچ انسان با انصافي باقي نميماند.
گام بيست و هشتم:
سومين رشحة عرفاني
براي اينکه در قعر جهنم نسوزيد، خود اعتراف به اشتباه و گناه کنيد شايد خدا کمکتان کند.
فهم اين جمله براي ما انسانهاي عوام سنگين است.
زيرا نشان ميدهد آقاي منتظري با اين روش كه در پيش گرفتهاند، در قعر جهنم جاي گرفته و فقط توبه است كه مي تواند ايشان را نجات دهد .
همانگونه كه توبه قدرت نجات هر فرد گنه كار ديگري را دارد .
شايد سؤال شود: آيا حضرت امام خميني سلام الله عليه غيب مي دانستند و آيا اينكار دخالت در كار خدا نيست ؟
در پاسخ عرض مي شود :
اولاً: بيان امام سلام الله عليه ربطي به علم غيب ندارد.
بعبارتي ميتوان گفت ايشان واقع امر را ديده و آنرا براي ما و ايشان ترجمه نمودهاند.
والا آنچه مربوط به كار خداوند متعال است و علم غيب محسوب ميشود؛ همانا خبر از پذيرش يا عدم پذيرش توبه ايشان بوسيلة خداوند است .
حضرت امام سلام الله عليه در آنجا مي فرمايند : شايد نجات پيدا كنيد .
چرا كه اعلام قبولي يا عدم قبولي توبه؛ خبر از عملكرد خداوند متعال مي شود و امام سلام الله عليه در آنجا ساكت هستند .
ثانياً: دانستن هر چيزي که ما نميدانيم را نميتوان علم غيب دانست و توضيح آن گذشت كه چشم يك عارف با عامي تفاوت دارد.*
ثالثاً: ما سعي ميكنيم حد وسط برهان بيان امام سلام الله عليه را پيدا كرده تا بتوانيم به گوشهاي از آنچه آنها ديدهاند، برسيم و لااقل بفهميم كه استدلال عارفان بدون دليل و حجت نيست .
شايد سؤال شود: آيا نبايد مسئله مرگ پيش آيد و بعد هم عالم برزخ و بعد هم قيامت كبري و بعد هم توزين اعمال و بعد پل صراط و در آخر نوبت به بهشت و جهنم برسد، بديهي است تا آن زمان هنوز خيلي وقت مانده است ؟
در پاسخ عرض مي شود: اين يك تحليل بسيار ساده و عوامانه از قضيه بهشت و جهنم است و بلكه عوامانه ترين تحليل که هم آيات و هم روايات آنرا رد ميكند و هدف ما اينست كه علم و فهم خود را بالا ببريم تا به براهين عرفا برسيم، نه اينكه كلام آنها را با معلومات خودمان بسنجيم .
گام بيست و نهم:
پس در اينجا بايد مشخص كنيم آيا در آيات قرآني يا روايات مأثوره شاهدي داريم مبني بر اينكه افرادي بهشت و جهنم يا بهشتيان و جهنميان را در همين زندگي دنياي خود ديده اند يا خير؟
اول بررسي روايات
فريقين نقل كردهاند يك روز صبح پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله يکي از اصحاب* را ديده و به او فرمودند: كيف اصبحت يعني حاصل سفر شبانه تو چه بوده؟
او عرض ميكند: من اهل يقين شدهام.
حضرت رسول صلوات الله عليه و آله از او نشانهاي براي صدق گفتارش ميخواهند و او مقداري از ره آورد خود را ارائه داده و در آخر عرض ميكند: من الان گويي صداي بهشت و جهنم را ميشنوم و حتي ميتوانم بگويم كداميك از اصحاب شما بهشتي هستند و كداميك جهنمي.
در اينجا حضرت رسول صلوات الله عليه و آله ديگر به او اجازه ندادند تا صريحتر وارد به جزئيات شوند و فرمودند اين حالت را در خود نگاه دار.
هر چند ما خلاصه جريان را نقل كرديم؛ ولي نتيجهاي كه ميتوان از آن اخذ كرد اينست:
اگر ديدن بهشت و جهنم و يا شناختن اهل دوزخ و بهشت در دنيا ميسر نبود، شايسته بود تا پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله صريحاً موضعگيري نموده و او را تكذيب فرمايند.
چنانچه در ماجراي رحلت فرزندشان و همزماني آن با واقعة خورشيد گرفتگي، موضعگيري فرمودند تا يک سنت غلط در بين مسلمانان رايج نشود.
و برعاقلان پوشيده نيست خطر اين مسئله در صورتي که واقعيت نداشت ؛ با ماجراي خورشيدگرفتگي قابل مقايسه نبود. در حاليكه ميبينيم حضرت رسول صلوات الله عليه وآله نه تنها او را تأييد، بلکه با صفاتي عالي از او تعريف و تمجيد كردند.
مولوي اين ماجرا را به نظم کشيده که چند بيت آنرا با هم مرور ميکنيم
|
گـفت: خلقـان چـون ببينند آسمـان يک بـيک وامـيشنـاسـم خلـق را که بهشتيکيست و بيگانه کي است وانـمـــايــم راز رسـتــاخــيــز را دوزخ و جـنّـات و بــرزخ در مـيـان هيـن بـگويـم يـا فـرو بنـدم نـفس |
|
مـن ببينم عـرش را بـا عـرشيـان همچو گنـدم من ز جـو در آسيـا |
نمونه ديگر هم جريان شب عاشورا است كه بحث آن گذشت.
نمونه ديگر خطبه متقين در نهجالبلاغه است، حضرت علي عليهالسلام در وصف متقين ميفرمايند:
فهم والجنة كمن قد رأها فهم فيها منعمون وهم والنار كمن قد رأها فهم فيها معذبون
ايمان و باورشان به دوزخ مانند كسي است كه آنرا ديده، كه اهل آن در آن معذبند.
آري پس مي شود از گروهي بود كه جنت را مي بينند در حاليكه اهل آن در حال خوشي و سرور هستند يا جهنم را با اهلش ببينيم .
چون بنابر اختصار است به همين مقدار از روايات كه مورد قبول شيعه و سنّي مي باشند و يا از مسلمات تاريخي محسوب ميگردند كفايت ميشود.
اما آيات قرآني
خداوند در2 آيه در قرآن ميفرمايد: انّ جهنم لميحطة بالكافرين جهنم هم اكنون كافران را احاطه كرده است . پس ثابت ميگردد كه بهشت و جهنم وعده فردايي دور نيستند .
در اين2آية قرآن هم خداوند متعال تصريح مينمايد كه چشم اولياءالله غير از چشم ما مردم عادي است كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم اگر به نعمت يقين دست يابيد قطعاً جحيم را هم اكنون خواهيد ديد.
البته ما كاري به كيفيت ديدنها نداريم چون مربوط به بحث ما نيست، ولي فهميديم آيات و روايات ما تأييد ميكند که افراد خاصي ميتوانند در دنيا بهشت و جهنم، يا اهل آندو را مشاهده كرده و بشناسند.
در اين آية شريفه فکشفنا عنک غطاءک فبصرک اليوم حديد خداوند متعال تصريح دارد که ما انسانها چون در دنيا گرفتار حجاب هستيم، نميتوانيم مسائل پشت پرده را ببينيم والا آن مسائل هم اکنون نيز موجودند.
پس در روز قيامت هم پرده را جلوي چشم ما برميدارند تا ما بتوانيم واقعيات را ببينيم نه اينکه بهشت و جهنم را آنموقع بوجود آورند تا ما ببينيم.
بنابراين اگر کسي بتواند مقداري از حُجُب عالم ماده را پاره و خرق نمايد؛ به همان نسبت مي تواند جريانهايي که بعضي از آنها را مردم عادي در فرداي قيامت ميبينند، او هم اکنون مشاهده کند.
بهترين بيان در اين مورد را مولا علي عليه السلام فرموده اند: لو کشف الغطا مزددت يقينا.
اگر پردهها کنار رود چيزي بر يقين من افزوده نميشود. اين فرمايش نشان ميدهد براي آن مولا عليه السلام هيچگونه حجابي نبوده است و حتي خرق کليه حجب در دنيا ممکن است.
گام سي ام:
حال يكبار ديگر مطالبي كه به لطف خدا تاكنون ثابت شده را با هم مرور ميكنيم .
1. انسان داراي قدرتهاي طبيعي و ماوراء طبيعي بسياري مي باشـد .
2. ايـن قـواي بـاطـنـي و مـعنـوي را مـي تـوان شـكـوفـا كـرد .
3. عارفان واقعي بـراساس ظرفيّت خود از اين منبع بهره مي بـرند .
4. كـلام عـارفـان واصـل كـامـلاً مـستـّدل و مـنـطـقـي اسـت .
5. استـدلال آنهـا خبـر از واقـع امـر بـوده و تخـلف بـردار نيست .
6. امام سلام الله عليه بعد از معصومين عليهم السلام بزرگترين عارف در اسلام بودهاند.
7. ديدن بهشت و جهنم و شناختن اهلشان، در دنيا براي افراد خاصي ممكن است .
آري هر چند ما در دنيا از ديدن بهشت و جهنم محروميم و اگر توبه نكنيم، قطعاً در آخرت هم بهشت را نخواهيم ديد، ولي ديدن روند نزولي ماجراهاي آقاي منتظري احتياجي به چشم ملكوتي ندارد.
چراكه با يك نگاه معمولي هم ميتوان اين منحني نزولي را مشاهده كرد و از خود سؤال نمود، چه عاملي باعث مي شود يك فرد از قائم مقامي رهبري در يك نظام الهي به درجهاي نزول كند تا با اعمال و گفتههاي خود نه تنها دشمنان خدا و رسول صلي الله عليه و آله را شاد نموده، بلكه با حرفها و اعمال خود آنها را تأييد و اين نظام را الهي تضعيف كرده و عملاً به دشمنان كمك مينمايد؟
شايد سؤال شود: چه اشكالي دارد ايشان ذاتاً در حال مبارزهاند و اگر با امري مخالف باشنـد با آن مبارزه ميكنند؟
در پاسخ عرض مي شود: مبارزه مانند تبليغات ذاتاً امري پسنديده يا ناپسند نيست.
بلكه انسان بايد نگاه كند و ببيند با چه کسي دارد مبارزه ميكند، اگر با دشمنان خدا و رسول صلي الله عليه و آله مبارزه كرد مطمئناً كارش پسنديده است.
اما اگر انسان به بهانة مبارزه مستمر؛ آگاهانه يا غفلتاً در جبهة مخالفان خدا و رسول صلي الله عليه و آله قرار گرفت کارش اشتباه است.
مطمئناً كسي كه ذاتاً خود را مبارز ميداند، بايد بداند در دام خود خواهي گرفتار شده و نَفْس خود را محور حق و باطل قرار داده است.
بـديـن معنـا کـه اگر چيزي حـق بـود ؛ ولي با خودخواهي او همراه نشد، او با آن چيز مبارزه ميكند ولو اينكه حق باشد.
و بالعكس اگر باطلي خودخواهي او را ارضا نمود نه تنها با او مبارزه نمي كند بلكه در کنار آن و در جبهة باطل قرار گرفته و با حق مبارزه مي كند و شياطيني مانند آمريكا و اسرائيل را خوشحال مي نمايد .
گام سي و يکم:
حال بياييم و ريشه يابي نماييم كه چرا محور مبارزات آقاي منتظري حق و باطل نيست بلكه محور، خود ايشان است و مشاهده حضرت امام راحل سلام الله عليه را مستّدل نماييم.
تا ثابت شود براي چندمين بار كه حرف اولياءالله بدون حساب و كتاب نيست، بلكه كاملاً برهاني و مستّدل است اما با حدّ وسطي در جان قدسيّشان و آنگاه خود را آماده شنيدن دومين درس براي ظهور نماييم.
مرحوم سيّد احمد خميني در رنجنامه خطاب به آقاي منتظري مينويسند: فرق شما با امام در اينست كه شما به تاريخ زياد اهميّت ميدهيد.
اين كلام مرحوم سيّد احمد خميني ريشة كلام را بدست نميدهد، و ايشان از وسط راه شروع کردهاند.
قرار ما اين بود که فارغ از مقام و منصب اجتماعي افراد ؛ ريشهيابي مطالب را اصل قرار دهيم پس بايد به مسئله عميقتر نگاه كرد .
سرّ اينكه انسان دوست دارد تاريخ از او به نيكي ياد نمايد در اينست كه؛ او به اعمال خويش افتخار ميكند. و البته همه ما دوست داريم نامي نيك از ما در تاريخ به يادگار بماند و اين چيز بدي نيست.
ولي آنكه بخاطر اين نام نيك حاضر باشد به هر عمل نادرستي آلوده شود؛ تنها فردي است كه در يك دايره خطا گرفتار شده و دائم ميخواهد ثابت كند او اشتباه نكرده است. ولي با هردليل و توجيه؛ خطا بودن كار و روش خويش را بيشتر نمايان ميسازد.
چراكه بقول ابوعلي سينا در اشارات: اگر انسان بخواهد يك كار غلط خويش را با هزار دليل درست توجيه نمايد، مرتكب هزار و يک كار غلط شده است.
ولي يك عمل زده چون كوشش خود را صرف انجام عمل و حواشي آن مينمايد؛ لذا نه آن توان را دارد تا يك لحظه از لاك اعمال خويش بيرون بيايد و آنها را از بيرون ببيند و نه با بررسي اعمال خود سعي مي کند به اشتباهات آنها پي ببرد.
حتي اگر منتقدي هم پيدا شد و به نقد اعمال او پرداخت؛ در نظر يك عمل زده، در واقع نقصان خود را ثابت كرده نه اشتباهات يك عمل زده را.
پس يک عمل زده چون تمام کوشش خود را در انجام عمل صرف ميکند؛ لذا نه آن توان را دارد تا يک لحظه از لاک عمل خويش بيرون بيايد و آنرا از بيرون به نظاره بنشيند و نه آن رشد فکري را دارد که در بعضي مواقع با نقد عملکرد خويش به نقاط ضعف و اشتباهات آن پي ببرد .
اين مسئله در کتاب خاطرات آقاي منتظري اظهرمن الشمس است. و چون حضرت امام راحل سلام الله عليه در يک برهه از زندگي آقاي منتظري به ايشان اعلام نمودند کارهاي شما اشتباه است، ايشان براي آنکه خدشة در اعمالش بوجود نيايد و اثبات نمايد کارهايش احسن الاعمال بودهاند، اقدام به ملکوک و مخدوش نمودن چهرة امام راحل سلام الله عليه کردهاند.
تا بدين طريق به مردم بگويند اشکال در اعمال و رفتار من نبوده؛ بلکه اين آينه که من را به شما نشان داد زنگار گرفته بود.
اما همه ميدانيم :
آينه عيب تو چو بنمود راست خود شکن، آينه شکستن خطاست
و اما عمل از عامل جدا نيست و هر فعلي يک فاعلي دارد و هر کار يک کنندهاي ميخواهد تا آن کار را انجام دهد ، پس در اينجا به نکتهاي ديگر ميرسيم .
يعني فاعل هر کار که دوست دارد کارش مورد توجه قرار گيرد و مردم از اعمال خوب او تقدير کنند؛ در واقع ميخواهد تا مردم از فهم و درک خوب او تقدير کرده و او را فردي لايق و با کفايت بدانند. پس او در ريشة قضيه و اصل ماجرا مبتلا به عجب و خودپسندي شده است.
چراکه اگر انسان خود را موجودي برتر و باارزش حساب نکند، بديهي است عمل خويش را هم چيزي باارزش نميداند و توقعي هم ندارد که تاريخ او را فردي برتر بداند.
ما در روايات خويش اعمالي را ميبينيم که ثواب آنها زياد است مانند نماز جماعت يا درک شب قدر.
ائمه ما عليهم السلام اغلب نمازهاي خود را با مردم و يا با اصحاب خاص و يا حداقل با خانواده خويش به جماعت اقامه ميفرمودند. در مورد شب قدر هم تمام شيعيان معتقدند ائمه عليهم السلام نه تنها شب قدر را درک ميکنند، بلکه آنها جان و روح و حقيقت شب قدر هستند که ملائکه به خدمتشان مشرف ميشوند. پس ائمه ما عليهم السلام نه تنها مهمترين و با ارزشترين اعمال عبادي را ميدانستند، بلکه به آن اعمال عمل هم ميکردند.*
حال اين سؤال پيش ميآيد: چرا ائمه صلوات الله عليهم اجمعين در مناجات، ادعيه، نماز و خلوتهاي خويش آنهمه گريه کرده و اشک ميريختند؟
اگر نماز جماعت براي ما اينهمه ثواب دارد، مطمئناً براي امامان عليهم السلام که لحظهاي از محضر حق غافل نبودند اجر و ثواب بيشتري داشت. پس چرا اينهمه اشک وآه ؟ يکي از اسرار آن نالهها را ميتوان در يک جمله از مناجات ابوحمزه ثمالي يافت.
آنجايي که سيّد السّاجدين عليهالسلام به خداوند عرض ميکند: ما انا و ما خطري من کيستم و ارزشم چيست .
پس آن بزرگواران چون عاملِ عمل و فاعلِ فعل، يعني وجود شريفشان را در پيشگاه حضرت دوست چيز قابلي نميديدند لذا به مراتب نگاهي به عمل هم نداشته و دايم ميناليدند.
و اين همان چيزي است که اهل معرفت به آن فقر ذاتي ميگويند که نشان دهندة ميزان تناسب بين واجب و ممکن است .
ولي ما اگر يک شب نماز شب بخوانيم؛ منتظر برات آتش جهنم شده و تصور ميکنيم ملائکه چقدر به حال ما غبطه ميخورند و همين افکار باطل سبب ميشود توفيق عمل از ما سلب شود ولي آن عزيزان فاعلِ فعل را نميديدند چه برسد به فعل .
گام سي و دوم:
پس فهميديم انسان عملزده اگر درصدد معالجة خويش برنيايد، به خودپسندي هم دچار ميشود.
يعني همانطوريکه او از خودش راضي است و متشکر، دوست دارد مردم هم اعمال او را عاقلانه ترين اعمال بدانند و در مورد او به اشتباه نيفتاده و او را آدمي معمولي با اعمالي عادي حساب نکنند .
شاهد مثال اين بينش و روش آقاي منتظري را ميتوان از کتاب خودشان و در ماجراي نماز باران خواندن ايشان دانست، زماني که قبل از انقلاب در نجف آباد خشکسالي شده بود.
جمعي از مردم از جمله آقاي رباني شيرازي اصرار داشتند که نماز استسقاء خوانده شود، ولي آقاي منتظري مخالف خواندن نماز باران بوده و عقيده داشته اگر باران نبارد، گرفتار تمسخر و استهزاء دشمنان شده و آبرويمان ميرود.
هرچند اين يک جمله کوچک است؛ ولي دنيايي از معنا در آن نهفته است و ميتوان براحتي از آن مطالبي را استخراج نمود كه در علم معرفت نفس كارآيي زيادي دارد .
اگر دقيق باشيم، ميبينيم ايشان قبل از انجام وظيفه به فكر نتيجه بودهاند.
در حاليكه نماز باران را چون با شرايط وارده در روايات معمولاً نميتوانيم بجا آوريم، لذا در بيشتر مواقع نتيجهاي فوري حاصل نميشود.
هر چند خداوند كريم اين التماس بندگان را بي جواب نميگذارد و به طريقي كه خود صلاح بداند گشايشي در كار بندگان ملتمس ايجاد مينمايد. ولي اگر در بينش آقاي منتظري دقيق باشيم، ميبينيم ايشان به شكل و ظاهر عمل آنقدر بها ميداده؛ كه فكر ميكردند اگر نمازي خوانده شد بايد حتماً باران ببارد و اگر باران نيايد پس لزومي ندارد نمازي خوانده شود .
از آن مهمتر به فكر عامل هم بودهاند. يعني فكر ميكند اگر باران نيايد آبرويشان ميرود، گويي ايشان به پذيرش ديگر اعمال عبادي خويش كاملاً مطمئن هستند. بطوريكه اگر اين يك عمل عبادي مورد پذيرش مولا واقع نشد در كارنامه درخشان ايشان نقطه سياهي بوجود ميآيد.
مهمترين قسمت اين طرز تفكر كه تا امروز هم در بينش ايشان وجود دارد و ميتوان گفت نه تنها ملكه وجودي، بلكه متأسفانه فصل مقوّم ايشان گرديده اين نكته است که براي خود يك شخصيت متمايز از ديگران توهم مينمايند.
آري ايشان نه تنها به نقش مؤثرشان در جريان اقامه نماز باران در قبل از انقلاب اشاره ميکنند، بلکه ميگويند:
بعد از انقلاب در منطقه نگور و چابهار خشکسالي شد و من توصيه کردم نماز باران بخوانند و بعد پيغام دادند ما به دستور شما عمل کرديم و باران مفصلي آمد.
با بيان اين کلام گويي ميخواهند يک ارتباطي بين توصيه خودشان و آمدن باران بوجود آورند.
اين روحيه را در خليفه دوم هم ميتوان ديد.
آنهاکه با تاريخ آشنايند ميدانند در تاريخ برادران اهل تسنن يک بخشي وجود دارد به نام «مؤافقات عمر». يعني جاههايي که عمر خليفه دوم پيشنهادي ميداد و خداوند هم قبول کرده، حتي آيهاي در قرآن براي آن موضوع نازل مي فرمود.
البته اين در واقع مؤافقت خداوند با خليفه دوم بوده؛ ولي از باب شکسته نفسي آنها را مؤافقات عمر نام گذاردند، يعني جاههايي که عمر با خداوند مؤافق بوده.
در طول تاريخ اين مؤافقات افزايش يافته بطوريکه در زمان سيوطي به بيش از30مورد ميرسند. بطور مجمل يکي از آنها اينطور نقل شده:
عمر ميگويد به پيامبر صلي الله عليه وآله عرض کردم:
خوب است مقام ابراهيم عليه السلام را در مسجد الحرام براي نماز انتخاب کنيد و خداوند هم در همين رابطه آية شريفة
واتخذوا من مقام ابراهيم مصلي را نازل فرمود يعني مقام ابراهيم را مصلي قرار دهيد.
در اينجا هم ميبينيم نه تنها نماز باران جناب منتظري همراه با نزول باران، بلکه توصيه ايشان هم باران آور است.
و اما واقع امر اينست كه اگر ايشان به نماز باران بروند و آن نماز را با هزار نفر اقامه نمايند ، هر چند امامت نماز را بر عهده داشته باشند؛ اما يكي از آن هزار نفر نمازگذاري است كه براي نزول باران دعا كرده اند، نه بيشتر.
هر چند امكان زيادي دارد سوز دل و شدت استيصال يك روحاني كه راه امرار معاش او از طريق كشاورزي نيست، هرگز به كشاورزي كه اگر باران نيايد زندگيش مختل ميگردد؛ نرسد و از اين جهت ميتوان گفت دعاي آن کشاورز مستأصل به اجابت نزديکتر است .
شايد سؤال شود: در منابع ديني ما مطالب زيادي در مورد فضيلت و مقام برتر عالمان در نزد خداوند متعال آمده ؛چگونه مقام يک عالم را با يک کشاورز مساوي و بلکه پايينتر مي دانيد؟
در پاسخ عرض مي شود: اين سخن کاملاً درست است. اما برتري مقام عالم تا زماني محفوظ است که او خود بدنبال اين فضيلت و برتري نباشد. والا اگر پيامبري هم خود را تافتة جدا بافته احساس کند بديهيست که از مقام خود خلع ميگردد.
خداوند در قرآن صفت خشوع را مختصّ عالمان ميداند يعني هر که علمش بيشتر شد بايد خشوعش بيشتر شود.
چراكه: اينجا فقط شكسته دلي مي خرند و بس بازار خودفروشي از آن سوي ديگر است
حال اگر انسان براي خود يك مقام خاصي را توهم نكند چه لزومي دارد ، از به خطر افتادن وهمي آن مقام موهوم هراسناك باشد و فكر كند اگر باران نيايد آبرويش مي رود.
مگر باران اگر بيايد بخاطر شخص امام جماعت ميآيد؟
در حاليكه در بينش عرفا قضيه كاملاً برعكس است.
نقل است كه در مصر خشكسالي شده و مردم به نزد ذوالنّون مصري رفتند و به او گفتند عدم نزول باران بخاطر گناه مردم است، تو كه عارفي دعايي بكن تا باران بيايد.
ذوالنّون از مصر هجرت كرد و بعد از مدتي كه برگشت مردم به نزد او رفتند و علت را جويا شدند. ذوالّنون گفت چون شما ادعا كرديد عدم نزول باران بخاطر گناه مردم است، من كه از خود گنهكارتر نميشناختم ، از مصر خارج شدم تا خداي نكرده بخاطر گناه من مردم از باران محروم نباشند.
گام سي و سوم:
به بحث خود برگرديم؛
همين نوع نگرش بظاهر ساده ولي در واقع خطرناك، اگر در ابتدا معالجه نگردد انسان را هلاك ميكند.
ما بايد بدانيم همة انحرافات ما در صراط مستقيم از يك نقطه شروع شده، با گذشت زمان مانند دو رأس زاويه از همديگر دور ميشوند. در حاليكه اگر همان اول متوجه ميشديم به راحتي ميتوانستيم آنرا معالجه نماييم.
از همين نكته ميتوان پي برد كه چرا ائمه ما عليهم السلام به عنصر مراقبت اينهمه تأكيد فرموده و از ما خواسته اند تا روزانه مواظب خود باشيم و با بازنگري در اعمال و نيّات خود، آنها را اصلاح نماييم.
ليس منا من لم يحاسب نفسه في کلّ يوم
همين مهمتر دانستن حيثيّت امام جماعت در نماز باران؛ اگر اصلاح نگردد، نتيجه اين ميشود كه انسان در توهمات عديده غرق شود و باور کند:
بعد از امام سلام الله عليه هيچكس مانند او در پيروزي انقلاب نقش نداشت.
تاريخ انقلاب بدون او هؤيت خود را از دست مي دهد.
هيچكس مانند او در مطرح شدن امام سلام الله عليه نقش نداشت .
او مادر واقعي انقلاب بوده كه براي حفظ جان فرزندش، از آن صرف نظر نموده.
در حاليكه اگر كشاورزان به يك روحاني مراجعه ميكنند بدين خاطر است كه او در عين حاليکه از لحاظ فقهي روش اقامة نماز باران را ميداند، اما خود را موجودي جداگانه احساس نميکند.
در مورد انقلاب هم همين مسئله صادق است. يعني اگر ملت ايران كه يکي از سرمايه گذاران اصلي اين انقلاب بودهاند به ايشان اقبالي كردند بعلت آشنايي و ارتباط و تأييدات حضرت امام راحل سلام الله عليه بوده نه چيز ديگر.
شايد سؤال شود: آيا امکان ندارد که ترس ايشان از تمسخر بهائيان بوده و ايشان بخاطر حفظ آبروي مسلمانان نميخواستند نماز باران بخوانند؟
در پاسخ عرض مي شود: به 7 دليل ما نميتوانيم علت اصلي بوجود آمدن اين فکر را ترس از به خطر افتادن آبروي مردم بدانيم.
آري هرچند امکان دارد اين موضوع هم اندکي تأثير داشته؛ اما مهمترين انگيزه همان ترس از بخطر افتادن وجهه خودشان بوده و در آينده ان شاءالله خواهيم ديد که اعمال، تابع اهّم اغراض خواهند بود و مهمترين غرض به اين دلايل هفتگانه نميتواند منافع و حيثيّت مردم باشد.
I. همان مسلمانان که پيشنهاد نماز باران دادند؛ خودشان ميدانستند اگر باران نيايد امکان دارد بهائيان آنها را مسخره کنند.
II. يک انسان مسلمان واقعي که نبايد عبادتي را به جهت احتمال تمسخر کافران ترک کند. آري هرچند نماز باران عبادتي مستحب است و انسان مي تواند آنرا انجام ندهد و گناهي متوجة او نميشود ، ولي انگيزه آقاي منتظري اصلاً قابل توجيه نيست .
III. حتي اگر ايشان احتمال مسخره کردن مسلمانان را نيز بدهند کار درستي نبوده است، چرا که وظيفه يک مسلمان در اينجا روشن است و بايد با عجز و التماس از خداوند در خواست کمک کند و کاري به کافران نداشته باشد، خصوصاً اگر آن شخص يک عالم ديني باشد. آري يک مدرس نهج البلاغه اگر حتي يک مرتبه نگاهي به خطبه 143 انداخته باشد؛ تمام اين موارد را ميتواند درک نمايد.
IV. اگر ايشان دغدغة آبروي مسلمانان داشتند، ميبايست وقتي اين نکته را به مردم مسلمان نجف آباد تذکر دادند، در ضمن آن نيز بگويند: ما مؤمن به خداونديم و کاري به تمسخر کفار نداريم و اين روحيه را در مردم تقويت نمايند.
V. وظيفه ايشان ايـن بود وقتي اصـرار مـردم را ميديدند با آنها همـراهي کـرده، نماز باران را ميخواندند نه اينکه قرار باشد با اصرار و پيگيري جناب رباني شيرازي آن نماز خوانده شود.
مگر آقاي رباني يک روحاني نبود؟ پس چرا بايد او با اصرار و پيگيري مقدمات نماز را فراهم کند؟ آري تفاوت در ايمان واقعي به خداوندي واقعي در اينجا معلوم مي شود. آقاي رباني شيرازي خطاب به ايشان ميگويد: شما نماز باران بخوانيد قطعاً باران ميآيد و آقاي منتظري هم دلگرم شده و راضي مي شوند تا نماز بخوانند.
در اينجا ميبينيم جناب منتظري نه تنها بايد براي انجام اعمال خود تضمين بگيرند*، بلکه نهايت ساده انديشي ايشان از همينجا نمايان مي شود چراکه با حرف آقاي رباني دلگرم ميشوند.
VI. اگر ايشان فقط به فکر بندگان خدا و آبروي آنها بودند و کاري به آبروي خود نداشتند؛ پس هيچ احتياجي نبود بخواهند از نماز باران خواندن مردم نگور وچابهار در بعد از انقلاب هم بهره برداري کرده و بگويند: آنها پيغام دادند ما به دستور شما عمل کرديم و باران مفصلي آمد.
VII. و از همه مهمتر ايشان در جريانهاي بعد از عزلشان نشان دادند که اگر بين اعاده حيثيّت از خودشان يا مردم يک کشور؛ قرار باشد يکي را انتخاب کنند؛ مسلماً مردم انتخاب نميشوند، پس مردم يک شهر جاي خود را دارند.
گام سي و چهارم:
چنانچه ثابت گرديد انسان اگر خود را موجودي برتر نداند، نميتواند اعمال خود را برترين بداند.
نقل است حضرت امام راحل سلام الله عليه وقتي با ديگر دوستان و طلّاب به مشهد مشرف مي گرديدند، در زمان تشرّف به حرم، زودتر از ديگر طلّاب و دوستان، نماز و زيارت و دعاي خود را انجام داده و به خانه ميآمدند و شروع به آماده كردن چاي و مرتب كردن خانه مينمودند.
دوستان وقتي اعتراض ميكردند: حاج آقا روح الله شما به مشهد مشرّف نشدهاي تا براي ما چاي آماده كني، ايشان جواب ميدادند: من ثواب اين اعمال را كمتر از آن اعمال نميدانم .
بنابراين اگر انسان در صراط مستقيم باشد و منحرف نگردد، حتي اگر تمام دنيا گواهي دهد او عامل اصلي انقلاب ايران بوده و رهبر اين نهضت جهاني اوست، ميگويد اگر به من خدمتگذار بگويند بهتر است تا رهبر بگويند.
ولي اگر از صراط مستقيم منحرف شويم آرام آرام دور ميگرديم .
پس ثابت گرديد كه انسان عملزده، خودپسند است. حال اين خودپسندي يا براي خودش آشكار است يا مخفي.
گام سي و پنجم:
و اما يك انسان عملزده كه در اثر عدم مراقبت از نفس و درمان امراض و معايب آن، به عجب و خودپسندي هم دچار شده باشد و اين عُجب و خودپسندي او براي خودش هم آشكار باشد؛ يعني خود را صاحب بهترين انديشهها و احسنالاعمال بداند، اگر مـورد اقبـال و توجـه مردم قرار بـگيرد قاعدتـاً فكر ميكند؛ مردم هم اين همه مزيت و خوبي من را متوجه شدهاند.
ولذا اقبال و توجه آنها به من آگاهانه و فقط به جهت کمالات شخصي خود من است.
او تصور مينمايد حق اوست تا مورد توجه مردم قرار گيرد و وظيفه مردم ايجاب ميكند تا او را حمايت كرده و پيرو او باشند. او بايد در كانون محبت مردم قرار بگيرد.
ولي اگر مردم بنا به هر علتي از او روي برگردانند، دايم غصه ميخورد كه چرا مردم قدر نعمت او را ندانسته و حق او را چنانچه شايسته اوست، ادا نميكنند.
اين غصه خوردن آرام آرام باعث مي شود تا انسانِ خودپسند و عمل زده، نسبت به بي توجهي مردم جبهه گرفته و از آنها متنفر شود و حتي درصدد انتقام نيز برآيد.
خصوصاً اگر مردم در يك مقطع از زمان به او توجه كرده، ولي بعد بنا به هر دليلي از او روي گردانده باشند .
يك انسان عادي وقتي به اين مورد برميخورد؛ يك تجديد نظر در ديدگاه و اعمال خود مينمايد، تا اگر به موردي برخورد كه آن مورد خاص، باعث عدم توجه و رويگرداني مردم شده باشد، آنرا اصلاح نمايد.
ولي يك انسان عمل زده و خودپسند، چون اين توهم را دائماً با خود يدك ميكشد كه خودش برترين و اعمالش احسنالاعمال و افكارش بدون عيب و نقص بودهاند، لذا سعي ميكند عدم توجه مردم را در عواملي بيرون از خودش جستجو كند و رويگرداني آنها را حاصل يك توطئه بداند .
گام سي و ششم:
از سوي ديگر يك انسان عمل زده و خود پسند، دچار حُمق مستور است.
يعني خودش هم نميداند كه دچار ناداني شده است و اين همان جهل مركب است .
آري اگر او به رابطه بين خالق و مخلوق واقف ميشد ، هيچگاه عمل خويش را از خود حساب نميكرد و ميديد فكر انجام كار و قدرت بر انجام آن و موقعيت مناسب براي انجام عمل را خداوند متعال عنايت فرموده است.
بطور مثال براي گرفتن يك روزه مستحب، او مي بايست بفهمد:
اولاً : خداوند او را با اين عبادت آشنا كرد و فكر او را به سمتي سوق داد تا او روزه بگيرد .
ثانياً : قدرت بر انجام اين عمل عبادي را هم خداوند به او عطا كرده است .
ثالثاً : اين خداوند است كه او را در موقعيتي قرار مي دهد تا بتواند اين عبادت را انجام دهد.
والا يك انسان غافل كه در فكر گرفتن روزه نيست ؛ يا يك آدم بيمار كه قدرت روزه گرفتن را ندارد و يا يك فرد مسافر كه شرايط لازم براي اتيان روزه را ندارد ، هرگز توفيق انجام آنرا نيز ندارد .
حال اگر ما بجاي اينكه از خداوند بخاطر اينهمه توفيق پي در پي كه به ما عنايت فرموده تشكر كنيم ، بياييم و نه تنها از آنهمه مقدمهچيني خداوند سبحان براي بهشت رفتن ما؛ در حاليكه از عبادت ما بينياز بود درس نگرفته، بلكه فقط نگاهمان به چند ساعت گرسنگي و تشنگي باشد و خود را طلبكار خداوند بدانيم علاوه بر ناسپاسي؛ بر ناداني خود نيز اعتراف كردهايم.
آري انسان مؤمن با تأييد الهي آرام آرام متوجه ميشود او هيچ کار خاصي نکرده، بلکه اين خداوند است که او را براي انجام آن کار برگزيده است . چون ورود به اين بحث خارج از موضوع است لذا با يک رباعي از مولوي مطلب را ختم مي کنيم:
گفتم: دل و دين بر سر کارت کردم هر چيز که داشتم نثارت کردم
گفتا : تو که باشي که کني يا نکني اين من بودم که بيقرارت کردم
* حدود سالهاي1307 تا1314 شمسي
ما وجود همين 3 قسمت را در آن نامه مهمترين دليل اصالت آن دانسته و معتقديم اين مطالب فقط از عارف واصلي همچون او سلام الله عليه ميتواند صادر شود.
* مطالب نقل شده از نامة 1/6که در کتاب خاطرات آقاي منتظري وجود دارد؛ آورده شده است.
* مطالب مندرج در سايتشان عموماً و کتاب خاطرات خصوصاً
* حديث قرب نوافل را که فراموش نکرديم
* نام فرد مورد نظر متفاوت وارد شده و ما نقل شرح مقدمة قيصري و تحرير تمهيدالقواعد را معتبرتر از ديگر منابع دانسته و او را حارثة بن مالک نعمان انصاري مي دانيم.
* در اين مقام ما حتي کاري به عصمت آن عزيزان صلوات الله عليهم اجمعين نداريم.
* ماجراي نماز شب خواندن ايشان را در بخش اول کتاب خوانده ايد
گام سي و هفتم:
حال اگر انسان عمل زده كه ذاتاً دچار حمق مستور است، روحيهاي منزوي و دورنگرا داشت؛ به طرف كثرت عبادت گرايش پيدا كرده و از خلق كنارة ميگيرد، با اين فكر كه خود را نجات دهد.
او همان عابدي ميگردد كه شهيد مطهري ذكر ميكند. يعني در زمان خلافت اميرالمؤمنين حيدر عليهالسلام از ايشان اجازه ميگيرد وارد به برادركشي نشود و در جنگها شركت نكند تا دستش به خون برادران مسلمانش آلوده نگردد.
لذا كُنج عبادت اختيار كرده و سالها بعد وقتي خبر واقعة كربلا را ميشنود؛ فقط يك جمله ميگويد : واي بر امتي كه فرزند پيامبر خود را شهيد كردند و البته بعدها استغفار هم ميكرد كه چرا با همان يك جمله سكوت چندين ساله خود را شكسته است .
او اينقدر را نميفهميد كه حضرت علي عليهالسلام در پرهيز از برادركُشي از او اولي است.
ولي در آيين ولايت هر كسي كه چند جمله عربي را بعنوان شهادتين بلغور نمود و مقداري گرسنگي را تحمل كرد و يا چند بار در روز حركات ورزشي انجام داده و خم و راست شد را نمي توان جزء اصحاب نماز به حساب آورد و مسلمان دانست. بطوريكه اگر در برابر اسلام هم ايستاد و با اسلام واقعي مخالفت كرد با اينحال احترامش محفوظ باشد .
او اينقدر شعور نداشت كه فكر كند آيا فرداي قيامت از او سؤال نميشود چرا فرزند پيامبرتان را تنها گذاشتيد تا آل ابي سفيان او را شهيد كنند ؟
او آنقدر در ظاهر اعمال گرفتار شده بود كه ناكثين و قاسطين و مارقين را برادر خود ميدانست و بديهي است فرداي قيامت در صف همانها محشور گردد .
آري او و امثال او اگر اهل تفكر و تعمق بودند نه تنها واقعة عاشورا روي نميداد، بلكه جريان سقيفه هم پيش نميآمد.
مگر نه اينکه ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه از قول استادش که اتفاقاً او هم بر مذهب اهل تسنن است نقل ميکند که همة مسائل از جمله حادثه کربلا ريشه در جريان سقيفه دارد.
او و امثال او فرق بين ولايت با حكومت را نمي دانستند و لذا به اين ورطه افتادند.
چراكه عدهاي مانند او طبق نقل الامامة والسياسة بعد از جريان سقيفه به مولا علي عليهالسلام عرض كردند: چون ديگران زودتر وارد عمل شدند ما با آنها بيعت كرديم و اگر شما زودتر آمده بوديد با شما بيعت ميكرديم .
آري او و امثال او حتي در قرن حاضر هم نمي فهمند كه بحث ولايت تفاوت جوهري دارد با مسئله حكمراني، تا با اقبال و ادبار عوام قرار باشد برنامه و وظيفهاي الهي را ترک نمايند.
پس يك نكتة ديگر را هم فهميديم و آن اينست كه يك انسان عمل زده، وليّ شناس نيست و اصولاً خودپسندي او اجازه نمي دهد تا كسي را به عنوان وليّ برگزيند و تابع او گردد .
گام سي و هشتم:
اما انسان ذاتاً فقير است و هرگز نميتواند كوس استغنا بزند، لذا در هر لحظه از زندگي خويش بنده و تابع است حال يا بنده خدا يا تابع شيطان و راه سومي هم باقي نميماند .
بطور مثال يك انسان سالم جامع الشرايط براي روزه گرفتن ، در ظهر ماه رمضان يا روزه گرفته است و بنده خدا گرديده و يا روزه نميگيرد و تابع شيطان است.
البته در ديگر عبادات و حالات دقيقتر هم اين مسئله كاملاً صادق است، ولي مسئله ظريفتر شده و بعضاً وارد به نيّات هم ميگردد که از بحث ما خارج است .
انسانِ فقير كه احتياج به دليل و راهنما دارد و از طرفي وليّ شناس هم نيست و وليّ را به رسميّت نميشناسد؛ ناچار است براساس فقر ذاتي كه توأم با حمق مستور است يك مولايي را براي خود برگزيند.
در اين مقام است كه او عمل خويش را وليّ خود قرار مي دهد. اما غافل است كه مصداق آيه كريمه افرأيت من اتخذ الهه هواه قرار گرفته است
او وقتي دچار اين خودشيفتگي نظري شد؛ آرامآرام به ورطه خودپسندي عملي نيز ميافتد و عملاً تابع هواي نفس ميشود و کم کم تمام مجاري ادراکي او تحت تأثير قرار ميگيرند.
بطوريکه جز مدح وثنا چيزي را جذب نميکنند و بالتبع از مجاري تحريکي او نيز هر چه صادر مي شود در همين راستا است.
پس در واقع او جز محدوده خودش چيزي را نميتواند درک کند و همه چيز را به نفع خود مصادره ميکند.
نمونهاي که در اينجا مي توان به آن اشاره نمود اينست:
وقتي منافقين خلق در جريان عمليات مرصاد حکم محاربه خود را براي چندمين بار امضا کردند، بديهي است عقبه آنها که در بيت ايشان فعال بودند، ميخواستند کاري کنند تا حضرت امام سلام الله عليه حکم خدا در مورد محارب را با آنها اجرا ننمايند.
لذا ديديم که با ساختن دروغهاي شاخدار نزد آقاي منتظري شروع به مظلوم نمايي کرده بودند .
ما در بخش اول کتاب به چند مورد از آن شايعات باور نکردني و احمقانه اشاره کرديم. طبق معمول جناب منتظري فريب خورده و تحت تأثير قرار گرفته و در صدد بر ميآيند به امام سلام الله عليه نامهاي بنويسند که قاعدتاً با قبول ادعاهاي منافقين، در آن نامه به عملکرد جمهوري اسلامي اعتراض مينمايند.
هادي هاشمي اجازه نوشتن نامه را نميدهد و به همين دليل جناب منتظري مخفيانه استخاره کرده و اين آية شريفه ميآيد:
و هدوا الي طيب من القول و هدوا الي صراط الحميد هدايت شدند آنها به گفتار نيکو و هدايت شدند آنها به راه پسنديده.
ايشان ميگويد با ديدن اين آيه مصمم شدم تا نامه را بنويسم.
خوب هرکس اندکي سواد داشته باشد براحتي ميفهمد که قرآن ميفرمايد: آنها هدايت شدهاند به راه پسنديده* که محارب بودن منافقين و برخورد قاطع با آنها را تأييد مينمايد.
و بديهيست اگر ايشان با نَفْس سليم به سراغ آية شريفه مي رفتند، جواب صحيح ميگرفتند.
اما چون ايشان همه چيز را به نفع خود تفسير ميکنند؛ لذا اين خطاب کاملاً روشن را هم تحريف کرده و به نفع خود مصادره نمودهاند و فکر کردند قرآنکريم ميفرمايد تو به راه پسنديده هدايت شدهاي.
در حاليکه اين برداشت کاملاً مخالف پيام قرآن مي باشد.
صفات کوري و کري که ما در قرآن و معارف عاليه زياد ميبينيم به همينگونه حالاتي اطلاق ميشود قرآن به زيبايي تمام اين مطالب را در يک آية شريفه خويش بيان فرموده است:
افرأيت من اتخذ الهه هواه واضلهالله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلا تذکرون
در جريان مبارزات هم ديديم که جناب منتظري شکنجههاي شهيد محمد را به نفع خود مصادره کرده بودند.
به بحث خود برگرديم
البته انساني كه عمل خود را وليّ قرار داده، قاعدتاً دوست دارد مردم مولايش را مدح و ثنا گويند.
همانطوريكه يك بندة خدا؛ دوست دارد هر چه بيشتر مردم خداوند متعال را مدح و ثنا گويند و به خدا پرستي گرايش پيدا كنند.
البته مقداري از اين حبّ مربوط به حبّ نفس در انسان مي باشد، يعني ما دوست داريم تا مردم مولاي ما را ستـوده و تصديـق كنند مـا مولاي خوبي انتخـاب كردهايم.
ولي بتدريج اين حبّ نفس در حبّ مولا مستهلك ميگردد. زيرا انسان مي فهمد او خداوند را انتخاب نكرده تا قرار باشد مردم به انتخاب او احسنت گويند، بلكه لطفي الهي به او شده است .
آري در اين مقام او اين کلام را درک مي کند « اين من بودم که بيقرارت کردم» يعني چه ؛ كه مجال آن در اين اوراق نيست .
آري در اين منزل است كه انسان فرق بين ولايت و عشق را مي فهمد.
يعني در ولايت؛ ما دوست داريم مردم هر چه بيشتر به مولايمان گرايش پيدا كنند. اما در عشق، عاشق دوست ندارد معشوق او مورد محبت و عشق ديگران قرار گيرد.
در همينجا بايد به بعضي از بزرگان متقدّم كه شيطان را با اين توجيه تبرئه مي كردند ؛ شيطان عاشق خداوند بود و غيرتش اجازة سجدة بر انسان را به او نداد، محترمانه عرض كرد: ذات باريتعالي اجلّ است تا بدين معنا معشوق واقع گردد آري او مولا و وليّ است فالله هو الولي .
هر چند اگر شيطان عاشق واقعي خداوند متعال بود مطمئناً به فرمان معشوق خويش گردن نهاده، در واقع خدا را سجده مي كرد.
جرمش اين بود كه در آينه روي تو نديد ورنه بر بوالبشري ترك سجود اينهمه نيست
حال شايد به يكي از اسرار اين نكته واقف شده باشيم که چرا ائمه معصومين عليهم صلوات الله ولايت را ستون اصلي خيمه عبادت ميدانستهاند .
زيرا كليه اعمال در زير هر خيمة حول يك محور انجام ميگيرد. ولذا تولّي و تبرّي؛ جذب و دفع؛ حبّ و بغض و يا همان عشق و تنفّر بهمراه ديگر عبادات براي يك وليّ شناس نسبت به مولا و براي يك عملزده خودمحور، براي خودش انجام ميپذيرد.
و ما ميدانيم خداوند در حديثي قدسي خطاب به حضرت موسي علي نبينا و آله عليه السلام از عشق و تنفّري که براي خدا باشد، بعنوان تنها عبادتي ياد کرده که بنده ميتواند ادعا کند اين عبادت را فقط براي خداوند انجام داده و چشم داشتي نداشته است.
گام سي و نهم:
پس انسان عمل زده، دوست دارد مردم به مولايش احترام گذارده و آنها را مدح و ثنا گويند. ولذا از افرادي خوشش ميآيد که مولاي او، يعني اعمالش را بستايند و دايم آنها را مدح و ثنا گويند .
هر چند شايد خود فرد قبول نكند و بگويد من اهل تملّق نيستم و علي الظاهر به افرادي كه او را مستقيم مدح و ثنا ميگويند روي ترش كند.
ولي اطرافيان زيرك ميفهمند كه بايد روش مدح و ثنا را تغيير دهند و با اندكي پيچيده كردن مطلب، طوري به او نزديك شوند که از يك سو مدح و ثنايي گفته شود تا فقر ذاتي او را ارضا نمايد و در دل او جا بگيرند، و در عين حال مستقيم نباشد تا حمق مستور او تحريک نگردد.
بنابراين مدح و ثنا را متوجه اعمال او گردانيده و دائماً از اعمال او كه خودش آنها را احسن الاعمال ميدانسته، تعريف و تمجيد ميكنند .
حال اين انسان كه 2 صفت ناداني را با عمل زدگي مخلوط نموده و به آنها عدم اطاعت از وليّ زمان را افزوده است، اگر بخواهد وارد عرصه اجتماع گردد و به گود سياست بيايد تا جامعه را نجات دهد؛ همان چيزي بدترکيب و بي قوارهاي ميشود که در صدر اسلام به آنها خوارج ميگوييم .
گام چهلم:
آري خوارج هم 3 نفر را باعث بدبختي مسلمانان ميدانستند و قرار گذاشتند معاويه، عمروعاص و اميرالمؤمنين علي صلوات الله عليه را در شب 19رمضان ترور كنند كه البته معاويه و عمروعاص را موفق نشدند .
در اينجا بايد يك نكته بسيار مهم را توضيح دهيم و آن اينست:
خوارج در قرن21 مظلوم واقع شدهاند و عدهاي رند، حق آنها را ادا نكرده و تمام صفات آنها را بيان نميكنند.
يعني از 3 صفت؛ حُمق مستور و عمل زدگي و عدم وليّ شناسي ؛ فقط به عمل زدگي آنها اشاره كرده و خوارج را تنها افرادي ميدانند كه نشانه و صفت آنها؛ پيشاني پينه بسته، لباس خشن ، روي عبوس با ريشي بلند بوده . كساني كه عبادات زيادي انجام ميدادند و نگاهي به لذات دنيايي نداشتند و تارك دنيا بودهاند.
در حاليكه تاريخ خلاف آنرا ثابت كرده و عابدترين مردم را ائمه ما عليهم السلام ميداند.
هيچيك از خوارج حتي يك درصد امامان عليهم السلام عبادت نكرده است.*
ولي بايد اذعان كرد چون يك صفت خوارج عمل زدگي مي باشد، لذا وقتي ميخواهند خود را مطرح كنند بايد يك مولايي هم داشته باشند تا دور او طواف كنند. پس به اعمال ظاهري بيروح و مبارزات بي ريشه خود باليده و نزد عوامالناس آنها را به رخ ميكشند.
عدم اخلاص آنها هم از اينجا مشخص ميشود اگر فرديکه اعمالش بهتر از آنها بود پيدا شد؛ نسبت به او کينه گرفته، بالاخره نيش خود را به او ميزنند.
والا اين چه پيشاني پينه بستهاي است كه با يك عشوه قطام ملعون، ملعبه ميشود؟
اين چه تارك دنيايي است كه بخاطر كامروا شدن از قطام حاضر مي شود ولي الله الاعظم صلوات الله عليه را شهيد كند؟
مگر خوارج، اول جزء مبارزين و انقلابيون نبودند و در لشكر مولا علي عليه السلام در جنگ صفين شمشير نميزدند؟
مگر شمر ملعون از مجروحان جنگ صفين نبود که در رکاب حضرت علي عليه السلام ميجنگيد و مجروح هم شد؟ آيا او در آن جنگ، باصطلاح هم رزم و هم سنگر امام حسين عليه السلام نبود ؟
ولي اين چه سابقه مبارزاتي است كه وقتي در اثر حماقت خود و عدم اطاعت از وليّ به نتيجه مطلوب نميرسند، يكباره در صف دشمن قرار ميگيرند؟
پس اهتمام به انجام اعمال ظاهري فقط يك صفت از سه صفت عمدة خوارج بوده و اتفاقاً مشترك بين مؤمنين و خوارج ميباشد. ولي آقايان آن2صفت ديگر خوارج را محسوب نميكنند .
در حاليكه اگر كثرت عبادات صفت خوبي نبوده چرا ائمه ما عليهم السلام عابدترين مردم بودهاند؟
هرچند امكان انحراف در مؤمنين را هم منتفي نميدانيم. چراکه ما بايد صفات روحي خود را بشناسيم و با تخليه، رذايل را دور بريزيم و با تحليه صفات حميده را در خود ملکه کنيم .
والا اگر يک فرد بظاهر مؤمن نيز آن سه صفت فوق الذکر را داشته باشد، او هم از لحاظ قلبي جزء خوارج محسوب ميشود. اما اگر تنها عيب او انجام اعمال بدون بصيرت باشد، او يک جاهل متنسّک است که البته خطرش کم نيست.
آري بحث در معرفت نفس؛ مبتني بر ملکات نفساني است نه ظواهر و ما دعوايي بر سر اسامي نداريم.
در اين ديدگاه است که ما نميتوانيم هر فرد نمازخواني را مسلمان بدانيم والا از ديدگاه فقهي هر کافري با گفتن شهادتين مسلمان ميشود. پس باز هم تأکيد ميکنيم در اين وادي مهم ملکات است، نه ظواهر.
قابل توجه آقاياني که طرفدار برداشت عرفاني از دين هستند.
گام چهل و يکم:
ما بايد بدانيم احمقاني زيرك نما ميخواهند به هر طريق ممكن انسانهاي مؤمن و متشرّع را بكوبند و به همين خاطر آنها را خوارج مي خوانند.
آري آينها اگر ميتوانستند، ميگفتند خوارج افرادي بودند که موتور هوندا سوار ميشدند، عطر تي رز زده و پيراهن خود را روي شلوار ميانداختند، تا صفات خوارج را کاملاً همين نشانههاي مؤمنين بدانند.
در حاليكه2صفت ديگر خوارج يعني حُمق مستور و عدم وليّ شناسي منحصراً در اين آقايان ديده ميشود و متجلّي است.
در حماقت آنها همين بس كه زير عَلَم معاوية زمان(آمريكا) سينه زده و توقع دارند ملت ما آنها را وطن پرست بداند.
آيا اين كمال حماقت نيست كه انسان آخرت خود را فداي اهداف آمريكا كند و لذتي هم از دنياي خود نبرده و دايم در خوف و هراس باشد كه كي نوبت او ميگردد و دستش نزد مردم رو ميشود ؟
اينها فکر ميکنند اين همه اداهاي آمريکا جهت رابطه با ايران؛ به خاطر وجود اين نيروهاي نخبه در ايران است.
در حاليکه اگر حجاب خودبيني را کنار بگذارند ميفهمند که منظور آمريکا از رابطه؛ در واقع به سازش کشيدن آن نيروهاي ارزش مداري است که اين آقايان ناجوانمردانه آنها را خوارج ميخوانند. والا تجربه نشان داده که آمريکا نه تنها با اين آقايان مخالفتي نميکند، بلکه بطور مستقيم و غير مستقيم آنها را تبليغ هم ميکند.
و از طرفي چون خود را عالم و روشنفكر ميدانند، لذا اين حماقت بر خودشان مستور است و قبول ندارند كه احمقند.
پس براي حماقت آنها همين يك نكته كافي است كه بگوييم: اينها چون خود عامل به عبادات نيستند و اصولاً شرمشان ميآيد در قرن بيست و يك هنوز هم خود را مانند عوام معتقد به خدا بدانند، لذا فكر ميكنند از جرگه خوارج بيرون هستند.
در حاليكه وقتي ابن ملجم ملعون مفتون عشوه و كرشمة قطام گرديد و مولاي سابق خود را شهيد کرد، قطعاً حاضر بود به هر عملي تن بدهد.
باور كنيم ابن ملجم بخاطر قطام حاضر بود ويسكي نوشيده و در سواحل هاوايي و مديترانه حمام آفتاب بگيرد.
يا در كوههاي آلپ اسكي كند و در مصاحبه با راديو آزادي از تمام اسلام بعنوان يك خرافه ياد كند يا آمريكا را عامل پيروزي ما دانسته و امام سلام الله عليه را زير سؤال ببرد.
آري اگر عشوة قطام ملعون باعث شد ابن ملجم ملعون در قتل ولي الله الاعظم عليه السلام مصمم شود ، اينها را عشوة سازمانهاي چند مليتي و ديدبان حقوق بشر و ماهواره و راديوهاي بيگانه و اينترنت در گمراهي ثابت قدمتر مي سازد .
اگر آنزمان وسيله نقليه شتر و اسلحه شمشير بود كه اكنون به هواپيما و موشكهاي بالستيك تغيير صورت دادهاند، به همين نسبت ديروز دينارهاي معاويه و عشوههاي قطام بود و پيشاني پينه بسته؛ ولي امروز دلارهاي آمريكاست و راديوها و اينترنت و ماهواره و كراوات و ....
آري: هر لحظه به يك جلوه درآيد بت عيار
پس خوشا به حال آنانكه خداوند، حق را در هر لباسي و باطل را در هر پوششي به آنها نشان ميدهد.
گام چهل و دوم:
اينكه ما بگوييم الان ديگر خوارجي نيست كمال سادگي است. حضرت علي عليه السلام در جواب افرادي كه بعد از جنگ نهروان ميگفتند ريشة خوارج كنده شد، مي فرمايند:
كلا والله انهم نطف في اصلاب الرجال و قرارات النساء خوارج نطفههايي هستند در پشت مردان و رحم مادران
و بعد در ادامه مي فرمايند: هر زمان شاخي از آنها سر برآورده و آشكار شود، قطع مي گردد تا اينكه آخرشان دزدها و راهزنان خواهند شد. اين پيش بيني ولي الله الاعظم است كه با قيد قسم جلاله بر آن تأکيد فرمودهاند
آيا براستي آقايان جزء دستة آخر از خوارج نيستند كه راهزن ايمان و دزد انديشهها شدهاند ؟
قرآن كريم هم بزيبايي شباهت قلوب افراد را عامل همساني و هم فکري آنها در طلوع تاريخ ميداند قال الذين من قبلهم مثل قولهم، تشابهت قلوبهم. آري کافران چون قلبهايشان مثل هم است، اعمال و گفتارشان نيز از يک قماش مي باشد.
پس زمين از يزيديان خالي نيست، حال زماني در كاخ سبز شام و موقعي در كاخ سفيد واشنگتن.
مؤمن زيرک که نبايد در رنگها اسير شود. در قرن اول هجري يزيد آنزمان مي سرايد:
لعب الهاشم بالملك فلا خبر جاء ولا وحي نزل
مقصود بني هاشم پادشاهي بوده والا نه خبري آمده و نه وحي نازل شده بود .
و در قرن 15هجري يزيدي ديگر ميگويد: اسلام يك تئوري كپك زده است.*
براستي چه فرقي بين اين دو جمله وجود دارد؟ مگر هر دو آسماني بودن دين را رد نكرده اند؟
پس اگرچه ما امروزه ديگر فردي به نام علي فرزند ابوطالب و همسر فاطمه و پدر حسن و حسين داماد و پسر عموي پيامبر صلوات الله عليهم اجمعين را در ميان خود نداريم و به همان نسبت فردي به نام معاويه*هم ديگر موجود نيست.
ولي اگر به امام علي عليه السلام به چشم امام حق و به معاويه به چشم امام باطل نگاه كنيم، زمين را خالي از آندو نخواهيم يافت. چرا كه حق و باطل همواره وجود دارند و براي هر كدام اهلي و امامي موجود است و اين نکته بسيار مهمي است که بايد به آن توجه کامل نمود.
گام چهل و سوم:
همه ميدانيم كه سيره اميرالمؤمنين عليه السلام براي هيچكس ديگر قابل تقليد نيست و خود حضرت هم مي فرمايند: الا و انكم لا تقدرون علي ذلك شما توانايي نداريد مانند من باشيد.
باز همه ميدانيم اين استراتژي و روش زندگي شخصي ايشان نبوده، بلكه در امر حكومت و مملکت داري هم هيچ كس مانند ايشان نميشود و كم بودند افرادي که تا آخر 5 سال حكومت شك و ترديدي به خود راه ندادند.*
از طرفي ما بعنوان مدافعان تئوري ولايت فقيه ادعا داريم كه با اين نظريه متعالي ميخواهيم به گوشههايي از آرمانهاي مولايمان علي عليه السلام جامعه عمل بپوشيم.
ولي جالب اينجاست عدهاي تصور ميكنند تابع ولايت علوي هستند، ولي ولايت فقيه را قبول ندارند. مانند كسي كه ادعاي فهم مطالب و قبولي در دوره دكتراي يك رشته را مينمايد؛ ولي از فهم و درك مطالب دوره دبيرستان عاجز است.
مانند آن آقايان بينمازي که طرفدار برداشت عرفاني از دين هستند!!!
آيا نميتوان نتيجه گرفت که اين آقايان مسئله ظهور را جدّي نميدانند؟
آري اين افراد گروهي هستند كه از تمام مسائل پيرامون امام زمان عليه السلام فقط عاشق غيبت ايشان هستند و بديهي است اگر امام زمان صلوات الله عليه ظهور بفرمايند، اين افراد جزء اولين مسلمان نماهايي هستند كه بر عليه آن حضرت صلوات الله عليه خروج مي كنند.
پس اگر ميخواهيم جزء سربازان امام زمان عليهالسلام باشيم، بايد حق و باطل را در پوششهاي مختلف بشنـاسيم . والا در عبـور از مرحله دجـال و آن الاغ معروفش كه احتمال دارد همين تبليغات باشد به مشكل برمي خوريم .
گام چهل و چهارم :
ما بايد بدانيم در طول تاريخ افراد زيادي بودند كه فريب تبليغات دروغين را خوردند و اولين آنها پدرمان حضرت آدم عليه السلام بود .
چراكه شيطان با تبليغات دروغين خود گفت اگر از ميوه اين درخت بخوريد، جاودانه مي شويد.
او حتي قسم خورد كه خيرخواه آدم و حوّا سلام الله عليهما است و آنها را فريب داد و قاسمهما اني لکما لمن الناصحين. ولي آنها زود متوجه شدند ، به اشتباه خود پي برده و توبه كردند و خداوند هم با نظر رحمت خويش آنها را مورد عفو قرار داد.
ملاصدرا رحمة الله عليه چه زيبا مي فرمايد: شيطان براي پدر و مادرمان آدم و حوّا سلام الله عليهما قسم خورد كه خيرخواه آنهاست ولي آنها را فريب داد، ما که قسم خورده تا گمراهمان کند؛ تکليفمان معلوم است.
شايد سؤال شود: هر دو گروه حق و باطل براي جلب افكار عمومي، وعدههايي مي دهند كه از نظر شكل جذاب هستند، در مقابل آنها چه بايد كرد ؟
در پاسخ عرض مي شود: با دقت در محتواي تبليغات گروههاي مختلف مي توان آنها را شناخت.
يعني گروه باطـل فقط مخاطـب را براي زيـاد شدن سيـاهي لشـكر خود و مريد پروري و نفع بردن از آنها ميخواهد و بديهي است در اين طرز تفکر هر چيزي يک تاريخ مصرف دارد که بعد از آن بايد او را دور انداخت.
ولي گروه حق ميخواهد به طريقي راه انسان سازي را هموار كند و اين تفاوت جوهري آنهاست. مولا علي عليهالسلام ميفرمايند: اعرف الحق تعرف اهله حق را بشناس؛ اهلش را خواهي شناخت.
ما اگر توانستيم به درونماية تبليغات گروهها توجه كنيم و آنها را بشناسيم، مطمئناً از افرادي هستيم كه با لطف الهي فريب، دجال را نمي خوريم.
ولي اگر فقط به ظواهر مانند سخنها، وعدهها، ادعاها و حتي افراد نگاه كرديم و از درونماية غافل بوديم، بايد تجديد نظر جدّي در نوع نگرش خود بكنيم .
حال برگرديم به سه مشخصة اصلي خوارج
I. عدم به رسميت شناختن وليّ
II. عمل زدگي
III. حمق مستور
گام چهل و پنجم:
گفتيم كه افراد عمل زده، وليّ را به رسميت نمي شناسند و لذا از فيضي الهي كه بواسطة آن وليّ الله به انسان ميرسد محروم ميگردند.
اين مسئله در بين ارباب معرفت كاملاً مجرّب است كه اگر انسان حق واسطة فيضش را ادا نكرد و با او قطع ارتباط نمود؛ فيضي الهي هم كه به او از آن کانال مي رسيده، قطع مي گردد.
خداوند در قرآن مي فرمايد : الذين عاهدتم من المشرکين ثم لم ينقضوکم شيئا ولم يظاهروا عليکم احدا فاتموا اليهم عهدهم به تعهدات خود كه براساس اصول منطقي و احترام متقابل بسته شده، تا زماني که طرف مقابل به آن عهد مقيّد است، پاي بند باشيد حتي اگر با مشركان باشد .
بديهيست خداوندي كه به تعهدات ما نسبت به دشمنانش اهميت مي دهد نسبت به تعهدات ما با دوستانش حساستر است.
حال اگر به خيال خام خود، فكر كرديم ما به منبع رسيده و ديگر احتياجي به واسطه فيض نداريم؛ مانند همان جَهَله صوفيه كه بعد از اندکي خم و راست شدن فكر ميكردند ديگر به عبادت احتياجي ندارند، مي باشيم.
آنها ميگفتند نردبان براي رفتن به پشت بام است و اگر انسان به پشت بام رسيد ديگر احتياجي به نردبان ندارد، عبادت هم براي کسب معرفت است و چون خودشان را اهل معرفت ميدانستند؛ لذا احتياجي به انجام عبادات در خود نميديدند.
آري آنها غافل بودند که انسان در دنيا به آن پشت بام فرضي آنها نميرسد. چنانچه در روايات داريم مؤمن روزهداري است که افطارش درآن دنياست.
و از آن گذشته وقتي انسان به پشت بام رسيد ديگر از عبادت خسته نميشود. چراکه طبق فرموده پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در آنزمان عباداتش جهت تشکر از خداوند است.
به بحث خود برگرديم؛
پس دور زدن واسطة فيض، يعني حذف وليّ و نميتوان بجاي يك وليّ كه از جانب خداوند تأييد شده اعمال خود را قرار داد . براساس يكسري اصول كاملاً حساب شده است كه عارفان واقعي با يک نگاه به آثار افراد ميتوانند تعيين نمايند كه صاحبان آن آثار تا چه حدّ بهره از نعمت ولايت بردهاند.
و اما يك فيض الهي که بواسطة وجود مقام ولايت « ولايت به معناي عرفاني آن» حضرت امام خميني سلام الله عليه بر تمام متدينين خصوصاً روحانيون ايران نازل گرديد، انقلاب اسلامي و احترام يافتن دين و اهل آن بود.
خود حضرت امام راحل سلامالله عليه بارها در بيانات خويش تصريح داشتند اگر اين مردم انقلاب نميكردند ، مبارزين خصوصاً روحانيون يا در زندان بودند يا تبعيد و يا مشغول درس و بحث كه كارآيي آنها در همان چند شاگرد حلقه درس محدود مي شد.
ولي هر انسان عاقلي مي داند عامل انقلاب و باعث حركت در مردم ايران همانا كلام و سيره عملي حضرت امام راحل سلامالله عليه بوده است.
ولي از آنجايي كه خودبيني در مقام حضرت امام سلامالله عليه راهي نداشت لذا نقش خويش را در انقلاب مطرح نمي فرمودند و با تأسي به كلام جدشان سيد الساجدين عليه السلام در مناجات ابوحمزه كه مي فرمايند: ما انا و ما خطري ، حضرت امام راحل سلام الله عليه نيز خوديت و نفسانيت خويش را در اين مقام راه نميدادند .
آري انقلاب اسلامي ما در واقع تفسير سفر چهارم عرفاني حضرت امام راحل سلام الله عليه بود.
در مقامات عرفاني و منازل سلوك يك عارف بايد 4 منزل را پشت سربگذارد و بسياري از عارفان در منازل اول يا دوم يا سوم متوقف ميشوند و زياد نيستند كاملاني كه به سفر چهارم هم برسند* .
سفري كه در آن عارف به حق رسيده و صاحب مقام ولايت به سوي جامعه بر ميگردد تا مردم را رهبري نمايد بسوي خداوند متعال .
نه آقاي منتظري و نه هيچيك از بزرگاني كه هم اكنون بواسطه حركت حضرت امام سلام الله عليه در ايران اسلامي و يا درجهان اسلام و دنيا مطرح شدهاند، نميتوانند ادعا كنند اگر حضرت امام سلام الله عليه و انقلاب اسلامي نبود مقام و منزلت آنها در جامعه و دنيا همانند امروز بود.
بديهي است تمام اين فرصتها كه براي متدينين پيدا شده از بركت وجود حضرت امام سلام الله عليه است و هيچ عاقلي نميتواند آنرا نفي كند . اما نگاه به ادعاهاي آقاي منتظري در كتاب خاطرات به ما ميفهماند ايشان نه تنها اين مطلب را قبول ندارند بلكه :
الف) اگر حضرت امام سلام الله عليه در حوزه مطرح شدند بخاطر حضور و تبليغ ايشان از درس و بحث امام راحل سلام الله عليه بوده.
ب ) اگر دفتر و بيت امام سلام الله عليه در طول مدت تبعيد حضرت امام برقرار بوده بخاطر حضور پر رنگ ايشان در آن بيت بوده است .
ج ) اگر انقلاب هم پيروز گرديد به خاطر مبارزات بي امان ايشان با رژيم پهلوي بوده.
پس در واقع آقاي منتظري واسطه فيض خداوند بودند براي حضرت امام سلام الله عليه و اين ملت.
ولي ايشان بايد بداند که :
هر مرتبه از وجود، حکمي دارد گر حفظ مراتب نکني؛ زنديقي
گام چهل و ششم:
بسيار مختصر جواب مي دهيم
آري ثابت شده اگر يك بيماري جسمي را انسان مداوا نكند همان نقيصه يك عضو؛ در دراز مدت باعث اختلال در ديگر سيستمهاي بدن هم ميگردد. اين مسئله حتي در مورد بعضي اشياء مانند موتور خودروها نيز صادق است.
در مورد بيماريهاي روحي هم همينطور است ؛ يعني يك عمل زدگي ساده در ابتدا وقتي مورد مداوا قرار نگيرد آرام آرام تبديل به ازخودمتشكري ميگردد و بعد هم خودپسندي و عُجب و در آخر هم تكبر.
به همين علت ميبينيم بزرگان دين ما عليهم السلام به ما تذکر دادهاند که بيماري روحي را بايد اصولي درمان نمود و بطور ريشهاي آنرا معالجه کرد.
نه اينکه ما صبح حسادت بورزيم و شب توبه کنيم؛ امروز تکبّر کرده و فردا توبه نماييم؛ در نماز مغرب ريا نماييم و بعد از نماز عشا توبه کنيم و باز نماز صبح و دوباره ريا.
بديهيست اينگونه توبهاي قابل قبول نيست.
امام صادق عليهالسلام در حديثي نسبتاً مفصل که در مورد حسد است به اين نکته اشاره مي فرمايند و احتياج به توضيح نيست تا بخواهيم ثابت نماييم که اين فرمايش در مورد ديگر امراض روحي نيز قابل تعميم است.
و لا توبة للحاسد لانه مصّر عليه معتقد به مطبوع فيه يبدءو بلامعارض ولا سبب والطبع لا يتغير من الاصل و ان عولج
اين حديث شريف بما تذکر مي دهد که مدت زمان و مهلت توبه و مجاهده با نفس براي اصلاح آن نامحدود نيست.
آري امکان دارد بخاطر اصرار و لج بازي ما، اين امراض بصورت ملکه وجودي ما در آمده و بعد فصل مقوّم ما گردند که حشر ما در قيامت بدان صورت است.
نمونه عمل زدگي كه ذكر شد در جريان نماز باران كاملاً بارز است.
بعد به مرحله ازخودمتشكري ميرسيم كه همان مبحث حضور در كلاس امام سلام اللهعليه و تقويت امام نمونه بارز آن است.
به بحث خودپسندي و عجب كه ميرسيم؛ ميبينيم نمونه بارز آن به بحث استقبال و توجه مردم به ايشان بر ميگردد كه آقاي منتظري خود را لايق آنهمه ابراز احساسات مردم ميدانسته.
در مرحلة تکبّر هم همين برخورد ايشان با ديگر مسئولين در جريان مهدي هاشمي و اينكه ايشان ميگويند : همه بيربط ميگويند من مهدي هاشمي را از بچهگي ميشناسم* يا اينكه عدهاي بچه؛ بر عليه من شعار دادند نمونه بارز آن است .
البته ميدانيم ذکر اين شواهد بدين معنا نيست که عجب يا تکبّر فقط در دورة بعد از انقلاب بوده و در قبل از آن هيچ اثري از آن رذايل نيست. ما اينرا در بحث «کان و يکون» توضيح داديم.
مولا علي عليه السلام در نهج البلاغه توضيح مي دهند اين امراض مانند لانه ساختن کبوتر بصورت تدريجي است.
همانگونه که يک کبوتر وقتي مي خواهد لانه بسازد، اول تا مدتها محيط را دقيقاً وارسي کرده و در مراحل بعد با آوردن خس و خاشاک خانه سازي را شروع ميکند. هنگامي که در آنجا تخم گذاري کند و صاحب جوجه شود ديگر به آساني حاضر به ترک لانه نميگردد .
آري اين رذايل بصورت خلق الساعه و دفعي بوجود نميآيند، بلکه آرام و بصورت تدريجي در جان انسان اول عادت ميگردند و بعد ملکه و بعد هم فصل مقوّم.
پس ميتوان رگههايي از اين اخلاق مذموم خودپسندي را حتي در قبل از انقلاب نيز مشاهده کرد. در اين رابطه ميتوان به بخشي از تلگراف ايشان در سال 1353 به وزير دادگستري وقت که در کتابشان آمده اشاره کرد. ايشان در آن تلگراف مي نويسد:
آيا ميدانيد بر يک انتقال اجباري آن هم نسبت به مثل من چه آثار و عواقبي مترتب است؟
در حاليکه ديديم ساواک نه تنها ايشان را مبارزي زياد برجسته نميدانست ، بلکه طبق اعتراف جناب منتظري در کتاب خودشان تيمسار مقدم گفته بود:
مـا ميدانيم مغز آقاي منتظري، مغز اين چيزها نيست. ما دنبال آن کسي هستيم که اينها را نوشته است.
يا در مورد عمل زدگي ايشان و اينکه نفسانيّات خـود را بـر فرمان مولا جلّ جلاله ترجيح ميدهند؛ ميتوان به خاطره اي از آقاي احمدِ احمد که در زندان با ايشان بوده اشاره کرد.
مجمل جريان بدينصورت است: جناب منتظري در زندان مبتلا به وسواس بودهاند.
يکروز که آقاي منتظري لباسشان را شسته بودند، آن لباس خيس با ديوار زندان تماسي پيدا ميکند و جناب منتظري قصد شستن دوباره آنرا مينمايند.
آقاي احمد به ايشان تذکر ميدهند که : حاج آقا اين چه کاري است؟
چرا وقتي لباست به ديوار ميخورد، ميروي آب ميکشي؟
جناب منتظري ميگويد: شما ميخواهيد ببينيد اسلام چه ميگويد يا اينکه منتظري چه ميگويد ؟
آقاي احمد ميگويد: خُب، اول اسلام.
ايشان ميگويد: اسلام ميگويد پاک است. حالا شما به من چه کار داريد، آن مشکل خودم است.
آقاي منتظري انگار متوجه نيستند که اين مشکل خودشان نيست، بلکه اگر انسان بي اطلاعي اين مسئله را ببيند آن را به حساب دين مي گذارد.
در ثاني وظيفة ماست که امراض روحي خود را معالجه کنيم والا اگر همه اين طرز فکر را داشته باشند ديگر خودسازي معنا ندارد چراکه حسود و بخيل و تنگ چشم و......... هم فقط خود را اذيت ميکنند.
از همة اينها گذشته ليبرالها مگر چه ميگويند؟
آنها هم عبادت را نه وظيفه و تکليفي از جانب مولا، بلکه حق انسان ميدانند و جناب منتظري ترک گناه را نه وظيفه و تکليف، بلکه حق خود ميدانند. و جالب اين است که چون حق خود ميدانستند لذا آنرا فوري ترک نکرده و ترک گناه را موکول به آينده نمودند که اين خودش گناهي ديگر است.
در اينجا بايد به ايشان گفت: نـه اطاعت ( عبادت) و نـه تـرک اطاعت ( گناه) هيچکدام حق بنده نيست بلکه فرمان مولا است و با هم فرقي ندارند.
بطوريکه ما اگر گناه را ترک کنيم؛ عبادت کرده و اگر عبادت را ترک کنيم، گناه انجام ميدهيم.
ما از همين خاطره ميفهميم که جناب منتظري هرچند مجتهدي درس خوانده بوده، و احتمالاً بارها در مورد کبيره بودن گناه وسواس و لزوم ترک فوري گناه، بر روي منبر براي مردم صحبت کردهاند؛ امـا خودشان نميتوانند در مقابل يک وسوسه کوچک شيطان مقاومت کرده و به دستورات دين اسلام پاي بند باشد و به خواهش نَفَْس توجه نکند.
به بحث خود برگرديم
به همين ميزان كه ايشان در دام نَفْس اماره هر چه بيشتر گرفتار ميگشتند؛ به همان نسبت ارتباط با واسطه فيض الهي را در خودشان كم مينمودند.
مرحله اول يعني عمل زدگي: حضرت امام راحل سلام الله عليه براي ايشان استاد و معلمي الهي بوده اند.
مرحله دوم يعني ازخود متشكري: ايشان خود را هم طراز با حضرت امام راحل سلام الله عليه و مجتهد ميدانند.
مرحله سوم يعني عُجب: امام راحل سلام الله عليه تبديل به مجتهدي خطاكار و ايشان مجتهدي با ديدگاه و روش صحيح ميگردند.
مرحله چهارم يعني تكبر: كه بعد از جريان مهدي هاشمي پيش مي آيد ايشان در چندين موضع صراحتاً به واسطه فيض خود يعني حضرت امام راحل سلام الله عليه توهين هم مي نمايند.
پس ايشان چون توجهاي به نَفْسِ خود نداشتهاند، آرامآرام در دام آن افتادهاند و به درجهاي از توهّم رسيدهاند كه خود را محور ميدانند و قاعدتاً حيثيّت و نام خويش را مقدم بر همه چيز محسوب كرده و نبايد به آن هيچ خدشهاي وارد شود.*
مهمترين مطلب اين است كه تمام تاريخ بداند ايشان يك شخصيت برجسته علمي و عملي بودهاند و لذا هر رطب و يأبسي را به هم بافته، تا بتوانند اين امر را به تاريخ القاء نمايند.
در حاليكه يك انسان وقتي به باتلاق افتاد؛ با هر حركتي به غرق شدن خود بيشتر كمك ميكند.
ايشان اگر در جريان قائم مقامي رهبري به همان حرف خويش پاي بند بودند که: تا زمان حيات حضرت امام احتياجي به قائم مقام بودن ايشان نيست، لذا سعي نميكردند در برابر هر شايعهاي شروع به موضع گيري نمايند. چرا كه خود را افضل رجال سياسي جمهوري اسلامي بعد از امام سلام الله عليه نميدانستند.
آري اگر خود را يك روحاني مانند ديگر روحانيون و فردي معمولي مي ديدند ، هم اکنون مطمئناً رهبري محترم بودند، ولي نتوانستند .
اگر در جريان مهدي هاشمي به حرف خويش پايبند بودند كه با مهدي هاشمي برخورد شود ولو بلغ ما بلغ قاعدتاً رهبر آينده نظام اسلامي ما بودند بلاشك، ولي نتواستند .
اگر در جريان تدريس و عزل به حرف خويش پايبند بودند و از دخالت بيجا در امور سياسي پرهيز ميكردند و به درس و بحث خود مي پرداختند هم اكنون يك روحاني برجسته در حوزه علمية بودند بلاشك، ولي نتوانستند.
بعد از حضرت امام راحل سلام الله عليه هم كه ديگر ايشان هيچ كسي را در حدّ و اندازهاي نميداند تا قرار باشد به او تعهد و التزامي بدهد؛ هر چند هيچگاه به تعهدات قبلي خود هم پاي بند نبودهاند .
ايشان اگر همين كتاب خاطرات خود را با آن استدلالات سخيف منتشر نميكردند و با راه اندازي يك سايت اينترنتي سعي در تخريب وجهه انقلاب نميكردند، قاعدتاً هم مقداري از وجهه دنيايي خود را حفظ كرده و هم نسبت به آخرت خود اينهمه مشكل بوجود نميآوردند.
آري يك انساني كه در باتلاق افتاده، اگر خود را محور نداند قاعدتاً از كسي كمك ميخواهد و نجات پيدا ميکند. ولي انسان خودرأي با دست و پا زدن فقط غرق شدن خود را جلو مي اندازد.
شايد سؤال شود: آيا انجام همين يکي دوکار ساده باعث مي شد ايشان رهبر آينده ما باشد؟
در حاليکه شما اعتقاد داريد عزل ايشان امري فرا زميني بوده جهت حفظ آينده نظام جمهوري اسلامي.
در پاسخ عرض مي شود:
اولاً: اينهـا يکي دوکـار ساده نيستند.
همـانطوري که عرض خـواهد شد اعمـال تابع اهمّ اغـراض ميباشند، پس اگر کسي به صحنه مبارزه با نفس وارد نشد؛ همين اعمال ساده برايش بسيار مشکل و غير ممکن است چراکه او هرگز نخواسته و نتوانسته در مخالفت با هواهاي نفساني خويش، کاري انجام دهد.
ثانياٌ: در روايات معتبر داريم اگر کسي در هنگام عبور از پل صراط بتواند کلمة طيبة لا اله الا الله را بر زبان آورد؛ مي تواند بسلامت عبور کند.
خوب آيا گفتن لا اله الا الله خيلي سخت است ؟
پس ميبينيم اگر ما در طول عمرمان نتوانيم مفاد اين کلمة طيبه را ملکه جان و بلکه فصل مقوّم خود نماييم در مواقع حساس نميتوانيم از آن بهره بگيريم.
گام چهل و هفتم:
متأسفانه بايد گفت ايشان در امر رهبري هم هرگز يك نيّت الهي نداشتند و آنرا وظيفهاي الهي براي نجات انسانها نميدانستند .
ما به حرفي که ايشان به رهبر معظم انقلاب گفته و در کتابشان آمده استناد ميكنيم :
امام وقتي انقلاب کردند که روزي شش ميليون بشکه نفت مي فروختيم و پول ما هم سقوط نکرده بود و شهرهاي ما هم خراب نشده بود و گرفتار محاصره اقتصادي هم نشده بوديم.
الان با وضع فعلي هرگز من آرزو ندارم سرکار بيايم و دعا مي کنم خداوند به امام طول عمر بدهد تا ضمناً مشکلات نيز حل شود.*
اين جملات نشان ميدهد كه اين شخص هدفش در امر حكومت كاملاً منطبق بر همان نظرات ليبراليسم غربي است، يعني اصالت رفاه و منافع.
ولذا ميبينيم تمام عاملهاي بازدارنده ايشان از امر حکومت فاکتورهاي اقتصادي هستند مثل خرابيهاي پس از جنگ؛ ميزان فروش نفت؛ کمي ارزش پول؛ محاصره اقتصادي.
گويي مي خواهند يک باب مغازه بخرند و براي پايين آوردن قيمت مشغول چانه زدن هستند.
اما يك رهبر الهي هر چند به رفاه امت خويش توجه کامل دارد، ولي تمام همّ و غمّ خود را رفاه جامعه قرار نميدهد. چراكه رساندن جامعه به رفاه محض احتياجي به رهبري الهي ندارد. و اين امر را در جوامع ليبراليستي غرب كاملاً مي بينيم .
ولي در بينش اسلامي براي يك فرد جامع الشرايط واجب عيني است تا رهبري جامعه را در دست بگيرد و به هيچوجه نميتواند از زير بار آن شانه خالي كند؛ مگر با اقرار به عدم كفايت خويش، نه به بهانه خرابيهاي مانده از جنگ يا عدم فروش نفت آنهم به ميزان 6ميليون بشكه يا سقوط ارزش پول.
حضرت علي عليه السلام در زماني رهبري جامعه را بدست گرفتند كه از يك سو وضع اقتصادي مردم نسبتاً خوب شده بود و از سوي ديگر مردم در بحران معنويت بسر مي بردند و در اين دوره تنها انگيزه خود را عهدي الهي كه خداوند از عالمان گرفته، مي دانند.
اما والذي فلق الحبة و برأ النسمة لولا حضور الحاضر و قيام الحجة بوجود الناصر و ما أخذ الله علي العلماء ألا يقاروا علي کظة ظالم و لا سغب مظلوم لأ لقيت حبلها علي غاربها و لسقيت آخرها بكأس أولها و لأ لفيتم دنياكم هذه ازهد عندي من عفطة عنز
آري حکومت بر جامعه غرق رفاه در نظر مولا علي عليه السلام از آب بيني يك بز هم بيارزشتر است
در حاليكه در جريان رحلت پيامبر اكرم صلي الله عليه وآله تا مدتها بيعت نكرده بودند.
آري شبها با اهل بيت مکرّمش صلوات الله عليهم به خانه اصحاب ميرفتند تا با كمك آنها جلوي انحراف معنوي جامعه را بگيرند و همه ميدانند وضع اقتصادي مردم صدر اسلام در چه بحراني بوده.
پس در حكومت اسلامي اصالت با معنويات است ، هر چند رفاه امت نيز بسيار مهم است.
ولي در حكومت مبتني بر فرهنگ ليبراليسم اصالت به رفاه و اقتصاد داده مي شود و معنويات هم نه تنها مهم نيستند، بلكه يك مانع بزرگ محسوب مي شوند در راه رسيدن به سودهاي نامشروع.
حضرت علي عليه السلام در جامعه رفاهزدة بعد از خليفه سوم وقتي التماس مردم را مشاهده فرمودند، بر خود واجب عيني ديدند تا وارد به صحنه شده و دين اسير شده در دست اشرار را آزاد سازند و در اين راه در مدت کمتر از 5 سال 3جنگ برايشان تحميل گرديد.
اما با اينحال از صحنه خارج نشدند زيرا امر رهبري؛ وظيفهاي الهي بود و نمي شد از آن تخلف کرد.
ولي استدلال آقاي منتظري براي تمايل يا عدم تمايل به رهبري جامعه اسلامي معطوف به فروش 6 ميليون بشكه نفت در روز است. هر چند اين استدلال صادقانه نيست و عملكرد ايشان خلاف آنرا نشان داد و ثابت كرد ايشان به رهبري تمايل دارند.
اما همين استدلال ناقص به ما نشان ميدهد آقاي منتظري علاقه و تمايل به رهبري در جامعهاي دارند که هيچ مشکلي نداشته باشد تا به سابقه و پرونده ايشان در اين رابطه کوچکترين خدشهاي وارد نشود.
ميتوان براحتي فهميد چرا ايشان وقتي ديدند بحمدلله مقداري از مشکلات نظام کم شده، دوباره تحرکاتي انجام دادند، زيرا رهبري در جامعهاي که رو به پيشرفت است ، باعث کسب وجهه ميشود.
حال بايد از ايشان سؤال نمود: آيا اين ملت شريف و باوفا حق ندارد نسبت به افراد بيوفا که در سختيها پاي خود را کنار ميکشند و بدنبال حفظ آبرو و حيثيت شخصي خود ميروند ، توجهاي نکند و آنها را شايستة رهبري بر خودش نداند؟
و از طرفي چون در معارف عاليه ثابت شده که اعمال تابع اهمّ اغراض هستند لذا ميبينيم چون مهمترين غرض آقاي منتظري تبرئه خودشان است در نتيجه اعمال بعدشان نيز براي اعاده حيثيّت خودشان است.*
توضيح مطلب بدين صورت است : ما زماني در زندگي مهمترين هدف خود را ثـروتمند شـدن قرار ميدهيم.
حال بديهيست اگر ما حتي در راه کسب علم مؤفقيتي بدست آوريم؛ ولي در راه ثروتمند شدن توفيقي پيدا نکنيم، لاجرم دايم حسرت ثروتمند نشدن را خورده و خود را فقير و در زندگي شکست خورده احساس ميکنيم و تمام اعمال و قواي ما در راه رسيدن به ثروت بکار گرفته ميشود.
حتي از دانش خود هم بصورت ابزاري براي رسيدن به مهمترين غرض زندگاني خود استفاده ميکنيم.
يا برعکس آرزو داشتيم دانشمند شويم اما نتوانستيم، حال اگر ثروتمند هم بشويم حسرت دانشمند شدن را خورده و سعي ميکنيم از پول خود بعنوان يک وسيله براي رسيدن به مهمترين هدف زندگي خود، حداقل در مورد فرزندانمان استفاده کنيم، هرچند از لحاظ مالي چندين برابر يک انسان دانشمند درآمد داشته باشيم .
با اين ترتيب وقتي به ماجرا نگاه مي کنيم ، استدلال ايشان نشان ميدهد كه توجه ايشان به عمل و عامل و حيثيّت خودشان؛ برايشان مهمتر از انجام وظيفهاي الهي و بلکه اهمّ اغراض ايشان در زندگي بوده و هست.
همين مسئله اثبات ميكند عمل زدگي ايشان مختص به مسئله نماز باران و سن جواني ايشان نبوده، بلكه چون آن بيماري روحي خود را درمان نكردهاند متأسفانه به عجب و حتي تكبر هم آلوده شدهاند .
از سوي ديگر عدم وليّ شناسي ايشان هم ثابت گرديد.
يعني ايشان به حضرت امام سلام الله عليه نه تنها به چشم يك وليّ خدا و واسطه فيض، بلكه اوايل به چشم يك استاد و بعدها به چشم يك همطراز علمي و عملي و بعدها به چشم انساني كه اطرافيان بر روي او تأثير ميگذاشتند و امروز به چشم يك انساني كه در اواخر عمر و شدت يافتن بيماري، ديگران حتي بجاي ايشان تصميم ميگرفتند، نگاه كرده و ميكند.
* آري خطاب آيه به آنها يعني برخورد کنندگان با منافقين است نه شما جناب منتظري.
* البته اينرا از بُعْد كمّي ميگوييم، والا از بُعْد كيفّي آنها هرگز خدا را عبادت نكرده، خود را ميپرستيدند مانند عبادات شيطان که بحثش گذشت.
* برگرفته از اطلاعيه قوة قضاييه در مورد دستگيري افراد ملي مذهبي
* حدائق الشيعه صفحه 368 :معاويه منسوب است به، عمروبن مسافر ، عمار بن وليد ، صباح بن معن و درآخر ابوسفيان
* رجوع کنيد خطبه سي و نه نهج البلاغه
* الف) سفر من الخلق الي الحق که سالک از خلق به سوي حق سفر کرده و حق را مي شناسد و باور دارد.
ب) سفر في الحق بالحق که سفر و سير در اسماي حسني و اوصاف حق است.
ج) سير من الحق الي الخلق بالحق که از خدا به سوي خلق حرکت مي کند و خلق را با ديدة الهي مي شناسد.
د) سير في الخلق بالحق که در کثرت با ديد وحدت سير مي کند. بنيان مرصوص صفحة 74
* همان مهدي هاشمي که در بخش اول ديديم فتواي مهدورالدم بودن او را زماني که در زندان بودند، صادر کرده بودند.
* حتي اگر اشتباهات فاحش داشته باشد.
*در فصل اول اشاره کرديم که علت عدم تشکيک در صحّت نامه 6\1 حضرت امام سلام الله عليه در همان زمان صدور، بحراني بودن وضع مملکت بوده است.
پس در اينجا ثابت ميشود جناب منتظري آن جمله که:
آنزمان فکر نميکرديم در بيت امام اينگونه خلافهايي صورت بگيرد. را جدي نگفتهاند.
* در اينجا ميخواهيم به نکتة بسيار مهم و ظريفي اشاره کنيم و آن اينست که بنظر اين کمترين؛ احياء و بازسازي آيت الله العظمي و فقيه عاليقدري بنام منتظري مهمتر از کسب مقام رهبري براي جناب منتظري است. و اين نکته براي آنها که کتاب را با دقت خواندهاند تاکنون روشن شده است.
گام چهل و هشتم:
او حتي مدعي است من حاضرم به خاطر امام تا لب جهنم بروم ولي حاضر نيستم به جهنم بروم.
آيا شباهتي بين اين جمله ايشان با جملة آن فرد عابدي كه از مولا علي عليه السلام درخواست كرد تا او را از شرکت در جنگ و برادر کُشی معاف كند؛ نمي بينيد؟
آيا هر دو اعتقاد ندارند مولايشان در اشتباه است و راه را گم كرده است ؟
آيا خوارج مولاي مؤمنان عليه السلام را كافر نمي دانستند ؟
آيا خوارج در جنگ صفين باعث بوجود آمدن مسئله حکميّت نشدند؟
آيا خوارج با انتخاب ابنعباس و مالکاشتر رحمةاللهعليهما مخالفت نکردند و بجاي آنها ابوموسي اشعري را برگزيدند؟
آيا هنگامي عمروعاص ملعون، ابوموسياشعري احمق را فريب داد؛ همان خوارج که مسبب اين انتخاب بودند، بجاي اقرار به اشتباه خود؛ مولا علي عليه السلام را مقصر و گنهکار نميدانستند؟
آيا حماقت خوارج در جنگ صفين که نگذاشت کار معاوية ملعون يکسره شود، باعث نشد که از اسوة صبر و مقاومت مولا علي صلوات الله عليه بنا به شهادت نهج البلاغه ما عملي را ببينيم که در زندگي آن حضرت حتي در شهادت عزيزش فاطمه صلوات الله عليها سابقه نداشت؟
آيا حضرت علي عليه السلام طبق خطبه 182 در روي منبر دست بر محاسن مبارک خود نزدند و مدتي طولاني در روي منبر گريه ننمودند؟1
خوب حالا و در قرن حاضر:
آيا انتخاب قضات بر عهدة جناب منتظري نبود ؟
آيا جناب منتظري بجاي پذيرفتن کوتاهي خويش در انتخاب قاضي لايق، گناه را متوجه حضرت امام راحل سلام الله عليه ننمود؟
همان امامي که جز در هنگام ذکر مصائب اهل بيت عليهم السلام کسي گريه ايشان را نديده بود، بنا به شهادت حاج سيد احمد خميني؛ بعد از جريان عزل جناب منتظري بارها گريه نکرده بودند و ديگر کسي خنده ايشان را نديد؟*
جالب اينجاست که شاگرد ايشان سؤال ميکند؛ چرا عملکرد شما مانند روش حضرت علي عليهالسلام با غاصبان خلافت نبود؟
مجمل جواب ايشان اين است
اولاً: ما مانند معصومين عليهم السلام نيستيم.
ثانياً: مقتضيات زمانه اقتضا فرق ميکند.
ثالثاً: غاصبان خلافت به مولا احترام گذاشته؛ با ايشان مشورت ميکردند ولي با من اينجور عمل نشد.
ما در اين محل کاري به ميزان نادرستي جوابهاي ايشان نداريم.
حتي توصيه ميکنيم عزيزاني که اندکي به تاريخ صدر اسلام آشنا هستند نيز بدنبال ماجراهاي سلامهاي بيجواب ، در خانه آتش گرفته ، ريسمان و گردن ، ميخ در؛ پهلوي شکسته و صورت کبود و............. نروند تا ميزان احترام مردم آنزمان و غاصبان خلافت را پيدا کنند.
چراکه ما اصل سؤال را غلط ميدانيم و عقيده داريم اين سؤال بايد بصورت ديگري طرح شود.
و اما اول دليل غلط بودن سؤال:
چنانچه همه ميدانيم انسان بطور فطري در مسائلي که بايد از عنصر اختيار استفاده نموده و يکي از دو موضوع را انتخاب نمايد، هميشه موضوعي را انتخاب ميکند که مهمتر است.
مولا علي نيز به حضرت زهرا صلوات الله عليهما بعد از پوشيدن لباس رزم همين نکته را تذکر دادند که اگر ميخواهي اسلام زنده بماند بايد که صبر کنيم.
در اينجا هم جريان همينطور است. يعني اگر جناب منتظري رعايت مصالح اسلام را بر دفاع نادرست از خود، عقده گشايي بيهوده و زير سؤال بردن فهم و شعور اين ملت شريف ترجيح ميدادند، بطور قطع همان راه مولا صلوات الله عليه را بر ميگزيدند.
آري هيچ شکي نيست که ما قابل مقايسه با معصومين صلوات الله عليهم نيستيم، اما آيا با اين دليل نامربوط بايد الگوهاي خود را کنار گذاشته و بدنبال هواهاي نفساني خود راه بيفتيم؟
البته قبلاً توضيح داديم اگر انسان مولاي الهي و واسطه فيض خود را کنار گذاشت، لاجرم به دنبال تبعيت از هواي نفس مي رود.*
پس شکل صحيح سؤال بايد بدين صورت طرح شود که مولا علي صلوات الله عليه خطاب به خوارج فرمودند:*
فأن ابيتم إلا تزعموا أني أخطأت و ضللت، فلم تضللون عامة أمة محمد صلي الله عليه وآله بضلالي و تأخذونهم بخطئي
اگر حتماً چنين ميپنداريد که من خطا کرده و گمراه شدهام؛ پس چرا همة امت محمد صلي الله عليه و آله را گمراه مي شماريد؟ و آنها را با خطاي من مورد مؤاخذه قرار ميدهيد؟
به بحث خود برگرديم:
بديهي است اگر كسي واسطه فيض خود را كنار بگذارد، از نعمتهاي بسياري محروم ميشود. اگر پسر عمو و حواريّ پيامبر صلوات الله عليه و آله باشد در جنگ جمل مرتد ميگردد .
اگر قائم مقام رهبري و نزديك به10سال شخص دوم نظام مقدس جمهوري اسلامي باشد، در10سال بعد ميشود عريضه نويس سازمان منافقين خلق و تبرئه كننده ضمني صدام و تكريم كننده آمريكا بخاطر كمكش به پيروزي انقلاب.
البته يك تفاوت و يك شباهت در اين ماجرا موجود است .
شباهت جريان بدينصورت است كه زبير هم در جنگ جمل وقتي پيامبر مولا علي عليه السلام را شنيد از جنگ منصرف گرديد؛ ولي اطرافيان و افراد بيتش مانع برگشتن و در نتيجه باعث هلاکتش شدند.
تفاوت ماجرا در اين است كه زبير بيچاره به پست و مقامي نرسيد و عَلَم مخالفت برداشت ولي آقاي منتظري به بالاترين مقامها هم رسيد ولي قدر ندانسته و حال عَلَم تخريب برداشتند.
البته تفاوتهاي ديگري هم هست كه خارج از بحث است .
شايد سؤال شود: آيا صحيح است ما بگوييم يكنفر بخاطر مخالفت با جمهوري اسلامي جهنمي شود؟
البته آنهم مخالفت با اشتباهات نظام، والّا ايشان طبق ادعاي خودشان اصل نظام را قبول دارند. پس اگر فردي با اشتباهات و تخلفات يك نظام الهي مخالفت كرد نبايد ما او را جهنمي بناميم .
در پاسخ عرض مي شود: اين سؤال احتياج به جوابي کامل دارد و ما از4 منظر به آن نگاه ميکنيم:
منظر اول :
اينكه ايشان ادعا دارند با مفاسد و تخلفات در نظام مبارزه ميكنند؛ فقط ادعاي ايشان است و در اول كتاب حاضر و درس اول براي ظهور، قرار ما براين بود كه تحت تاثير ادعاها و تبليغات واهي قرار نگيريم .
مطمئناً اگر از هوشمندانهترين عمل حضرت امام راحل سلام الله عليه در اواخر عمر شريفشان سؤال شود؛ اكثر مردم شريف ايران كه مقداري آشنايي با آقاي منتظري دارند، جواب خواهند داد: عاقلانه ترين عمل، عزل آقاي منتظري بوده.
والا با سياستهاي ايشان خصوصاً در مورد دفاع از صدام در جنگ خليج، ما هم مانند ملت محروم افغانستان که ميخواستند آنها را بدنبال فسيلي بنام ظاهر شاه بفرستند تا عبرت انقلابيون شوند.
چنانچه در اول کتاب به عرض رسيد در اين وقت حضرات مستکبر آمريکايي کوس ولا يمکن الفرار من حکومتي سر دهند، ما هم مي بايست بدنبال فسيلهاي دودمان ننگين پهلوي بدويم .
حتي اگر جواني كه سنّ او براي آشنايي با ماجراهاي سابق كم باشد اين سؤال پرسيده شود؛ فكر كنم بعد از مطالعه همين چند صفحه كه بطور بسيار فشرده نوشته شد به همين جواب مي رسد.
ولي اينكه آقاي منتظري هم اكنون بعد از 12سال كه از آن جريانها ميگذرد با راه انداختن يك سايت اينترنتي معركه گرفتهاند که:
بله امام سلام الله عليه در ماههاي آخر عمر شريفشان چون بيماري شدّت پيدا كرده بود لذا ديگر در جريان امور نبودند و بطور غير مستقيم ميخواهند القاء كنند عزل ايشان كار حضرت امام سلام الله عليه نبوده واقعاً به دنبال چه هدفي هستند؟
كدام فساد را ميخواهند اصلاح نموده، يا با كدام تخلف ميخواهند مبارزه كنند؟
البته ايشان در چندين موضع اقرار ميکنند که غرضشان اعاده حيثيّت از خودشان و صد البته اسلام بوده.
اما کدام اسلام را توضيحي ندادند و ما هم طبق معمول آن را نفهميديم.
پس هر آدم عاقلي ميفهمد كه ايشان چهره امام راحل سلام الله عليه و نظام جمهوري اسلامي را دارند تخريب مي كند و قصد اصلاحي هم در ميان نيست .
آري در قرآن زياد وارد شده كه شيطان بعضي اعمال را در نظر انسان زينت داده و به ما القاء ميكند كارمان صحيح است در حاليكه عمل ما 100% اشتباه است.
افمن زيّن له سوء عمله فرأه حسنا
آيا نديدي آنکسي که عمل بدش زينت داده شد و او آنرا عمل خوبي مي انگاشت؟
بطور مثال :
خوارج بخاطر نجات اسلام قصد ترور سه نفر را نمودند تا اسلام را از شرّ آنها نجات دهند. آيا واقعاً عملشان درست بود يا شيطان آنرا زينت داد ؟
زبير و طلحه و عايشه به بهانة خونخواهي از خليفه سوم جنگ جمل را راه انداختند. ولي آيا واقعاً بدنبال قاتل خليفه بودند يا شيطان آنرا زينت داده بود ؟
شريح قاضي ملعون بنا به نقل مشهور براساس احاديث پيامبر اكرم صلي عليه و آله حكم كرد:
هر کس بر امام و حاکم عادل بشورد خونش هدر است. آيا حکومت يزيد عادلانه و يزيد امام عادل بود و امام حسين عليه السلام را ميبايست شورشي و خارجي بداند؟
آيا اين كار درست بود يا شيطان آنرا زينت داد؟
منظر دوم : الدنيا مزرعة الاخرة
ماجرا بدينصورت نيست كه فردي در اين دنيا خوب باشد ولي در آن دنيا به جهنم برود.
در بين ارباب معرفت ثابت شده است ما نه تنها يكسري اعمال ؛ بلكه حتي بهشت و جهنم خود را از همين دنيا ميبريم.
مخالفت با نظامي الهي فقط يک معلول مي باشد و علت اصلي همان است كه آقاي منتظري آنرا در جان خود دارند . آري علت همان عمل زدگي و عجب و در نهايت تكبر است .
واقع امر اينست که اگر ما جان خود را به اخلاقاسلامي آراستيم، بهشت خود را با خودمان به آن دنيا خواهيم برد . و اگر فريب نفس اماره را خورده و جانمان را از رذايل پاك نكرديم، جهنم را در جان خود مشتعل كردهايم .
آري ما در اين دنيا كه مزرعه است هر چه كاشتيم، فردا بايد همان را درو كنيم. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله در حديثي مفصل به ابوذر، تکبر را چنين معرفي مي نمايند:
الکبر ان تترک الحق و تتجاوز إلي غيره و تنظر إلي الناس و لا تري أن أحداً عرضه کعرضک و لا دمه کدمک
ميبينيم حضرت تکبّر را اينگونه معرفي فرمودهاند: انسان حيثيّت وآبروي خود را از ديگران مهمتر بداند
حال اگر کسي که براي اعاده حيثيّت از خودش آنهم بناحق و نادرست آبرو، حيثيّت، فهم و شعور يک ملت را زير سؤال ببرد آيا مشمول اين حديث نيست؟
يا در جايي ديگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله در حديث مفصلي به اين نکته اشاره مي فرمايند كه مردم در روز قيامت هر كدام به آن صورتي محشور مي شوند که آن صورت ، نمادي از سيرت و ملکه و بلکه فصل مقوّم حيات دنيويي آنها بوده است.
در آن حديث رابطة عيني صور برزخي افراد در قيامت؛ با ملکات اخلاقي آنها در دنيا کاملاً تبيين ميشود. حضرت در آنجا اشاره مي فرمايند: افراد متکبّر؛ ناشنوا و کر محشور ميشوند.
يعني اين متكبران چون در حيات دنيايي خود به حرف ديگران توجه نكرده و از نعمت شنوايي استفاده بهينه ننمودند، لذا در آخرت هم از اين نعمت شنوايي محروم ميگردند.
البته اين را ميتوان براحتي از اين3 آية شريفه قرآن هم فهميد
و من اعرض عن ذکري فأن له معيشتاٌ ضنکا و نحشره يوم القيامة اعمي قال رب لم حشرتني اعمي و قد کنت بصيرا قال کذلک اتتک اياتنا فنسيتها و کذلک اليوم تنسي
خداوند ميفرمايد انسانهايي هستند که در دنيا بينا بوده، ولي در آخرت کور محشور ميشوند. اين افراد وقتي سؤال ميکنند که ما چرا بينايي خود را ازدست دادهايم؟
جواب ميشنوند که چون در دنيا اين آيات الهي را بکار نگرفته و آنها را به فراموشي سپرده بوديد، حالا هم آنها شما را ترک کرده اند.
اي كاش ميشد آماري بدست آورد از افرادي كه در طول سالهاي1364تاكنون با آقاي منتظري صحبت كردهاند و ايشان به حرف آنها توجه نكرده است .
آقايان كروبي، روحاني و امام جماراني يك نامه9 صفحهاي در همان سال 1367به ايشان نوشته و نكاتي را متذكر ميشوند که در کتابشان آمده، اما جواب ايشان ابراز تأسفي ساده است از بي اطلاعي آنها نسبت به واقعيات.
آيت الله طاهري ميگويند: در يک بعدازظهر با ايشان صحبت کردم و حرفهايمان طولاني شد. ايشان خواستند نماز بخوانند، من گفتم اجازه دهيد بعد از نماز، باز هم صحبت کنيم که ايشان مخالفت کردند.*
حضرت امام سلام الله عليه چنانچه ديديم خطاب به ايشان فرموده بودند: من مخلص شما هستم، من مريد شما هستم و خواهش كرده بودند تا ايشان دست از كارهاي خود بردارند، اما ايشان چه كردند .
خوب اگر بنا به فرمايش رسول اكرم صلي الله عليه و آله، عدم اعتنا و نشنيدن حرف ديگران را مهمترين نشانه و بارزترين علامت متكبران بدانيم، آيا در آقاي منتظري اين صفت ديده نميشود؟
آيا اين نشانه را نمي بينيم؟
آيا قرآنکريم در مورد افراديکه پيروي هواي نفس را پيشة خود کردهاند، نفرموده بود سلامت مجاري ادراکي و تحريکي خود را از دست ميدهند ؟
ما که نبايد ملاک وجود يا عدم تکبّر را در يک يا دو عمل ساده در برخوردهاي ظاهري افراد بدانيم.
آري همانطوريکه در بحث دجال گفته شد که ما نبايد تبليغات را در چند پيام بازرگاني خلاصه کنيم، در اينجا هم ميگوييم : شايد فردي در برخورد با ما ظاهراً انسان فروتني جلوه کند، شخصاً از ما پذيرايي کرده و مثلاً براي ما چاي بياورد و بقول معروف خيلي ما را تحويل بگيرد.
ولي ما به همين راحتي نميتوانيم او را فردي فاقد تکبّر بدانيم .
اين نکته را در بحث ريشه يابي تفکرات ليبرالي توضيح داديم: يک آخوند و آدم مذهبي که افکار ليبرالي دارد تا زماني پاي منافع و خودش در ميان نيايد کاملاً خود را عامل به فرامين الهي ميداند، ولي مشکل از جايي رخ خود را نشان ميدهد که او بايد بين منافع خود و فرمان حق يکي را انتخاب کند.
در اينجا هم مسئله همين طور است ، يعني يک فرد متکبّر زماني تکبّرش ظاهر ميشود که او قرار باشد بر روي افکار و اعمال غلط خود خط بطلان کشد و يا کاري که نشان دهنده برتري ديگران بر اوست را انجام دهد.
بطور مثال: اگر يک روز قبل از خلقت حضرت آدم عليهالسلام در مورد ابليس از ملائکه نظرخواهي ميکرديم؛ قاعدتاً همه او را موجودي متواضع و بندهاي عابد ميدانستند.
اما ميبينيم خداوند عبادات او را تأييد نميکند و همه ديديم او در امتحان ردّ شد. حال ميگوييم يکي از سختترين کارها براي افرادي که تهذيب نفس نکردهاند، همانا پذيرفتن نصايح افرادي است که انسان مدتها فکر ميکرده از آنها بالاتر است و حال همان افراد آمده و اشتباهات او را تذکر ميدهند.
آري ما ميدانيم در ميان بزرگان اين مملکت عده زيادي با ايشان دوست بودهاند ولي جناب منتظري هم اکنون در تنهايي وحشتناکي بسر ميبرند .
شايد سؤال شود: آيا امکان دارد از ترس نظام با ايشان قطع رابطه کرده باشند؟
در پاسخ عرض مي شود: افرادي مانند آيات عظام و حجج اسلام خامنهاي، مشکيني، اميني، يزدي، هاشمي رفسنجاني و کروبي و...... که همه از مسئولان درجه اول نظام هستند:
اولاً: افرادي نيستند که از نظام جمهوري اسلامي قرار باشد بترسند.
ثانياً: اين بزرگان در زمان رژيم شاه که زمان ترس بود، رابطهها را حفظ کرده و هر چه حبس و تبعيد و شکنجه ميبايست ببينند، ديده بودند. پس اينها امتحان خود را پس دادهاند.
شايد سؤال شود: پس چرا آقاي منتظري را تنها گذاشتهاند؟
در پاسخ عرض مي شود: کسي ايشان را تنها نگذاشته؛ ولي سرّ تنهايي ايشانرا بايد در اين حديث شريف پيدا کرد لا وحده اوحش من العجب هيچ تنهايي وحشتناکتر از خودپسندي نيست.
آري همه آن بزرگان بارها با ايشان گفتگو کردهاند اما بيحاصلي آنرا ديده و لذا ايشان را رها کردند.
شايد سؤال شود: براستي چه عاملي باعث شده آقاي منتظري تمام آن دوستيهاي سابق را به کناري بزند و بر افکار خود پاي فشارد؟
در پاسخ عرض مي شود: گفتيم که انسان اگر ولي شناس نبود، اعمال خود را ولي قرار داده و افراد رند با مدح و ستايش اعمال و رفتارش سعي ميکنند هم به او تقرّب پيدا کنند و هم او را در دست خود نگاه دارند.
در گامهاي قبلي اينها را به عرض عزيزان رسانديم .
چنانچه در اول کتاب به عرض رسيد اين بندة کمترين در سايت جناب منتظري بخش واقعيتها و قضاوتها ؛ جملاتي از جانب شاگردش ديدم که فکر نکنم تاکنون کسي به اين شدت و به اين طرز بي رحمانه ايشان را مورد تمسخر و استهزاء قرار داده باشد.
ما به تعدادي از آن تملّقهاي وحشتناک در ابتداي فصل اول اشاره کرديم. مثلاً شاگرد رند عقيده دارد:
آقاي منتظري را نبايد در حدّ يک مرجع تقليد يا يک رهبر سياسي خلاصه کرد، بلکه بنظر شاگرد رند آقاي منتظري را بايد در رديف پاستور و گاليله قرار داد .
و بنده فکر نکنم کسي ايشان را تاکنون به اين اندازه کوچک کرده باشد.
يکي از راههاي تمسخر افراد از قديمالايام بدين صورت بوده؛ فرد را به چيزي تشبيه کنيم که هيچ وجه تشابهي بين آندو وجود نداشته باشد. بطوريکه اين مسئله ضربالمثل هم شده: وارونه نهند نام زنگي کافور.
آري مهمترين خدمت گاليله اين بود، هئيت بطلميوسي که اعتقاد داشت زمين مرکز عالم است را باطل کرد. در حاليکه آقاي منتظري ميخواهد ما را به دوره قبل از بطلميوس ببرد چرا که اعتقاد دارد بيت ايشان مرکز عالم است.
پاستور هم اولين کسي بود که ميکروب را به عالم معرفي کرد، در حاليکه ايشان نتوانست يکي دو ويروس در بيتشان را تشخيص دهد.
به بحث خود برگرديم؛
خوب آيا امکان دارد فردي که مبارزه با نَفْس را جدي نگرفته، اين شاگردان متملق را رها کند و حرف امام سلام الله عليه يا آقايان مشکيني، اميني، طاهري، هاشمي، کروبي و...... را بپذيرد؟
اين آقايان ميخواهند به ايشان اشتباهاتش را تذکر دهند. ولي آن شاگرد رند که از اين اشتباهات بهره برداري ميکرده با همسنگ دانستن اين اشتباهات با اعمال پاستور و گاليله؛ و با تملقاتي از اين دست که مدح و تملق را متوجه اعمال فرد ميگرداند* ايشان را هر چه بيشتر در دست گرفته و اجازه بازنگري در اعمال و نيّات را از ايشان سلب نمودهاند.
شايد سؤال شود: کدام شاگرد ايشان از وضعيت کنوني ايشان بهره برداري مي تواند بکند؟
بديهيست اگر ايشان قائم مقام رهبري مانده و بعد هم رهبر انقلاب ميشدند؛ شاگردان ايشان بهتر ميتوانستند استفاده يا حتي سوءاستفاده کنند.
در پاسخ عرض مي شود: چنانچه قبلاً بعرض رسيد رهايي از دست امراض روحي و باطني کار سادهاي نيست .
براستي اگر شيطان يک سجده کوچک ميکرد؛ آيا بعدها نميتوانست از آن سجده استفاده* نمايد؟
پس ميبينيم گاهي اوقات ما بخاطر ارضاء امراض باطني خود حاضريم دنيا و حتي خودمان را به آتش بکشيم، چنانچه شيطان تمام سابقه خود را به آتش کشيد.
بنابراين بايد در درگاه الهي بناليم که يا من اسمه دواء و ذکره شفاء و طاعته غني ارحم من راس ماله الرجاء و سلاحهه بکاء آري گريه براي اين امراض داروي شفادهنده و نجات بخش است. والا انسان مبتلا به سرطان اگر شفا هم پيدا کند در اثر تصادف يا سکته و.......خلاصه خواهد مرد.
اما اين رذايل را اگر موفق شويم درمان کنيم ميتوان گفت در حيات ابدي خود سود زيادي بردهايم.
و اما زياد از بزرگان دين و علم اخلاق شنيدهايم که انسان در جواني بايد بفکر خودسازي باشد والا در سنين بالا اين کار بسيار مشکل است.
آيا از خود پرسيدهايم چرا؟؟
آخر مگرنه اينکه انسان در سنين بالا از يک طرف مقدار زيادي از شهوات خود را بطور طبيعي از دست ميدهد و از سوي ديگر اوقات فراغت او خيلي بيشتر است. بطوريکه معمولاً بعد از بازنشستگي براي گذران وقت به پارکها رفته يا با دوستان ساعتها در گوشهاي نشسته و خاطرات خود را مرور ميکنند.
اما يک جوان از طرفي سرشار از شهوات و انرژي است و از طرفي وقت او هم بسيار فشرده است. مثلاً هنوز از دانشگاه نيامده بايد بدنبال مسابقه ورزشي خود رفته و براي آن آماده شود، شب خسته و کوفته به بستر خواب برود و صبح زود دوباره سرکار و..........
خوب چرا يک انسان سالمند نميتواند خودسازي کند؟
در حاليکه تمام شرايط برايش فراهم است؟؟؟
آري در نگاه اول بنظر ميرسد که علماي علم اخلاق اشتباه ميکنند.
اما بايد بدانيم خودسازي فرق بسيار دارد با بدنسازي! آري در آن رشته ورزشي چون تمام فعاليتها براي رشد جسم است لذا هرچه بدن ما آماده تر باشد ما بهتر به نتيجه ميرسيم.
اما در خودسازي کار ما با بدن نيست؛ بلکه سروکار ما با روح و نَفس است. در ما اين روح در طول مثلاً70 سال بر اساس اخلاق و رفتار ما حالت و شکل گرفته و يک من را ميسازد.
آري براي يک سالمند شايد نگاه نکردن به يک نامحرم بسيار راحت باشد؛ اما آيا ميتواند به منِ خودش هم نگاه نکند؟
اما آيا آن من و شخصيتي که 70 سال با او مأنوس بوده را ميتواند راحت به کناري گذاشته و آن را ناديده بگيرد؟ مسلماً جواب منفي است.
او سالها با صفات رذيله يا حسنة خود غذا خورده؛ خوابيده؛ سرکار رفته، و در يک کلام زندگي کرده.
حال دل کندن از آنچه به آن مأنوس بوده برايش بسيار سخت است، به همين علت ميبينيم بعضي از علماء ريشة انسان را از انس دانستهاند.
و چون قبلاً بعرض رسيد که ما با صفات خود در آن دنيا محشور مي شويم، لذا اگر انساني در جواني که هنوز صفات رذيله در جانش ريشه خود را محکم ننمودهاند، بفکر خشکاندن آنها بود؛ از پل صراط عبور کرده. اما اگر مانند نويسنده بينوا به اميد زمان پيري نشسته است؛ بايد بداند علماي علم اخلاق اشتباه نکردهاند.
آري اين انس والفت به منِ خودساخته؛ آرام فـرد را شيفته، عاشق و در آخريـن مرحله بندة مـن مينمايد . و در اينجاست که خداوند مي فرمايد افرأيت من اتخذ الهه هواه
والا خداوند هم ميداند تاکنون کسي يک آينه جلوي خود نگذارده تا بوسيلة آن آينه خود را پرستش نمايد. آري خلاص شدن از دست اين منِ و بتِ خودساخته کار هر کسي نيست. و به علت همين سختي است که عارفان در آن مورد حرفهاي شنيدني دارند.
مثلاً يکي گفته بود از بنده تا خدا 2 قدم است؛ گام اول را بايد بر روي خود گذاشت و قدم دوم را در کوي دوست.
بوسعيد شنيد و گفت او راه را دور نموده است، چرا که راه خدا يک قدم است؛ همان گام اول را که بر روي خود بگذاري به دوست رسيدهاي.
حال توجه نماييم به يک جمله از نامة جناب منتظري خطاب به رهبرش:*
چرا مصاحبهاي را که بضرر من و بيت من و مدارس من بود اجازه داديد پخش شود؟
آري 3 مرتبه تکرار من را بايد در اين نامه که خطاب به وليّ نعمت جناب منتظري بوده را نبايد يک امر ساده دانست و آن را حمل بر کم توجهاي ايشان نمود.
خير بايد کاملاً توجه نمود که ايشان سعي دارد به حضرت امام سلام الله عليه بفهماند که من با بقيّه تفاوت دارم و شما هم بايد رعايت اين مهم را مينموديد.*
اگر فقط همين يک جمله را نزد هر عارف و عالم علم اخلاقي ببريم و بخواهيم در مورد گوينده آن نظرش را اعلام نمايد؛ مطمئناً چيزي کمتر از آنچه امام راحل سلام الله عليه فرمودند، نخواهد گفت.
پس اين رذايل را بايد مهمتر از امراض بدني بدانيم.
و از طرفي ما نبايد فكر كنيم رذايل نفساني و بيماريهاي روحي بايد شكل و قيافه ظاهري انسان را هم عوض كند تا ما با ديدن قيافه ظاهري و مسخ شده او، قبول كنيم فلان شخص رياكار است و ديگري حسود و سومي متكبر.
اين صفات قيافه برزخي انسان و قلبش را تابع خود مي كند نه قيافه دنيايي او را.
و عارفان با ديدن صورت برزخي افراد مي توانند بفهمند او بهشتي است يا جهنمي؛ و اين کار چشمي است که رنگ خدا گرفته است.*
پس زمينة اين بهشت و جهنم در فطرت ماست فألهما فجورها وتقواها و اين زمينه در همين دنيا در جان ماست، در قبر هم همراه ماست، که غرفة بهشتي يا حفرة جهنمي ميشود و در آخرت هم بنا به فرمايش مولا در نهج البلاغه: فان كل ولد سيلحق بابيه (امّه) يوم القيامه و در قرآن هم خداوند ميفرمايد: فامه هاويه
پس چيزي از خارج به ما اضافه نميشود و ما به اصل خودساخته خويش ميرسيم. آري بايد بدانيم راه و رونده هر دو در جان ماست. که پرداختن به آن از بحث ما خارج است
منظر سوم :
هيچكس ادعا نكرد جمهوري اسلامي مانند كتاب قرآن است كه كوچكترين مخالفت با آن يعني كافر شدن. بارها حضرت امام و رهبر معظم انقلاب فرمودهاند كه بايد با فساد در نظام جمهوري اسلامي برخورد شود.
اين بزرگواران بارها تأکيد کرده اند که نظام بايد با مفسد در هر لباس و مقامي که هست مبارزه کند، چراکه اين عمل باعث ايجاد حس اعتماد مردم به نظام خودشان مي گردد.
آري رهبران اين نظام هم بارها تأكيد كردهاند كه ما بسوي اسلامي شدن پيش مي رويم و منكر تخلفات و فسادهاي احتمالي هم نيستند . ولي آنچه را كه آقاي منتظري در روي اينترنت به مردم جهان عرضه مي كند، تخريب وجهة نظام است بدينصورت كه:
نظام ما نظامي جنگ طلب ،توطئه گر، يكدنده ، بيرحم ، بي قانون و بدون حساب و كتاب وووو است.
و از سوي ديگر مكلوك نمودن چهره امام راحل و مرحوم سيد احمد آقا سلام الله عليهما است .
در حاليكه تنها گناه نابخشودني حضرت امام راحل سلام الله عليه اين بود كه حاضر نشد بخاطر وجهة خودش؛ مصالح اسلام و ايران را فدا كند و اجازه دهد باند مهدي هاشمي معدوم در ايران هر چه مي خواهند، بكنند. همانطوريكه تا الان هر كار خواستند با آقاي منتظري انجام دادند .
تنها گناه نابخشودني مردم و نظام جمهوري اسلامي هم اين بود كه بدنبال رهبر و وليّ خود بودند و مصلحت اسلام و ايران را بر ديگر چيزها ترجيح داده و با عقل و درايت خويش بسيار راحت و بدون دردسر عزل آقاي منتظري را پذيرفتند.
شعور بالاي اين مردم را ميتوان در استقبال عاشقانه مردم فهيم نجف آباد و اصفهان از رهبرشان مشاهده کرد.
براستي ما بايد خيلي گيج باشيم که تصور کنيم اين ملت از يکسو تمام فشارها و محروميتها و از سوي ديگر اينهمه عزت و لذت مبارزه با شياطين شرق و غرب را تحمل کرده تا بعضي آقايان براساس همشهري يا هم استاني يا هم حزبي و هم خطي بودن و اين فاکتورهاي مسخرة زمان فرعون، بتوانند از آنها سوءاستفاده کنند.
منظر چهارم :
بارها تاكنون تأكيد كرديم كه مهمترين سرمايه گذار در انقلاب ايران خود خداوند متعال بود و هست و خواهد بود . يعني اگر به فردي كه در اوائل سال 1357در تهران بود، ميگفتيم در كمتر از3 سال ديگر از اين شهر ، لشكر و نيرو براي دفاع از اسلام و مسلمين آنهم در برابر اسرائيل به لبنان مي رود نه تنها باور نميكرد، بلكه در سلامت عقل ما نيز شك مي كرد .
ولي ديديم كه خداوند بوسيله واسطة فيض خود، نور رحمت را بر اين ملت تابانيد و مطمئناً اين سرمايه گذاري خداوند در ايران اسلامي بخاطر محمد رضا پهلوي و رفتن يا ماندن او نبود .
گام چهل و نهم:
آري دميدن روح معنويت در جهان سراسر متعفن از بوي فرهنگ ليبراليسم، احتياج به رهبري چون امام سلام الله عليه و ملتي چون ملت رشيد ايران حفظهم الله تعالي داشت .
انسان تعجب ميکند چگونه جناب منتظري به خود جرأت ميدهد ادعاي جانشيني حضرت امام راحل سلام الله عليه را بنمايد.
امامي که هنوز بعد از سالها وقتي به پيامها و سخنراني هاي او در سالهاي 42 خطاب به شاه در حاليکه شاه را چيزي حساب نميکرده؛ نگاه ميکنيم از شجاعت و سازش ناپذيري او بهت زده ميشويم. در حاليکه جناب منتظري طبق اعتراف خودش در کتاب خاطرات در مراسم استقبال و خيرمقدم گويي به نخست وزير همان شاه* شرکت کرده است.
يک فرياد حضرت امام سلام الله عليه ماجراي پانزده خرداد را آفريد، اما در مورد جناب منتظري رئيس شهرباني نجف آباد ميگويد:
اگر فلاني آزاد باشد خودش مسائل را کنترل ميکند و خون از دماغ کسي بيرون نميآيد.*
آيانبايد هم نوا با مولوي بگوييم :
شير را بچه همي ماند بدو تو به پيغمبر چه مي ماني بگو
براستي آيا با خود فكر كردهايم امت اسلام در زمان حضرت علي عليه السلام در حاليكه جان و نور چشمان پيامبر يعني علي و حسن و حسين عليهم السلام و آنهمه صحابه که پيامبر صلي الله عليه و آله را با چشم خود زيارت کرده بودند را در ميان خود داشت، يك جنگ جمل را مبارزه کرد و پيروز شد و جنگ دوم با معاويه وقتي مقداري طول كشيد شروع به نافرماني كردند و ماجراي حكميّت را پيش آوردند و جنگ نهروان هم كه اعلام جنگ ملت بظاهر مسلمان بود در برابر رهبرش.
يعني با اينكه در جنگ اول پيروز شدند طاقت و تحمل جنگ دوم را نداشتند و در جنگ سوم بر عليه رهبر خويش وارد به مبارزه شدند. اين كارنامه ملت مسلمان آنزمان بود در کمتر از5 سال ، با وجود اينكه 3 امام معصوم عليهم السلام در ميان آنها بود .
ولي اين ملت رشيد 8 سال بطور مداوم با صدام و يكدنيا پشتيبانان او جنگيد و خم به ابرو نياورد. پس مژده باد براين ملت رشيد كه آرام آرام ثابت ميكند براي دوره مبارك ظهور چگونه ملتي احتياج است.
به بحث خود برمي گرديم،
پس ما علمدار معنويت در دنياي پر از گمراهي شديم و بحمدلله خداوند دارد آرام آرام طليعه پيروزي ما را نشان ميدهد ، زيرا مراكز رسمي تحقيقاتي غرب اخيراً اعلام كردند كه مراكز تبليغي تمام اديان در حال ركود و تعطيلي است و مردم زياد اقبالي به كليسا و کنيسه و معبد ندارند و فقط مساجد است كه در غرب روز بروز در حال گسترش و فعال شدن مي باشند.
و از طرفي تمام دنيا به نقش كليدي ايران در اين مسئله اعتراف كرده است .
حال فردي بجاي اينكه به عدم كفايت خويش اعتراف كند و عذر تقصير به پيشگاه خداوند و اين ملت شريف و نجيب بياورد، با راهاندازي يك سايت اينترنتي درصدد انتقام از اين ملت رشيد برآمده و سعي نموده با تخريب آنها به دنياي غرب بگويد كه: من بي كفايت نبودم بلكه با توطئه مرا بركنار كردند، و بخواهد ثابت كند ملت ما يك ملت توطئه گر و فريب خورده است.
خوب هر چند شايد يك آدم ساده در ظاهر فكر كند منظور ايشان بيان واقعيات است، ولي اگر همان فرد مقداري از نور عقل خويش استفاده كند و تعصب را به کناري بگذارد، براحتي ميفهمد كه مهم ؛ برخورد با ايران و مردم انقلابي و باشعور و سوءاستفاده از نجابت آنها است .
و از طرفي در دنيا هم ايران به عنوان نمادي از اسلام پويا و مترقي شناخته شده است .
حال خود شما تصور كنيد يك فردي بخواهد مسلمان شود، قاعدتاً نيم نگاهي به ايران خواهد انداخت و مسلماً اولين مطلبي كه چشم او را متوجه خود ميكند، حضرت امام راحل است سلام الله عليه.
حال اين فرد اگر همين خاطرات آقاي منتظري بخواند و آنها را باور کند چه نظري در مورد ايران و اسلام و مردم مسلمان و امام راحل سلام الله عليه پيدا ميكند؟
ظهور طالبان که نمونة ديگري از خوارج در قرن21بودند براي چيست؟ آيا طالبان را که بوجود آورد؟
آيا بوجود آمدن اين غدة سرطاني امري اتفاقي بود؟ آري ملا عمر و طالبان بايد باشند به 5 دليل:
اول: بازار قاچاق مواد مخدر که يکي از منابع اصلي درآمد آمريکا است* را گرم نمايد.
دوم: هر گاه بخواهند او را بکوبند بعنوان نمادي از اسلام، اول او را مطرح کرده و بعد با پيروزي بر او فرياد بزنند که اسلام را شکست داديم. و بدينوسيله حداقل تا مدتي افکار عمومي را متوجه اين نکته کنند که اگر آمريکا نباشد، طالبان و يا طبق تفسير آنها« تندروهاي اسلامي» جهان را به آشوب مي کشند و بعد ديگر گروههاي اسلامي مانند حزب الله لبنان و گروههاي فلسطيني را هم از همين قماش بدانند.
سوم: در مبارزه با طالبان خواه و ناخواه تعدادي مسلمان بيگناه کشته ميشوند، و ما مسلمانان خصوصاً شيعيان با جنايات ظالمين تاريخ در مورد نسل کشي آشناييم.
آري آنها با اين عمل سعي مي کنند:
اولاً: اسلام را مکتبي ناأمن به انسان غربي معرفي کنند تا با ناأمن خواندن اسلام بتوانند مقداري از مقبوليت آن را کم کنند .
ثانياً: مقداري از جمعيت مسلمانان را کاهش دهند. آري بيش از نيم ميليون مسلمان در بوسني، بالکان ،چچن، افغانستان، عراق، فلسطين، سومالي و...... در دو دهه گذشته کشته شدند.
چهارم: آمريکا که بعد از فروپاشي شوروي سابق و پايان جنگ سرد دچار خلاء شديد بي دشمني براي مشغول کردن ملت خود شده بود، باز يک دشمن فرضي براي مشغول کردن و انسجام نسبي مردم خود پيدا کرد.
پنجم: و از همه مهمتر طالبان در غرب بايد نماد اسلام باشد تا هر جوان غربي اگر خواست مسلمان شود بلافاصله به او بگويند : ميخواهي مانند طالبان باشي؟ و آن فرد طالب اسلام را منصرف سازند.
هرچند در ابتداي بخش اول توضيح داديم با اينحال تأکيد مي کنيم ؛ اينکه مي گوييم آنها مي گويند منظورمان اينست که با فضاسازي کاري کرده تا خود فرد به اين نتيجه برسد کنترل ادراکي ؛ نه اينکه صريحاً با او گفتگو کرده و مطالب خاصي را به او بگويند.
و پرده آخر اين نمايشنامه را بر عهدة جناب منتظري گذاردهاند، يعني اگر آن جوان جوياي حقيقت خواست بگويد: نه من هرگز نميخواهم مثل طالبان باشم، بلکه طرفدار اسلام پوياي خميني و دين مردم ايران هستم و مي خواهم مانند آنها باشم.
آنها هم جواب دهند: پس بهتر است نگاهي به سايت آقاي منتظري بيندازي و بعد مسلمان شوي.
آيا واقعاً آن فرد ناآگاه و کم اطلاع ديگر رغبتي براي مسلمان شدن پيدا ميكند ؟ پس ببينيد آقاي منتظري آب به آسياب كي ميريزد؟
گام پنجاه و يکم:
مولا علي عليهالسلام ميفرمايند: ما کان الله سبحانه ليدخل الجنة بشراً بأمر اخرج به منها ملکاً خداوند اگر فرشته اي را بخاطر يك گناه (تكبّر) از بهشت اخراج نمود پس هرگز حاضر نيست يك انسان را با همان گناه و صفت رذيله داخل بهشت گرداند.
و به اين استدلال منطقي مولا علي عليه السلام اضافه بفرماييد آنهمه روايات و احاديث صحيح مترجمان عالم ملکوت صلواتالله عليهم اجمعين را که در مورد شدّت مهلک بودن رذيلة تکبّر فرمودهاند.
مثلاً پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله تصريح فرمودهانـد يا اباذر من مات و في قلبه مثقال ذرة من کبر لم يجد رائحة الجنة الا أن يتوب قبل ذلک.کسي کـه بميرد و ذرهاي تـکبـّر در قلبش داشته باشد حتي بـوي بهشت را استشمـام نميکند مگر اينکه توبه نمايد.
مگر حضرت امام سلام الله عليه چيزي غير از مضمون اين حديث شريف را به جناب منتظري تذکر دادند؟ خوب امام سلام الله عليه هم فرمودند براي اينکه در قعر جهنم نسوزيد خود اعتراف به گناه و اشتباه کنيد شايد خدا کمکتان کند.
پس مـا اگـر به فرمايشات آن بـزرگـواران صلواتالله عليهم اجمعين اعتقاد داشته باشيم و از عقـل خـود نيز استفاده کنيم به اين نتيجه خواهيم رسيد که يک مبارز قديمي اگر به اين ورطه افتاد بهتر است سوابق و مبارزات سابق خود را کنار گذارده و اگر به معاد حتي در حدّ احتمال نيز اعتقاد دارد، کمي به فکر آينده خود هم باشد .
آري او اگر اعمال خود را مولاي خود قرار نداده باشد، در اين مقام ميتواند رو به درگاه مولاي واقعي جلّ جلاله نمايد.
ولي اگر بدنبال اعمال خود بود که هيچ. آري توبه چاره کار است نه به رخ کشيدن سوابق و مبارزات.
يك نگاه اجمالي به زندگي زبير بن عوام شايد براي ما بسيار درس آموز باشد .
ما بايد بدانيم تا قبل از جريانات جنگ جمل و ارتداد زبير، شايد هيچ صحابي از اصحاب رسول اكرم صلوات الله عليه از لحاظ افتخارات به پاي زبير نمي رسيد مگر مولا علي عليه السلام، بخشي از سوابق او را مرور مي کنيم.
1. او پسر عمه پيامبر صلي الله عليه وآله بود.
2. در اوائل نوجواني اسلام آورد و ميتوان گفت احتمالاً دوره شرك و بت پرستي اعراب را برخلاف بسياري از اصحاب درك نكرده و در آنزمان كودكي نابالغ بوده.
3. او با اينكه در زمان شروع تبليغ اسلام در مكه، هنوز نوجواني بيش نبود ولي جزء اولين افرادي بود كه اسلام آورد .
4. دو بار هجرت نموده بود.
5. نيروي نفوذي اسلام بود در جنگ احزاب، كه با شجاعت به نزديك خيمه هاي دشمن آمده و اخبار را به مسلمانان مي داد .
6. يكي شجاعترين و جنگاورترين مسلمانان بود .
7. يکي از 30 نفر رزمندهاي بود که در جنگ اُحُد به همراه مولا علي عليه السلام در صحنه مانده و از جان پيامبر گرامي اسلام صلي الله عليه و آله دفاع کرد.
8. بعد از رحلت پيامبر اكرم يكي از سرسختترين مدافعان حضرت علي عليه السلام بود كه تا آخر عمر ابوبكر با او بيعت نكرد .
9. حضرت زهرا صلوات الله عليها او را وصيّ دوم خود قرار دادند .
10. پيامبر اكرم در مورد او فرمودند: انّ لكلّ نبيّ حواري و حواريي زبير بن عوام*
خوب اين فرد با اين سابقه درخشان و عالي چه كرد و عاقبت او چه شد ؟
او چون در صحنه جهاد اكبر نتوانسته بود بطور جدّي وارد شود و مبارزه با نفس را جدّي نگرفته بود، لذا در جريان جنگ جمل در مقابل امام زمان خويش سلام الله عليه ايستاد ، مرتد گرديد و هلاك شد.
حال اين سؤال پيش ميآيد اگر زبير با آن سوابق، مبارزات و خدمات كه قطعاً آقاي منتظري001% او هم سابقه خدمت و مبارزه ندارد ؛ در حاليكه هيچ امتياز خاصي هم از سوي حكومت اسلامي دريافت نكرده بود در برابر حکومت اسلامي زمان خود ايستاد و هلاك ميگردد. پس در مورد آقاي منتظري در حاليكه مدتي شخص دوم جمهوري اسلامي بوده و حال در برابر آن ايستاده است چه بايد بگوييم؟
شايد سؤال شود: زبير در برابر مولا علي صلوات الله عليه ايستاد، آيا ميتوان او را با فردي که در برابر جمهوري اسلامي و حتي حضرت امام سلام الله عليه ايستاده يکسان دانست؟
در پاسخ عرض مي شود: زبير در برابر شخصيت حقوقي مولا صلوات الله عليه که در قالب حکومت اسلامي متجلي شده بود ايستاد، والا تا قبل از خلافت حضرت علي صلوات الله عليه او از سرسخت ترين حاميان مولا صلوات الله عليه بود.
جناب منتظري نيز نه تنها با يک استاد حوزه علميّه بنام سيّد روح الله خميني مشکل ندارند، بلکه از او تعريف نيز مينمايند. اصطکاک ايشان با رهبر کبير انقلاب امام خميني سلام الله عليه است يعني شخصيت حقوقي امام.
آري مشکل هر دو نفر آنها از زماني بروز کرد که حاکم اسلامي با هواهاي نفساني آنها مخالفت کرد.
ما همه قبول داريم که شدت پايبندي مولا صلوات الله عليه به عدالت باعث شد دوستان قديمي هم دشمن شوند و اين کمترين عقيده دارد امام راحل سلام الله عليه نيز در اثر پايبندي به عدالت، مورد غضب دوستان قديمي قرار گرفتند، اما اين مسئله کمي پيچيدهتر است.
بدين ترتيب که ما اگر عدالت را بر مبناي مولا علي صلوات الله عليه که همانا قرار دادن هر چيزي در جاي خودش است تعريف نماييم العدل يضع الامور مواضعها؛ و از طرفي چنانچه تاکنون براي هر انسان منصفي ثابت شده که جاي آقاي منتظري در مقام ولايت فقيه اين ملت شريف و جانشيني امام راحل سلام الله عليه نبوده است.
حال که آندو مقدمه را کنار هم بگذاريم به اين نتيجه ميرسيم که پاي بندي به عدالت امام راحل سلام الله عليه باعث شده که دوستان قديمي دشمن شوند و عَلَم تخريب بردارند. زيرا امام راحل سلام الله عليه هم فقط خواستند هر چيزي را در جاي خود قرار دهند.
و از طرفي چنانچه قبلاً توضيح داديم مخالفت با نظام معلول است و علت آن مخالفت، يک رذيله به نام تکبّر است که از عدم توجه به مراقبت و مبارزه با نفس يا همان جهاد اکبر بوجود آمده. و فرداي قيامت از ما در باره علت بوجود آمدن اين امراض و رذايل سؤال مي کنند نه از علت ظهور آنها.
در غير اين صورت ما هرگز نميتوانيم بغير از شيطان هيچ فردي را مستکبر بدانيم، زيرا فقط او بود که در برابر فرمان الهي ايستاد و بر حضرت آدم سلام الله عليه سجده نکرد و اين واقعه عدم سجده بر حضرت آدم عليه السلام ديگر در بستر تاريخ تکرار نشده است.
آري افراد و زمانها تغيير ميکنند اما درون انسانها و امراض باطني آنها امري ثابت است که در ادوار مختلف و به صور گونـاگون خود را نشان ميدهد.
مشكل آقايان اين است كه نتوانستهاند مبارزه در دو سنگر را جدّي بگيرند. در نتيجه از مبارزه با نَفْس و جهاد اکبر غافل شدند هرچند در صحنة جهاد اصغر کارهايي انجام دادهاند.
در مورد اكبر بودن مبارزه با نَفْس و مشكلتر بودن آن نكاتي به عرض رسيد و به آنها بايد اين نكته را هم اضافه كرد:
اگر فردي در صحنة مبارزه با نَفْس پيروز نگردد و دشمن را اسير نكند، امكان دارد دشمن وقتي او را اسير نمود؛ تمام مبارزات، سوابق و خدمات او را بر عليه خودش بکار گيرد و از آنها سوءاستفاده كند.
آري با مبارزات او كه زماني بر عليه بي ديني صورت ميگرفته، در مقطع زماني بعد با همان مبارزات و سوابق معنويت و دينداري را بکوبد.
در اينجاست كه اين مبارز ديروزي و شكست خورده در ميدان مبارزه با نَفْس امروزي بايد آرزو كند اي كاش هرگز يك مبارز نبود و كاش سوابق مبارزاتي و خدمتي ديروز او هرگز در پروندة او نبود.
1 آري هرچند چاه نخلستان سنگ صبور مولا صلوات الله عليه بود؛ اما گريه بر روي منبر و زدن بر محاسن نشاندهنده امري ديگر است.
* آري گريه علني از حضرت امام سلام الله عليه جز در مصائب اهل بيت صلوات الله عليهم سراغ نداريم. يکي از عزيزان که نام ايشان را فراموش کردهام در مصاحبه با سيماي جمهوري اسلامي، ميگفت در جريان شهادت شهيد مطهري نيز حضرت امام گريه ننمودند تا ذکر مصيبت حضرت علي اکبر عليه السلام را شروع کردم.
* نگاه کنيد به گام سي و هشتم
* نهج البلاغه خطبة 127
* خاطرات سياسي صفحة 50
* همان روشي که به عرض رسيد متملقان رند براي کسب وجهه و سوءاستفاده نزد افراد عمل زده پيش ميگيرند.
* مي دانيم که بحث سوء استفاده در آن مقام منتفي است.
* در اعتراض به پخش مصاحبه و اعترافات مهدي هاشمي
* هرچند امام سلام الله عليه ملاحظة شخصيت حقوقي ايشان را نمودند و با ايشان نامه نوشتند که دامن خود را از ماجراي مهدي هاشمي پاک کنيد. اما جناب منتظري کاري به شخصيت حقوقي نداشتند، ايشان شخصيت حقيقي خود را متمايز از ديگران دانسته و خواستار رعايت آن در برابر تخلفات انجام شده بودند که مطمئناً توقع ايشان نزد عارفي همچون امام سلام الله عليه امري بجا نبود.
* بازهم تأکيد مينماييم که حديث قرب نوافل را فراموش نکنيم.
* دکتر اقبال
* تمام اينها در کتاب خاطرات نوشته شده است.
* بهمراه مشروبات الکلي، فيلم و عکس مبتذل بعلاوه اسلحه.
* ما در اينجا به اين نکته مهم ميرسيم که امام سلام الله عليه با تأسي به معصومين صلوات الله عليهم هرگز قصاص قبل از جنايت نکرده و با اينکه جناب منتظري را ميشناخته و با قائم مقامي ايشان مخالف بوده؛ اما براساس ظاهر با ايشان رفتار کردند. چنانچه پيامبر و حضرت فاطمه صلواتالله عليهما در مورد زبير اين برخورد را داشتند.
گام پنجاه و دوم:
ماجراي بسيار عبرت آموزي را اوريانا فالانچي خبرنگار شهير ايتاليايي در كتاب خود« زندگي ، جنگ و ديگر هيچ» آورده است.
اين خانم خبرنگار كه مدتي را در بين مبارزين ويت كنگ و سربازان آمريكايي در جنگ ويتنام مشغول تهيه گزارش بوده، خاطرات خود را در اين كتاب به رشتة تحرير كشيده و نگاهي به يكي از خاطرات او بسيار آموزنده است . مجمل داستان بدينصورت است، او مي گويد :
وقتي چريكهاي ويت كنگ را دستگير ميكردند، رئيس پليس شهر روش بسيار عجيبي براي تخليه اطلاعاتي آنها داشت و تمام اطلاعات آنها را براساس يك روش روان شناسانه تخليه ميكرد .
او چون ميدانست اغلب اين چريكها، روستائيان بيسوادي هستند كه به عشق قهرمان شدن اسلحه بدست گرفته بودند؛ در چند روز اول كه آنها را دستگير ميكرد تحت وحشيانهترين شكنجهها قرار ميداد تا اگر اطلاعاتي دارند، بگويند.
ولي چريكها شديدترين و سخت ترين شكنجهها را تحمل كرده و خم به ابرو نميآوردند و لب باز نميكردند، چراكه آنها كتك خوردن و شكنجه شدن را عين آرمان خود ميدانستند ولذا با استقامتي وصف ناپذير تمام آن وحشيگريها را تحمل ميكردند. چون سربازان از اين طريق نااميد ميشدند، نوبت به آخرين پرده نمايش ميرسيد كه رئيس پليس شخصاً آنرا اجرا مي کرد.
او چريك را به اتاق خود دعوت كرده و ضمن تعريف و تمجيد از استقامت و پايمردي او، با كمال تأسف و حالتي ناراحت اعلام مينمود كه فردا شب آخرين شب زندگاني اوست و اگر چريك حرف يا وصيتي دارد ، ميتواند بگويد.
چريك كه مقداري تحت تأثير رفتار انساني رئيس پليس قرار گرفته بود، با شنيدن اينكه فردا شب آخرين شب زندگاني اوست آنقدر خوشحال ميشد كه گويي دنيا را به او دادهاند.
او با تمام وجود از اين خبر استقبال كرده، ميگفت: پس من فردا شب تيرباران شده، به صف مبارزين و قهرمانان ملي ميپيوندم
رئيس پليس با خنده زهرآلودي ميگفت:
خير تو تيربـاران نمي شوي بـلكه در نيمه شب تو را در زير لاستيکهاي يک ماشين ارتشي مياندازيم و ميميري، فردا صبح هم ما در روزنامهها اعلام ميكنيم كه تو در اثر كثرت استفاده از مشروبات الكلي، نيمه شب گذشته با يك کاميون ارتشي تصادف كرده و كشته شدي .
چريك كه تاکنون وحشيانهترين و سختترين شكنجهها را تحمل كرده بود به يكباره فرو ريخته و در خود ميشكست.
رئيس پليس هم وقتي ميديد او بدام افتاده، شروع مي كرد به زبان بازي و تعريف و تمجيد : آري حيف است انساني مانند تو و اين سابقة مبارزاتي درخشان، با يك كاميون ارتشي تصادف كند و در زير چرخهاي آن له گردد. آري حيف است بگويند فلاني در اثر شدت مستي مرد .
تو اينهمه مبارزه كردهاي، اينهمه شكنجههاي وحشيانه را تحمل كردهاي، اينهمه استقامت تو پيام دارد و تو بايد پيام مبارزات خود را به گوش نسلهاي آينده برساني.
حال اگر تو محل اختفاي ديگر چريكها در شهر را به من بگويي، من ميتوانم تو را آزاد كنم تا بروي و مانند ديگر مبارزان در ميدان مبارزه با دشمن بجنگي و كشته شوي.
آري جاي تو نبايد در اين گوشة زندان باشد تو بايد در كنار ديگر وطن پرستان در حال مبارزه با دشمن باشيد و سرود فتح و رهايي بخوانيد. آري چنين قفس نه سزاي بلبلي خوش الحان همچون توست.
آيا حيف نيست تو در يك نيمه شب باراني در خيابان زير لاستيك يك كاميون له بشوي؟ نه نه تو ارزشت بسيار بالاست.
انصافاً حيف است و تو بايد در ميدان جنگ همراه ديگر چريكهاي وطن پرست مبارزه كني.
ما مبارز نستوهي همچون تو تا حال نداشتيم. آري رئيس پليس با اين قبيل حرفهاي بيپايه در تنور خودخواهي آن چريک احمق دميده ، او را بيش از پيش تحريک ميکرد.
چريك در مدت زماني كه مهلت داشت با كـابوس مـرگ عادي و قهرمان نشدن دست و پنجه نرم ميكرد و در آخر، او كه قويترين دشمن خارجي را شرمنده استقامت خود ساخته بود ؛ در مقابل خود خواهي خودش شكست خورده و تسليم مي شد .
گام پنجاه و سوم:
آري آن چريک عمل زده که حمق مستور، سراپاي او را فرا گرفته بود لحظهاي با خود فکر نکرد که:
اولاً : مرگ بوسيله تيرباران يا تصادف وقتي در راه هدف مقدسي باشد؛ چه فرق مي كند ؟
ثانياً : اين رئيس پليس كه در خدمت دشمن است چطور شده براي چريكها و وطن پرستها و ميدان جنگ دارد يقه خود را پاره مي كند، مگر وظيفه او مبارزه با چريكها نيست ؟
ثالثاً : او اگر كمي عقل داشت مي فهميد اگر بخواهد او را بكشند، تيرباران كردن بسيار راحتتر است تا اينكه بيايند او را در يك نيمه شب زير ماشين بيندازند و بعد هم بوسيله روزنامه ها تيتر بزنند كه فلاني در اثر شدّت مستي با ماشين تصادف كرد و مرد .
رابعاً: اين بيچاره انگـار نميدانست در جنگ بيرحمانه ويتنـام هـر روز دهها زن و مـرد و كودك ميميرند و هيچكس توجهاي به آنها ندارد. حال مگر او كيست كه تمام مردم از مرگ عادي او به هراس بيفتند؟ براستي آيا مردم مصيبت زدة ويتنام اصلاً توجه اي به نحوة مرگ او داشتند؟
خير او همة اينها را ميدانست اما او چون اعمالش را وليّ خود قرار داده بود، لذا نميخواست به قداست خيالي و موهوم مبارزاتش خدشهاي وارد شود. آري او خود و مبارزاتش را محور مبارزات مردم ويتنام محسوب ميکرد، بطوريکه تاريخ انقلاب و مقاومت مردم را بدون خودش بي هؤيت ميدانست .
از همة اينها گذشه او مي بايست بداند آن مبارزي قهرمان ملّي است که تا آخر راه انقلابي بماند،
زيرا انقلابي شدن مهم نيست ؛ انقلابي ماندن مهم است.
آري آن مبارزي حق دارد به مبارزات خود افتخار کند، که بتواند آنها را تا پايان عمر حفظ کند. او اگر اندکي در مکتب عاشورا درس خوانده بود، مي فهميد خيلي از انقلابيوني که ماجراي شهادت برايشان حل نشده و با نَفْس مبارزه نکرده بودند و لذا با اميدهاي دنيايي آمده بودند؛ شب عاشورا از انقلابي بودن خود شرمنده شده، برگشتند و در کنج عافيت خزيدند.
در قرآن هم خداوند ميفرمايد: من جاء بالحسنة فله عشر امثالها هرکس عمل خوبي را بياورد ما پاداش آنرا ده برابر مي دهيم.
پس انجام عمل زياد مهم نيست، بلکه حفظ و حراست و بردن و رساندن آن عمل به محضر ربوبي مهم است.
او مانند ديگر عمل زدهها سطح فكرش به اين مسائل نمي رسيد، لذا براي اينكه نقش خيالي قهرمان شدن را بگور نبرد، لاجرم محل اختفاي چريكها را لو داده و عزّت و شرّف خود را در قمار خودخواهي خود ميباخت.
بديهي است وقتي از او تفالهاي بيش نمانده بود و تمام اطلاعات خود را لو داده و با خيانتش باعث دستگيري و مرگ چندين چريک ديگر مي شد، رئيس پليس او را اعدام كرده و هيچ نامي هم از او باقي نميماند.
آري روزنامه ها ، ماشين ارتشي ، نيمه شب باراني ، شدت مستي همه و همه يك فيلم بود.
گام پنجاه و چهارم:
اين ماجرا هم اكنون دارد تكرار مي گردد .
يعني افرادي كه دست نشاندة غرب و نوكران نشاندار ليبراليسم غرب هستند و اصلاً وجود خدا را يك تئوري رنگ و رو رفته و تاريخ گذشته دانسته و خدا را قبول ندارند ؛ تنها كسي را كه در ايران آيت الله العظمي ميدانند آقاي منتظري است و دايم سؤالات و استفتاآت خود را برايشان ارسال ميكنند.
جالب اينجاست كه سؤالات آنها سياسي است. جريان ح ــ ع را در بخش اول آورديم.
افرادي كه نوكر نشاندار رژيم بوده و در زمان شاه و هم اكنون با پولهاي به غارت رفتة اين ملت زندگي كرده و ميكنند؛ دايم از مبارزات آقاي منتظري دم زده و ايشان را مبارز خستگيناپذير ميخوانند در حاليكه اگر مبارزهاي بوده، با آنها و اربابهايشان بوده است
مانند نوري زاده جاسوس نشاندار CIA و موساد که در نامهاي ضمن تعريف و تمجيد از مبارزات آقاي منتظري ، در عين حال درخواست کرده بود اطلاعيهها و بيانيههاي ضد نظام را به او بدهند تا در روزنامههاي خارجي چاپ کند .
او گزارشگر رسمي رژيم شاه در هنگام ورود انورسادات خائن به اسرائيل بود؛ در حاليکه جناب منتظري آنزمان در زندان شاه بسر ميبرد.
حال چرا اين دشمن دارد از مبارزات ايشان تعريف ميكند، آيا جاي سؤال ندارد؟
و بعد القاء ميكنند كه:
شما مي بايست يك قهرمان ملّي باشيد كـه مـي تـوانستيـد ايـران را مـدينه فـاضلـه نمـاييـد.
شما به خاطر آشنايي بـا نهج البلاغه ميتوانستيد حكومت عدل علوي را در ايران پياده نماييد.
شما استاد بسياري از مسئولان نظام بوده ايد و افراد زيادي در كلاس درس شمـا نشستهانـد.
شما تئورهاي نوين و کاملاً مؤثر و کاربردي در مورد پياده کردن حكومت اسلامـي داريـد.
شما به دردهاي بي شمار جهان اسلام واقف و براي معالجه آنها داروهاي کاملاً شفابخش داريد.
شما هستيد كه كاملاً مستقل تصميم مي گيريد و به هيچ وجه اهل تملق نيستيد.
شما پايه هاي ولايت فقيه را محکم كرده و آن را بصورت علمي اثبات کرده ايد.
شما بيکفايت نبوديد بلکـه ملت ايـران اهل تشخيص درست نيستند و زياد چيزي حاليشان نيست.
شماحقايق را نوشتيد، اگر مطلبي در مـورد خوبيهاي انقلاب ايران نياورديد بدين خاطر است که اصلاً خوبي ندارد.
شما شما شما شما و باز هم شما
آري حيف نيست فردي به عظمت شما بيايد و در حوزه درس فقه بدهد و كسي هم از نظرات ارزندة سياسي او استفاده نكند؟ آري حيف نيست در تاريخ بگويند فلاني بي كفايت بود؟
خير شما بايد در تاريخ ثبت كنيد كه ايرانيها لياقت نداشتند تا من رهبر آنها بشوم .
چرا كه آنها مهدي هاشمي و صادق قطب زاده و افراد زيادي را بي گناه اعدام كردند.
آري آنها اگر كسي حاضر نمي شد روي مين برود اعدامش مي كردند.
اينها بودند كه باعث قدرت گرفتن اسرائيل شدند.
آري همين ايرانيها بودند كه جنگ را باعث شدند و نه تنها جنگ افروز بلكه جنگ طلب بودند.
همين ايرانيها بودند كه از آمريكا بخاطر كمكش به پيروزي انقلاب تشكر نكردند.
دايم عده اي بچه از آنها بر عليه شما شعار مي دهند و........................
خوب اين حربه كارگر افتاد و آقاي منتظري بار ديگر نتوانست به حرف خود پاي بند باشد و به درس و بحث خود ادامه دهند.
يک روز به کنفرانس سران کشورهاي اسلامي در داکار پيام مي فرستد.
گويي اگر چه خودشان حضور ندارند، اما بايد پيامشان قرائت شود.
روز بعد در حمايت از صدام سخنراني مي کند، که متأسفانه خاك مرگ بر سر ما ايران ريخته شده .
روز بعد سخنراني ميکند: مردم در راهپيمايي شركت كنيد زيرا راهپيمايي نوعي ورزش است.
روز بعـد بـه رئيس جـمهـور پيـام مـي دهـد كـه در بـرابـر رهبـر مـوضـع بـگـيـر .
روز بـعـد در مـورد كـنـفـرانـس صـلـح مـادريـد داد سـخـن مـي دهـنـد.
روز بـعـد خـود را مـرجـع بـلامـنـازع حـوزه هـاي علميـّه مي داند.
روز بـعـد درمـورد مسجـد بـابـري هـنـد پيـام مـي دهـنـد.
و هر سال چندين پيام به اطراف و اكناف جهان ارسال كرده و فارغ از تمامي فنون ديپلماسي فقط صراحت لهجه را تنها حربه خود ميداند.
و با طرحهايي كه ضمانت اجرايي آنها معلوم نيست مانند حمله به اسرائيل و كشته شدن 20 هزار نفر و ديگر طرحهايي كه به بعضي از آنها اشاره شد، سعي ميكند تا به همه ثابت كند او در يك نيمه شب باراني در زير چرخهاي يك كاميون ارتشي له نشده است.
گام پنجاه و پنجم:
غافل از اينكه كار ما با ويتكنگها تفاوت جوهري دارد و به همان نسبت كار شما هم با آن چريك بايد تفاوتهايي داشته باشد. چراكه آن ويتكنگ روستايي و بيسواد، كمونيسم را بدون هيچ شناخت و معرفتي، بعنوان تنها ايدئولوژي نجات بخش قبول كرده بود و از تمام آن فلسفه هاي باطل و بي بنياد، فقط اين را فهميده بود كه خدايي در كار نيست و با مرگ همه چيز تمام ميشود .
ولي شما چرا؟ آيا اعتقادات شما به معاد و روز جزا هم باعث نشد از تخريب يك نظام الهي كه عملدار معنويّت در دنياي معاصر است پرهيز كنيد؟
شما در جاي جاي كتاب خود افرادي را كه با گزارشات غلط خود باعث شدند حضرت امام راحل سلام الله عليه بدون توجه به مقام و منزلت شما؛ بدون توجه به سطح درك و فهم و تواناييهاي شما؛ و حتي بدون نگاه به ملكوت و باطن شما؛ فقط و فقط به خاطر چند گزارش غلط، اين مملكت را از وجود پربركت شما محروم گردانند؛ را به دادگاه روز قيامت حواله کرده و تسويه حساب با آنها را موکول به صحراي محشر نمودهايد.
آيا اين حوالة شما به روز قيامت هم فقط در مورد ديگران كارآيي دارد يا خير؟
چراکه شما بارها در كتاب خود از مردم ميخواهيد كارهايي انجام دهند كه خودتان به آنها عامل و معتقد نبوده و نيستيد مانند:
شهادت زن در زندان مسموع نيست يـا وليّ فقيه بايد مطاع باشد يـا احتمال در امور مهمه منجّز است يـا مسئولان بايد مواظب نفوذيها باشند يـا مردم اگر به حرف وليّ فقيه گوش ندهند سنگ روي سنگ بند نميشود يـاکيفيت اثبات جرائم جنسي يـا مخالفت شديد شما با مخفيکاري در برابر ملت و نامحرم دانستن او.
که ما جهت رعايت اختصار فقط به تعدادي که مربوط به موضوعات مورد بحثمان بود اشاره کرديم.
خوب آيا اين توصيه و تأكيدها كه شما فرمودهايد فقط براي ما مردم عوام كوچه و بازار است يا خود شما بايد اول معتقد و نخستين عامل به آنها باشيد؟
چنانچه خداوند متعال در قرآن اولين معتقد به قرآن را، شخص رسول اکرم صلي الله عليه و آله دانسته و بعد به مؤمنان مي پردازد آمن الرسول بما انزل الي من ربه و المؤمنون کلٌ آمن بالله
خوب آيا اعتقاد شما در مورد معاد هم فقط در همين اندازه است كه، خداوند فرداي قيامت مرحوم سيد احمد خميني و آقاي ري شهري و عدهاي ديگر را به جرم توطئه بر عليه شما به پاي ميز محاكمه كشانده و همه را جهنمي ميكند و كاري به شما ندارد ؟
خوب اگر اينجور معادي باشد همه حاضرند به آن معتقد شوند.
آري معادي كه در آن فقط بحساب دشمنان ما برسند بسيار معاد دلپذيري است و فكر نكنم حتي ملحدترين افراد هم از اعتقاد به آن حذر كنند و حداقل منفعت آن اينست كه مردم عوامي همچو ما فكر مي كنند اين آقا به حساب و كتاب و قيامت اعتقاد دارد .
گام پنجاه و ششم :
در اينجا اجازه بدهيد كمي به جلو برويم و فرض كنيم :
در گوشهاي از صحراي محشر ايستادهايم و موقع حسابرسي به پرونده آن چريك ويت كنگ است.
خداوند متعال رسيدگي به پرونده او را به ما سپرده و ما فارغ از ايمان او به خدا، فقط براساس مبارزاتش بايد در مورد او حكم كنيم که :
آيا بخاطر مبارزاتش بايد به بهشت رود؟ يا بخاطر اينكه همه آن مبارزات را فداي خودخواهيش نموده و در آخر با لو دادن اطلاعاتش در مورد محل اختفاي چندين چريك ديگر، آنها را هم به كام مرگ فرستاد بايد جهنمي شود ؟
قاعدتاً ما براي حكم كردن جهت چريك ويت كنگ بايد چند سؤال از او بكنيم .
از آن چريك سؤال مي كنيم : اي عمل زده بيچاره مگر جان تو چقدر ارزش داشت كه حاضر شدي به خاطر نجات آن چندين چريك را فدا كني ؟
او مي گويد جان من ارزشي نداشت، من گرفتار خودخواهي بودم و اسير در چنگ خودپسندي و هوس قهرماني والا اگر من را اعدام مي كردند من به آرزوي خود رسيده بودم .
بعد سؤال ميكنيم: مگر تاريخ چقدر ارزش داشت؟ مگر قهرمان شدن چه ارزشي داشت؟ آيا امروزه تاريخ از تو بعنوان يك احمق ياد مي كند يا قهرمان؟
مطمئناً او خود اقرار ميكند که نتوانسته نقشة دشمن را بفهمد و لذا فريب خورده، او به خسرالدنيا و الاخرة بودن خود اعتراف کرده و اقرار مي كند جاي او جهنم است .
حال تصور كنيد آقاي منتظري هم بعد از رسيدن به حساب همة دشمنان و مخالفان و توطئهگران و سرازير نمودن همة آنها به قعر جهنم، خودشان از طرف جهنم خرامان خرامان و سرفراز به سوي بهشت ميروند.
آن چريك ويتكنگ بيچاره هم سرافکنده به سوي جهنم ميرود و قاعدتاً در بين راه به همديگر رسيده و يکديگر را ملاقات ميکنند. در اينجا آن چريك ويت كنگ سؤالات زيادي دارد تا از ايشان پرسيده و علت بهشت رفتن ايشان را بداند .
گام پنجاه و هفتم:
آقاي منتظري:
من دو يا سه چريك را لو دادم و اما تو چرا يک نظام را خراب كردي؟
آقاي منتظري :
من بيسواد بودم ولي مگر تو مجتهد و درس خوانده نبودي؟
آقاي منتظري :
من ماجراي شب عاشورا و حکايت مبارزان شرمنده را نميدانستم اما مگر تو بارها روضه آنرا نخوانده بودي؟
آقاي منتظري :
من اگرآزاد مي شدم، در ميدان مبارزه مردانه مي جنگيدم ولي شما وقتي آزاد بودي چرا ضربه زدي؟
آقاي منتظري :
من اگر اطلاعاتي هم دادم ؛ اطلاعات درستي بود . ولي تو چرا با حرفها و ادعاهايي كه هيچ آدم عاقلي آنها را نميپذيرفت، سعي در تخريب نظام ايران كردي؟
آقاي منتظري :
من كه کلّ مبارزة انقلابيون را زير سؤال نبردم و تمام حركت چريكها را ملكوك نكردم اما تو چرا همه را تخريب کردي؟
آقاي منتظري :
من به عشق و هوس خدمت و مبارزه بيشتر، خيانت كردم تو به چه عشق و هوسي؟
آقاي منتظري :
من روز قيامت را قبول نداشته و به آن معتقد نبودم. آري من فكر ميكردم بايد همه چيز را در همين دنيا تمام كرد، گويي تو هم مثل من فكر ميكردي.
ولي اين را بدان كه من يك عمر در شاليزارها با جان كندن و عرق جبين، زندگي خود را ميگذراندم. ولي تو كه پول و شهريه حوزه و در واقع پول از خدا ميگرفتي چرا ديدگاهت نسبت به معاد و روز قيامت مانند من بود؟
آقاي منتظري :
من رهبرم، هوشي مينه را نديدم و آرزو داشتم روزي او را ببينم و در ركابش جان بدهم و با آمريكاي متجاوز نبرد كنم و هرگز حاضر نبودم كوچكترين نسبتي به او داده شود.
ولي گويي تو دايم با رهبرتان در تماس بوده و حتي جانشين او هم ميبايست بشوي. پس چرا بارآخر خودت او را سعي كردي خراب كني؟
قطعاً ما كه حكم به جهنمي بودن آن ويت كنگ بيچاره كردهايم، با شنيدن حرفهاي مستّدل او هيچ جوابي نخواهيم داشت مگر اينكه اقرار كنيم گناه او به مراتب سبكتر از گناه آقاي منتظري است.
پس هر چند قبلاً همه قبول داشتيم :
آنچه در آينه جوان بيند پير در خشت خام آن بيند
اما حالا همه بايد قبول كنيم كه :
آنچه عارف در اين زمان بيند شايد عامي در آن جهان بيند*
بدرستي که حضرت امام سلام الله عليه شما را خوب شناخت و واقع امر شما را ملاحظه كرده و ما را از خطري عظيم نجات دادند.
بديهي است اگر اين عمل را انجام نداده بودند مصـداق فان لم تفعل فما بلغت رسالته ميگرديدند. واقعاً حضرت امام راحل سلام الله اگر ماجراي عزل شما را امضاء نكرده بودند، آيا ديگر امروز نامي از انقلاب و اسلام در ايران بود؟
حـال اگـر باور نكرديد كه يك عارف مي تواند باطن و صورت برزخيّه ما را ببيند.
حـال اگـر شـمـا حـديـث صـحـيـح قـرب نـوافـل را قـبـول نـداريـد.
حـال اگـر مضـاميـن عـاليـة آيـات و روايـات را قبـول نـداريـد.
حـال اگـر استـدلالـهـاي منـطـقـي را هـم قبـول نـداريـد.
حـال اگـر عبـرتهـاي تـاريـخي را هـم قبـول نـداريـد.
حـال اگـر حاضر نيستيد نگاهي به خودتـان بياندازيد.
پس انتظار بكشيد
قل کلٌ متربصٌ فتربصوا فستعلمون من أصحاب الصراط السّوي و من اهتدي
بگو: همه در انتظارند، پس در انتظار باشيد. زودا که بدانيد ياران راه راست کيانند و چه کسي راه يافته است.
گام پنجاه و هشتم:
و اما آنچه باعث گرديد اين بخش به كتاب افزوده شود مسلماً مستّدل نمودن حرف حضرت امام راحل سلام الله عليه خطاب به آقاي منتظري، به جهت موعظه و اندرز ايشان نبود.
چرا كه اگر ايشان، از فرمان امام زمان روحي و ارواح العالمين من سواه فداه تمکين مينمود و در برابر فرمان الرّادّ عليه کمن رادّ علينا بناي نافرماني نميگذاشت، لاجرم به ورطه الرّادّ علينا کمن رادّ الله نميافتاد.
يا اگر ايشان به بينش و نگاه عارفانه و ولايي حضرت امام راحل سلام الله عليه اعتقاد داشتند، سزاوار بود همان زمان در مقابل اوامر آن عزيز تمكين مي نمودند و اگر كسي به حرف آن عزيزان درگاه الهي ايمان نداشت تأثير حرفهاي افرادي همچون ما مشخص است، حتي اگر مستّدل و مبرهن باشد .
پس هدف ما چه بود؟
هدف اصلي ما فراهم نمودن زمينه براي بيان دومين درس درباره آمادگي جهت عصر ظهور بود .
همه ما شنيدهايم كه حضرت مهدي روحي و ارواح العالمين من سواه فداه در زمان مبارك ظهور تعدادي از كارها را با قدرت يداللّهي ومعجزه آساي ولايت انجام ميدهند و هيچ شكي در اين نيست .
ولي آيا تاكنون از خود پرسيدهايم كه هدف و فلسفه آمدن منجي چيست ؟
آيا هدف ايجاد يك حكومت رويايي با 313 نفر صحابي خاص است تا در آن حكومت، شيعيان آقا و سرور عالم گردند؟ يا منظور نجات انسانيّت است تا در سايه يك حكومت عادلانه الهي، انسان سرگردان بتواند با كمال واقعي خود آشنا شود ؟
پس اگر هدف نجات انسانيت است ما شيعيان بايد به تمام دنيا ثابت كنيم، در كوران حوادث روزگار و ناملايمات و نامرديهايي كه در طول تاريخ بر ما تحميل شده؛ ما به آن درجه از رشد و كمال رسيدهايم كه آن عزيز ارواحنافداه بتوانند به عنوان سرباز و ياور در انجام وظيفه الهي خود روي ما حساب كنند. بنابراين نحوة برخورد، اطاعت و حرف شنوي ما بايد الگو و سرمشق ديگر اممّ باشد.
بحمدالله اين نظريه را تمام شيعيان با تمام وجود و جان و دل قبول دارند. ولي بايد بدانيم كه مهم قبول داشتن زباني نيست، بلكه بايد در خود آمادگي بوجود بياوريم تا عملاً بتوانيم سربازي فداكار باشيم.
آنهم نه سربازي براي يكي از اولياءالله، بلكه سربازي فداكار براي وليّ الله الاعظم صلوات الله عليه.
در مراحل قبل بحمدالله ثابت شد كه همراهي با اولياءالله احتياج به ظرفيّتي بالا دارد و چنانچه قرآن كريم اشاره مي فرمايد حتي امكان دارد يك پيامبر اولوالعزم مانند موسي علي نبيّنا وآله و عليه السلام هم نتواند در ركاب يك وليّ الله از عهده امتحان برآيد كه بحث آن گذشت.
حال كه تمام مطالب قبل به لطف الهي برهاني گشت، پس ثابت گرديده حرفهاي اولياءالله كاملاً مستّدل و برهاني ميباشد ولي شيوه استدلال آنها كمي متفاوت با روشهاي رايج ماست. يعني ما تا اطراف اين رودخانه طواف کرده و يا در عمق اين دريا غواصي ميكنيم آنها در كشتي نجات به مقصد ميرسند.*
گام پنجاه و نهم:
